X
تبلیغات
نماشا
رایتل

سلام

روزتون شاد

لطفا همین الان یه لبخند بزرگ بزنین و برای چند لحظه هم که شده همه چیزای بد را از فکرتون دور کنید

چشماتون را ببندین و یک آرزوی خوب بکنید.... منم از راه دور آمین میگم و یک صلوات میفرستم ... انشاله که آرزوهای قشنگتون با خیر و شادی برآورده بشه....


کارهام از برنامه عقب هست و باید امروز کاری بکنم کارستان....


اینقدر همه کار را هول هولکی انجام میدم که باورتون نمیشه گاهی چه سوتی های عظیمی میدم

شنبه صبح رفتم که همه حسابهای بانکی را جمع و جور کنم و یکجا... یک حساب تازه در یک بانک تازه باز کردم و با عجله امضاها را زدم و خدانگهدار.... همینم نزدیک به یک ساعت از وقت منو گرفت.... دیشب وسطهای خواب یادم اومد که ای دل غافل... الان من چه مدرکی دارم که فلان مبلغ پول به حساب ریختم... نه برگه ای ... نه شماره حسابی... هیچی.... صبح اول وقت خودم را رسوندم بانک و با یک لبخند گنده ماجرا را باهاشون در میان گذاشتم... اونا هم با یک لبخند گنده تر گفتن اینقدر عجله داشتی که دفترچه را جا گذاشتی 


با دوستای دبیرستان در یک چالش دو هفته بدون قند مصنوعی شرکت کردم... همش یادم میره....

البته من در کل زیاد قند مصنوعی مصرف نمیکنم... شکلات و بیسکویت را هم کلا از زندگی روزمره حذف کردم... اما....



یک مشتری بد حساب دارم که تصمیم گرفتم دیگه براش کار انجام ندم

زنگ میزنه روی گوشیم ... جواب نمیدم... باور نمیکنید در عرض سه ساعت ، 25 دفعه زنگ زد... دیدم دست بردار نیست گفتم بزار بهش بگم ... گوشی برداشتم و بعد حال و احوال گفتم که عذرخواهی میکنم اما الان این کاری که مد نظر شما هست را نمیتونم انجام بدم و بعد با هم خداحافظی کردیم... نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد... برداشتم ... اصرار کرد... گفتم خانوم محترم اصلا این کار در حیطه کاری من نیست...  بعد دوباره نیم ساعت بعد... دوباره جواب ندادم و باز ایشون اینقدر زنگ زد که من کلافه شدم ... بعد شروع کرد به دفتر زنگ زدن... بعد پیام داد... مسیج داد... تلگرام زد... ای بابا... چرا اینطوری؟؟؟؟؟

اگر با کسی همیشه کار دارید لااقل بدحسابی نکنید، چون ممکنه یه جایی کلا قید پول گرفتن از شما را بزنه....



دیروز نماز جعفر طیار را خوندم... هربار که از این جور نمازها میخونم به این نتیجه میرسم که حس خوبی که بهم میده از همه چیز باارزشتره... قصد دارم انشاله امروزم باز بخونم...


پ ن 1 : شال و کلاه داداش و همسرجانش تمام شد اما یادم رفته عکس بگیرم و برای دل آرام جون اندازه ها را بیارم... حتما همین یکی دو روزه انجامش میدم...

پ ن 2: دارم برای پدر جان شال و کلاه میبافم

پ ن 3 : پدری کردن و مادر بودن هنره و هرکسی لیاقت این اسامی را نداره...

پ ن 4 : لبخندهای بزرگ فراموشتون نشه





سلام

روزتون لبریز از خبرهای خوب

امروز صبح حوصله حمام نداشتم ... لباس پوشیدم و اومدم برای صبحانه ... ولی تا مامان جان را دیدم چشمام روشن شد... روزم پر از خورشید و ستاره و نور شد.... مامانم به طور معجزه آسایی بهتر شده بودن... صورتشون هم بهتر شده بود... خدااااااااااااایا متشکرم

برای خودم لقمه گرفتم و لبریز انرژی شدم

باید اول صبح یه سری به عابر بانک میزدم... بنزین میزدم ولی اینقدر پر انرژی بودم که همش یک ربع هم طول نکشید

رسیدم دفتر... دلم خواست یه جارو بزنم... یه کمی میزها را تمیز کنم ... رادیو را روشن کردم ... در را باز گذاشتم تا هوا عوض بشه

و اصلا انگار روی زمین نیستم

بهم توصیه شده برای حل شدن مشکلات نماز جعفر طیار بخونم... و حتما این کار را خواهم کرد

دل آرام جان یه نماز برای طلب خیر بهم یاد داده که دیشب خسته بودم و نخوندم... امروز اون را حتما خواهم خوند

دیروز خیلی کارهای متفاوتی انجام دادم ... اما کارهای دفترم زیاد جلو نرفته

برای همین امروز باید جبران کنم

پس میریم که یه روز پر انرژی و شاد و پر از کارهای مثبت و به درد بخور را شروع کنیم

دوستتون دارم



پ ن 1: نزارید مشکلات روحیه تون را خراب کنه

پ ن 2: مشکلات زیادی زندگی را برام گره گره کرده ... اما من قوی تر از اون هستم ... چون خداوند بزرگ هوای منو داره

پ ن 3: از چشم و نظر بترسید

سلام

روزتون لبریز از حسای خوب

امروز کارم برعکس انتظارم دیرتر از همیشه شروع شد

اول صبح یه کار بانکی کش اومد تا نزدیک ساعت نه و نیم

برای همین دیر اومدم



اول باید از چهارشنبه تعطیل شروع کنم که خیلی آروم و بی سر و صدا گذشت... بافتنی کردم و آخرین روز صفر را به پایان رسانیدم

آخر شب قرار و مدار یک پنجشنبه ی پر از خنده را با خواهرها و مغز بادوم چیدیم

وقتی میگم همه چیز را کنار هم مرتب میکنم احساس نکنید من یک آدم مریخی هستم و هیچ غصه ای در زندگیم ندارم

هیچوقت فکر نکنید آدمهایی که دارن میخندن... با صدای بلند ریسه میرن... یا از شدت خنده آب از چشماشون سرازیر شده ... تو دلشون هیچ غمی نیست... غم ماله آدمهاست... آدمهایی که قلبهایی از جنس احساس دارن

این جمله را پریروز رو یکی از بیلبوردهای داخل شهر خواندم:   باطن زندگی خودتون را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید....

بله

ما چهارشنبه از بعدازظهر مشکلات زیادی را پشت سرگذاشتیم

غصه خوردیم

حتی اشک هم ریختیم

اما آخر شب تصمیم گرفتیم فردا را متفاوت کنیم

و 5شنبه از صبح ساعت 9 با خواهرام و مغز بادوم زدیم بیرون

خرید کردیم... شیرینی خوردیم... ناهار گرفتیم... رفتیم خونه ما... دوباره ساعت 4 زدیم بیرون... باز خرید کردیم... خوش گذروندیم و بعد به حل مشکل فکر کردیم

جمعه هم آروم و بی صدا بود... مغز بادوم پیشم بود

خلاصه که سعی خودم را در خوب بودن کردم و میکنم

شما هم همین کارو بکنید

امروز از صبح که اومدم یه عالمه کار را راست و ریس و مرتب کردم و پیش بردم

همش یه سره سرپا بودم و کار مرتب کردم

دیدم خیلی گرسنه شدم نگاه کردم به ساعت دوازده و نیم بود... واو... چه زود گذشت

دیدم دیگه خسته شدم بهتره که ناهار را بخورم و یه عالمه کار دیگه مرتب کنم.... اما... اما... اما...

ناهار خوردن همان و بیحال و حس شدن همان الان نزدیکه به دو ساعت و نیم هست که دارم هوله میرم و هیچ کاری نکردم

یه دفعه انگار انرژیم ته کشیده....

سلام

روزتون بخیر

امیدوارم خوب و خوش باشین

به قول دوست عزیزمون این هفته مثل سکسکه میماند.... یه روز در میان تعطیل...

من که انشاله حسابی امروزمیخوام کار کنم

هنوز در حال بافت هستم ... تمام بشه نشونتون میدم

کاموای تازه هم خریدم که برای بابا هم شال و کلاه ببافم... یه شال هم برای مامان خانوم تو نوبت دارم



پ ن 1: مراقب مهربونیاتون باشین... عین گل هستند... زود پژمرده میشن.....

سلام

صبح بخیر

خوبین

روزتون شیرین و گرم و نرم هست؟

منم خوبم... آقای دکتر هم خوبن... مادرجان همونطوری هستن....


بافتنی های آقای داداش و ست ش خوب پیش میره....

داداش من تصمیم گرفته وقتی میاد ایران تو همین فاصله کم با همکلاسیش ازدواج کنه...

منم دارم ست را دو نفری میبافم

za87_photo_2016-11-27_09-05-07.jpg


اون کلاه گل دار برای خانومش... کلاه ساده برای خودش و البته دوتا هم شال....



من بعد از سالهای دبیرستان دیگه هیچوقت هیچکدام از همکلاسی هام را ندیدم... ازشون خبری هم ندارم

فقط یک همکلاسی داشتم که از دوران راهنمایی با هم بودیم... یه طورایی همسایه های دور هم محسوب میشیم... از اون همیشه خبر داشتم و میدیدمش... دیشب بهم یه لینک داد... اصلا نمیتونم براتون توصیف کنم که وقتی وارد اون دنیا شدم و همه منو با شیطنتهام یادشون بود... وقتی همه سراغ عمو را گرفتن... وقتی از خط خوبم گفتن... چه دنیایی... البته خیلی ها را فراموش کرده بودم



سلام

صبحتون لبریز از شادی های بی نهایت

خوبین؟

من خدا را شکر خوبم

طبق معمول خیلی از روزهای پاییزی ، صبحم را با صدای آقای دکتر شروع کردم


پنجشنبه ظهر رفتم خونه و همش را به بافتنی گذراندم تا سر شب

سر شب آقای پدر به من و مامان گفتن که پاشیم بریم یه دوری بزنیم... مامان هنوز حال ندارن و موافقت نکردن

من و آقای پدر هم به قصد خرید سوپ برای مامان زدیم بیرون

سوپ خریدیم... هوس کباب کردیم... کباب خریدیم.. هوس نان تازه کردیم... اول نان بربری خریدیم... بعد دیدیم کباب با نان سنگک یه چیز دیگه س... نان سنگکی خیلی شلوغ بود... با بابا دوتایی رفتیم تو صف و هر کدوم یه نون خریدیم و کلی خندیدیم... بعدش تصمیم گرفتیم خرید آجیل شب یلدا را جلو بندازیم... بهتره نگم که خرید یه کم آجیل برای شب یلدا ... منجر به خرید چقدر آجیل و شکلات شد...


جمعه از صبح که بیدار شدم شروع کردم به تمیز کردن اتاق و طبقه ی مربوط به خودم

تا ظهر مشغول بودم

جای شما خالی قرمه سبزی مامان پز را خوردیم و راهی باغ رضوان شدیم.... سالگرد پدر بزرگ بود

بعد از مراسم که تا حدود ساعت 4 و نیم طول کشید رفتیم یه سری به مادربزرگ که مریض هست زدیم

وقتی از خونه مادربزرگ اومدیم بیرون ، مغز بادوم به باباجان (به پدر من میگه باباجان) فرمودن بریم ساندویج بخوریم... و بابا جان با یه تلفن همه بچه ها را جمع کرد و جای شما خالی ساندویج خریدیم و رفتیم خونه... (مامان هنوز حال ندارن...)




پ ن 1: از این شکلات جرقه ها غافل نشین

پ ن 2 : برنامه ایمو را امتحان کنید

پ ن 3 : هوا خیلی سرد شده

پ ن 4: دایی جان برای مادربزرگ مریضم، یک مرغ مینا خریده بودن و با شیرین زبونی اون مرغ مینا اصلا حال و هوای اونجا عوض شده بود

پ ن 5: من برعکس دختر شیرازی عاشق لباسای زمستونی هستم و تا میتونم لباسهای گرم میپوشم

میدونم همه شماها این را میدونید که الان فقط ما نیستیم که سردمون هست

دستگاههای اطراف ما هم  دچار این سرما هستند...

صبح ها وقتی وارد محل کارتون میشین... اول یه مقداری صبر کنید تا وسایل هم مثل محیط گرم و همدما بشن

پرینترتون... دستگاه کپی... حتی کامپیوتر... اسکنر... (همه ی وسایل دور و برتون که برای کار کردن به چرخ دنده ها نیازمندند... )

اینا هم سردشون شده ... یخ کردن... نمیتونن الان ابتدای صبح وقتی هنوز محیط گرم نشده شروع به کار کنن

احساس کردم گاهی دقت نمیکنیم... این بی دقتی آسیب میزنه به وسایلمون

حتی ماشین... اگه مثل من ماشین تون داخل پارکینگ گرم و نرم هست که اصلا متوجه این موضوع نمیشید... اما اگر جز اون دسته ای هستید که صبح ها باید به سراغ ماشین یخ زده تون برین... بهتره مراقب اونم باشید...




همه ی این آسمون ریسمون برای این بود که تا شروع به کار کردم دستگاهم گیر کرد و یه عالمه وقته درگیر اون هستم...

سلام

پنجشنبه باید پر از التهاب و هیجان باشه

پنجشنبه یواش هیچ مزه ای نداره

اصلا یعنی چی که پنجنشبه قرار باشه کار کنی و ظهر هم بری خونه و بخزی زیر پتو؟؟؟؟؟

 

اینم کلاهی که در حال بافتنش هستم



الگی نگین باید ساده میگرفتی و رنگش خوب نیست و ... این حرفا تو گوشم نمیره ... این در واقعیت خیلی خیلی هم خوشگله... داداش هم خوشش میاد من میدونم... وقتی ست باشه عالی میشه... نگران نباشین



صبح که میومدم دیدم چقدر یهو درختا لخت شدن... واو



بعدا نوشت: داره خیلی ریز و آروم برف میاد... خیلی ریز... خیلی آروم

لبخند میزنه

نگاهش میکنم

بهش میگم خیلی از خریدن این گوشی جدید خوشحالم

روی گوشی قدیمیش نمیتونست ایمو نصب کنه

چند دقیقه حرف میزنیم... کار داره ... جلسه داره.. باید بره

تا تصویر قطع میشه یهو اشکام میچکه پایین... باورم نمیشه ... تعجب میکنم

یعنی اینهمه دلتنگش بودم؟

نیم ساعت نگذشته که زنگ میزنه... میگه نتونسته جلسه را ادامه بده.. میگه که دلش تنگ شده

میگه انگار وقتی منو دیده تازه فهمیده که چقدر دلش تنگ شده بوده

بهش نمیگم که گریه کردم

بهش لبخند گنده میزنم و میگم خیلی دوستش دارم...

حالا هر دومون داریم میخندیم... آرومتریم... حالا میتونیم بریم دنبال کار و زندگیمون...



پ ن 1: گاهی چیزای کوچیک میتونن خوشبختی باشن

پ ن 2 : گاهی خوشبختی همون چیزایی هست که داریم اما قدرشون را نمیدونیم

پ ن 3 : روز اول رادیوم شارژش خیلی زود تمام شد... ولی از بعد از اون دیگه اصلا شارژش تمام نشده ...

سلام

صبح بخیر

روزتون لبریز از گرمای جان بخش عشق

خوبین؟

چقدر هوا یه دفعه سرد شده... خیلی مراقب سلامتیتون باشین

کتری را گذاشتم جوش بیاد.... لقمه نون و تخم مرغم هم کنار دستم هست... مادرجان به صبحانه اهمیت ویژه میدن...

از حال مامان اگه بپرسین... هنوز همونطوری هستن... چند تا دکتر هم رفتیم اما هنوز بهبود پیدا نکردن...

صبحم را با صدای آقای دکتر شروع کردم.... کنار بخاری...

نمیدونم من اینطوریم یا شماها هم همین حس را دارین... انگار تا شعله های گرم را نبینم گرم نمیشم... هیچی بخاری نمیشه...




پ ن 1: صبح اومدم شیر آب را باز کردم که کتری را پر از آب کنم که با هجوم آب در صورتم مواجه شدم... تاحالا دیدین شیر ظرفشویی سوراخ بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ ن 2 :  دیشب با اصرار پدرجان و تهدید و دعواهای مادر جان راضی شدم تو اتاقم بخاری بزارم

پ ن 3 : باید هرچه سریعتر به فکر کارهای جینگیل مینگیل شب یلدا باشم

پ ن 4 : میخوام کاموا بخرم و برای داداش شال و کلاه ببافم...(قبلا هم گفته بودم؟؟؟؟؟؟؟)

پ ن 5 : آقای دکتر عاشق سیر ترشی های هفت ساله هستند و من دلم نمیاد تنهایی بخورمشون

خوب میشناسمش

خیلی ساله که درد دلهاش را بهم میگه... هم از شادیهاش میگه هم از غم هاش

کاری به این نداره که من آدم تعریف کردن دردهام نیستم... آدم بروز بی نهایت شادی هام نیستم

اون میگه

شاید منم گوش شنوای خوبی هستم ... خوب میشنوم... قضاوت نمیکنم ... حرف اضافه نمیزنم... برچسب نمیزنم ... نمیرنجونمش...

زنگ زد داشت گریه میکرد

گفتم چی شده ؟

گفت: پارنترم جلوی من با یه خانوم دیگه زیادی صمیمی میشه و ....

اولا اصلا از روابطش راضی نیستم... اما از این رنجی که میکشه به شدت ناراحت شدم

با دوست پسرش تو یه جا کار میکنن.. دائما جلوی چشم هم دیگه هستند... و تازه میخوان هیچکس هم در اون محل ندونه که این دو نفر با هم در ارتباط هستند... و خب البته زجر اصلی را دوست من میکشه...


ازش پرسیدم چی شده که اینطوری بهم ریختی... گفت که فلان خانوم ... با فلان پوشش... اومد و رفت داخل اتاقش و بعد صدای خنده هاشون کل شرکت را پر کرد و چند دقیقه بعد من به بهانه ای خواستم وارد اتاق بشم و اجاره نداد و تازه در اتاق را هم بستن و ....



عزیزانم تا کی میخواین خودتون را اینهمه شکنجه کنین؟

چرا قدر خودتون را نمیدونید؟



سلام

صبح به خیر دوستای عزیزم

دارم اخبار رادیو را گوش میدم

نمیدونم چرا لبخند میزنم... انگار حس میکنم حالم امروز بهتره

یک لیوان بزرگ شیر و عسل خوردم

یک لقمه برای خودم گرفتم و از خونه آمدم بیرون

امروزم هوا خیلی سرده ... باید خیلی مراقب خودمون باشیم





پ ن 1: اینقدر ساده به خودمان اجازه ندهیم دیگران را قضاوت کنیم

پ ن 2 : کمی بیشتر روی خودمان ... افکارمان... رفتارهایمان ... دقت کنیم

پ ن 3 : افکار درست را ترویج بدین


سلام

صبح تون گرم و نرم

خوبین

اینجا هوا امروز یک دفعه خیلی سرد شده....

من که اینقدر پوشیدم که گرم و نرم هستم اما دلم برای این درختای توی کوچه که دارن میلرزن میسوزه....

همه چیز در خانه ی ما یک طور کرخت و یخ زده شده .. امیدوارم مادرجان به زودی خوب بشن و همه چیز گرم و نرم و دلنشین بشه باز....



از امروز به مدت دوماه قرار شده یک ایده از من در محل کارم به اجرا گذاشته بشه که پدرجان باهاش مخالف بودن... من و آقای دکتر کلی در موردش مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم امتحانش کنیم... خدا کنه پشیمان نشویم




تاحالا به میز کار خودتون دقیق نگاه کردید؟

میز کار من یک دونه کاج داره که یادگار یه روز به یادموندنی با آقای دکتر هست....

یک گیره ورق گیر کوچک دارم که اونم یادگار یه رفاقت دیرین هست

یک عروسک نرم و پشمالو دارم که جای موبایلی هست و اونم هدیه یه دوست از یه دوره خوب زندگی....

دفترچه ی خوشگلی رو میزم دارم که دست ساز خودم هست

هولدرکاغذهام که یک عکس از زمان به دنیا اومدن مغز بادوم بهش نصب شده

یک خودکار قهوه ای

یک مداد اتد ساده

تبلتم

اسپیکر گرد و قلمبه ای که تازه هدیه گرفتم و امروز روی رادیو آهنگ تنظیم شده

یک قندان پر از قند قهوه ای

(میز کار من خیلی بزرگ هست.... و من یک سمتش میشینم... نزدیک به دو متر و نیم....)



نگران هیچی نباشید... این سختی هایی که الان ذهنتون را آزار میده به زودی تمام میشن... شیرینی های تازه کامتون را عسل میکنند و زندگی ادامه دارد....


انار دانه کردن را دوست دارم

انار دانه کردن برای عزیزانم را دوست دارم

هر بار یک انار را باز میکنم : تبارک الله میگویم... هزاربار الحمدلله میگویم ... از داشتن پروردگار اینچنین عاشق...

هر بار انار دانه میکنم... بسم اله میگویم ... حمد میخوانم... و دانه دانه لبخند میزنم


پنجشنبه اناراولی که باز کردم قرمز بود عین یاقوت...

انار دوم مانند الماس سپید میدرخشید....

انار سوم صورتی رنگ بود...

خداوند من عاشق است... شاعر است... نقاش است... خالق زیبایی هاست... همانگونه که زیبایی ها را دوست دارد

این رنگ بندی زیبا را با هم مخلوط کردم ... کمی نمک زدم ... کمی آویشن پاشیدم ....

و هنوز ... به انار ترک خورده ی روی میز که نگاه میکنم لبخند میزنم




پ ن 1 : دوست داشتن میتونه هر نفس آدم را عاشق تر کنه

پ ن 2 : وقتی عاشقی همه ی دنیا عاشق میشن باهات...

پ ن 3 : دلم میخواست هر روز عصر برایت انار دانه کنم

پ ن 4 : پرده های سفید لابلای انار را دور نریزید...

باید یک عذرخواهی بکنم برای این پایان....

دیگر نوشتن از اینهمه درد کار من نبود.....

 



ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: قصه

سلام

در برابر اینهمه محبت شما من واقعا شرمسارم

با تمام مقاومتی که دارم میکنم بازم آثار سرماخوردگی نمایان شده ...


پنجشبنه یکی از بهترین قرارهای عاشقانه بود...

سوپ خوردیم... حرف زدیم... پلوسبزی با ماهی خوردیم ... حرف زدیم.... انار خوردیم ... حرف زدیم... و ... و... و ....

تمام نمیشه

خدا را شکر.... سپاس برای همه انرژی ای که بهم میدی...




دیشب عموجان اومدن سر زدن و برام یک موزیک باکس هدیه آوردن که خودش رادیو و ساعت و امکانات خیلی زیاد دیگه ای داره و این باعث شده که باز برگردم به عادت قدیمم که همیشه توی دفتر رادیو گوش میدادم...


پ ن 1: مادرجان همچنان حالشون خوب نیست

پ ن 2 : خودم دارم مبارزه میکنم اما سرماخوردگی سرسختانه داره خودنمایی میکنه

پ ن 3 : هرکی هرچی میخواد بگه من بوتهای بلندم را پوشیدم

امروز صبح به خاطر اون یه ذره سرماخوردگی یه کمی سخت تر از خواب بیدار شدم

قطعا یه کمی هم دیرتر

و قطعا دیگه به دوش صبحگاهی و بازی با کرم و لوسین نمیرسیدم

بیخیال دوش شدم و آماده شدم و نگاهی به ساعت کردم حدود بیست دقیقه عقب بودم

تازه قرار بود اول صبح بانک هم برم و یه پولی به حساب واریز کنم

بدو بدو اومدم پایین و با مادرجان خوش و بش کردم و لیوان شیر عسلی که مامان برام گرم کرده بودن را خوردم و میخواستم بیام که مادرجان فرمودند: حتما یه لقمه بزار دهنت... منم اصلا تو وضعیت خوردن لقمه و این حرفا نبودم ولی برای اینکه مادر جان نگران نباشن یه لقمه گرفتم و گفتم توی راه میخورم.... اومدم سمت ماشین و یادم رفته بود که یه پلاستیکی چیزی بردارم لقمه را بزارم داخلش.... دیگه وقت تلف کردن جایز نبود... من لقمه نون و پنیر و گردو رو با همون حال فشار دادم داخل کیفم و راهی شدم ...

به بانک که رسیدم از لابلای کیف پولی و لقمه ی نون و پنیر دسته پول را آوردن بیرون... دسته پول هم بزرگ بود چون تراول و پول خیلی درشت نبود... برای همین حجم زیادی از کیف منو اشغال کرده بود

حالا شما تصور کن من ماشینم را هم بد جا پارک کردم

پریدم داخل و طبق معمول شماره را گرفتم و چون اونجا آشنا هستم در اولین باجه خالی نشستم و سلام احوال و ....

گفتم سریع که ماشینم بدجاست

خانم کارمند بانک هم با اون ناخن های لاک زده و مانیکور شده شون (خیلی بیشتر از این حرفا به ناخن هاش ور رفته بود ولی من واقعا اسم این مدلها را بلد نیستم)  یک برگه واریز به من دادن.... منم پول را هل دادم به سمتش و گفتم بشمارید لطفا...

یهو دیدم خانم کارمند با یک حالت مشمنز و خیلی بد حال گفت .... اه اه چی بود روی این پولا... نگاه کردم دیدم واااااااااااااااااااااااااااای یک تکه بزرگ پنیر روی پولهاست...

گفتم : آخیش... عزیزم ... خودت را نگران نکن... این پنیره... لقمه ی صبحونه م توی کیفم بوده و یه لبخند گنده زدم

دیدم گفت : وای من برم دستام را بشورم... بعدش هم برگشت و یه طوری که انگار داره میکروب دست میزنه با دستمال کاغذی پولها را برداشت و شروع کرد داخل سطل آشغال تکون دادن دسته پول... و دسته پول پخش شد کف زمین...

از حرکتش خیلی بدم اومد

اخمام را کردم تو هم و گفتم : سریع تر واریز بفرمایید.

پولها را شمرد و برگه را گرفت و کار واریز را انجام داد

دیگه حتی نایستادم که بخواد برگه واریز را بده ... بلند شدم از صندلی ... صدا زد خانم تیلوییان.... اصلا محلش نزاشتم و از بانک اومدم بیرون....




وقتی سوار ماشین شدم شروع کردم به گاز زدن لقمه نون پنیرم

سلام

روزتون بخیر

صبح قبل از اینکه حاضر بشم و از خونه بیام بیرون ، آقای دکتر زنگ زدن

خوابالو و صدای گرفته

گفت میدونی امروز چهارشنبه س

گفتم واقعا؟

فکر میکنم دوشنبه است... کی رسیدیم به چهارشنبه ... گفت منم حس نکرده بودم

گفتم فدای سرت... دوشنبه یا چهارشنبه چه فرقی میکنه؟

گفت: فرق میکنه... چون من هوس یک قرار عاشقانه کردم... و من لبهام کش اومد تا نزدیکای گوشم...

و این شد که قرار شد تا بعدازظهر ببینیم میتونیم کارهامون را مرتب کنیم برای یک قرار عاشقانه یا نه..........



پ ن 1: حتی اگه نشه... حالم را خوب کرد

پ ن 2 : وقتی چیزی را به خداوند میسپاریم نباید نگرانش باشیم...

پ ن 3: از بس ویتامین و جوشونده و سیر و شلغم و هویج و ... هرچیزی که فکرش را بکنید و بکید برای سرماخوردگی خوبه را خوردم ... دارم رو به بهبود میرم... من بر سرما خوردگی پیروز میشوم.... هورا تیلوی قهرمان

پ ن 4 : دیروز للی پیشم بود

پ ن 5 : امروز باید خیلی کار سر و سامان بدم

سلام

اینهمه مهربونی شماها در نظرات خصوصی و عمومی اصلا اجازه نمیده که حال من بد بمونه

امروز عالیم... امروز یک هدیه تازه از خداست که میخوام ازش لذت ببرم


دیشب طبق معمول همه وقتایی که حالم بده با آقای دکتر حرف زدیم... و من نمیدونم متاسف باشم یا خوشحال که ایشون تمام زوایای روحی و روانی منو به خوبی میشناسن...

هرچند گاهی این شناخت عمیق به شدت منو آزار میده ...


بهر حال امروز حالم خوبه و از محبت هاتون بی نهایت متشکرم



 پ ن 1: گنجشک فسقلی شیشه را ندید و محکم خورد تو شیشه و پخش کوچه شد و بعد پرواز کرد و رفت

پ ن 2 : من بیشتر از گنجشکه ترسیدم

پ ن 3 : یک لحظه از فکر دوستم با اون هق هقی که میکرد بیرون نمیام

پ ن 4 : یادمون نره مهربونی دیگران را نادیده نگیریم