X
تبلیغات
رایتل

ناهارم را خوردم

نماز خوندم

و للی از راه رسید

نشستیم به حرف زدن

برام ترامیسو و ناپلئونی آورده بود

منم کاپوچینو درست کردم

حرف زدم حرف زدم حرف زدم، اما نه رازهای مگو... اون حرفا فقط ماله آقای دکتر هست

بعد دوتایی تو اینستا گرام چیزهای باحال به هم نشون دادیم

کلی نقشه برای خرید کشیدیم

کلی فیلم و موزیک رد و بدل کردیم

کلی درباره برنامه مون برای بهار حرف زدیم

من از بوی خوب عطرش تعریف کردم

اون از مانتوی جدیدم تعریف کرد

وقتی هم رفت براش پیام دادم... عشقولانه

ده دقیقه نگذشته بود که جواب داد... اونم عشقولانه

و اینطوری شد که حال دلم بهتر شد

اما خداوند هنوزم برام سوپرایز داشت... اینبار توسط آزاده جون...

و اینطوریه که الان حال دلم خیلی خیلی خوبه



پ ن 1:  البته که عاشقانه های آقای دکتر بی تاثیر نیست که من قدرت لمس زیبایی ها را بهتر از همیشه داشته باشم

پ ن 2: انگار خواهر و همسرش رفتن برای مشاوره

پ ن 3: جواب دکتر قلب بابا و مامان خیلی خوب بود و الان بی نهایت آروم ترم

پ ن 4: اگه خدابخواد در طرفه العینی همه چیز عوض میشه


سلام

شنبه تون پر از انرژی


من پنجشنبه را موندم خونه

کمک مامان خونه تکونی را استارت زدیم

یک دست از مبلا را دادیم برای تعمیر

برای همین باید از خلوتی خونه استفاده میکردیم برای تمیز کاری

دوتایی شروع کردیم و خیلی خیلی خوب پیش رفتیم

اما تا شب دستمون بند بود

نزدیکای ساعت 7 بابا پیشنهاد شام بیرون دادن... سه تایی رفتیم بیرون

بعد تا برسیم خونه کلی مهمون برامون اومد

دیدین وقتی شروع میکنیم به خونه تکونی اولش چقدر همه جا نامرتب و شلخته میشه

تازه یک دست از مبلها هم نباشه... خلاصه که مهمون وسط اینهمه شلوغی... اما کلی خوش گذشت

بعدترش که مهمونا رفتن تا ساعت نزدیک 12 دستم به پرده ها و نصب مجددشون بند بود


جمعه هم بعد از مدت ها اون یکی خواهر اومد خونمون

هنوز خیلی نیازمند دعاهانونه ها

قرار شده اگه خدا بخواد و اتفاقی نیفته برن برای مشاوره

امروز بعدازظهر نوبت دارن... تا خداوند چی مقدر کرده باشه ...






پ ن 1: این جدول زمانبندی کارهای اضافه بر روزمره هامون هست که دوستم سپیده کلید زده

انگار آدم را ملزم میکنه که به طور منظم کارهامون را انجام بدیم

http://uupload.ir/files/l03u_1456.jpg

پ ن 2: مغز بادوم روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشه

پ ن 3: لیست خریدم داره بهم کج دهنی میکنه و من هنوز هیچ کاری نکردم

سلام

صبحتون پر از ملودی های زیبا


کل روز تعطیل را با مغز بادوم گذروندم

این روزها خیلی بی انرژی هستم و مغز بادوم پر از انرژی

اونقدر انرژی داره که کلا خستگی ناپذیره

و این برای من مثل همیشه بی نهایت خوب بود

وقتایی که کنارم هست اصلا بهم وقت و اجازه ی استفاده از دنیای مجازی را نمیده...

مامان نبودن و ما دوتا کل آشپزخونه را منهدم کردیم

ماکارونی پختیم

و بعد آشپزخونه را شستیم و تمیز کردیم

کلی خندیدیم

کلی سر و صدا به پا کردیم و کلی به هردومون خوش گذشت




تمام گلدونهای مامان سبز شدن

سبزیجات و گلهایی که بابا و مامان تو باغچه کاشتن جوانه زدن

بابا یه حوض بی نهایت خوشگل یه گوشه باغچه ساختن

دارن یه سری تغییرات خیلی خوشگل توی باغچه میدن که دنج تر و راحت تر بشه

همه دارن برای رسیدن بهار برنامه میریزن...



پ ن 1: اسفند خیلی زود میگذره... هواشو داشته باشین

سلام

روزهاتون زیبا


گاهی نمیدونم چی میشه که اینطوری لبریز میشم از حرف و کلمه

نمیدونم چی میشه که فقط دلم میخواد بنویسم و بنویسم و بنویسم

دلتنگ و کلافه میشم... دلم پرواز میخواد ... دلم آزادی میخواد ...

انگار یه جایی از این زندگی پام گیر کرده که منو اسیر کرده

دلم کندن و رفتن میخواد

دلم پریدن و ندیدن و نشنیدن میخواد

اما وقتی شروع میکنم به نوشتن انگار قوه ی منطقم جون میگیره

زنده میشه و بهم نهیب میزنه

میگه تو نه آدم کندن و رفتنی ، نه آدم ندیدن و نشنیدن...

من گره خوردم به محبت ها...

ریشه هام از عشق و محبتی که به اطرافیانم دارم جون میگیره

شاید کلافه ام ... شاید خسته ام ... شاید موضوعات کشدار دور و برم از حوصله م خارج شده ...

اما من آدم بریدن و رفتن نیستم

من آدم موندنم... موندن پای تمام چیزهایی که برای ذره ذره شون عشق گذاشتم

پس بازم میمانم و سخت جانی میکنم

حتما دردی که منو نکشه منو قوی تر میکنه


دلم میخواد حرف بزنم

از دلمشغولی هام بگم

از نگرانی هام بگم

از ترس هام

از کلماتی که کلافه م کرده

اما مدتهاست که دوست ندارم برای کسی حرف بزنم...

مدتهاست که روح عریانم را کسی جز آقای دکتر ندیده و نشنیده

خیلی ساله به هیچ کس جز خودش اعتماد اونطوری ندارم که بشینم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم و بعدش پشیمون نشم...

من بعد از حرف زدن باهاش سبک میشم... خالی میشم ... هیچ وقت پشیمون نمیشم

اما این روزها آقای دکتر خیلی خیلی شلوغه... خیلی خیلی درگیره... خیلی خیلی کار داره

من در جریان تمام کارها و مشغله هاش هستم... درجریان تمام مشکلاتش هستم

و برای همین ترجیح میدم صبوری پیشه کنم و سکوت...

و این سکوت منو کلافه کرده...

حال کدبانویی را دارم که دلش یه حالی بوده

تمام خونه را شسته و سابیده

دستمال کشیده

جارو زده

و اونقدر تمیز کاری و جمع آوری کرده تا از حال و نا رفته...

اما به محض اینکه نشسته روی مبل حس کرده که بازم حالش خوب نشده

حس کرده نیاز به یه طعم جدید... بوی جدید... حس تازه داره...

یه حس قوی تر

یه نیروی بیشتر

این بوده که پا شده رفته تو آشپزخونه و با همون حال نزارش...

شروع کرده به جادو کردن...

ادویه ها... طعم ها... بوها...

و الان عطر این جادوگری تمام خونه ش را پر کرده...

اما بازم حالش خوب نشده....

الان دیگه داره به دوش آب گرم و آرایش غلیظ فکر میکنه....

شاید بوی شامپو و صابون و نرم کننده

شاید بوهای روی میز آرایش بتونه حالش را جا بیاره

بوی لاک... سایه... رژ... مام.. لوسیون


اما در نهایت میفهمه که اون چیزی که کم داشته بوی تن «تو»... بوده...

تویی که نیست و جای خالیش دلم را خالی کرده

تویی که از دوریش بی طاقتم و تو جلسه س و حتی وقت نداره با کلماتش منو دیوانه کنه...



آقایون که فکر نکنم اینو بتونن حس کنن

اما خانوما...




پ ن 1: در وجود من حسی مبعوث شده که منو به خدا عاشق تر کرده

پ ن 2: در من جرقه ای روشن شده که میدونم نور خداست

پ ن 3: پیله ی سخت درونم داره ترک بر میداره

مهمترین هزینه های شما برای عید چیست؟

خرید لباس و پوشاک : 42 نفر

خرید تنقلات و وسایل پذیرایی: 15 نفر

خرید هدیه و عیدی : 6 نفر

مسافرت: 19 نفر

هیچکدام : 14 نفر

 

این نشون میده که اولویت بیشتر افراد خرید لباس عید هست...

 

 

 

 

 

در برنامه ریزی های مالی خود برای بهار چه کسانی را با خود سهیم می کنیم؟

خانواده درجه یک: 40 نفر

خانواده و دوستان و آشنایان: 9 نفر

برایم اهمیتی ندارد و برنامه ی خاصی ندارم : 10 نفر

افرادی که توانایی مالی خوبی ندارند: 9 نفر

 

و این نشان دهنده این هست که همیشه خانواده درجه یک برای بیشترمون در اولویت قرار دارن.

 

 

از چه زمانی به استقبال عید می روید؟

از نیمه های بهمن : 26 نفر

از اوایل اسفند : 20 نفر

از اواسط اسفند: 24 نفر

اصلا عید را دوست ندارم : 24 نفر

 

و چقدر دلم میخواست کسی نبود که بگه اصلا عید را دوست ندارم...

 

سلام

روزتون شیرین و شکلاتی


روزهای آخر بهمن را سپری میکنیم و یواش یواش باید به استقبال اسفند بریم

از نظر من در اسفند - فروردین و اردیبهشت بهترین آب و هوای سال را تجربه میکنیم

بخصوص که آروم آروم روزها هم بلند و بلندتر میشن و این باعث میشه اون کسالت زمستان از بین بره

شایدم من زیادی آفتاب دوست هستم و با خورشید ارتباط ویژه برقرار میکنم

وقتایی که هوا آفتابی هست انگار انرژی منم هزار برابر میشه


تند تند کاغذ و مقواها را برش میزنم و چسب میزنم و لابلای بوی چسب و کاغذ و مقوا برای خودم رویا میبافم

رویاهایی که در سرفصل همشون آقای دکتر حضور دارن و این لبخند منو بزرگتر میکنه


وقتایی که خواهر زیادی با من درد دل میکنه ... انگار دردهاش را به جونم میریزه

اونوقت شب تا صبح توی خوابم دارم باهاش حرف میزنم ...

توی واقعیت تازگی اصلا دوست ندارم باهاش حرف بزنم ، حس میکنم اصلا به حرفام اهمیتی نمیده

ولی شب هایی که اینطوری تا صبح دارم باهاش حرف میزنم ... صبح که بیدار میشم خسته م ... انگار روح و روانم دیگه تحمل هیچی را نداره


خیلی خیلی دلم میخواد برای چند روز هم که شده برم جایی زندگی کنم که نه دلبستگی باشه... نه وابستگی و نه ملاحظه ای ... نه هیچ چیز دیگه ای...



پ ن 1: دوستی دارم که فقط در زمانی که با من کار داره... یا سوالی داره... یا چیزی اذیتش میکنه یاد من میفته

تا حالا چندین بار تصمیم داشتم از دایره دوستیم حذفش کنم... اما بازم صبر کردم


پ ن 2: هنوز دنبال بهانه های کوچیک برای شادی هستم


پ ن 3: وقتی نوشتن برام سخت میشه میفهمم که حال دلم خوب نیست و باید کاری کرد

سلام

روزتون لبریز از مهربونی و دوست داشتن


یک عاشقانه ی دیگه به دفتر عاشقانه های ما اضافه شد

یک عاشقانه آرام و رمانتیک

نیاز داشتم به حرفاش ، به صداش ... به دیدن لبخندش... به نگاه کردن بهش...

ضربان قلبم کنارش تنظیم شد... چشمام از دیدنش روشن شد... و اینکه لبریز شدم از حس خوب

بهم گفت: تو عشق منی و همه روزها روز توست...

بعدم در مورد ولنتاین کلی شوخی کردیم... ما هیچ سالی به هم دیگه کادو ندادیم و نگرفتیم... اما روزگار به من فهمونده که بدون کادو هم میشه خوشبخت بود



پ ن 1: روزگار زندگی خواهرم واقعا اسف باره و این به طور ناخودآگاه به روح و روان من آسیب میزنه

پ ن 2: کاش همه بچه ها اونقدر که دلشون میخواد مداد رنگی داشته باشن... من و مغز بادوم دیروز ساعتها با هم نقاشی کشیدیم و رنگ کردیم

پ ن 3: یه لیست بلند و بالای خرید (همش هدیه هست) دارم که طبق روال همیشه باید تو بهمن خریداری میشد.. اما هنوز اینقدر انرژی و نیرو ندارم که برم دنبال کارهام

سلام

همه ی روزهاتون روز عشق و دوست داشتن و مهربونی


عشق من در قید و بند روزها و مناسبت ها نیست

پس نه از خرس و شکلات خبری هست و نه از قر و اطوارهای عاشقانه


دیروز خیلی خیلی روز پر دردسری داشتم

روزی پر از بحث و جدل و حرف و حدیث

روحم خسته و پژمرده شد...

شب بارون خوبی بارید... بارونی که انگار اومده بود بشوره ببره...

البته گویا بارون خیلی با شدت و باد همراه بوده و از پنجره خیلی بزرگ اتاق من (از این پنجره های آلومینیومی کشویی) زده بود داخل و حسابی به حساب میز آرایش و وسایل روش رسیده بود...

بیشتر قصد شستن رنگهای خوش رنگ لوازم آرایش را داشته گویا




دارم آروم آروم تقویم های رنگی رنگی اعضای خانواده را آماده میکنم...

دوستایی که مدتهاست منو میخونن میدونن که من هرسال برای اعضای خانواده تقویم مخصوص درست میکنم

تقویمی با مناسبت های خانوادگی...

بعدشم باید برم برای پیگیری کارت پستالهای عید

در میان کارت پستال های مناسبتی که من درست میکنم همیشه کارت پستال های عید مورد بی مهری قرار میگیرن...

نمیدونم... شاید توی اون مناسبت و موقعیت همه ترجیح میدن چیزی جز کارت پستال هدیه بدن و بگیرن



پ ن 1: مالاکیتی نوشته بود تو مشهد منو دعا کرده... اینقدر دلم گرم شد که فقط خدا میدونه

پ ن 2: خواهرم به دعاهاتون محتاجه

پ ن 3: آهنگ یه شام رمانتیک سحر را گوش بدین... من که دوستش دارم

سلام

روزتون بخیر

هوا به شدت عالی شده... در حدی که فقط میل به پیاده روی دارم

عین پرنده ای که به زور گرفتنش و داخل قفس بال بال میزنه... اینجا اسیرم ...

دلم میخواد تا ته دنیا راه برم

برم و برم و برم ...

دعوای خیلی خیلی شدید دیروزم با آقای دکتر باعث شده که یک بدن درد خیلی خیلی شدید داشته باشم

الان سر و چشمم به شدت درد میکنه

دعوا تمام شد... حل شد... زیاد حرف زدیم... زیاد شنیدیم...


پ ن 1: الان تو این هوا فقط خریدتراپی نیازدارم...

پ ن 2:  خواهرم را بعد از کلی روز دیدم

پ ن 3:  عیدی دوتا خواهر را خریدم

سلام

چهارشنبه تون زیبا


دیروز کلا روز پر بجث و جدلی بود برام

از صبح با مشتری مشکل داشتم ... والا من نمیدونم اینا تا کل اعتماد منو ازم نگیرن بیخیال نمیشن

به هرکی اعتماد میکنی در نهایت باید اینقدر حرص بخوری که پیشمون بشی....


بعدازظهر سر قضیه شیفت های مامان

مامان من دیگه خودشون هم جوان و توانا نیستن...

خودشون هم احتیاج به مراقبت و استراحت دارن

شش سال هست که مادربزرگ من مریض و افتاده هستن

و مامان دیگه ناتوان شدن... الان به جایی رسیدن که دارن به خودشون آسیب میزنن

بابا معترض هستند به این شرایط و بقیه خواهر و برادرای مامان رعایت حال ایشون را نمیکنن

البته هرکسی شرایط خودش را داره... اما بهرحال نباید که صبر کنیم تا مامان من هم افتاده بشن... باید راه حلی پیدا کرد

خلاصه که جنگ اعصابی داشتیم ...



پ ن 1:  هوای این روزها منو بدجور هوایی میکنه

پ ن 2: مغز بادوم عاشق سمنو است

پ ن 3: دیشب اونقدر بی جون و خسته رسیدم به رختخواب که حتی برای اومدن آقای دکتر هم صبر نکردم

صبح زنگ زد ... خیلی دلتنگش بودم

سلام

روزتون پرتقالی


صبح زودتر از اینکه ساعتم زنگ بزنه چشمام باز شد

یه نور خوشرنگ صبحگاهی افتاده بود تو اتاقم

دلم یه عالمه رویا و خیالپردازی خواست

چشمام را بستم و نیم ساعتی با لبخند گنده برای خودم فکرای رویایی کردم

چقدر گاهی ساده میشه آرام و بی دغدغه بود...





پ ن 1: دیروز حکم ورزشی داداش با پست اومد دفتر .... چقدر عکسش را دیدم دلم براش پر کشید

پ ن 2: حال دستگاه خوب نشده هنوز... و البته که اوضاعش بده

پ ن 3: دلم هوایی شده... قدم زدن میخوام ... خرید... حرف زدن ... بیرون رفتن


سلام

صبح تون عسلی


دیروز روز شلوغی داشتم

به خصوص بعدازظهر

طراحی ها را تند تند آماده کردم و در دقیقه نود دادم برای چاپ...

چشمتون روز بد نبینه ... هنوز دوتا را بیشتر پرینت نگرفته بود که .... برق قطع شد

برق قطع شدن همان و اه از نهاد من همان

صبوری کردیم تا چهل دقیقه بعد..

وقتی برق وصل شد ... دستگاه دیگه روشن نشد که نشد....

زنگ زدیم جناب تعمیرکار

فرمودن : فردا صبح


و این است که الان من با دلی پر از رعب و وحشت از قیمت های سرسام آور تعمیرات، منتظر جناب تعمیرکار هستم



پ ن 1:  نیازمند دعاهاتون هستیم

پ ن 2: کاش این اینستاگرام را پاک میکردم و راحت میشدم

پ ن 3:  روزهای تند

سلام

روزتون پر از خیر و خوشی


جمعه که داشتم قسمتی از اتاق را مرتب میکردم رسیدم به سبد قرص و داروها

میدونم که ما ایرانی ها عادت داریم حتما از یک کلکسیون دارو نگهداری کنیم

من چند سالی هست سعی کردم این عادت بد را ترک کنم

اما بازم باقیمانده داروها را میزارم داخل یک سبد و گوشه اتاقم نگهداری میکنم

خلاصه که مسکن ها راجدا کردم و یه نگاهی به تاریخشون انداختم و هرکدوم تاریخ مصرفشون گذشته بود دور انداختم

کپسولها هم همینطور

بعدش یه نگاهی به داروهای تخصصی تر انداختم ... دیدم دیگه نیازی بهشون نیست (چون اون بیماری بر طرف شده... مثلا گوش دردم...)

بعد دیدم دو بسته قرص جوشان که نمیدونم ماله کی بود و از کجا اومده بود داخل سبد بود

یه نگاهی انداختم دیدم چهار ماه بیشتر زمان نداره و تولید ایران هم نیست

سریع گذاشتم داخل کیفم.... ذهنیت من از قرص جوشان یا کلسیم هست یا ویتامین سی...

امروز رسیدم دفتر و یکی از قرص ها را انداختم داخل آب... یه بوی خیلی بدی ازش متصاعد شد...

این شد که یهو یه آلارم تو مغزم رسید یه نگاهی به این قرص جوشان بندازم... اسمش را سرچ کردم و دیدم اوه اوه ... جزو دسته قرصهای درمان افسردگی و تریکوتیلومانیایا هست... حالا اینا از کجا سراز سبد من درآورده را واقعا نمیدونم... چون من هرگز برای این بیماری دکتر نرفتم ، البته ناگفته نمونه که این قرص جوشان در درمان بیماریهای تنفسی شدید هم استفاده میشه که شاید در یکی از گلودردهای خیلی شدید تجویز دکتر بوده و من فراموش کردم....

خلاصه که بوی وحشتناکی داشت و الان داخل سطل آشغال به سر میبره....



پ ن 1: هوا داره بهتر میشه و حس بیرون رفتن و قدم زدن منو دیوانه میکنه


پ ن 2: خوابها گاهی چنان منو مسحور میکنند که تا مدتها ذهنم درگیرشون میشه


پ ن 3: مغز بادوم امروز رفته اردو و از دیشب خیلی خیلی ذوق داشت


پ ن 4: بهش گفتم: هفته اول بعد از اومدن و رفتنت هنوز انرژی دارم... هفته دوم را تحمل میکنم و هفته سوم و چهارم را زجر میکشم

لبخند زد و گفت: من فقط اندازه یکی دو روز انرژی دارم.... بقیه اش را زجر میکشم...

سلام

شنبه تون پر از لطف پروردگار

البته باید بگم همه ی روزهای عمرتون لبریز از محبت پروردگار


من هر روز صبح که میام دفتر ماشینم را روبروی دفتر کنار جدول پارک میکنم

جایی که به راحتی سه تا ماشین از کنار هم میتونن از کنارش عبور کنن

خب البته کنار این جدول تا آخر خیابان همیشه ماشین پارک هست و جای پارک کیمیاست

طبق معمول ماشین را پارک کرده بودم و شب رفتم که سوار بشم و برم...

چشمم افتاد به اینکه یکی زده و آینه ماشین را کامل کنده و رفته....

خب اتفاقه و رخ میده...

ولی آیا وقتی میزنیم و آینه یه نفر را میشکنیم... ولو اینکه خودش متوجه نشه، ما هم نباید صدامون در بیاد؟

خدا کنه اینقدر انسان باشیم که برای یک آینه مدیون هم دیگه نشیم



دارم میرم سمت خونه میبینم ترافیک یه قسمتی شدیدتر از حد عادی هست

چراغ راهنمایی هم چند بار سبز و قرمز میشه و فقط صدای بوق ممتدماشینها را میشنوم

یک کمی که میرم جلوتر میبینم یه آقای میانسال ماشینش خاموش شده و تقریبا وسط چهارراه گیر کرده و جالب اینکه هیچکس پیاده نمیشه کمکش کنه... حتی عابرین پیاده هم از کنارش عبور میکنن و انگار نه انگار...

داریم به کجا میرسیم ما...



پ ن 1: دیروز هم به خلوت کردن و مرتب کردن اتاقم گذشت

پ ن 2: عاشق لیست کردن این کارهای قبل از عید هستم

پ ن 3: عاشق شمردن روزهای معکوس برای رسیدن بهار هستم

پ ن 4: عاشق نوشتن هستم

سلام

عصرتون دل انگیز


نمیدونم چه خبر شده یهو وبلاگها اینقدر سوت و کور شده

نه کسی سر میزنه... نه کسی آپ میکنه... نه خبری... نه حرفی

سکوت همه جا را فرا گرفته

کجا هستین ؟

حتی آمار بازدید کنندگان هم تعجب برانگیزه

یعنی همه با هم دسته جمعی رفتین تعطیلات؟

از سرما کز کردین زیر لحاف کرسی های مادربزرگا؟؟؟

دارین لبو و شلغم و سوپ درست میکنید؟


خب کجایید؟



پ ن 1: خواهر شروع کرده به کشیدن مینا... این کاری بود که بعد از ازدواجش کنار گذاشته بود

پ ن 2: اون یکی خواهر پارچه هام را گرفته تا برای عید برام بدوزه...


سلام

روزتون سفیدپوش و دوست داشتنی

 

بالاخره دیروز عصر برف قدم رنجه کرد و به اصفهان هم اومد

البته این اصفهان که میگم منظورم شهر اصفهان هست نه استان اصفهان

چون گوشه کنار استان برف داشت... اما ...

دیروز عصر برف شروع به باریدن کرد و یک ساعتی با شدت بارید...

تقریبا همه جا سفید پوش شده بود... اما خیلی زود قطع شد....

همینم شکر

چند تا عکس برفی همون دیشب گرفتم

برف ها را مشت کردم و از سرماشون لذت بردم

صبح بقایایی از برف باقی مونده ولی دیگه قابل توجه نیست...

همینم شکر

 

 

سلام

روزگارتون شیرین

 

چقدر آدمهای دور و برمون در روحیه و زندگیمون اثر دارن

برای همینه که باید در انتخاب آدمها دقت کنیم

بعضی از آدمهای زندگی ، انتخابی نیستن...

اما اون قسمتی که در اختیارمون هست را باید دقت کنیم

(از نظر من دوستی چه مجازی باشه چه واقعی دوستی هست... و نمیشه این دو را جدا کرد)

 

من دوست های بینظیری دارم، افرادی پر از انرژی ها مثبت

افرادی با ادبیات زیبا که قشنگ حرف زدن را ازشون یاد میگیرم

آدمهایی با نگاه زیبا که زیبا دیدن را با اونا تمرین میکنم

دوستایی دارم که زندگی کردن را خوب بلدن...

دوستایی که مهربونی را یادم میدن

دوستایی که بهم یادآوری میکنن چه مسئولیتهایی برعهده من هست... چه بخوام چه نخوام...

دوستایی دارم که با اونا شادی بی حد را تجربه میکنم

دوستایی که خندیدن را یادم میارن و منو میخندونن

درسته که دایره وسعت این دوستی‌ها به تناسب فرق داره...

درسته که تنها یه دوست هست که میتونم هر حرفی را بهش بزنم

میتونم باهاش گریه کنم و بخندم و توأمان تجربه های زیادی داشته باشم

و البته من پررنگ ترین فرد زندگیم ... بهترین دوستم هست... رفیق ... پا به پا....

و جا داره بگم که بعضی از افراد جدای از نسبتی که با ما دارن، بهترین دوستمون میشن ....

 

 

پ ن 1: خداوند را سپاس به خاطر تمام دوست های بینظیری که بهم داده

پ ن 2: خیلی ها جا افتادن... چون اگه میخواستم همه مدل دوستی هام را بنویسم بحث به درازا میکشید

پ ن 3: از تجربه دوستی هاتون بگین

سلام

روزتون زیبا


دیروز دیدم فقط از هوای خوب گفتن و منتظر عید بودن فایده نداره

باید یه کارهایی هم انجام بدم

این بود که تصمیم گرفتم کمدلباسهام را مرتب کنم

جونم براتون بگه که اتاق من کمدهای بزرگ و خیلی جادار و خوبی داره

اینطوریه که یک سمت اتاقم کلا کمدهای بزرگی هست که بالاهاشون هم طبقه داره و حسابی جادارن

مثل کمددیواریهای قدیمی با این تفاوت که توی دیوار نیست .... چهار در داره

خلاصه که در یک تصمیم ناگهانی ، هرچی لباس که در یک سال گذشته نپوشیده بودم را از کمد خارج کردم

(اطرافیانم میدونن من به لباسم علاقه زیادی دارم و این کار از من خیلی خیلی بعیده....)

بعد هم کفش ها... کیف ها ... (البته در مورد کفش و کیف با کمی دقت بیشتر...)

خلاصه که به اندازه سه تا چمدون لباس از توی کمدهای من خارج شد

که مادرجان اومدن و اونا را دسته بندی کردن... یک سری برای بهزیستی... یک سری برای فلان خانم... یک سری هم برای...

(لطفا نیاین نصیحت کنیدکه لباس دست دوم فلان و بیسان... لابلای این لباسها، لباسهایی بود که فقط یک بار پوشیده شده بود... و بعضی لباسهایی که اصلا پوشیده نشده بود ولی ما بهر حال لباسها را دور نمیریزیم... من خیریه ای را میشناسم که تمامی این لباسها را میگیره و به دست نیازمندانشون میرسونه...)

خلاصه که اینطوری شد که دیروز من کمدلباسهام را به سرانجام رسوندم...

برای رسیدن بهار باید یه قدمهایی برداشت...

سلام

پنجشنبه تون هیجان انگیز

خوبین؟


دو روزه شبانه روز در حال محاسبه و کشیدن نمودار هستم

برای خودم نه... برای مشتری

اما دیگه اینقدر عدد و رقم جمع و تفریق زدم که دیگه تا مدتها از اعداد دل خوشی ندارم


آقای دکتر صبح اول وقت زنگ زدن و فرمودند: که خوش به حال هفته ی قبل....

بعدم یه وعده های یواشکی ای دادن

اما من برای پنجشنبه هفته بعد با للی و مغزبادوم و خواهرا قرار بیرون رفتن داریم 


بازم یه کاغذ با من لجبازی کرد و دستم را زخمی کرد

زخم کاغذ کمتر از زخم شمشیر نیستا... دست کم نگیردش....

اینقدر میسوزه که آدم شک میکنه این کار یک برگ کاغذ بوده


پ ن 1: روزگار خواهرم اصلا خوب نیست... دعای روز و شبم شده اون... با دلای پاکتون براش دعا کنید


پ ن 2: پسر همسایه از روزی که زن گرفته روز به روز خوشتیپ و خوشتیپ تر میشه... این عالیه

فقط نمیدونم چرا زنش روز به روز بدتیپ و بدتیپ تر میشه...


پ ن 3:  دیشب آقای دکتر بیشتر مدتی را که داشتن با من حرف میزدن زل زده بودن به دستگاه اتوکلاو...

آخر مکالمه گفتم : کاش من اتوکلاوت بودم...

اونقدر خندیدیم که مجبور شدیم یه راند دیگه از اول دوباره حرف بزنیم


پ ن 4:  دیشب لابلای مکالمه های شبانه مون از روی صفحه یک عکس از آقای دکتر گرفتم

هنوز تو کلینیک بودن و با لباس رسمی و خیلی منظم

بعد همینطور که حرف میزدیم عکس را ویرایش کردم و برش زدم و یه سری فیلتر بهش اضافه کردم و خلاصه ...فرستادم براشون

یه لحظه خودشون باورشون نشد که این عکس همون لحظه و از روی صفحه س

البته من خستگی را در تمام چهره و چشماش تشخیص میدادم


پ ن 5: انگار امروز خیلی دلتنگم... همش از آقای دکتر گفتم