X
تبلیغات
رایتل

سلام

همه روزهاتون بهتشی

به آخرین روز این ماه بهشتی رسیدیم... انگار به اندازه ی کافی از همه ثانیه هاش بهره نبردم، اما راضیم به رضای پروردگار

امروز اومدم که کارهام را جمع و جور کنم... دفتر را مرتب کنم و برم به مدت حدود یک هفته مرخصی...

احتمالا این یک هفته سراغ وبلاگ نیام... اما این دلیل نمیشه که شماها را یادم بره

تک تک تون را اونجا یاد خواهم کرد

ان شاء الله که قابل باشم


طبق قرارمداری که تا الان گذاشته شده ، فردا صبح بعد از نماز صبح راه میفتیم سمت کویر... یک روز اتراق می کنیم و ...




پ ن 1 : پست دیروز تند تند و نصفه نیمه تمام شد عذر خواهی میکنم

پ ن 2 : قرار هست یکی از دوستای وبلاگی را ببینم و ذوق دارم

پ ن 3 : روزگارم بد نیست

سلام

روزتون عسل

اصولا صبح ها پست مینویسم

آن زمانی که فواره های انرژی بالای سرم پر از نور و رنگ هستند

اما ....

الان نگاه کردم دیدم هنوز فواره های انرژی رنگی رنگی بالای سرم در احتزار هستند برای همین ، آمدم پست بگذارم

آمدم بگویم شماها همیشه در خاطرم هستید

از بحث های داغ این روزها هیچ نمیگویم چون اینجا روزمرگیهای تیلوتیلواست و لاغیر


قرار عاشقانه ام آنقدر زیبا و عاشقانه بود که مانند رنگین کمان هنوز در خاطرم میدرخشد

به خودش هم گفتم، شاید یکسال حتی بیشتر بود چنین قراره عاشقانه ی عاشقانه ای نداشتیم

باورتان نمیشود...املت درست کردم با کمترین امکانات و املت خوردیم ... املت و سالاد و سیر ترشی

و آنقدر عاشقانه لحظه ها را عاشقانه گذراندیم که اینبار وقتی که رفت کمتر کدر شدم... کمتر دلم گرفت... انگار دلم دوباره قرص شده بود

این قرار عاشقانه آنچنان ناب و سحرانگیز بود که فکر میکنم مزه اش حالا حالاها زیر دندانم بماند

یک تکه از یک فیلم را انتخاب کرده بودم که ببینیم و بخندیم و چقدر خندیدیم

یک متن عاشقانه برایم از یک کتاب آورده بود و چقدر عاشق تر شدم

یک نامه برایش نوشته بودم که ندادم...

و هنوز لبریزم



جمعه را در باغچه گذراندیم

با توت های سفید و سیاه و ترش و شیرین

با نسیم

با آب بازی با مغز بادوم


شنبه صبح را با شلوغی و بدوبدو آغاز کردم

چند کار عقب مانده

چشمی که چند روز بود بیمار شده بود...نزدیک ظهر به چشم پزشکی رفتم

و سعی کرده ام همه چیز را مرتب کنم برای مسافرتی که ان شاء اله از دوشنبه صبح آغاز میشود





سلام

روزتون عسل


اعتبار کارت بانکیم تا آخر اردیبهشت هست و من مسافرم و بهش نیازمندم

یک ماه پیش دیدم از این بانک یه شعبه در نزدیکی ما در حال افتتاح هست و کلی روح و روانم شاد شد

چون اون یکی شعبه یک جای خیلی شلوغ هست

خلاصه دیروز از بابا پرسیدم فلان شعبه را فلان جا دیدین؟

گفتن : بله و ...

صبح با اینکه دیرم شده بود گفتم بزار این کار را به سرانجام برسونم

تو شلوغی و ترافیک صبح خودم را رسوندم اونجا و جای پارک هم که نبود با ترس و لرز ماشین را کمی دورتر دوبل پارک کردم و ....

وقتی خودم را به جلوی درب بانک رسوندم تازه متوجه شدم این شعبه هنوز راه اندازی نشده

ای خدا

اصلا قیافم در اون لحظه دیدنی بودها




دیروز ظهر بسیار گرممون بود و کولر دفتر هم میل یاری نداشت

خب مسلم نیازمند سرویس بود دیگه

به دلایلی پدر نمیتونستن برای سرویس کولر برن بالای پشت بام

و این بود که آقای سرویس کار در چشم برهم زدنی با تعویض یک پوشال 60 هزارتومان پول سرویس گرفتن



پ ن 1 : کسی نمیدونه من چرا اینهمه بی انرژی هستم؟

پ ن 2 : برای رسیدن به حرم امام رضا دلم پر میکشه

پ ن 3 : من در ارتباط برقرار کردن با آدمها خیلی آدم ساده ای هستم و اصلا این کار برام سخت نیست... اما بعضی از آدمها چطور دور خودشون چنین دیوار قطوری میسازن؟

پ ن 4 : یک چیزی در رابطه م با آقای دکتر داره آزارم میده...






سلام

روزتون بخیر

اینقدر هوا یه دفعه گرم شده که من صبح ها کلی باید به لباس هام نگاه کنم تا یکی را برای پوشیدن انتخاب کنم، با اینکه همه لباسهای این فصلم نخی و خنک هستند....

البته شاید خیلی از شماها تجربه این را نداشته باشین

من به خاطر شغلم صبح که لباسهای بیرون را میپوشم تا شب همین لباسها تنم هست و این یک کمی کار را سخت میکنه


یکی از همسایه ها یک دسته گل زیبا از باغچه شون چیده و برام آورده

گلهای صورتی و سفید و قرمز با برگهای سبز

خیلی قشنگه


بابا و مامان عادت دارن همیشه قسمتی از محصولات باغچه را به همسایه ها و اطرافیان اختصاص میدن

امروز هم برای همسایه های دفتر من سیر سبز آوردن

خیلی قشنگ برای هر کسی یک دسته سیر بسته بندی کردن عین دسته گل

به هرکسی که میدیم یه عالمه ذوق زده میشه

بخصوص که این سیرها از نوع بومی و ارگانیک هستند


بطری آب روی میز شده یار جدا نشدنی من

اما همش تشنه ام




پ ن 1- چشمم عفونت کرده و هرچی قطره میزنم اصلا رو به بهبود نیست و من اصلا خیال دکتر رفتن ندارم


پ ن 2 - دندانم خوب شده و فقط ازش یه اثر باقی مانده ... اما گلودردهای شدیدی همراهم هست


پ ن 3 - داریم ریز ریز آماده سفر میشیم


پ ن 4 - مشکلات اطرافیانم طاقتم را به شدت کم کرده


پ ن 5 - دیگه دارم لحظه شماری میکنم با یه اضطراب کاملا آشکار


پ ن 6 - قدر ثانیه ها را بدونید... اگه به ثانیه ها بی توجه باشید یه وقتی چشم باز میکنید و میبینید یک عمر را بدون توجه گذروندین... حتی ممکنه خیلی دیر بشه


سلام و روزتون پر از خیر و برکت

خوبین دوست جونای من؟

منم خوبم

زنده ام و سخت جانی میکنم....


دندانکم خیلی خیلی بهتره.... فقط کپسول میخورم و آب نمک قرقره میکنم

اما دیروز بعدازظهر یکی از بدترین دقایقم را تجربه کردم

دقایقی که بهتره اصلا ازشون حرف نزنیم.... در وصفش همین بس که بگم هیچکس نمیتونه عزیزش را ناراحت و پریشان ببینه



قراره عاشقانه را گذاشتیم برای همین آخر هفته

چی بهتر از این

هر دو دلتنگیم 



هفته بعدی یکشنبه عازم سفر هستیم

هرکاری کردم اینترنت تبلتم درست نشد... باید ببرم دفتر خدماتی ببینم چی میشه



پ ن 1 : هروقت عشق ورزیدن را تمرین نکنید... آروم آروم متنفر میشید

سلام

روزتون بخیر و شادی

خوب هستین

غیبت منو ببخشید


عصر پنجشنبه که رفتم به سمت خونه همه جا جشن و شادی بود

با یک لبخند گنده رسیدم خونه

پام را از در گذاشتم داخل که دندون عقلم یه تییییییییییییییییر کشید که تا مغزم برقش را حس کردم

چشمتون روز بد نبینه در عرض چند دقیقه داشتم زمین و زمون را گاز میزدم از درد

خدا برای دشمنتون هم نخواد

شب عید... همه جا تعطیل

به چند تا دکتر زنگ زدیم که هیچکدوم جواب ندادن

مسکن و آب نمک و اسپری بی حسی هم جوابگو نبود

دیگه فقط اشک بود و درد

سه ساعتی طول کشید تا کمی از دردم کم شد اما قطع نمیشد

دیدم چاره ای ندارم جز تحمل تا شنبه

جمعه صبح طبق قرار با مغز بادوم رفتم پارک و تمام مدت روی نیمکت پارک به خودم پیچیدم تا اون فسقلی کمی بازی کرد

بقیه اش را نگم بهتره

یادتون هست که پارسال دکترم گفت باید این دندون عقل کشیده بشه و من همش ترسیدم و نکشیدمش

الان میترسیدم به شدت

صبح شنبه با درد بسیار خودم را به دندانپزشکی رسوندم و دندان پوسیده را کشیدم و تمام.....

چشمتون روز بد نبینه.... دیگه نمیتونستم بیام دفتر

با حال نزار تا شب را خوابیدم

امروز هم به زور اومدم سرکار

اما امروز روزم شلوغه... کارهام بهم ریخته ... بخصوص که هفته دیگه عازم سفر هستم

سلام

روزتون بخیر

عیدتون مبارک

همه ایام به کامتون

خوب هستین؟


یادتون باشه زندگی بدون زیورآلات خر عست....

امروزم که اینقدر شهر رنگی رنگی و خوشگله که حیفه آدم بیاد سرکار

باید تو این هوای بهاری بریم بیرون و قدم بزنیم و از شربتهای خنک نذری بنوشیم

روزهایی مثل امروز دلم هی دل دل میکنه و انگار میخواد پربکشه

التماس دعا دارم از همتون

با هر اعتقادی که هستید هر لحظه ای دلتون پرکشید سمت دعا دیگران را هم دعا کنید




پ ن 1: یکی از دوستام نگرانم کرده

پ ن 2: دلتنگ للی هستم

پ ن 3: دلتنگ دانیا هستم

پ ن 4 : تپش قلب چند روزی هست دست از سرم برنمیداره

سلام دوستای خوبم

روزتون بخیر

بهار از نیمه گذشته... چشم بهم بزنید بهار رفته که رفته...

قدم زدن یادتون نره

خندیدن یادتون نره

قرارهای دوستانه یادتون نره

محبت کردن و عشق ورزیدن یادتون نره

خوردن میوه های بهاری یادتون نره

مهربون بودن یادتون نره

خوردن شربت ها و دسرهای من درآوردی یادتون نره

نفس های عمیق کشیدن یادتون نره

ضد افتاب یادتون نره

گاهی وسط روز همه ی جهان را رها کنید و برین از افتاب گرم و نسیم خنک لذت ببرید

موزیک هم یادتون نره


خلاصه که سعی کنید حال دلتون بهتر از هر وقت دیگه ای باشه


آقایی که باهاش تصادف کرده بودم تا جایی که تونسته داره بی انصافی میکنه

تمام اشکالات ماشینش را گذاشته پای من و حسابی داره به ماشینش رسیدگی میکنه

کاش در حق هم منصف بودیم




پ ن 1 :  تلاظم زندگی های یک نفر دیگه داره منو متلاطم میکنه

پ ن 2 : ماجرای عشقی که ازش گفتم حسابی انرژیم را تحلیل برده

پ ن 3 : شاید چند روز دیرتر بریم سفر

پ ن 4 : روزگارم بد نیست

سلام

صبح تون به رنگ طلای آفتاب

خوبین؟


منم خدا را شکر خوبم

غیبت طولانی داشتم ... عذرخواهی میکنم

راستش روزهای شلوغ کاری را سپری میکنم

همش تو رنگ و طرح و کاغذها غرق هستم

و اینکه یک ماجرای عشقی مربوط به سالها پیش سرباز کرد که کمی آزارم داد

و مجبورم بهتون یه توصیه بکنم... همیشه حرف دلتون را به موقع بزنید

عین قهوه خوردن که باید به موقع خورده بشه

اگه زیادی داغ بخورین دهنتون را میسوزونه و اگه بزارین زیادی سرد بشه دیگه کلا از دهن میفته



دیروز شنیدم که دوتا آقای دزد نه چندان محترم جوان در محله ما اقدام به دزدین زیورآلات خانوم ها میکنن

خیلی شیک و مجلسی در روز روشن جلوی خانوم را میگیرن... دستش را میگیرن ، با یک انبردست که همراهشون هست النگوها را میچینن... انگشترها را در میارن...گاها اگه گردنبدی هم پیدا باشه میچینن و میبرن

واقعیت اینه که نترسیدم... اما بابا و آقای دکتر متفق القول مجبورم کردن که کل طلاهام را بزارم کنار

خیلی زندگی بدون زیور الات طلایی بهم سخت میگذره



ماجرای بعدی مربوط به دیشب موقع خونه رفتن هستش که تصادف کردم

اگه اسم اولین تصادفی را که کردم بشه گذاشت تصادف (از بس کوچیک و بی اهمیت بود)

این میشه دومین تصادفم

اصلا در عالم هپروت بودم انگار که از عقب زدم به ماشین جلویی...

توصیه بعدی میشه اینکه تو هپروت رانندگی نکنید... هزار بار شانس میارین اما یه بارم عین دیشب من میشین



حرف بعدی که میخوام بزنم یه مشورت و یه اطلاع رسانی کوچولو هست

شاید برای شما هم پیش اومده و باهاش مشکل دارین و نمیدونین چیکار کنین

تقریبا ده روزی هست که به طور دائم تلگرام گوشی مامان قطع میشه

به شکلی که اینترنت وصل هست ، بقیه برنامه ها کار میکنن ، اما تلگرام قطع هستش

اولین کاری که کردم حذف و نصب مجدد بود

حافظه داخلی و خارجی و کش و ... را خالی کردم

کل برنامه ها را حذف کردم

یه بار کل تنظیمات را به حالت کارخانه برگرداندم

و هیچ کدام جوابگو نبود

بردم پیش آقای موبایلی اونم پاسخی نداشت

وقتی برنامه را نصب میکردیم  شروع به کار میکرد اما با یه بار خارج شدن دیگه کار نمیکرد

خلاصه اقایون نرم افزار کار موبایلی فرمودن باید فلش بشه

من خوشم نمیاد گوشی را فلش کنیم

برای همین پیگیر یه راه حل دیگه بودم که یکی از دوستان پروکسی را پیشنهاد کرد

فیلتر شکن نصب شد و سریعا ماجرا حل شد

گفتم شاید شماها هم این مشکل را داشته باشین ... باهاتون در میان بگذارم


تو روزهای گذشته به تعداد هر روز سه بار با آقای دکتر بحث و بگو مگو داشتیم

طبق عادت دیرین بحث را باز نمیزاریم و پرونده ش را میبیندیم ... اما دیشب دیگه خیلی کار به جاهای باریک کشیده شد

شاید حال خودم خراب بود... اما با درایت ایشون الان در صلح و آرامش هستیم



پ ن 1 : امان از این آهنگ فندک تبدار چاووشی که از دیروز یک سره چشمای منو بارونی کرده

پ ن 2 : هرچی پول برای سوغاتی های مشهد کنار گذاشته بودم خرج تصادف شد...

پ ن 3 : مراقب دلهاتون باشین

سلام

روزتون بخیر

امیدوارم خوب باشین

روزای بعد از تعطیل همچین خسته ام که انگار تازه به تعطیلی نیازمندم

جمعه صبح زود با مغز بادوم رفتیم نان برای ناهار خریدیم و بعدم پارک

کلی دویدیم و کلی بازی کردیم

قرار صبحانه ی دیر وقت تو باغچه داشتیم

برای ده و نیم خودمون را رسوندیم به صبحانه

بعدش هم هوای عالی و گاه و بی گاه نم نم باران

دور هم جمع شدیم... گفتیم و خندیدیم

ناهار را با مهمانان خوردیم

عصر مامان آش پختن

زیر بارون واقعا آش میچسبه

شب هم هلاک و خسته رسیدیم خونه ...


پ ن 1 : این روزها شلوغم وچون قصد مسافرت دارم باید کارهام را مرتب تر کنم


پ ن 2 : همیشه از دوری و کم پیدا بودنش غر میزنم... دیشب اینقدر خسته بودم که غر نزدم و گرفتم خوابیدم

با صدای تلفن بیدار شدم ... شب از نیمه گذشته بود.. دلتنگ بود  ، گفت: هیچ وقت دیگه اینطوری رهام نکن....


پ ن 3 : چیزی در درونم ناآرامه


پ ن 4 : نیاز دارم به نوشتن اما اصلا وقتش را ندارم

سلام

روزتون پر از عطر باران


امروز اومدم سرکار

قصد دارم تا شب هم بمونم و کارهام را مرتب کنم

این تنبیه مربوط میشه به دیروز

تمام دیروز را نشستم پشت کامپیوتر و کتاب خوندم

یک نفس

مدتها بود اینطوری کتاب نخونده بودم

بطری آبم را گذاشتم کنار دستم ... یک ظرف بزرگ توت فرنگی و گرمک هم اینطرف و فقط خوندم و خوندم...

برای همین کارهام عقب موند

امروز اومدم جبران دیروز



پ ن 1 : بعد از مکالمه صبح با آقای دکتر بهش گفتم پنجشنبه است... نمیای از این ورا... یک لبخند گنده زد و گفت دیر میرسم اما اگه بخوای میام...


پ ن 2 : مسلما من بدون برنامه ریزی کارهاش را بهم نمیریزم ... اما خیلی خیلی حرفش بهم چسبید


پ ن 3 : برای سفر مشهد روز شماری میکنم


پ ن 4 : دلم برقرار است

سلام

روزتون بخیر

بهارتون پر از شادی های بی پایان

خوب هستین؟

منم خوبم

صبح که از خونه اومدم بیرون یه بارون ریز زیبا در حال بارش بود

الانم آفتابی و آرام

زندگی در یک خلسه ی آرام میگذره

کتاب میخونم به شدت

کارهام روی هم انباشته میشه

اتاقم در نامرتب ترین حالت خودش به سر میبره

انگار منتظر یک معجزه ام تا به زندگی برگردم...

عوضش کتاب میخونم و توت فرنگی میخورم و بهار را با تمام وجودم حس میکنم

موزیک گوش میدم و چرت میزنم و از بهار لذت میبرم

قرارهای مربوط به سفر را مرتب میکنم (برای خرداد) و لبخند میزنم

و آنچنان به آقای دکتر دلگرمم که حس خوشبختی زیر پوستم خونه میکنه



پ ن 1 : مشکلات همچنان سرجای خودشون هستند... و من سخت جانی میکنم

پ ن 2 : دست از نوشتن کشیدم و دلم برای دفتر و قلمم تنگ شده

پ ن 3 : افتاب روی برگهای نعنا ، سایه روشنهای بهارانه و حسی غیرقابل توصیف

سلام

صبح بخیر


گلدانهای نعنا را که بهتون نشون دادم

از بس ذوق کردم و بهم حس خوب داد ، امروز دیدم پدرجان ، با یه عالمه گلدون اومدن دفتر

هورا

پونه... گلهای اطلسی... گوحه گیلاسی.....گلهای آهار...

خلاصه که کلی الان دور و برم سبز شده

از اون طرف هم دوتا سبد خوشگل پر از توت فرنگیهای بهارانه برام خریدن

آوردن گذاشتن داخل یخچال دفتر و بهم سفارش کردن اینا را تند تند بخور

جاتون خالی دارم توت فرنگی میخورم



دیشب یه جلسه حل اختلاف خونمون برگزار شده بود

مربوط به یکی از دخترعمه ها و عمه ها بود که سر یه موضوع مالی به اختلاف خورده بودن

تا دیر وقت نشستن و صحبت کردن و شکر خداانگار ماجرا به جاهای خوبی رسید

وقتی رفتن ... من و مامان که بیرون گود بودیم و اصلا هم وارد ماجرا نشده بودیم ... انگار حسابی داغ کرده بودیم

دوتا بستنی خوشمزه آوردیم و حسابی کیف کردیم....



دقت کردم میبینم همش در حال خوردن چیزای بهاری خوشمزه هستم




پ ن 1: برای انجام یه پروژه ای مجبور شدم به آقای مزاحم زنگ بزنم... اینقدر از شنیدن صدام اظهار خرسندی کرد که کلا پشیمون شدم از کاری که کردم


پ ن 2 : کلی کار ریخته سرم که نمیدونم چرا انجامشون نمیدم


پ ن 3 : دارم کتاب خاطرات گیشا را میخونم


پ ن 4 : دیروز عضو یک کافه کتاب تلگرامی شدم که حس خوندن را در من زنده کرد و از دیروز همش دارم لابلای کارهام کتاب میخونم


زنگ زده بهم داریم خیلی رمانیتک حال و احوال میکنیم

میگه یه آهنگ اتفاقی با هم گوش بدیم

میخندم و میگم ، حتما، چند وقتی هست با هم دیگه  هیچ آهنگی را زمزمه نکردیم....


آهنگش را پلی میکنه

سالار عقیلی شروع میکنه به خوندن این تصنیف:

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

بنده من شو و برخور ز همه سیمتنان

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و نازک بدنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان



و ما هر دو در سکوت داریم اشک میریزیم...

بهش نگاه میکنم...

به این مردی که علیرغم قیافه ی جدیش یه قلب فوق العاده نرم و مهربان داره


سلام

روز بخیر

خوبین دوست جونیای همیشه همراهم


دیروز نیومدم و ببخشید...

دیروز به خاطر مامان رفتیم بانک و اینقدر طولانی شد قضیه که وقتی رسیدم دفتر کلا روی دور تند بودم تا شب

امروز هم صبح به خاطر یه کار بانکی دو ساعت کامل تو بانک معطل شدم... چقدر طولانی... و این شد که امروزم روی دور تند هستم


یک سبد کوچولو پر از توت فرنگی های بهاری کردم و گذاشتم کنار دستم

انگار بهار بهم چشمک میزنه

دیشب به آقای دکتر ماجرا اینکه یه وبلاگ دارم و همه ی دوستای وبلاگیم ایشون را میشناسن  را گفتم

اصلا خوششون نیومد...

بهر حال شاید باید از این به بعد چیزی از ایشون ننویسم

اما مگه میشه؟

صبح کله سحر زنگ میزنه با چشمای پف کرده و خوابالو، یه عالمه حرف خوب میزنه

میشه از این آدم ننوشت؟

آخر شبا که خسته و هلاک از روزمره هاست... زنگ میزنه و سیر تا پیاز روزش را تعریف میکنه

میشه از این آدم ننوشت؟

وسط روز با یه عالمه شلوغی زنگ میزنه و گاهی مجبور میشه به چند تا ایما و اشاره بسنده کنه... من چطوری از این آدم ننویسم؟

خلاصه که دیشب چند دقیقه ای اخم کرد

چیزی نگفت... اما فهمیدم اصلا راضی هم نبود





پ ن 1 : روی بلوز آقای مهندس دفتر کناری نوشته : بیمار خنده های تو ام بیشتر بخند...

پ ن 2 : وقتی بفهمم باید ویندوز عوض کنم دلشوره رهام نمیکنه

پ ن 3 : امروز یه حساب قرض الحسنه 110 هزارتومنی باز کردم... باشد که چند ماه دیگه بیام خبر برنده شدن در قرعه کشی را بهتون بدم

پ ن 4 : انگار حالم با فصلها تغییر میکنه... تم تمام کارهام شده صورتی و یاسی و پر از گل



سلام

صبح بخیر

روزتون پر از طراوت و شادابی




جمعه صبح  با مغز بادوم رفتیم پارک

بعدشم رفتیم باغچه

هوا که محشر بود

همه چیز عالی بود

تا آخرای شب هم باغچه بودیم...

مامان عصرانه آش درست کردن و نصف فامیل تو باغچه آش خوردن و گفتن و خندیدن




پ ن 1 :  انگار هوای بهار آدم را ترغیب میکنه به پوشیدن لباسهای رنگ روشن و شاد


پ ن 2 :  یک بوته گل محمدی تو باغچه داریم که باعث شد تمام دیروز چای را با عطر گل بنوشیم


پ ن 3 :  گلدانهای نعنا در دفترم به شدت خودنمایی میکنند


پ ن 4 :  درگیر مسائل سیاسی هستید؟


پ ن 5 : روزگارم بد نیست..


بعضی از آدمها را هیچ جوره نمیتونم درک کنم

طرف با یه ماشین شاسی بلند و یه تیپ خیلی اتوکشیده و شیک  دم در دفتر توقف میکنه

در بدترین جای ممکن ماشینش را پارک میکنه

با یه عالمه کلاس پیاده میشه

بعد میاد داخل میگه خودکار خوب میخوام

وقتی قیمتها را میگم ... میگه ارزون تر ... ارزون تر... تا میرسیم به یه خودکار 900 تومانی

میگه این خوبه؟؟؟؟؟... میگم بله اندازه قیمتش خوبه

میگه اصل هست؟؟؟؟؟؟... میگم من نمیدونم

میگه من میخوام اصل باشه... میگم من خودکار 900 تومانی را نمیدونم اصل هست یا نه...

واقعیتش اینه که من چیزی را که نمیدونم دروغ نمیگم... اصلا به نظرم 900 تومان اینقدر ارزشمند نیست که من به خاطرش حرفی را که مطمئن نیستم بزنم

میگه : برگه بیارین من اینو تست کنم....


کارتش را میده به من و میگه کارت بکشین... کارت میکشم ... برگه رسید را چک میکنه...

لبخند میزنه میگه : میخوام یه وقت اشتباهی نکشیده باشین...

میگم : درست بود؟

میگه : بله

میگم : روز بخیر

یعنی برو... یعنی برای 900 تومان اینقدر وقت دیگران را گرفتن اصلا کار صحیحی نیست...

میره بیرون و به فاصله دو دقیقه دوباره از ماشینش پیاده میشه : میگه میشه از اون خودکار 500 تومانی ببرم؟

نگاهش میکنم

واقعا گاهی دلم برای این آدمها میسوزه...

میگم : بله بفرمایید

بعد دنبال پول خرد میگردم ... ندارم

میگم دوتا بدم بهتون؟

دقت کنید میخوام دیگه فقط بره

میگه : نه ما استفاده نداریم از دوتا... یکی برامون کافیه....میگم پول خرد ندارم

میگه : کلا خودکار نمیخوام

یک هزارتومانی بهش میدم... سریع میگیره و میگه خداحافظ




شماها در مورد این آدمها چیزی درک میکنید؟

این آدمها برای من غیرقابل درک هستند

سلام

روزتون پر از اردیبهشت

خوب هستین؟


این تقدیرنامه های دیروزم

5487_photo_2017-04-26_19-04-32.jpg


به مناسبت هفته معلم هستند


این هم عکس گلدانهای نعنا که به دوست خوبم Roz قول داده بودم

kaag_photo_2017-04-27_09-39-34.jpg



اول از همه از کیفیت بد دوربینم عذر خواهی میکنم... انشاله به زودی عکسهای بهتری بگیرم



مامان دوتا آمپول داشتند که امروز صبح باید میزدن

جلوی کلینیک ایستادم تا برن و برگردن...

یه لحظه یاد بچگی هام افتادم

هر وقت آمپول داشتم بی قراری میکردم و مامان با قول جایزه منو میبردن... بیشتر وقتا هم برام کتاب میخریدن

یه جرقه در مغزم روشن شد... زودی ماشین را پارک کردم و پریدم داخل داروخانه کنار کلینیک... یک کرم مرطوب کننده و لیفتینگ برای مامان خریدم و برگشتم تو ماشین....

لبخندش برام به اندازه همه دنیا می ارزه...



پ ن 1 : یادتون نره لبخند به عزیزاتون هدیه بدین

پ ن 2 : باز موزیک باکسم خراب شده... فکر کنم باطری ای که خریدیم خراب بوده

پ ن3 : این روزها یه طور ناشناخته ای توی لک هستم...




سلام

روزتون بخیر

عید مبعث هم با یک روز تاخیر تبریک میگم

امیدوارم روزهای خوب و بهاری داشته باشین


باید از دوشنبه شروع کنم به تعریف

دوشنبه سرظهر زن دایی جان برایمان الویه و نان داغ سنگک فرستاده بودند، خودم هم ماکارونی داشتم

این شد که زنگ زدم دانیا و گفتم ناهار بیا پیش من

اونم قبول کرد

یکی دو ساعتی با هم حرف زدیم و کلی حالمون خوب شد

دستگاهم را هم آقای تعمیرکار درست کردن و همه چیز ختم به خیر شد الحمدلله


دیروز هم مامان روز شیفت شون را عوض کردن و  برنامه باغچه را ردیف کردیم

صبح که بیدار شدم ماشین را شستم و داخلش را حسابی پارافین زدم  (لطفا در مورد کارواش و آب شهری صحبت نکنید من همه توصیه ها را بلدم... دوست داشتم ماشین را خودم بشورم)

بعدش فوتبال دستی را برداشتم و رفتم باغچه

کلی با مغزبادوم بازی کردیم

به لطف پروردگار روز خوبی بود




پ ن 1 : کلی کار دارم و هنوز اینجا نشستم خیلی آروم و ریلکس

پ ن 2 : کلدانهای نعنا داخل دفتر قد کشیدن و سبزه سبز هستند

پ ن 3 : کمی اوضاع روحیم بهتره


برچسب‌ها: دانیا

سلام

روزتون بخیر

چقدر بهار داره تند تند میگذره

تقریبا هر صبح دارم با صدای آقای دکتر از خواب بیدار میشم



صبح که از خونه اومدم بیرون دیدم هوا محشره

عینک دودیم را برداشتم و دیدم هوا نه خیلی زیاد آفتابیه نه خیلی زیاد ابری

یه هوای خوبی که فقط دلت میخواد شیشه های ماشین را بدی پایین و بزاری هوای صبح بهاری بخوره به صورتت

رسیدم دفتر و آهنگ ملایم پلی کردم و حالم عالیه



پ ن 1:  ناهار امروز ماکارونی هست... یعنی من تا ظهر میتونم صبر کنم؟

پ ن 2 : یکی از دستگاهها خرابه و ویندوزم نیاز به عوض شدن داره....

پ ن 3 : فیلم ایرانی دانلود کردم و دیدم ... مزخرف