X
تبلیغات
رایتل

 سلام و روزتون بخیر

با یکی از دوستای وبلاگیم که خیلی برام عزیز هست ، شروع کردیم به داستان نویسی...

داستانهای کوتاه... لذتی که در این دو نفری نوشتن هست برای من که غیرقابل وصف هست...



* آدرس دوستم http://never-mind.blogsky.com/

ادامه مطلب ...

میخوام فردا اون جعبه پر از مداد رنگ و پاستل و آبرنگ و ماژیکم را بیارم با خودم و با آقای دکتر نقاشی بکشیم

یعنی خوششون میاد؟



یه بارم یه عالمه قلب درست کردم با کاغذ رنگی و دوتا شمع فسقلی بردم ....

بهتره چیزی از میزان استقبال نگم



یه بار دیگه هم یه عالمه گل رز را پر پر کردم و ... اونو دیگه اصلا نگم بهتره


گاهی یه سری موزیک خاص را میریزم رو فلش و میبرم که با هم گوش بدیم... از این بدشون نمیاد

گاهی هم یه نوشیدنی خاص خودم درست میکنم و میبرم با هم بنوشیم... از این هم بدشون نمیاد

گاهی یک تکه هایی از یک کتاب را علامت گذاری میکنم که برام بخونن... از این هم بدشون نمیاد که هیچ استقبال هم میکنن




سلام

روزتان از عسل شیرین تر

خوب هستین

خب نمیگم چهارشنبه شده و حساسیت و موج اعتراض شماها را راه نمیندازم

ولی میگم که : لحظه ی دیدار نزدیک است... باز میلرزد دلم دستم....



پ ن 1 : صبح زود بانک بودم و فهمیدم این دستگاه هایی که نوبت میده ، مخصوص آقایونه... چون کار خانوما را از روی قیافه راه میندازن .

پ ن 2 : تازگی فهمیدم قوانین راهنمایی رانندگی هم خیلی خیلی متاثر از نوع و قیمت ماشین و تیپ راننده هست

پ ن 3 : دلم برای یه نفر تنگ شده که نباید حتی یادش بیفتم


چقدر ما گاهی ناخواسته بد میشویم...

در عوض چقدر ساده میتوان لبخند به لب یک نفر آورد و خوب بود...

به نظر من خوب بودن خیلی ساده تر از بد بودن است و نمیدانم چرا گاهی انتخاب میکنیم که بد باشیم


چند روز پیش یک زن افغان... در حالی که خیلی خوب هم نمیتوانست فارسی حرف بزند به دفتر من آمد

میخواست عکس یک زن جوان را که فوت کرده بود با یک آیه الکرسی کنار هم قرار دهد و یک عکس برای بالای سرقبر آن زن جوان درست کند

عکسی که همراه آورده بود خوب نبود و کیفیت قابل قبولی برای کار من نداشت

و دیگر اینکه من سعی میکنم کارهایی که در حیطه کاریم نیست را قبول نکنم... میکس و مونتاژ عکس مربوط به عکاسی هاست و من اصولا چنین کاری را قبول نمیکنم.

ولی دیدم این زن افغان در حالی که خیلی هم خوب زبان فارسی را بلد نیست ایستاده و مستاصل مرا نگاه میکند.. دلم نیامد نه بگویم

همان موقع به اون گفتم که نه کیفیت عکس خوب است و نه این کار حرفه ای من است... ولی برایت انجام میدهم

وقتی انجام میدادم ، پدر در دفتر بودند و به من گوشزد کردند که یادت باشد برای این کار پولی از آن زن نگیری...

امروز وقتی زن وارد شد با آن حجاب کامل و البته لباس پوشیدنی کامل شبیه ما... بوی عطرش زودتر به مشامم رسید تا آوای کلامش

دلم برای غربتشان همیشه میسوزد...

لبخند بزرگی زد و با آوای مخصوص خودش سلام کرد

سلام و تعارف را کمی بیشتر از حد عادی و معمول مشتری انجام دادم تا احساس غربت نکند

و وقتی که گفتم پولی برای این کار نمیگیرم لبخند بزرگی زد و گفت : کاش هرچی خواسته ای خدایت هدیه دهد...


لبخند زد و من هم لبخند زدم...

نه که آن زن پول این کار را نداشت.. اتفاقا قیافه و لباسهایش نشان میداد که به اندازه کافی پول دارد... ولی من به عنوان یک زن ... احساس غربت را در چشمای آن زن دیدم و دلم خواست ، احساس کند در زیر آسمان این شهر هنوز هستند زنانی که لبخند میزنند و محبت میکنند



پ ن 1 : محبت کنید... چون اول خودتان لبریز شادی میشوید


سلام

دیروز بعدازظهر دوستم اومد پیشم

از در که دارد شد دیدم همه ی صورتش زخمیه...

مثل اینکه گربه بهش حمله کرده باشه و چنگش زده باشه

با وحشت نگاهش کردم... چشماش هم ورم داشت

خندید و گفت : نترس چیزی نیست

اخه چطور چیزی نیست دختر خوب من الان قبضه روح میشم....



با یکی از فامیلهاشون دعواش شده بود و به شدت خودش را زده بود و گریه کرده بود...

دارم یواش یواش به سلامت عقلش شک میکنم بخدا

البته توصیه من بهش این بود دفعه بعدی که از کسی در این حد عصبانی شدی اون را بزن نه خودت را

فکر کنم دفعه دیگه باید با کمپوت برم زندان دیدنش

براتون تعریف کردم که قبلا توی دفترم تعدادی دختر همکارم بودن

خب للی و ندا هم جز همین افراد بودن که خیلی خیلی هم صمیمی بودیم

یادمه که هوس کرده بودیم که هر روز آرایش کنیم... برای همین من یک کیف نسبتا بزرگ برای لوازم آرایش بردم دفتر

چند تا کرم پودر هم خریدم... چند تایی هم از رژ لب های سر میز آرایشم را برداشتم ... یک جعبه سایه دست نزده هم داشتم که اونم بردم

للی و ندا هم به تناسب یه چیزایی با خودشون آوردن... هر روز آرایش میکردیم و برای همین ولع لوازم آرایش داشتیم

هرجا مداد خوشرنگ ... سایه خوشرنگ... رژ خوشرنگ ... رژ گونه خوشرنگ میدیدم میخریدم

کیفمون حسابی پر از وسیله شده بود ... تقریبا همه وسایل را هم من خریده بودم ولی با هم استفاده میکردیم

تا وقتی که بچه ها یکی یکی رفتن و در نهایت هم للی و ندا رفتن و من آخرین کسی هم که همکارم بود اصلا توی این خطا نبود

و ...

کیف بزرگ پر از لوازم آرایش ... یواش یواش بی استفاده شد...

امروز دنبال یه وسیله ای میگشتم یهو برخورد کردم به اون کیف... خب تقریبا چهار پنج سالی از این قضیه گذشته

یکی از کرمها به هر دلیلی از داخل تیوپ بیرون زده بود و همه چیز را کثیف و خراب کرده بود... یک کمی به کیف نگاه کردم و یاد روزهایی افتادم که فقط شیطونی میکردیم و میخندیدیم...

دلم نیومد اون کیف را بیرون بندازم... حتی با تک تک اون لوازم خاطره داشتم... اون کرم را از توی کیف بیرون انداختم و دوباره گذاشتمش سرجاش...

شاید بازم یه روز دیگه به طور اتفاقی بهش برخورد کنم و مثل امروز یادآوری خاطرات حالم را خوب کنه...

سلام

باز طبق معمول از دیروز عصر پیچیدم در هم و برهم

غرغر کردیم و بعد هرکسی حق را داد به خودش و ...

یک قراردادی از روز اول بین ما بوده و هست ، که هر دعوا و دلخوری و ناراحتی را باید با حرف درست کرد و بعد پرونده اش را بست و برای همیشه بایگانیش کرد.

این حرف زدن و بایگانی کردن تا حدود ساعت یک شب طول کشید و این یعنی الان خمیازه های کشدار میکشم



پ ن 1 : دکتر به خواهرم گفته قرینه اش نازکه و برای عمل مناسب نیست

پ ن 2 : دکتر امشب نوبت چشم پزشکی دارن

پ ن 3 : یواشکی ها را باید کجا نوشت؟

فکر کنم قبلا هم تعریف کرده بودم که از این سکه های 500 تومانی خوشم میاد

داشتنشون بهم یه حس خاص میده...

همیشه هم چندتایی ازشون نگه میدارم توی کیف پولم...

دو روز قبل از رفتن داداش... اومد دفترم ... رفته بود یه سری خرده ریز خریده بود برای بردن..

چای درست کردم و میوه آوردم و کنار هم نشستیم و یه خرده حرف زدیم و ...

وقتی میخواست بره... از در رفت بیرون و با یه مکث چند ثانیه ای برگشت...

گفت : این سکه تو جیبم بود...یادت افتادم ... یادمه که از این سکه ها خوشت میاد

اونوقت خندیدم و سکه را ازش گرفتم و گفتم : یواش یواش سکه های ده هزارتومنی هم باشه فایده نداره...

گذاشتم تو جیب پالتوی صورتی رنگم...

امروز صبح پالتوی صورتی را پوشیدم

الان بی هوا دستم را کردم تو جیبم و .... اشکم دراومد...

خیلی از هم دوریم...

سلام

روزتون لبریز از شادی

عطسه میکنین؟

عافیت باشه ... انشاله عاقبت بخیر بشین


پ ن 1 : من و آقای دکتر دلتنگیم... اما نمیدونم قرار عاشقانه بعدی کی خواهد بود

فردا احتمالا یه عمل لیزیک چشم داشته باشن... نمیدونم نقاهت چقدر طول بکشه... کی بتونن راهی بشن


پ ن 2 : خواهرم هم توی این هفته یه عمل لیزیک چشم داره... برای اونم دعا کنید.. خیلی ترسو هست و میترسه


پ ن 3 : یکی دوتا پارچه خوشگل گذاشتم پیش اون یکی خواهر... یواش یواش دارم به استقبال بهار میرما... عقب نمونید شماها


پ ن 4 : خیلی دوست دارم خیاطی بلد بودم... اما دریغ از یک کوک زدن ساده


پ ن 5 : این روزهای سرد در کنار دمنوشهای گرم ... فقط جای تو خالییست...


سلام

صبح بخیر

یک جمعه آرام را سپری کردیم

بدون مهمونی

بدون برو و بیا

بدون بزار و بردار...

آرام و بی سر و صدا

گاهی اینهمه آرامش لازمه

اتاقم را کمی تا حدی مرتب کردم

لباسهایی که باید با دست شسته میشد را شستم

چکمه هام را شستم

کمی نقاشی کشیدم... نقاشی که چه عرض کنم خط خطی کردم

بافتنی کردم

و سعی کردم انرژی ذخیره کنم برای شنبه ای لبریز از رنگ و نور و شور



پ ن 1 : دلم میخواد نقاشی یاد بگیرم

پ ن 2 : دلم آهنگای تازه و بی نظیر میخواد

سلام

دیروز ساعت حدود 8 شب داداش جانمان رفت

اندازه دفعه قبل اندوهگین نشدم... اما انگار چیزی در درون قلبم فشرده میشه


سلام

روزم را با بسم اله شروع میکنم... هنوز از رختخواب بیرون نیومدم که صدای تلفن و لبخندای گنده...

اینجا وبلاگ روزمرگیهای منه... پس نمیخوام از اون چیزهایی که امروز همه دارن حرف میزنن حرف بزنم

اینجا جایی هست برای نفس کشیدن های ذهنم

برای آرم شدن

برای لبخند زدن های بی دغدغه

برای گفتنها و شنیده شدنهای بی قضاوت

اینجا دنیای من پر از دوستهای خوبم

پر از رازها... پر از حرفهایی که شاید هیچ جای دیگه نمیتونم بگم

من اینجا را دوست دارم

اینجا میتونم خود واقعی خودم باشم...

من وقتی کنار آقای دکتر هم هستم میتونم خود واقعی خودم باشم

اما در بیشتر جاهای دیگه نمیتونم خود واقعی خودم باشم

نمیدونم این حرفای بی سر و ته من قابل درک هست یا نه...



پ ن 1 : داداش آخر این هفته میره

پ ن 2 : چند روزی هست که حس میکنم چشمام دیگه برق نمیزنه

پ ن 3 : دوست داشتن عین شراب هرچی کهنه تر میشه...


سلام

روزتون پر از هیجانهای شیرین و شاد


به دستام نگاه میکنم ...

تکه تکه چسب به انگشتام باقی مونده... ریز ریز...

یه کمی وسواس دارم به خاطر وضو گرفتن ..

یه کمی هم پوست دستم خشک شده... چون مرطوب کننده روزانه م را نزدم ... که لک انگشتام روی مقواها باقی نماند

کارم را دوست دارم

به رنگها و خطها توجه میکنم

با فونتها بازی میکنم

خوش میاد از تا زدن و بریدن مقواها و کاغذها

بعضی روزها بستگی به حال خودم دوست دارم مقواها و کاغذهای پررنگ انتخاب کنم

گاهی هم دوست دارم از رنگهای ملایم و خواب استفاده کنم

گاهی رنگهای سرد و گرم و ترکیب میکنم و گاهی از هم دیگه جداشون میکنم

ترکیبها هرچی که باشن خوبن... رنگها کنار هم حسهای زیبا به ارمغان میارن

من مته به خشخاش میزارم چون میخوام بهترین را تحویل بدم

مشتریهام سخت نمیگیرن چون میدونن من با دقت و حساسیت کار را انجام دادم

و این میشه ترکیب یک دسته کارت تولد ... که قراره بره دست بچه هایی که هرکدوم یه دنیای متفاوت دارن


سلام

روزتون بخیر

جمعه شلوغ و پر از مهمون و پر از رفت و آمد

داداش وسط این هفته برمیگرده رم ... باید بره برسه به درس و برای همین دیروز روز پر مهمونی بود

تازه دیروز تولد داداش هم بود

براش کادو خریده بودیم.. هرکدوم به شکلی

کیک خریدیم و کلی دست زدیم و عکس گرفتیم

مامان غذاهای خوشمزه پختن

من دسرای رنگی رنگی درست کردم

ژله درست کردم

یه عالمه میوه تزئین کردم




پ ن 1: خیلی خوب نیست که خیلی زیاد عاشق باشیم

پ ن 2 : امشب خانواده مطلوب آقای داداش قراره بیان خونمون

پ ن 3: داداش چهار سایز تو این مدت ایران بودن کم کرده....

پ ن 4:  صبح اول صبح رفتم برای داداش دستگاه پشه کش خریدم... گویا اونجا خیلی پشه دارن

پ ن 5 : کلافه ام

سلام

روزای پنجشنبه همش دلم قرار عاشقانه میخواد

الان دلم یه کیک دابل کاکائویی خوشمزه با نسکافه میخواد

دلم به مسافرت آروم  و بدون دغدغه میخواد

دلم یه عالمه خریدای خوشگل میخواد

دلم یه عالمه لباسای تازه و نو میخواد

دلم میخواد کل کمد لباسم را یه جا بدم بره و همه را از اول نو بخرم

دلم یه فلش پر از موزیکای آروم و شاد در هم و برهم میخواد

دلم یه ناهار دونفره ی عاشقانه ی چشم تو چشم میخواد

دلم یه عالمه لبخندای کش دار میخواد

دلم دوست بازی و مهمون بازی میخواد

دلم شیطونی های دخترونه و ریز ریز خندیدنای بی پایان میخواد

دلم دویدن میخواد

دلم راه رفتن میخواد

دلم وقت آزاد میخواد

دلم سری بدون دغدغه های مالی میخواد

دلم میخواد یه کمی زندگی شیرین تر باشه... یه کمی مهربون تر باشه

دلم بستنی میخواد

دلم دنت میخواد

با اینکه هنوز یه پالتوی نو تو کمدم دارم که حتی تو تنم نکردم ... دلم پالتو میخواد

با ااینکه دو تا مانتوی هنوز نپوشیده دارم ... دلم مانتو میخواد

اصلا امروز بهونه گیرم... دلم همه چی میخواد

شما الان دلت چی میخواد؟

مغز بادوم اومده بود اینجا

باباش یه کاری با من داشت...

داشتم پروانه های مقوایی رنگارنگ درست میکردم

تا چشمش افتاد به پروانه ها ، گفت : میشه منم کمکت پروانه ها را قیچی کنم؟

منم که عاشق این فسقلی گفتم چرا که نه!!!!!

یه قیچی کوچولوی پلاستیکی بهش دادم و شروع کرد به درآوردن پروانه ها

نمیدونم من زیادی دوستش دارم و فکر میکنم هرکاری میکنه قشنگه یا واقعا خیلی قشنگ پروانه ها را در می آورد

بهر حال شش تا پروانه برای خودش قیچی کرد هر کدوم یک رنگ

گفت میخواد بچسبونه به شیشه های ماشینشون

پشت پروانه ها را چسب زدم و برد داخل ماشین و زد به شیشه ها و برگشت داخل دفتر

گفت که دوتا انار و هندونه هم توی کارتن وسایل من دیده و اونا را هم میخواد... اونا را هم بهش دادم


الان اگه جایی یه ماشین دیدین که داخلش پر از پروانه و انار و هندونه هست... سراغ تیلو را ازشون بگیرین

 سلام

روزتون بخیر

بازم چهارشنبه شد؟

من که باورم نمیشه اینهمه زود زود میرسیم به چهارشنبه....

اصلا شماره ی روزها از دستم خارج شده

بابا چه خبره... زمان هم وحشی شده

گزارش احوال داداش این میشه که انگار رو به بهبوده... یه ذره پیشرفت کرده و میتونه مایعات را به راحتی بخوره

گزارش احوال خودم این میشه که خوبم شکر خدا

جمعه تولد داداش هست و هنوز برنامه ی خاصی براش ندارم... کادو هم هنوز نمیدونم دقیقا چیکار میخوام بکنم

برنامه کاریم مرتب تر از قبل شده

چند روزی اصلا سفارش جدید قبول نکردم و همین باعث شده کمی خلوت و مرتب بشم



پ ن 1 : با آبرنگهایی که به عنوان سوغاتی گرفتم ، حال خوشی دارم

پ ن 2 : دلم آهنگهای خوشگل میخواد

پ ن 3 : 5 تا هندزفری ، همزمان هدیه گرفتم

پ ن 4 : دلم تعطیلات میخواد

پ ن 5 : چالشم را به باد دادم و به شدت بی اعصابم از این قضیه... حتی خواب آرام هم ندارم از دست همین موضوع

صبح روز جمعه ساعت 9 بیدار شدم

رفتم پایین و صبحانه خوردم

یه چای و یه لقمه ارده شیره... به به ... شیرین و خوشمزه

مامان قورمه سبزی را بار گذاشته بود

بساط سوپ هم به راه بود

هوس کردم یه کمی دسر با بیسکوییت درست کنم... یک ربعه آماده شد

بعدش به خودم گفتم چطوره ژله ی هلو درست کنم... خیلی دوست دارم این ژله را... اونم سریع حاضر شد

بعد گفتم بزار سالاد ماکارونی هم آماده کنم ... داداشم دوست داره... خواهر هم اومد کمکم ... همه چیز آماده بود که خواستم درب کنسرو ماهی را باز کنم و در حالی که با دقت داشتم میدیدم ... دستم را به شدت بریدم

داداش یه چسب آورد که بزنه روی دستم... دیدم دستاش داغه...

ازش که پرسیدم از گلو دردش شکایت کرد

یه نگاهی به گلوش انداختم و با وحشت بهش گفتم سریع آماده شو تا بیرمت بیمارستان...

شوهر خواهرم که گفت که میادش...

هیچکدوم از خوشمزه های بالا را نشد که بخورم...

اما در عوض فهمیدم که خواهرها و برادرم را بینهایت دوست دارم...

روز شنبه صبح ساعت 6 بیدار شدم و دیدم داداش خیلی بد داره نفس میکشه

بیدارش کردم و بردمش بیمارستان

تا نزدیک ساعت یک و نیم دستمون بند آزمایش و دکتر و متخصص عفونی و داخلی و ... شد

یک و نیم از بیمارستان اومدم بیرون ...

قرار بود شب برای بار دوم بریم خونه مطلوب آقای داداش...

بهش گفتم دیگه وقت کم داریم همین الان بریم شیرینی فروشی...

هیچ حال خوشی نداشت

حتی از ماشین پیاده نشد

دو تا سبد شیرینی بردم دم ماشین و ازش خواستم انتخاب کنه..

رسوندمش خونه

رفتم بنزین زدم ...

دکمه ی پالتوی نوش گم شده بود... براش دکمه خریدم

زنگ زد برو گل بخر

رفتم گل خریدم

ساعت شش گذشته بود که رسیدم خونه

بدوبدو دوش گرفتم و آماده شدم

ساعت هشت از خونه زدیم بیرون...

دوتا خواهر و مغز بادوم هم با ما بودن... برای همین دوتا ماشین بردیم

من و داداش و گل و شیرینی تو یه ماشین ... بقیه هم یه ماشین

تو راه یهو بغض کردم ... دست داداش کوچولو را گرفتم و گفتم تو میدونی که من خیلی خیلی دوستت دارم...

دستم را بوسید و لبخند زد و گفت منم خیلی دوستت دارم....



سلام

روزتون بخیر

اینقدر روزها بهم کشدار و تلخ گذشته که نمیدونم اصلا چند روز هست که نبودم

الان خوبم

سعی کردم با فول انرژی بیام دفتر

و یه عالمه قول و سفارش عقب مونده را سامان دهی کنم

اگه بخوام از روزهای گذشته بگم...


بیشترش را در بیمارستان گذروندم

داداشم با این ویروس وحشتناک بدجور دست به گریبان بود...

یه بیماری به نام EBV که اصلا نمیدونم از کجا اومد و چطوری اومد و هنوز قصد رفتن نداره

و یه پسر جوان ورزشکار را چنان بی حال و داغون کرده که ....


خواستگاری را هم ... چیزی که ناگفته این وسط باقی موند... یک تفاوت سن معکوس خیلی زیاد که کل افکار و برنامه های ما را به هم ریخت

همه ی خانواده را آشفته کرد و همچنان در کش و قوس قضیه باقی هستیم

و هنوز با این قضیه به شدت دست به گریبان هستیم



پ ن 1 : همه ی کشدار و بی پایان شبهای بیمارستان منو بسیار به فکر فرو برد

پ ن 2 : گل خریدن با این قیمتهای سرسام آور دیگه هیچ زیبایی از گل را به چشم آدم نمیاره

پ ن 3 : فهمیدم که اگه دوست داشتن وجود داشته باشه، حتی در سختی ها و مخالفتها هم میتونیم بیشتر و بیشتر بهم دیگه نزدیک بشیم

پ ن 4 : از اینهمه محبتتون به خودم بی نهایت سپاسگزارم، نظرات را سرفرصت تایید میکنم