X
تبلیغات
رایتل

سلام

سال نو مبارک

براتون بهترینها را آرزو دارم

چندین روز هست ک وقت نکردم بیام و بنویسم، هرچند هرروز چندین پست در ذهنم داشتم


یکشنبه که جشن روز مادر را برگزار کردیم

مهمانی و کادو بازی 


دوشنبه صبح با نم نم باران بیدار شدم

قدم زنان رفتم و گل خریدم و هفت سین چیدم و آماده سال تحویل شدم

بعدشم کلی مهمون بازی و عیددیدنی تا پاسی از شب


سه شنبه خونه عموجان دعوت بودیم

یک دختر چهارماهه را به فرزندی گرفته بودند و مهمانی خیلی خوبی بود

از ساعت ده ضبح که رفتیم تا شش بعدازظهر آنجا بودیم و فوق العاده خوش گذشت

تمام فامیل دور هم بودیم و بعدش باز تا پاسی از شب خونه ما به عیددیدنی گذشت


امروز هم مهمان عمه بودیم

باز از صبح تا عصر دور هم بودیم

و فوق العاده خوش گذشت



پ ن ۱: آقای دکتر هم خوب هستند


پ ن ۲: غصه ها هستند اما تلاش میکنم نادیده بگیرمشان

سلام دوستای عزیزم


امروزم فوق العاده شلوغ بودم

صبح خیلی زود خواهرم اومد اینجا و با هم صبحانه خوردیم

بعدم با یه لیست بلند و بالا عازم خرید شدیم

خریدایی که هرکدوم یه جایی بودند

از خریدم که اومدیم دوباره تمیزکاری و کارهای خرده ریز

یهو نگاه کردم دیدم شب شده







پ ن ۱: قهرهای ما طول نمیکشن، ببخشید نگرانتون کردم

پ ن ۲: امروز بازم ماهی خریدم

پ ن ۳: امروز سمنو هم خریدم

پ ن ۴: فردا شب جشن ویژه مادر داریم

سلام

وقت بخیر

دوستا خوبم، خوب هستین؟؟؟

من امروز خیلی تعریفی نبودم چون با آقای دکتر بداخلاقی کردیم و الکی روز هردومون خراب شد

یه عالمه تمیزکاری کردم و کلی راه پله شستم




پ ن ۱ : داداش یک سری کتاب و خرده ریز خواسته که باید بخرم و بدم دوستش براش ببره

پن ۲: مامان کلی مرباهای خوشمزه پختن تا برای داداش هم بفرستیم

پ ن ۳: هنوزم خرید دارم

سلام

عمرتون بخیر و شادی

از اونجایی که دیگه فعلا دفتر نمیرم ، مجبورم با تبلت براتون بنویسم

پس اشکالاتم را ببخشید


امروز از صبح ساعت نه تا حدوده هفت شب در حال پختن قطاب بودم

عااااالی شده

جای همگیتون خالی





پ ن ۱  : این روزها از لحظه لحظه وقتم استفاده میکنم

پ ن ۲  : لحظه های ماندهرا قدردانم

سلام

روزتون مثل آفتاب امروز خوش رنگ  و گرم

خوب هستین؟

من که خدا را شکر رو ابرام


قرار بود چهارشنبه سوری خاصی در کار نباشه... اما عالی بود

یه جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم

تا پاسی از شب گفتیم و خندیدیم

تا پاسی از شب از هر دری سخن گفتیم

خوردنی های خوشمزه خوردیم

و یادمون موند که کنار هم بودن را با هیچی نمیشه عوض کرد...

شب آرومی بود ... مثل سالهای قبل از اونهمه بمب و نارنجک خبری نبود... در نزدیکیمون یک آتش بازی فوق العاده زیبا بر پا بود که آسمان را هزاران بار ستاره باران کرد... و من از ذوقهای مغز بادوم ذوق میکردم... از چشماش که با نگاه به آسمان ستاره باران میشد...

انگار با نگاه کردن به شعله های آتش جادو میشم...

انگار دلم یه چیزی جز گرمای آتش گرم میشه

من واقعا خداوند را سپاسگزارم برای وجود مغزبادومی که با اومدنش رنگ زندگی منو عوض کرده

مغز بادومی که تو جمع چنان میچسبه به من که همه هزار بار میگن: مشخصه چقدر دوستت داره...

اینقدر دیشب منو گاز گرفته که همه جای دستام جای دندوناش هست... و این کارو فقط با من میکنه ... و منم به جاش میبوسمش

خدایا سپاس

زندگی من بعد از به دنیا اومدن این موجود کوچولو واقعا عوض شد... چیزی در من متبلور شد که منو بزرگ کرد...





پ ن 1 : امروز برم ته خریدا را انجام بدم و خودم را راحت کنم

پ ن 2 : از فردا دیگه دفتر نمیام، اما سعی میکنم از خونه بنویسم

پ ن 3 : میخوام یه عالمه شیرینی بپزم

پ ن 4 : سبزه هام بی نهایت خوشگل شدن

پ ن 5 : دلم نمیاد ماهی بخرم

پ ن 6 : از داشتن دوستای مجازیم واقعا شادم


سلام

روزتون بخیر

خوب هستین دوستای جان من؟؟؟

منم خوبم

امروز اینقدر کار کردم که نزدیک به موت هستم...

صبح اومدم دفتر... یک سفارش مجله نوروزی داشتم و ....

الان که نشستم روی صندلی فهمیدم تا بی نهایت خسته شدم

هنوز مقداری از کارها و خریدام باقی مونده

هنوز یه سری کار نیمه تمام دادم

همه ی خرده ریزه ها را آوردم دفتر که کادو کنم



پ ن 1 : امشب قرار چهارشنبه سوری را گذاشتیم تالار عمه

پ ن 2 : یکی از فامیلها فوت شده... یک آقای 26 ساله ... در کمال صحت و سلامت در کنار فرزند دو سالش... داشته با مادرش صحبت میکرده که میگه آخ قلبم و تمام... باورش خیلی خیلی سخت بود

پ ن 3 : فرصتهای مانده را فقط خوش بگذرونیم تا این سال هم تمام شود...

سلام

روزتون بخیر

صبح که بیدار شدم دیدم هوا ابری هست

از توی رختخواب زنگ زدم مامان مغز بادوم .. گفتم هوا ابریه... گفت : سرد نیست.. هوای بهاره

منم گفتم : پس طبق قرار نه و ربع اونجام

پریدم دوش گرفتم و با حوله زنگ زدم اونیکی خواهر: خواب نمونی...

: نخیر دارم از خونه میام بیرون

خلاصه که هر سه تایی با مغزبادوم راهی خرید شدیم... تا کارتهای بانکیمون اجازه داد خرید کردیم

خوش گذروندیم

خندیدیم

مغزبادوم که خسته شد نوبتی بغلش کردیم

پیاده زیر نم نم بارون راه رفتیم

برای مغز بادوم عینک خنده دار خریدیم

دلش انگشتر میخواست براش خریدیم

خلاصه که اینقدر خوش گذروندیم تا وقت ناهار... برگشتیم دفتر من و سفارش ناهار دادیم

ناهار خوردیم

دمنوش و بیسکویت خوردیم

چهارتایی نقاشی کشیدیم

و خلاصه که... امروز روز خوبی بود...

سلام

روزتون بخیر و شادی


اصلا این عوض شدن فصل تمام نیروی منو گرفته

یک روز بیدار میشیم همچین پر انرژی و فعالم که تا شب هزارتا کار میکنم

یک روز هم بیدار میشم مثل امروز از صبح حال تکون خوردن ندارم





پ ن 1 : خانم نل عزیز من چند وقتیه دنبال آدرست هستم 

http://nellestperdue.blogsky.com/ این را دارم .. اما باز نمیشه... لطفا به من یاری برسان


پ ن 2 : سبزه ها دارن برای خودشون جوانه میزنن


پ ن 3 : دلم نمیاد برای خودم ماهی بخرم وقتی داداشم نیست

سلام

روزتون بهاری و خوش عطر


پنجشنبه یک قرار عاشقانه ی عاشقانه داشتم

آهنگهای شاد گوش دادیم و یک عالمه کلیپ رقص های سنتی دیدیم...

تاحالا با هم دیگه آش کشک نخورده بودیم... اینم تست کردیم...

قرار بود یه هدیه ای به آقای دکتر بدم که با بدجنسی نیاوردمش و ندادم

تا شب با هم بودیم و انرژی ذخیره کردیم برای روزهای پیش رو



پنجشنبه آخر شب داداش بهمون خبر داد که یکی از بچه های دانشگاه داشته میومده ایران و داداش برای پدر نهال انگور فرستادن

قرار شد صبح جمعه برم ازشون بگیرم

صبح جمعه زنگ زدم و هماهنگ شدم... بماند که وقتی این دوست داداش را دیدم چقدر گریه کردم و چقدر دلتنگی هام فوران کرد

بعدش نهال ها را گرفتیم و از بس که هوا عالی  بود، پدر پیشنهاد خرید دادن

حس کردم دلشون میخواد با من و مامان سه تایی بریم خرید.... قبول کردیم

اول رفتیم در شلوغ ترین نقطه ی ممکن برای پدر کفش خریدیم...یک جفت هم دمپایی چرم دیدن و اونم براشون خریدیم

بعدش گفتن بریم دنبال مانتو برای تو...

به دلشون راه اومدم

مگه قراره این مانتوی آخرم باشه که اینهمه وسواس به خرج بدم؟

بزار دل پدر و مادرم را شاد کنم و هرچی اونا دوست دارن بخرم.... و خریدم... شال هم خریدن

خیلی مطابق سلیقه ی من نیست، ولی همین که برق شادی و رضایت را تو چشماشون دیدم ، برام دنیایی ارزش داشت

بعدم سه تایی رفتیم ناهار خوردیم

بعدم سه تایی رفتیم باغ و نهالها را کاشتیم (خیلی خارجی طور بود بسته بندی و ایناش)

بعدم اومدیم خونه و تدارکات شام که قرار بود خواهرا بیان

من دسرهام را درست کردم... چه دسر نسکافه ای خوشمزه ای

بعدم سریع رفتم سروقت شستن سرویس بهداشتی طبقه ی خودم

نزدیک به سه ساعت دستم بند بود... بعدم دوش گرفتم و اومدم پایین

دیدم بابای مغز بادوم در حال نصب پرده های سالن هست... آخیش خدا خیرش بده

بعدشم اونیکی خواهر اومد و کلی خریدای مامان را انجام داده بود... حتی مرغ خریده بود و برای مامان بسته بندی کرده بود

مامانم چند وقتی هست خیلی پا درد دارن...

بعدم جای شما خالی قورمه سبزی مامان پز را با سالاد و سوپ تیلوپز زدیم به بدن... به به

بعد از شام هم دسر و چای و ...


آخر شب رفتم اتاقم را مرتب کردم و لباسهایی تازه را سرجای خودشون گذاشتم

با آقای دکتر حرف زدیم و حرف زدیم، خداحافظی کردیم... یک ساعتی گذشت.. خوابم نمیبرد... دیدیم دوباره آقای دکتر زنگ زد...

میگم : از کجا فهمیدی هنوز بیدارم...

میگه : دیدم چراغ اتاقت روشنه




پ ن 1 : یک لیست خرید نوشتم که فکر نکنم تا ته سال بعد هم تمام بشه

پ ن 2 : دنبال کیف  و کفش قرمز جیغ هستم

پ ن 3 : عیدی هایی که باید بخرم خیلی زیادن

پ ن 4 : روز اول عید (البته روز 30 سال تحویله و همه خونه ما هستن) دعوت شدیم به صرف ناهار خونه عموجان

پ ن 5 : للی این روزها خیلی کمک حالم بوده

پ ن 6 : دانیا پنجشنبه صبح اومد یه سری بهم زد و رفت


سلام

روزتون پر از شادی

روی دور تند هستم

یهو دفترم پر شد از سفارشای کارت پستالی... کارتهای رنگی رنگی

خروسهای دوست داشتنی... کارتهای پروانه دار

و این شد که من الان روی دور تند دارم کار میکنم وهمچنان خریدهام باقی مونده

و نگران عیدیهایی هستم که نخریدم

نگران روزهای شلوغ آخر سال

و سالی که داداشم نیست که برام ماهی قرمز بخره... پارسال این وقت ... برام ماهی قرمز خریده بود

برام کتاب هدیه خرید

برام خودکار رنگی هدیه خرید

و امسال جای خالیش منو اذیت میکنه



این کارت پستالهای خروس به سادگی آماده میشن... با رنگهای متنوع

yiok_photo_2017-03-06_18-48-38.jpg


پ ن 1 : اگه دوست داشتین از خرازی چشم متحرک بخرین و براش چشم متحرک بزارین

پ ن 2 : با کامواهای ضخیم براش پاهای بلند بزارین و سر کاموا مهره اضافه کنید.

پ ن 3 : من چون متناسب با قیمت پیشنهادی مشتری آماده میکنم، تزئینات اضافه تر استفاده نکردم...


سلام

روزتون پر از شادی

با صدای نم نم بارون بیدار شدم

خیلی آرام و نرم نرمک به شیشه اتاقم تلنگر میزد.... با یه لبخند گنده چشمام را باز کردم و خوب میدونم خدا هست...


دیشب سر یه موضوع بی اهمیت ، اعصاب خودمون را خراب کردیم

تا نزدیک ساعت چهار بیدار بودم

اونم بیدار بود

صبح با اخمای در هم برهم اومدم سرکار


دارم یه عالمه خروس رنگی رنگی درست میکنم که برای سال نو ، آواز بخونن... برای یه عالمه بچه های شاد و خندان




سلام

روزتون اسفندماهی


اصلا شور و حالی که توی اسفند جاری هست آدم را به وجد میاره

این حجم انبوه از کار و ایده و انرژی

امیدوارم همتون دست به کار استقبال بهار باشید


چیزی که این چند روزه به شدت فکرم را مشغول کرده ... حجم بازدید از پستها و نسبت اون با کامنت هاست... که اصلا هم خوانی ندارن... فعلا ایده ای براش ندارم



پ ن 1: مراقب باشید شادیهای ما باعث غم دیگران نشه

پ ن 2 : مراقب باشید شادی باید عمومی باشه تا واقعا حال آدم را خوب کنه

پ ن 3 : اینقدر از دیدن جوانه ها و رویش گیاهها مست میشم که حد نداره

پ ن 4 : یه لیست بلند و بالا از خریدها باقی مانده و من اصلا براشون وقت نمیزارم

پ ن 5 : حرکت تیلویی منو ناخودآگاه بیشتر و بیشتر به سمت صورتی میکشه

پ ن 6 : قلبم تندتر از روزهای قبل میتپه، خبر خوب...

پ ن 7 : شبها خوابهایی میبینم که دلم نمیخواد بیدار بشم




ترجیح میدم دوستای حساسم نخونن

بازم تلخه


 

ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: داستان کوتاه

خیلی خوشم میاد از دوستای پایه ای که همراهم هستند

از همتون ممنونم که اینهمه انرژی مثبت به من میدین

دوست داشتم باز خورد حرکت تیلویی را بنویسم که اگه کسی قراره اضافه بشه ... بگه تا اضافه کنم و اگه کسی دوست داره همراهمون باشه حتما اسمش را وارد لیست کنیم... اگه کسی را جا انداختم بهم یادآوری کنید...

(ترتیب براساس نظراتی هست که گذاشتین)




خانم دکتر مردیت (اولین نفری که سریعا این کار را انجام داد)

سحر جانکم دختر شیرازی

سلام خیلی عزیز

ماهی سیاه کوچولوی خوشگل

گلشن جانکم (زوری ... مایل نیست)

جناب آقای حامد عزیز

خانوم وبلاگ ر مثل رسیدن

خاله ریزه ی گلم

سعید جان

(شاذه جون و بانو میم عزیز استقبال کردند اما شرکت نکردند...)

امیرآقای شیرازی با عطر آویشن

سمیرا جان دوست تازه مان

نازلی جانکم

آناهیتا دوست خوبم

لادن جان و مامان عزیزش و دوسته مامانش و دختر همسادشون

طلوع ماه عزیزتر از جان

لیلی جان و دختر نازش با اون کفشای صورتی

بی بی جان

مگی دوست خوبم

الی جونم





توی وبلاگهاتون اگه دوست داشتین یه اشاره ای به این حرکت بکنین... تا دوستای بیشتری همراهیمون کنن.. . احساس میکنم فقط یه حس مثبت و انرژی بخش داره... که مجازیها را واقعی تر نشون میده 

سلام

روزتون بخیر

خوب هستید

صبح شنبه م را با بانک آغاز کردم و آخرین قسط مربوط به اسفند را پرداخت کردم و فعلا .... الحمدلله


دو روز تعطیلی را به صورت ماشین وار فقط خونه تکونی کردم

در حدی که الان دست و گردن و پا و کمر و همه جام دردناکه....

اگه میخواین دچار درد واقعی خونه تکونی بشین ، فقط لازمه که یک فرش را شامپو فرش بزنین... من که تا دم دمای مرگ رفتم


پ ن 1: مغز بادوم سرماخورده

پ ن 2 : لازانیا را با راهنمایی گندم پختم و واقعا بینظیر و تیلویی شد

پ ن 3 : خریدای عیدم مونده به شدت

پ ن 4 : بگونیای روی میزم باز گل داده

پ ن 5 : تمام شب بوهای مامان باز شدن و بی نهایت خوشگلن

پ ن 6 : دلم ماهی گلی میخواد

پ ن 7 : روزگار عاشقیم با آقای دکتر آرومه و من دنیال هیجانم

پ ن 8 : مامانم خیلی شدید پا درد گرفته و غصه ش داره منو میکشه

پ ن 9:  خواهر شماره 2 تازگی منو زیاد میرنجونه

پ ن 10 : قراره روزهای باقیمانده تا بهارمون تبدیل بشه به بهترین روزهای زندگی... تلاش کنیم

سلام


با یه عالمه از دوستای مجازیم ... و البته چند تایی دوستای واقعی

قرار گذاشتیم که همه ی خانومها (شال صورتی نخی)   آقایون (تی شرت مردانه صورتی) بخریم

از اول بهار ... هر وقت صورتی هامون رااستفاده کنیم یاد همدیگه میفتیم

اگه دوست دارین... شماها هم تو این حرکت دوستانه شرکت کنین

اسمش را میزاریم : حرکت تیلویی

هرکسی شال یا تی شرت صورتیش را خرید و دوست داشت برام لینک عکسش را بفرسته تا بزارم همین جا



میخوام از اول بهار... با پوشیدن اون تکه ی صورتی... یاد همدیگه بیفتیم






پ ن 1: دوستای وبلاگیم را خیلی خیلی دوست دارم

پ ن 2: حرکت تیلویی را داخل وبلاگ هاتون تبلیغ کنید

پ ن 3 : شالهای صورتی و تی شرت های صورتی... باعث میشن با دیدن یه نفر با اون مشخصات یاد همدیگه بیفتیم

برای مشاهده این مطلب احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

سلام

روزتون خوش

خوب هستید؟

از صبح زود اومدم دفتر ... اما به شدت مشغول بودم

تو ذهنم پست نوشتم ... چند مدل... اما واقعا وقت نبود که بیام اینجا

باید تا قبل از ظهر یه عالمه کار رنگی رنگی تحویل میشد... و شد ... الحمدلله


یک دوست قدیمی (مربوط به دوران دبیرستان) را در جریان دیدار دوستان پیدا کردم و یک سوء تفاهم کهنه برطرف شد

وقتی بهش فکر میکنم میبینم چقدر امکانات موجود آدمها را نزدیک کرده ... چقدر دنیا کوچیک شده

حالا که سوء تفاهم بعد از سالیان دراز بر طرف شده ... هر دوتامون دوست داریم که بیشتر باهم دیگه وقت بگذرونیم

اسم این دوست را که از این به بعد زیاد در روزمره های من خواهد بود میگذاریم... دانیا

دانیا امروز بهم زنگ زده و قراره که بعدازظهرمون رادوستانه کنیم

یه نگاهی به ذخیره خوردنی ها انداختم و دیدم کاپوچینو و بیسکوییت و یک کمی هم کیک داریم....

برای دیدار امروز کافیه...

للی هم بهم زنگ زده و گفته که عصر برای خرید گوشواره باید همراهش بشم

گفته یک ساعت بیشتر طول نمیکشه...

خلاصه که امروز قراره دوستانه های زیادی داشته باشم و از همین الان لبریز شوقم


پ ن 1 : آقای دکتر به من اجازه نمیدن با للی برم بیرون...

پ ن 2 : آقای دکتر تازگی متوجه شدن که عاشق عکس گرفتن از من هستند

پ ن 3 : گل بگونیای روی میزم دیگه گل نداره

پ ن 4 : بهم یاد بدین لازانیای مخصوص تیلویی با مزه ی بهشتی درست کنم

پ ن 5 : کلی خرید دارم و هنوز حسی که باید را ندارم

برچسب‌ها: للی، دانیا

سلام

صبحتون زیبا


صبح زود با مامان و بابا رفتیم اداره پست برای تحویل گرفتن کارت ملی

البته دیشب از داخل سایت پیگیری کردم دیدم آماده تحویل هست

خلاصه چهل نفر قبل از ما نوبت داشتن... صبر کردیم و کارتها را تحویل گرفتیم

عکس روی کارت را که اصلا تشبیه نکنم بهتره... شبیه همه موجودات بود جز من....

کلی با مامان خندیدیم به عکس هامون




پ ن 1 : عشق یادتون نره

پ ن 2 : مهربون باشین

پ ن 3: از کی شروع کنیم به شمارش معکوس؟