X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

سلام

چند روزی بود که آهنگ های آلبوم سی سالگی را به آقای دکتر داده بودم

هر روز هم از آهنگها و زیبایی و شعرش تعریف میکردم

هر روز هم آقای دکتر میگفتن که هنوز گوش ندادن

حقیقتش اینه که خیلی از آهنگها و کتابها و ... را که زیبایی خاص و مبهوت کننده دارند با هم  ازش لذت میبریم، حالا هرچند از راه دور...

دیشب آخرای شب بهم زنگ زدن گفتن بیا دوتایی بشینیم این آلبوم را گوش بدیم

یکی از آهنگها را سه بار پلی کردن و دفعه سوم با صدای بلند با هم دیگه خوندیمش... خیلی خوب بود

آهنگهای آخر را در سکوت میشنیدیم که دیگه نفهمیدم چی شد

صبح با صدای گوشیم که زیر دنده م بود بیدار شدم

ساعت نزدیک شش.... آقای دکتر بود

گفت که دیشب آهنگهای آخر بوده که خوابشون برده ... داشت معذرت خواهی میکرد که با غش غش خنده ی من متوجه شد که منم خوابم برده و اصلا نفهمیدم چی شد



پ ن 1 : این پست را دقیقا از ساعت هفت و نیم صبح دارم مینویسم

پ ن 2 : دندون سالمم چرا اینقدر درد میکنه؟

پ ن 3 : چقدر خوبه لابلای ازدحام روزها دوست داشتن هامون گم نشن

  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه

سلام

روزتون پر از مهر

مهر ماه که باشه باید مهربون باشیم ... مهربونی کنیم ... مهربونی دریافت کنیم

دوستای خوب من هستید

مینویسم

هر دو را

هم روزانه

هم قصه

به عشق شماها

امروز صبح خیلی زود بیدار شدم

یکساعت با آقای دکتر حرف زدم ... بدو بدو با آقای پدر اومدم دفتر

و نزدیک سه ساعتی هست که مشغول کار هستم

یه کم کارم خلوت بشه میام قصه مینویسم براتون



پ ن 1 : چقدر کتاب فنر میکنید اونم همه با هم ... بابا بزارین سر فرصت

پ ن 2 : وقتی کار داری از در و دیوار کار میباره... امان از وقت بیکاری

پ ن 3 : عاشق پاییزم و اینهمه کار نمیزاره پاییز را مزمزه کنم

سلام روزتون بخیر

خوبین

خوشین

سلامتین

تیلو به جامعه وبلاگ نویسی روزانه برمیگرده

چون دوستان گفتند که میخوان تیلو تیلو را تحریم کنن و این یعنی مرگ لحظه های ناب تیلو

پس تیلوتیلو قصه نویسی را ترک میکنه

از امروز میاد هی روزانه نویسی میکنه

و تند تند به نظرات جواب میده

این پنجاه نظر تایید نشه بمونه برای زمان بیکاری....

از این لحظه تمام نظرات را تایید میکنم.... پاسخ میدم

روزانه مینویسم

براتون تعریف میکنم

فقط قصه را تعطیل میکنیم تا بعد...


هورا

هورا

همتون را دوست دارم



پ ن 1: داداش اوضاعش عالیه.. فعلا داره ایتالیاگردی میکنه... دانشگاهش ده روز دیگه شروع میشه

پ ن 2 : آقای دکتر خوبن... از بس دوتایی شلوغیم خیلی خیلی کم رنگیم... اما هستیم

پ ن 3 : همه خوبن....

پ ن 4 : من به سرعت نور دارم برای بچه های دبستانی... دبیرستانی... دانشگاهی و حتی بابابزرگای محل... کتاب فنر میزنم

پ ن 5 : متوجه شدم همه آدمها به نوعی مداد را خیلی خیلی دوست دارند... بین لوازم التحریر مداد محبوب همه س ...

پ ن 6 : منو تحریم نکنید... ممنونم

  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه
  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه

سلام

وقت ندارم ولی اینو نمیگفتم ممکن بود غم باد بگیرم


در دفتر بازه و چون ظهر هست همه جا ساکت و آرومه ... ماشین هم از کوچه نمیگذره

برای همین صدای اطراف بهتر به گوش میرسه

دو نفر پسر نسبتا جوان دارن از آن سمت کوچه میگذرن

اولی : اینجا بازه... خودکارم داره... بیا برو یه خودکار بخر که میریم اونجا الان نیاز داریم

دومی: عمرا ... اینجا ماله این زنه س ... هرگز ازش خرید نمیکنم



هزار بار بگم موزیک روشن کنید و فال گوش نباشید....همین میشه آخرش

عصبانی میشید و هیچ کاری هم از دستتون بر نمیاد

تازه بعدشم شروع میکنید به خندیدن

  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه
  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه

سلام

صبح بخیر

خوبین عزیزانم

اینهمه کامنت؟

منو و اینهمه خوشبختی؟

اصلا مگه میشه؟

همش پیش من محفوظه

تا یه روز سرصبر بشینم بخونم ... جواب بدم

دوستتون دارم زیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

بعضیاتون را حتی زیادتر


دیروز عید غدیر بود و خانواده نزاشتن من بیام دفتر

منم اینقدر خستگی روی هم انبار کرده داشتم که تا ساعت ده صبح خوابیدم

بعدشم سریع حمام و مهمون بازی

بهر حال میدونید که خونه ی سادات در اعیاد مذهبی همیشه شلوغتر هست

و خونه ی ما هم دیروز برای خودش شلوغی خاص خودش را داشت

ساعت نزدیک سه ناهار خوشمزه ی مامان را خوردیم و باز به ادامه مهمون بازی پرداخیتم

هرچند از تمام لحظه لحظه های بیکار استفاده کردم و به بافتنی برای مغزبادوم پرداختم

یک ژاکت دیگه براش دست گرفتم ...

عیدی هایی که دادم و عیدیهایی که گرفتم همه عالی و انرژی بخش بودن

جای همه تون خالی

یاد تک تک تون افتادم

از ساعت هشت شب هم که خونه خلوت شد با لپ تاپ شروع به انجام کارهایی که برده بودم خونه کردم

تا نزدیک ساعت دوازده کارها را تمام کردم

با توجه به اینکه دیشب یک ساعت قاچاقی لابلای ساعتها بود یک ساعت بیشتر با آقای دکتر حرف زدم

و صبح ساعت 5 و نیم با صدای پدر جانم بیدار شدم

امروز روز ارتش هست... نمیدونم چی هست که سمت ما خیابانها را میبندن برای رژه  و باید بیدار میشدم و زودتر میومدم که در راه نمونم

اخرش هم به بسته شدن خیابون برخوردیم و دو سه تا خیابان را با پدرجان قدم زنان آمدیم


خلاصه که الان اندازه یک روز کامل کار کردم و تازه ساعت هنوز ده و نیم هم نشده



پ ن 1 : دلتنگم

پ ن 2 : چیزی شبیه پنجه ی تیز یک گرگ فرو رفته تو گلوم

پ ن 3 : دوری از قرار عاشقانه داره منو از پا در میاره و پدرجان هیچ جوره منو رها نمیکنه که یه زیرآبی کوچولو برم

پ ن 4 : روزهای سخت میگذرن... آسانی در راه هست... اما روزهای سخت تر از راه میرسن

سلام عزیزای من

خوبین؟

از نبودنهام جز شرمندگی چیزی نمیتونم بگم

اما از اینکه از دستم ناراحت بشید به شدت بیزارم

نه حرفی میزنم که کسی را برنجونم

نه بی توجهی ای میکنم

نه هیچ چیزی شبیه اون

دوست دارم همینطوری دو طرفه دوست باشیم و همدیگه را دوست بداریم

لابلای کارهای هرچقدر بتونم سر میزنم

اما روزی هجده ساعت کار

اونم کارهای فکری... کارهای دستی... کارهایی با یه دنیا ریزه کاری... آسون نیست

از توانم خارجه که بتونم بیشتر از این برای اومدن به اینجا وقت بگذارم

محبت هاتون بهم انرژی میده

بعضی را اونقدر دوست دارم که به عشق اونها میام و سرک میکشم تا کلماتشون منو از اول شارژ کنه

اگه کامنتها تایید نشده...

اگه جواب ندادم

اینا بی ادبی و بی معرفتی من نیست

اینا تقصیر روزهاست که بیشتر از 24 ساعت گنجایش ندارند


بهر حال من همه ی شما را خیلی خیلی دوست دارم


  ادامه مطلب ...

برچسب‌ها: قصه

سلام

صبح رخوت انگیز و وسوسه کننده جمعه تون بخیر

خوبین؟

من از دفتر با شما صحبت میکنم در حالی که حدود نیم ساعتی هست که اومدم

تازه صبح کله سحر رفتم بنزین هم زدم


دستگاه تازه را جایگزین کردم و این خودش تلف شدن وقت زیادی را به همراه داشت

و این یعنی کارهام منظم نیستند

الان هم درگیرم

من باید اول مهر نزدیک به 50 مدرسه را ساپورت کنم

مگه یه روز میتونه بیشتر از 24 ساعت باشه؟

بهرحال براتون آرزوهای خوب خوب دارم

میدونم انقدر بزرگوار هستید که این روزهام را درک کنید



پ ن 1 : دیشب باز دوباره یه کاموای سبز پشمالو برای مغزبادوم خریدم

پ ن 2 : با داداش تماس تصویری داشتم با یه تعجبی میگه مگه اونجا هوا سرد شده که تو همش بافتنی دستته

میگم به همین زودی کارای من یادت رفته؟

پ ن 3 : بسته های عیدی را فراموش کردم پخش کنم

پ ن 4 : دور و برم فقط رنگ و شعر و کاغذه... روزهام قشنگ و رویایی هستند

پ ن 5 : اینقدر قرار عاشقانه نداشتم که اصلا یادم رفته قرار عاشقانه چه شکلی هست



  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه

سلام

صبح تون بخیر و شادی

صبح خیلی زود اومدم دفتر

حدود هفت اینجا بودم

اما از همون هفت شلوغ و در هم بر هم بودم

گفتم بیام حاضری بزنم




پ ن 1: دستگاهم تعمیر نشد و قراره تعویض بشه... و این نابسامانی را بیشتر کرده

پ ن 2 :

پ ن 3 : اینقدر برام عزیز هستین که خبر ندارین

سلام

روز بعداز عیدتون مبارک

این فاصله ی بین دوتا عید غدیر و قربان را همیشه دوست دارم


یکی از اساسی ترین دستگاههای دفترم خراب شده

زنگ زدم سرویس کار

مسافرت بود

گفت تا امروز صبح نمیتونه بیاد

منم دیدم چاره ای نیست جز اینکه تعطیل کنم و از تعطیلی لذت ببرم

این شد که همان پریشب رفتم برای مغز بادوم کاموای مخملی خریدم و ساعت نه و نیم شب که رسیدم خونه دست ب کار شدم

تاحالا زیاد براش بلوز و ژاکت بافتم

اما اینبار یه ژاکت بدون درز از یقه را میخواستم امتحان کنم

خلاصه که روز عید هم که هی مهمون اومد و مهمون رفت من خیلی شیک و مجلسی، وسط سالن نشسته بودم و بافتنی میکردم

محشر شد

عاااااالی


امروز صبح هم با یک ساعت و نیم تاخیر، آقای تعمیرکار اومدن

و الان منو از کار بیکار کردن

این پست را هم با تبلت نوشتم

برای همین نمیتونم نظراتتون را یکباره جواب بدم

ولی... به یادتونم و همتون را دوست دارم





خیلی پی نوشت دارم، اما میزارم برای بعد

چون پدرجان دارن چپ چپ نگاهم میکنن

  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه

سلام

روزتون بخیر و شادی

پیشاپیش عیدتون مبارک

لطفا امروز در دعای عرفه ، همه ی دوستان را در دعای خیرتون یاد کنید

بسیار شلوغم

دستگاه همچنان مشکل داره

آقای سرویس کار مسافرت هستند

حال تیلوتیلو عین دیروز عالی هست داره به توصیه دلژین خواجه امیری را گوش میده ...




پ ن 1 : به توصیه دختر شیرازی خمیر دندان میس واک خریدم

پ ن 2 : بازم هوس دنت کردم


سوال علمی: انگشت شصت دست چپم یه درد شدید داره... انگار کشیده میشه تا مچ دستم... متخصصین عزیز... راهنمایی لطفا

سلام

نمیشه که همش از گل و بلبل حرف بزنیم

اگه من صبح شنبه میام میگم پر از شعرم و شورم و غزلم و این حرفا

شماها فکر نکنید این داره تو بهشت زندگی میکنه

نخیر من هم روی زمین ... جایی میان شماها... لابلای همین آدمها زندگی میکنم

صبح کار را شروع میکنم یک مشتری غرغرو زنگ میزنه و حالم را خراب میکنه

به روی خودم نمیارم

آب یخ میارم میخورم

آهنگ را عوض میکنم و با یه کمی سلام و صلوات حالم را برمیگردونم و باز پر از انرژی شروع میکنم به کار

چنددقیقه نگذشته که یک خانوم راننده خیییییییییلی محترم!!!!!!!! زحمت میکشن و محکم میکوبن به سپر ماشین من که پارک هست...!

خب بخیر میگذره

چون من حالم خوبه

اصلا انرژی منفی کلا در تمام وجود تیلو امروز وجود نداررررررررررررره....

پس اینم بیخیال

یک دونه هلوی چاق و چله ی صورتی میارم میخورم و باز سلام و صلوات و این دفعه صدقه هم میدم...

بازم از اول به به

چه روز خوبی!!!!!

چرا طرحهام این رنگی شده؟

چرا دستگاه داره اینطوری کارمیکنه؟

ای بابا

زنگ میزنم به سرویس کار... فرمووووووووودن رفتن مسافرت و تا دوشنبه هم بر نمیگردن

خب تیلو الان چیکار کنه؟؟؟؟؟؟؟

و آقای سرویس کار فرمودند: صببببببببببببببببر...

و در زمانی که من از شدت کار در حال مرگم ، چطوری دو روز باید صبر کنم؟

باهاش شرط میکنم... یادت باشه دوشنبه عید هست... نگی عیده و این حرفا ... صبح زود میای؟

میگه میام....

هنوزم ادامه داره... تا ظهر با کلی مشکل خرد و ریز دیگه دست و پنجه نرم کردم

اما هنوز شارژم

هنوز پر انرژی ام

هنوز دارم روی ابرها راه میرم

هنوز میدونم خدایی هست که منو دوست داره



پ ن 1: مینا جون دوست خوبم گفته یواشکی نوشت داشته باش...

گفتم چیز یواشکی نیست

همین را که گفتم آقای مزاحم بهم زنگ زد

آقای مزاحم را که یادتون هست ؟

یواشکی نوشت میشه : باورم نمیشد که دلم برای آقای مزاحم تنگ شده

  ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: قصه