X
تبلیغات
رایتل

سلام

صبحتون بخیر

جمعه تون بینظیر

اینقدر فشارهای روانی جور وا جور دارم تحمل میکنم که متعجبم که هنوز سرپا هستم

در این میان دفترم هم شلوغ و پرکار هست

منم صبح زود اومدم سرکار...

باید ببینم لابلای رنگها و بوی چسب و قیچی زدن کاغذ و مقوا حالم بهتر میشه یا نه....


سلام

صبحتون بخیر

اینجا که نشستم پنجره ها و درهای شیشه ای بزرگ، آفتاب را مهمون لحظه هامون کردن

همیشه نور آفتاب برام شادی آور و انرژی بخش بوده و هست

وقتی به سایه روشنها نگاه میکنم انگار به وجد میام

وقتی رقص نور و سایه را میبینم مست میشم



دیروز مستر هورس اینجا بود

برای اونایی که مستر هورس را یادشون نمیاد ایشون یک دوست خیلی خیلی قدیمی هستن

کمی با بابا گپ زد و رفت

اما بعدش مسیجهاش و آهنگی که فرستاد چندین ساعت ذهن منو پریشان کرده بود...

گاهی اونقدر دست دست میکنیم و اونقدر صبر میکنیم که برای همه چیز دیر میشه



در مورد خواهرم هم باید بگم که کشمکش های خیلی زیادی از عید به بعد داشته

البته قبلش هم بی مشکل نبودن... عین خیلی از زندگی های دیگه

اما از یه جایی به بعد هر دو سررشته را گرفتن و کشیدن... و حالا دیگه خسته و ناتوان شدن

من به شخصه معتقدم یه همچین جاهایی مرد باید درایت ویژه داشته باشه و زندگیش را مدیریت کنه و این همون نقطه ضعف اصلی این زندگی هست...

خلاصه اینکه روز عید غدیر این غصه به اوج خودش رسید و خودشون خانواده ها را خبر کردن (پدرها و مادرها)

و در این جلسه (قبلا هم چندین جلسه برای رفع این مشکل برگزار شده بود) تصمیم بر این شد که اینها دوماه دور از هم فکرهاشون را بکنن و تصمیمات جدیدی برای زندگیشون بگیرن...

جالب این هست که شواهد حاکی از این هست که شوهرخواهر تصمیمش را گرفته و کلا خواهرم را از زندگیش حذف کرده... به همین سرعت....



پ ن 1 : باز هم کامنتهای پر از مهرتون را خوندم... اجازه بدین سرصبر و حوصله جواب بدم

پ ن 2 : دیشب خیلی زیاد با آقای دکتر حرف زدم و در نهایت با آرامش خیال خوابیدم

پ ن 3 : میان رنگها و نورها و سایه روشنها هستم... اما لذتی را که باید نمیبرم....

پ ن 4 : نمونه کارت پستال

rjf6_photo_2017-09-13_08-15-36.jpg

سلام

لحظاتتون شیرین

داشتم با خودم فکر میکردم... گفتم بیام اینجا با هم فکر کنیم


صبح یکی از مشتریها زنگ زد و سر یک موضوع خیلی ساده که با چند کلمه حرف ساده حل میشد بی خود و بیجهت اعصاب منو خراب کرد

خب من داشتم به شدت عصبانی میشدم

یه لحظه به خودم مسلط شدم ...

بهش گفتم میشه چند دقیقه دیگه باهاتون تماس بگیرم

بعدم رفتم یه لیوان آب خوردم

یه شکلات برای خودم باز کردم

فایلهایی که اون خانم داشت میگفت را باز کردم و دیدم با چند تا پرینت ساده همه کار حل میشه

درسته من اشتباه کرده بودم... اما مقصر اصلی اون خانم بود

حالا چه اهمیتی داشت کی اشتباه کرده ... کی مقصره؟ مهم این بود که کار درست بشه

بدون تلفن به اون خانم کار را درست کردم و پرینتها را گرفتم و یک پیک خبر کردم

بعد از چهل دقیقه که مطمئن بودم کار به دست اون خانم رسیده زنگ زدم...

خیلی آروم بهش گفتم که الان مشکلش حل شده ؟؟

و کل ماجرا تمام شد....



پس از این بعد تمرین کنیم وقتی خیلی عصبانی و بداخلاقیم با هیچکس حرف نزنیم

به خودمون مسلط بشیم و بعد کل ماجرا را مدیریت کنیم




پ ن 1 : چند روز پیش هم یک جایی توی صف ایستاده بودم یک نفر با گستاخی تمام اومد و با چند تا حرف مسخره خودش را جلوی من قرار داد... منم به جای عصبانی شدن و حرص خوردن و حرف زدن.... چشمام را بستم و چند تا نفس عمیق کشیدم و هندزفری را تو گوشم جابجا کردم... نهایتا این 5 دقیقه هیچ تغییری در روند روز من نداشت...پس آروم موندم


پ ن 2 : سعی  میکنم تیلوتیلو باشم... اما بی خوابی های پی در پی و روزهای خیلی شلوغ داره منو از پا در میاره


پ ن 3 : خواهر همچنان خانه ماست


پ ن 4 : مستر هورس با اومدنش هزار بار منو به فکر فرو میبره....


پ ن 5: چشم هام را بستم...


پ ن 6 : تک تک کامنتای محبت آمیزتون را خوندم... اما هنوز انرژی کافی ندارم...

سلام

روزتون شیرین و گوارا

راستش تو این دو سالی که دارم روزانه نویسی میکنم غیبت به این طولانی ای نداشتم

اما فکر کنم ضربه ای از این مهلک تر هم نداشتم

اما مطمئنم خداوند داره ازم یه الماس زیبا میسازه...


از اول امسال مشکلات زندگی مشترک خواهرم خیلی خیلی پررنگ شد

تا جایی که آزارهای زیادی دید، رنج های زیادی تحمل کرد و بالا و پایین بسیاری را تجربه کرد

نمیدونم چی شد که یهو همه چیز ریخت بهم

نمیدونم کی مقصره

اصلا نمیدونم حق با کی هست و کی داره اشتباه میکنه

تو زندگی مشترک همه چیز مشترک هست... حتی تقصیرها...

اما بعضی آدمها از سر خوشی برای خودشون دنبال دردسر و مشکل میگردن...

خلاصه ش اینه که تیلو تیلو انگار تکه تکه شده

خواهرم صحیح و سالم کنارم هست و این خیالم را راحت میکنه... اما...

زندگی همیشه بالا و پایین زیاد داره

و من سخت تر از سنگ زیرین آسیابم...

و همیشه گفتم دردی که منو نکشه منو قوی تر میکنه

و حالا در بوته آزمایش داره سنگ وجودم محک میخوره

برمیگردم و روزانه مینویسم... اما الان تکه پاره ها را جمع کردم و خزیدم تو غار تنهاییم

در حالی که روزهای بسیار شلوغ و پرکار دفترم را سپری میکنم، روزهایی که تقریبا سه ماه کامل براشون برنامه ریزی و طراحی و ویرایش انجام دادم...

خلاصه که نیازمند دعاهاتون هستم

نیازمند مهربونیاتون هستم

نیازمند دوستی هاتون هستم




پ ن 1 : هنوز ته کامم از عسل اون قرار عاشقانه شیرینه

پ ن 2 :  بیماریم تو بدترین شرایط خودش هست


این پست را صرفا برای مخمور جان نوشتم....

ازش آدرس ندارم


  ادامه مطلب ...

سلام

روزتون به شیرینی عسل

عیدتون هم پیشاپیش مبارک


جمعه س

هنوز مسافرا از سفر برنگشتن، اما گفتن که امروز برمیگردن

صبح زود اومدم سرکار تا کمی کارهام را مرتب کنم

اونقدر در خلسه ی بعد از قرار عاشقانه فرو رفتم که هیچ نمیتونم بنویسم

فعلا در یک خوشی و ناخوشی توامان درگیر خودم هستم

خوشی از یک قرار عاشقانه... ناخوش از دوری دوباره....

دیشب وقتی آقای دکتر رفت، اونقدر لبریز غم شده بودم که حس کردم نزدیک به مردن هستم

اونقدر قلبم سنگین شده بود که حس میکردم هر لحظه از کار می ایسته

و بعد اشکها که بی امان میچکیدن

در نهایت هم فقط خودش تونست کمکم کنه آروم بشم و یه کمی آروم بگیرم

اینبار سختی جدا شدن ازش برام خیلی خیلی تلخ بود

اونقدر تلخ که هنوز کامم تلخه



پ ن 1 : به لطف پروردگار عاشقانه ای را تجربه کردیم که تاحالا تجربه نکرده بودیم...

پ ن 2 : برای خواهرا ماگ خریدم...

پ ن 3: برای مغزبادوم جامدادی و جوراب خریدم

پ ن 4: آقای دکتر نزدیک رفتن حس سرماخوردگی داشتن... دو ساعت از رفتنشون نگذشته بود که آنچنان علائم سرماخوردگی پدیدار شد و تا به خونه برسن دیگه حسابی درگیرش شده بودن


سلام

روزتون بخیر


بابا و مامان و مغزبادوم و مامان و باباش ، دارن برنامه سفر میچینن

من که حسابی شلوغم و به هیچ سفری نمیتونم حتی فکر کنم

اما به محض اینکه لابلای حرفام میگم که دارن میرن سفر، برق چشمای آقای دکتر منو میگیره...

یک قرار عاشقانه...



پ ن 1: گاهی وسط همه شلوغیا یک مکث آرام و بی دغدغه میتونه همه چیز را به تعادل برسونه

پ ن 2 : پیدا کردن شادی های کوچک زندگی ، میشه همون خوشبختی های ریز ریز و گل گلی...

پ ن 3 : قرار شد با یک روز تاخیر امروز تولد خواهر را دور هم جشن بگیریم

پ ن 4 : وقتی اینهمه شلوغم توانم برای تنش ها و کشمکش ها و مشکلات خیلی خیلی کم میشه... خدایا خودت کمکم کن

پ ن 5: روزگارتون شیرین

سلام

روزتون عسل


یک روز تاخیر داشتم

شرمنده هستم

دیروز از صبح حرص خوردن ها آغاز شد

من شنبه هفته ی گذشته ، اینترنتی ، از سانا تری دی کفپوش ماشین خریدم (عمدا اسمش را گفتم که شماها در جریان باشین)

قرار بود سه روزه کفپوش ها به دستم برسه

سه روز که تمام شد زنگ زدم و اونا دفعه اول با برخورد تقریبا منطقی بهم گفتن که یه کمی سفارشاتشون عقب افتاده و من باید تا پنجشنبه صبر کنم

منم خیلی عادی قبول کردم

پنجشنبه از صبح هزاربار تماس گرفتم

اولین نکته ی جالب در مورد این شرکت این هست که شما تماس میگیری و تلفن گویاشون به شما میگه شما اولین نفر در صف انتظار هستی ولی شما تقریبا ده تا پانزده دقیقه باید گوشی را نگه داری تا کسی جوابت را بده ...

اولش گفتن اصلا همچین ثبت سفارشی نشده

بعد گفتن قیمت این کف پوش 153 تومن بوده و چرا من 170 ریختم...

دومین نکته جالب این هست که سایت کاملا از پیش تعریف شده هست و خودش مبلغ و اینا را مشخص میکنه

بعدتر گفتن که شرمنده و ...

خلاصه که پنجشنبه هیچ جواب درستی به من ندادن این در حالی بود که من تقریبا دو ساعت کامل باهاشون درگیر بودم

شنبه صبح بازم دیدم هیچ خبری نیست

تا ساعت یازده صبر کردم و بعد دوباره زنگ زدم

اینبار به شدت عصبانی بودم

حرص خوردم

یکی از نکات جالب در این فروشگاه اینترنتی این هست که به هیچ عنوان شما نمیتونین با مدیر فروشگاه در ارتباط باشین.. و جالب تر اینکه هرچی میخوای حرص بخور کسی رسیدگی نمیکنه

خلاصه بعد از کلی حرص خوردن و پیگیری مشخص شد که محصول را پست کردن

به زور ازشون شماره بارنامه را گرفتم و پیگیر شدم... در نهایت شماره پستچی را دریافت کردم و باهاش هماهنگ شدم و ساعت 5 عصر بسته به دستم رسید....

جالب ترین قسمت این ماجرا این هست ... که من شنبه خرید کردم و اینا یکشنبه محصول را پست کردن... و در واقع بقیه ماجرا تقصیر اداره پست هست... اما اونجایه آدم مودب و مسئول وجود نداشت که این مساله را بگه و مسیر پیگیری را مدیریت کنه...

یه نفر نبود که بدونه این بسته در فلان تاریخ پست شده...

و من مطمئنم که تا جای ممکن دیگه به این سادگی خرید اینترنتی نخواهم کرد




پ ن 1 : علت اینکه اسم این شرکت اینترنتی را نوشتم این بود که این شرکت هر شب در ساعات پر بیننده ی شبکه یک تلویزیون تبلیغ داره و این خیلی بده ...

پ ن 2 : تا قبل از اینکه شما پول را واریز کنید، این شرکت با یک تماس یا مسیج ، همچین پیگیر شما میشه که آدم باورش میشه یک شرکت منظم و با دیسیپرین در انتظارشه

پ ن 3 : کفپوش ها از حد انتظارات من خیلی پایین تر بودند

پ ن 4 : یکی از دوستانم فروشگاه تلگرامیش را اینجا بهم معرفی کرده بود، عالی بود...

پ ن 5 : دوست دارم امروز بازم پست بنویسم براتون

سلام

امروز برام روز قبل از جمعه س

نه پنجشنبه ...

پنجشنبه باید حس و حال عجیب و غریب خودش را داشته باشه...

پنجشنبه هایی که هیچ حال و هوایی نداره .... میشه روز بعد از چهارشنبه ... میشه روز قبل از جمعه....


خوبین شماها؟؟؟ خوبین عزیزای دلم؟

شکلاتهای عیدانه روی میزم هست ... کنار انار خوشرنگ... کنار هلوهای تابستانه.... و دارم کار میکنم

کار میکنم و ماه بانو گوش میدم و حواسم هست که این ساعتها باید دعا کنیم

حواسم به تک تک تون هست

به اینکه اسم همه تون را بیارم

به اینکه براتون بهترینها را از پروردگار طلب کنم

از خدا میخوام به دلهاتون نگاه کنه و بهترین ها را نصیبتون کنه....

از خدا میخوام کمترین چیزی که بهتون میده بزرگترین آرزوتون باشه

از خدا میخوام با خدایی خودش بهمون لطف کنه...


التماس دعا برای دل دوستم که پدرش را از دست داده

التماس دعا برای سلامتی تمام پدرها و پدرم

التماس دعا برای سلامتی همه مادرها و مادرم

التماس دعا برای تمامی مریضها و مادربزرگ مریضم

التماس دعا برای تمام مسافرها و دوستم که در مسافرت هست

التماس دعا برای همه ی اونهایی که میخوان مهاجرت کنن و دوستم که میخواد مهاجرت کنه

التماس دعا برای همه ی برادرها و برادرم که راه دوره

التماس دعا برای همه خواهرها و اونایی که عین خواهرن و خواهری که زندگیش تلخ شده

التماس دعا برای خانه دار شدن همه اونهایی که دلشان خانه می خواد و خواهرم و  همسرش و مغزبادومی  که این روزها درگیر خانه دار شدن و نشدن هستند

التماس دعا برای همه اونهایی که دلشون فرزند میخواد و دختردایی که دلش بچه میخواد

التماس دعا برای خاله ها و خاله و دختر خاله تنها که دارن اسباب کشی میکنن

التماس دعا برای عمه ها...عموها... دایی ها... فرزندانشون

التماس دعا برای روزی حلال



بد نیست یادی هم بکنیم از کسانی که در بین ما نیستند

برای آمرزششون دعا کنید... برای رحمت... برای آرامش... برای مغفرت


دعا کنید در حق همدیگه... انرژیش اول به خودتون میرسه


پ ن 1: برای تیلو هم دعا کنید



 

ادامه مطلب ...

سلام دوباره

رفتم هدیه تولد خواهر را خریدم

یک عطر خوشگل و خوشبو

5whh_photo_2017-08-30_13-18-09.jpg


همیشه از خرید عطر و ادکلن  خودداری میکنم و میزارم به عهده بقیه

برای اینکه هیچوقت نمیتونم بفهمم اصل هست نیست... دارن سرم کلاه میزارن...

خلاصه که اعتماد کردم به خانم فروشنده

و البته که به نظر رایحه ی خوبی داشت که خریدم...


برای خودم هم شال خریدم

svr6_photo_2017-08-30_13-18-16.jpg


واقعیتش این هست که آینده نگری کردم

دیدم زودی میرسیم به بهار و دوباره هیچ چیز خوبی گیرم نمیاد

اینو خریدم برای بهار سال بعد اگه زنده بودم...

امسال برای حرکت تیلویی شال صورتی خریده بودم... یادتون هست که...


تصمیم گرفتم برای عید غدیر برای همه ی عزیزانم عیدی ماگ بخرم... اگه سایت منصف سراغ دارین بهم بگین

وگرنه اینجا یه مرکز فروش با قیمت های فوق العاده نزدیکمون هست


سلام

هر روزتون زیباتر از روز قبل

خوبین

من عالیم

امیدوارم همتون خوب و شاد و سلامت باشید


روزهای دور تند اجازه نمیدن که من حتی هر روز را چند دقیقه هم زندگی کنم

عمری که با این سرعت میگذره ارزش غصه خوردن نداره

پس بهتره که هر روز را با لبخند شروع کنیم


روزهای شلوغم طبق معمول پر از کاغذ و رنگ بازی و لوازم تحریر هست

آخ آخ

اینو قبلا هم گفتم ، کاغذها از شمشیر هم برنده تر هستند....

طبق معمول دستم را که با کاغذ میبرم تا چند دقیقه دلم یه حالیه

بعد شروع میکنم زیر لب به کاغذها غرغر کردن

پدر نگاهم میکنن ... میگن داری با کاغذها غرغر میکنی؟؟؟؟؟؟؟




پ ن 1 : اگه دلتون تاریک شده اینا را بخونین: نُورَ النُّورِ یا مُنَوِّرَ النُّورِ یا خالِقَ النُّورِ یا مُدَبِّرَ النُّورِ یا مُقَدِّرَ النُّورِ یا نُورَ کُلِّ نُورٍ یا نُورا قَبْلَ کُلِّ نُورٍ یا نُورا بَعْدَ کُلِّ نُورٍ یا نُوراً فَوْقَ کُلِّ نُورٍ یا نُوراً لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ  .... من هر بار اینو میخونم دلم روشن میشه


پ ن 2 : دوستم خدا را شکر بهتر شده


پ ن 3 : امروز هرطوری شده میرم برای خرید هدیه تولد خواهر

سلام

روزتون بخیر


پ ن 1 : دوستم که پدرش را از دست داده بود روزهای سختی را میگذرونه

طبیعیه که حالش خوب نباشه

اما غصه ها داشت بهش زیادی فشار میاورد

قرار شده امروز با آقای دکتر تلفنی حرف بزنن...

دعا کنید دوستم زودتر حالش بهتر بشه



پ ن 2: خواهرم دیروز یه سری بهمون زد

حالا دیگه از دیدنش خوشحال نمیشم... پر از غصه میشم...



پ ن 3 : یکی از نزدیک ترین دوستام رفته سفر

این دوستم همیشه به حرفام و غرغرهام گوش میداد

احساس میکنم دارم برای برگشتنش بال بال میزنم


پ ن 4 : از هوای خوب این روزها غافل نباشید

این روزها میشه بیشتر و بیشتر و بیشتر محبت کرد

و البته که خیلی خیلی بیشتر محبت دریافت کرد

سلام

روزتون شیرین و دوست داشتنی

خوب هستین؟


صبح با کش و قوس های معمول بیدار شدم ... اما چون قرار بود زودتر برسم سرکار بیخیال دوش گرفتن شدم

باید کلی کار تا قبل از ظهر آماده و تحویل بشه

سریع لباس پوشیدم

مامان صبحانه ی مفصلی برام آماده کرده بودن

اشتهای خوردن چند لقمه را بیشتر نداشتم

سریع ماشین را برداشتم و راه افتادم

روی پل بودم که ماشین پشت سری (پراید) شروع کرد به بوق زدن... یک نگاهی تو آینه کردم و دیدم چند تا مرد دارن میخندن

مسلما روی پل جای سبقت گرفتن نیست

اونم پل به اون شلوغی اون وقت صبح

چند ثانیه بعد دستش را گذاشت روی بوق و به طور ممتد بوق زد

اینبار تو آینه دیدم به شدت دارن میخندن و تفریح میکنن... منم به روی خودم نیاوردم

اما بهش راه هم ندادم

هنوز از پل پایین نیومده بودیم که یهو سعی کرد از بین من و ماشین کنار که اصلا هم جا نداشت سبقت بگیره

من کشیدم کنار تا بتونه عبور کنه.... عبور کرد و در حین عبور فرمان را پیچوند سمت من...

بله محکم بدنه ماشین را تو سرعت نزدیک به 60 کوبید به ماشین من...

تقریبا 700 متر جلوتر چراغ راهنمایی بود و من دیدم تا اون برسه چراغ قرمز شده...

و ایشون در کمال ناباوری حتی یک ترمز هم پشت چراغ قرمز نزدن و با همون سرعت به راه خودشون ادامه دادن....



خب البته که من شوک شدم و الان همه بدنم هنوز داره میلرزه

و البته که زنگ زدم و از یکی از آشناها پرس و جو کردم تا اگه دوربین کنترل ترافیک اون اطراف هست بتونم ازش شکایت کنم

اماالان حال خوشی ندارم

سلام

صبحتان پر از لبخندهای شاد

خوب هستین؟

امروز صبح وقتی از حمام اومدم بیرون احساس کردم دیگه تابستان رمقی نداره... چون نسیم خنکی که از پنجره میوزید یه لحظه لرز به تنم انداخت... بله تابستان دیگه نایی نداره...

این روزها انگار روحم کمی مست تر از همیشه شده

همش دلم آهنگ و موسیقی میخواد

همش دلم شعرهای قشنگ میخواد

همش دلم از این انگورهای مست میخواد...

انگورهایی که آفتاب نوشیدند و شراب شدند

دلم پیراهن های گلدار نخی میخواد ...

دلم میخواد بیشتر تو خونه باشم

دلم میخواد با گلهای روی قالی حرف بزنم و پیراهن بلند و خنک بپوشم و با آهنگ قر بدم و با عطر ادویه ها بازی کنم...


اما همه این رویاها را میزارم پشت در و بسم اله میگم و میام دفتر

خیلی خیلی شلوغم و پر از مسئولیت و قول و وعده

باید روی ثانیه های این روزها هم برنامه ریزی کنم

پس رنگ و بو و مزه ها را میزارم برای اونایی که اونقدر خوشبختن که همیشه برای خودشون ... برای دلشون وقت دارن


خوشبختی های من شکلش فرق داره

میدونم خوشبختی های هرکسی شکل مخصوص به خودش را داره

خوشبختی شما چه شکلیه؟

سلام

صبح شنبه تون بخیر

روزهای شهریوری آغاز شد

یهو مبادا از آخرین ماه تابستون کم استفاده کنید ها

تاجایی که میتونید از آخرین قطره های تابستان لذت ببرید...

تازه هوا هم یه کمی خنک شده ... دم صبح آنچنان نسیم خنکی میوزه که آدم انگار وسط بهشته...


از پنجشنبه حوالی ساعت هشت که رسیدم خونه یه نفس مهمان داشتیم تا آخر شب جمعه

با مغزبادوم پارک نرفتیم

و کلی گردش دو نفری را از دست دادیم



پ ن 1 : عنوان این پست یک توصیه ی تیلوانه است که هرازگاهی امتحانش کنید ... بی نهایت بهتون میچسبه

پ ن 2 : آقای دکتر برام نوشتن: «تو پزشک نیستی ... اما طبیب همه ی دردهای منی...»

پ ن 3 : عموجان یک نرم افزار کاربردی عالی بهم معرفی کرده... امروز و فردا باهاش کار میکنم... اگه خوب بود بهتون معرفیش میکنم

پ ن 4 : بهم پیشنهاد بدین برای تولد خواهرم چی بخرم

سلام

روزتون بخیر

من دوست دارم پنجشنبه ها قلبم تند تند بزنه

دوست دارم پنجشنبه ها لحظه شماری کنم برای رسیدنش

دوست دارم پنجشنبه ها هی زنگ بزنم بگم کجایی... پس کی میرسی... بگم دلم تمام شد....

اونم فقط بخنده

میدونم که آقای دکتر هم دل تو دلش نیست... اما اون مرد هست... بی قراری نمیکنه.. دل دل نمیکنه... غر نمیزنه... فقط میخنده...

دوست دارم پنجشنبه ها خوشگل تر از هر روز باشم

دوست دارم پنجشنبه ها هی تو آینه خودم را نگاه کنم

دوست دارم پنجشنبه ها عطر ورساچ بزنم

پنجشنبه های بی آقای دکتر حتی چهارشنبه هم نیستن

اما باید بگم من در کل همه پنجشنبه ها را دوست دارم

چه پنجشنبه هایی که پنج شنبه هستن... چه پنجشنبه هایی که حتی چهارشنبه هم نیستن



وای که دیشب یک آهنگ پیدا کردم که با دلم و روح و روانم بازی کرد

تم مذهبی داره ها

ولی عالیه

آهنگ ماه بانو... محمدزند وکیلی

همون دیشب فرستادمش برای آقای دکتر و بعد با هم گوش دادیم و کلی کیف کردیم



پ ن 1 : دیروز ناهارم را جا گذاشته بودم خونه

پ ن 2 : شما هم از شاپرک میترسین؟

پ ن 3 : چند تا تولد پشت سر هم تو این روزها داشتیم که همه را با بیخیالی گذروندم...

پ ن 4 : امروز و امشب درگذشتگان را فراموش نکنید... حتی شده به یک صلوات


آخ آخ

مامانی که میره پاستیل و باسلوق میخره

و بعدش میاد کاسه انار روی میز کار دخترش را پر از خوشمزه جات میکنه....

گلی است از گلهای بهشت

vhh_photo_2017-08-23_17-20-28.jpg




نمیدونم باید بگم قدر مامان ها را بدونین... یا قدر خوشمزه جات اطرافتون را



پ ن 1 : اضافه وزن خر است...

سلام

روزتون عسل

خوبین

دیروز نبودم

از کله سحر با پدرجان رفتیم بازار برای خرید ملزومات

کلی لابلای کاغذها و مقواها و رنگ و چسب قدم زدم

هرچی دلم خواست خریدم

برای مغز بادوم گل سفال خریدم


خلاصه که غیبت دیروز منو موجه کنید


وقتی هم برگشتیم دو سه ساعت مشغول جمع آوری و جا دادن وسایلی که خریده بودم، شدم

بعدترش هم دستم بند شد به کلی کار و کارت پستال

شب هم یک مهمونی کوچولو رفتیم ...

این شد که دیروزم بی نهایت شلوغ بود







پ ن 1 : از پاستیل خوردن غافل نشین فقط دخترا میفهمن چی میگم


پ ن 2 : صبح مامان و بابا زودتر از من از خونه زده بودن بیرون... ناهار منو مامان آماده گذاشته بودن روی اپن

و من ناهارم را جا گذاشتم و اومدم

همچین گیج سر به هوایی هستم من


پ ن 3 : از دیشب تا حالا اینقدر با آقای دکتر حرف زدیم که اصلا نمیدونم دیشب خوابیدیم یا نه


پ ن 4 : اسپینر را توی بازار عمده فروش ها میشد با 2 هزارتومن خرید... و من نخریدم

سلام

روزتون عسل

خوب هستین؟

منم خوبم... عالیم ... بهتر از این نمیشه... شکر خدا

از صبح زود که بیدار شدم تا همین الان کلی کارهای مختلف و به درد بخور انجام دادم و الان هم قبل از اینکه فاز دوم کارهام را شروع کنم اومدم به شما دوستای خیلی خوبم سر بزنم


قشنگ ترین چیزی که امروز داشتم این بود که یکساعت بعد از اومدنم به سرکار دیدم تو تلگرام پیام دارم

نگاه کردم دیدم مامانم برام فرستادن:

: دخترم خیلی خیلی مراقب خودت و سلامتیت باش... اونقدر برام عزیزی که هیچی برام مهم تر از سلامتی و شادابیت نیست....


حالا فکرنکنین یک ماهه من و مامان هم را ندیدیم ها

نخیر صبح زود با هم صبحانه خوردیم

چای نوشیدیم

ایشون ناهار برام پخته بودن

میوه هام را شسشته بودن و سلفون کشیده بودن

و منو راهی کردن سرکار




تورو خدا محبت های یهویی را از عزیزانتون دریغ نکنین

گاهی یک کلمه میتونه حال دل آدم را خیلی خیلی عوض کنه



پ ن 1 : روزگار خواهرم بد و بدتر میشه ... و هیچ کاری نمیتونم براش بکنم

پ ن 2 : دوستم که پدرش را از دست داده پیام زیبایی برام نوشته که منو شرمنده خودش کرده

پ ن 3 : اینقدر از اطرافم مهربونی های زیبا دریافت میکنم که گاه گاه اشک توی چشمام حلقه میزنه

پ ن 4 : شلوغم و نبودن هام را پای هیچی جز کارهای زیادم نگذارید