X
تبلیغات
رایتل

یکی صبح زنگ میزنه روی گوشی بابای للی

که شما یک کمک هزینه سفر به عتبات عالیات برنده شدین

اونم داشته مشخصات میداده

للی از خواب بیدار میشه و سریع به پدرجانش میگه که اینا کلاهبرداری هست

مشخصات ندین و از این حرفا

پدرجان للی هم گوشی را میده به للی و میگه نه ایشون کلاه بردار نیست و ...

خلاصه للی گوشی را میگیره و معلوم نیست آقای کلاه بردار چی در گوش این دختر میگه که سریع کفش و کلاه میکنه و همونطوری گوشی به دست راه میفته به سمت عابر بانک و اتفاق میفته ، اتفاقی که نباید بیفته

بله آقا به طرفه العینی حساب للی خانم را خالی میکنه

به همین سادگی....


وقتی به من زنگ زد اولین چیزی که گفت این بود: من که میدونستم ...چرااااااااااااااااااااااااا


حتی آقای دزد کلاهبردار از شیوه ی جدید و نوینی هم استفاده نکرده بود...

همون زنگ معلوم الحال همیشگی که : شما برنده هزینه سفر به کربلا شدین...

و به تازگی همین بلا دقیقا با همین جملات و همین شکل سر یکی از مشتریهای شرکت للی اینا اومده بود

و للی همین جریان را هفته پیش برای من تعریف کرد...

چی میگن این کلاهبردارا که کلا عقل این آدمها زایل میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟




پ ن 1: خواهش میکنم طمع کار نباشید...

اگه کسی زنگ میزنه و میگه شما چیزی برنده شدین باید بیاد و هدیه را بده به شما

نباید شما کاری انجام بدین


پ ن 2: این مدل هم خیلی رایجه که زنگ میزنن 500 تومان بدین که یک کارت 5 میلیونی برنده شدین

عزیزدلم اگه اینطوریه بهشون بگین 4 و نیم میلیون بدن به جای 5 میلیون و 500 را هم خودشون بردارن...

نه که شما بری پول بریزی به حساب طرف


پ ن 3: تازه حاضر نیست بره شکایت کنه

به زور فرستادمش برای پر کردن فرم شکایت و سایر کارهای لازم



سلام

روزگارتون لبریز از سلامت و شادابی


بعد از اون همه بارون ، امروز صبح یک صبح بهاری تمام عیار داره دلبری میکنه

گنجشک های فسقلی هم که روی شاخه ی روبروی دفتر من ، جشن بهار گرفتن و دارن بلند بلند با هم دیگه حرف میزنن


دیروز بعدازظهر وقتی بارون خیلی شدید شد،

به دلیل نصب نامناسب ناودان همسایه... آب مقداری به داخل دفتر من سرازیر شد

تا حدی که با للی که پیشم بود مجبور شدیم مقداری از وسایل و کاغذها و کارتنهای دفترها را جابجا کنیم

امروز صبح که رسیدم کف دفتر را تمیز کردم و پدرهم با آقای همسایه در مورد ناودان صحبت کردن

امیدوارم که ترتیب اثر بدن

چون سابقه ی این آقا نشون داده که میگه چشم ، اما کاری انجام نمیده


دیروز وسطای بارون للی اومد پیشم

یه نفس حرف زدیم و حرف زدیم و یه جایی حس کردم واقعا حالم خوب شده

اونم همین حس را داشت

با هم دیگه میوه خوردیم و بازم گفتیم و خندیدیم

یه چند تایی هم کارت پستال باید درست میکردم که لابلای حرف زدنهامون بهشون رسیدگی کردم





پ ن 1:  للی رفته بود فیلم لاتاری را دیده بود... گفت که غم انگیز بوده

پ ن 2: ما دچار قطعی آب و کم شدن فشار آب هستیم... توی شهر شما هم همینطوریه؟

پ ن 3: یادتونه پیراهن بابا را بردم دادم به آقای فروشنده ... فراموشم شده پیگیری کنم

پ ن 4: باید برم دندانپزشکی... یکی از دندونهام به شدت آسیب دیده


بهترین کاری که از دستم بر میومد این بود که:

سایه بان های دفتر را که از پارسال شهریور دیگه باز نکرده بودیم ،

باز کردم تا با باران شدیدی که در حال بارش هست شسته بشن و دیگه نیاز به شستشو نداشته باشن

اینجور تیلوی بهینه ای هستم من....





پ ن 1: حالا شانس هم که ندارم، چهارتا قطره بارون اومد و قطع شد...

پ ن 2: هرکی رد میشه یه طوری نگاه میکنه ، میگه آفتاب کجا بوده که اینا سایه بان باز کردن

پ ن 3: سایه بانها را نمیبندیم باشد که باز باران بگیرد

سلام

روزتون شاد و پرانرژی


صبح با صدای بارون بیدار شدم

اگه قرار نبود مغزبادوم را برسونم ... اصلا از رختخواب بیرون نمیومدم

آب هم که کلا نیست که من صبحا راحت برم حمام

بیشتر روزها مجبورم قید حمام را بزنم

میل صبحانه هم نداشتم... صبحانه را گذاشتم توی کیفم و راه افتادم

و کلا فراموشم شد که قراره مغزبادوم را برسونم ....

وسطای مسیر داشتم با صدای بلند با آهنگ همراهی میکردم و از قطرات بارون لذت میبردم که یهو  یادم اومد ای دل غافل.....

دختر کوچولو را جا گذاشتم... وسط اتوبان

تا دور زدم و برگشتم... کلی شاکی بود که چقدر دیر اومدی

رسوندمش

اومدم دفتر ، در را باز گذاشتم و نفس های عمیق کشیدم و صبحانه خوردم




پ ن 1: وضعیت کار و کاسبی خیلی داغونه

پ ن 2: وضعیت آب هم بدتر از همه... هر روز بی آبی داریم

پ ن 3:شکلات پشمکی دوست دارم

پ ن 4: کتاب جدید را شروع کنم در موردش باهاتون حسابی باهم صحبت میکنیم

پ ن 5: فعلا دارم مشقای دانشگاه بابای مغزبادوم را مینویسم


بچه ها کتاب «خاک های نرم کوشک» را تمام کردم

اگه بخوام در موردش بگم این هست که من ازش خوشم اومد

و اینکه کتاب منحصر به فردی بود

نه ادبیات فاخر خاصی درش دیده میشد ....

نه حالت رمان گونه داشت که جذاب و پر هیجان باشه

کتاب به صورت داستان داستانهای کوتاه بود که از زبان آدمهای مختلف نقل شده بود

زندگی نامه شهید برونسی بود

از لابلای سطرها میشد دریافتهای عجیبی کرد

برای قضاوت در مورد این کتاب بیشتر به خط فکری و نگاه آدمها باید توجه داشت



پ ن 1: کمی کند و سنگین خوانده شد.... اما ارزشش را داشت

پ ن 2: واقعا منو به فکر فرو برد... خیلی قسمتهای کتاب

پ ن 3:  گاهی بد نیست تلنگری به خودمون بزنیم

برچسب‌ها: کتاب

سلام

روزگارتون بهاری


بهار خانم پیشنهاد دادن در این اردیبهشت بهشتی... قصه ی آشنایی و عاشقی با آقای دکتر را براتون تعریف کنم

شاید قصه خیلی عاشقانه و شاعرانه و عارفانه نباشه

شاید شروعش خیلی رویایی و رمانتیک نباشه

اما حقیقتش همینه که میشه از برخوردهای ساده با کمک همدیگه یک عشق پرشور بسازیم





پ ن 1: با اجازه دوستان «ادامه مطلب»  این پست ساعت دو بعدازظهر حذف میشه

 

ادامه مطلب ...

دارم بهش تو ایمو زنگ میزنم

بر نمیداره

چشمم میفته به تصویر خودم

از چهره بی روح خودم یهو دلم یه حالی میشه...

به خودم میگم شاید تقصیر این شال کرم رنگ بی روح هست

شروع میکنم به این طرف و اون طرف کردن صورتم

آروم آروم شروع میکنم به لبخند زدن

خوشم میاد

بهتر شدم

انگار چشمام هم یه برقی پیدا میکنه

یادش میفتم که میگه تو باید با چشمات بخندی

بعد چشمام و لبام با هم میخندن

حالا خیلی بهتر شد چهره م

انگار شال کرمی هم بهم میاد

انگار گونه هام هم برق میزنن

اینطوری کلا بهتره

به اجزای صورتم تک تک نگاه میکنم

هنوز خودم را دوست دارم

چمشام را

مژه هام را

گونه ها... بینی... پیشانی

لبخندم را ...

چه اهمیتی داره اگه یه خط وسط پیشمونیم هست...

من هنوز بهانه هایی برای خندیدن و دوست داشتن خودم و زندگی دارم

چه اهمیتی داره اگه تازگی دوتا لک روی گونه ام پیدا شده

من خداوندی دارم که حواسش بهم هست و این باعث میشه حواسم به اطرافم ... اطرافیانم و زندگیم باشه



اون گوشی را بر نمیداره... ولی من میخندم و حال و هوام عوض میشه

سلام

روزتون پر از نفس بهار


امروز چنان اردیبهشتیه که من کلا مست مستم

البته حال خوش قرار عاشقانه هنوز زیر پوستم هست

قراری که یک گوشه ایش ، در گوشم گفت: « من به روش خودم ، تو را برای خودت دوست دارم....»


مهربونیهای مردونه ش ، دل منو میبره

وقتی میره دلم کنده میشه...

اون دم غروب پنجشنبه که عزم رفتن میکنه...

اون وقتی که دم رفتن اخمای مردونه ش میره تو هم

اون دم رفتنی که دیگه حرف نمیزنه...

نمیخنده...

سر به سرم نمیزاره...

فقط اخم میکنه و شکایت نمیکنه و پشت سرهم شکر میکنه...


کادوش را باز نکرد... گفت میخواد تو تنهایی بازش کنه

همون لحظه ی اول کارت پستالش را برداشت و متنش را خوند و لبخند زد

من بهتون گفته بودم ... در اولین دیدار عاشق لبخندش شدم؟


جمعه صبح که بیدار شدم ، تلخ شده بودم از دلتنگی

اما دلتنگی حق نداشت حال بعد از قرارعاشقانه ی منو خراب کنه

این شد که بلند شدم و بساط پختن کیک را راه انداختم

بوی کیک که پیچید تو خونه انگار حال دلم بهتر شد

بعدم رفتیم باغچه

مادرجان باقالی خریده بودن و .... جای دشمنتون خالی تا عصر دستمون بند باقالی ها بود

گلها تمام باز شده بودن

هوا هم بینظیر و بهشتی

صدای آب و گنجشک و دیدن بچه گربه هایی که مامانشون این طرف اون طرف میبردشون...

امروز صبح هم بعد از رسوندن مغزبادوم به باشگاهش... رفتم پیاده روی

زیر درختهای سبز راه رفتم و هوای بهار را به ریه هام کشیدم و یک بار دیگه تمام لحظه های پنجشنبه را مرور کردم...

روزگارتون اردیبهشتی


پ ن 1: من و آقای دکتر هم عین تمام آدمهای دیگه قهر و دعوا میکنیم... پنجشنبه هم سر یک موضوع کوچولو چند دقیقه ای...

اخم کردم و سکوت... و ایشون برعکس همیشه که عادت به توضیح نداره... توضیح داد و قضیه ختم به خیر شد


پ ن 2: مامان مغز بادوم پیشنهاد گردشهای خواهرانه ی بهاری داده... ببینیم چی میشه


پ ن 3: اون یکی خواهر را یک هفته بود ندیده بود... در عرض یک هفته یهو شکل مامان یک نی نی شده بود


پ ن 4: دلم پر میکشه که نزدیکم بود و امروز میرفتم از یه جایی یواشکی نگاش میکردم


سلام

شب تون پرستاره

طبق قولی که دادم اومدم

اومدم بعد از یک قرار عاشقانه

چقدر قلبم امروز تندتند زد

صبح قرتی پرتی کردم و از خونه اومدم بیرون، اول رفتم شیرینی فروشی

کیک کوچولو نداشت

چندبرش کیک کاکائو و یک ژله خوشگل قلبی خریدم

بعدش هم شمع کوچولوی نازنازی

رسیدم دفتر یه کادوی کوچولو بسته بندی کردم

یک کارت پستال عشقولانه هم درست کردم و یک متن عشقولانه داخلش نوشتم

متنش را بعدا براتون مینویسم

درسته که هنوز چند روزی تا تولد مرد اردیبهشتی من مونده بود اما

آقای دکتر کلی خوشحال شدن و خوششون اومد



قرار شد منم از کتابخونه الکترونیک آقای دکتر استفاده کنم و چی بهتر از این....


اونقدر مستم که خواب از چشمام رفته و دلم میخواد میتونستم حتی لحظه ای دوری را تجربه نکنم



سلام

عصرتون خوش


امروز ، روز ارتش بود...

طبق معمول هرسال میدونستم که مسیری که منتهی میشه به مهدکودک مغزبادوم و دفتر من را از ساعت 6 و نیم صبح میبندن

و دسترسی به اون نقطه جز پیاده میسر نیست

این بود که با خواهر تصمیم گرفتیم مغزبادوم امروز نره مدرسه

منم  با پدرجان برای یه سری کارهای بانکی از یه مسیر دیگه رفتیم بانک

دیروز پرونده برای کار بانکیم را تکمیل کرده بودم و آقای متصدی فرمودن فردا اول وقت بیا

و من اول وقت رفتم و ایشون فرمودن ... این کار ساعت 10 و نیم انجام میشه

این بود که یک ساعت و نیم وقت اضافه داشتیم

این شد که با پدرجان قدم زدیم... و از هوای نیمه سرد بهاری لذت بردیم

وقتی هم کار تمام شد پدرجان را رسوندم خونه... دیدم نزدیکه ظهره

موندم خونه

ناهار خوردم

و بعد ازظهر اومدم دفتر

تمیز کاری کردم و نشستم پای مقاله برای بابای مغزبادوم


الان دلم تند تند میزنه...



پ ن 1: تولد آقای دکتر اوایل اردیبهشت ماه هست.... دلم میخواد براش تولد بگیرم

پ ن 2: اصلا آقای دکتر تو فاز این کارا نیست و این جور برنامه ها لذت نمیبره

پ ن 3: من بار اول که خاله شدم ، کل دنیام عوض شد... نمیدونم چرا الان خیلی ذوق نمیکنم

پ ن4: باید یه کارهایی را برای نی نی تازه شروع کنم


سلام

روزتون عسل

خوبین دوستای خوبم

من از شماها کلی انرژی میگیرم

یه سری دوستای تازه پیدا کردم که آدرس وبلاگ ندارن و من نمیتونم بهشون سر بزنم...

اما صبح ها به عشق اونا وبلاگم را باز میکنم و سر میزنم

ممنونم از وجود سراسر شور و انرژی تون



صبح به شدت بارون میومد

مغزبادوم را رسوندم مهد

نمیشد برم پیاده روی

اومدم دفتر

سردم بود... منم بخاری را دوباره روشن کردم

الانم کنار بخاری هستم


دیدم این روزها که کار ندارم بهتره وقتم را به کتاب خوندن و فیلم دیدن بگذرونم

دیروز فیلم «طرف دیگر» را دیدم... ترکی بود و به نظرم فیلم خیلی زیبایی بود

امروز هم کتاب «خاک های نرم کوشک » را شروع کردم

موازی با همون کتابی که شبها توی خونه میخونم

بعدا میام براتون تعریف میکنم که چطور بود


کتاب کافه پیانو نوشته فرهاد جعفری

ارزش یه بار خوندن را داشت

هرچند اون کتابی نبود که من عاشقش بشم

از یه جایی به بعد از خوندنش لذت بردم ...

هرچند اولش به نظرم خیلی قشنگ نبود

اگه بخوام از 10 بهش امتیاز بدم 5 میدم







تکه ای از کتاب را میزارم که ببنین:


- هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام...


- یعنی من که می میرم برای این که کسی _ حالا هر کجا که هست _ عین خودش باشد وقتی که آن جا نیست. یعنی خودش را پشت ظواهر ی که دو پول سیاه نمی ارزند مخفی نکند. یا از ترس این که دیگران چه قضاوتی درباره اش می کنند؛ خودش را یک طوری که نیست جلوه ندهد. یا آن طوری که هست، خودش را بروز ندهد


- حتا نکردم کرکره ی کافه را یک کم بدهم بالا، دل دل کنم و پیش خودم بگویم با صفورا بیشتر بهم خوش خواهد گذشت و بعد دوباره بدهمش پایین، قفلش کنم و آن وقت بروم آن طرف خیابان و زنگ آپارتمان صفورا را فشار بدهم. برای همین ؛یک راست رفتم طرف در ورودی مجتمعی که آپارتمان صفورا طبقه ی سومش واقع شده. و برای اینکه یک وقت پشیمان نشوم ؛ انگشتم را بی معطلی گذاشتم روی زنگی که می دانستم زنگ خانه ی صفوراست.

سلام

روز بخیر


صبح ها بخاطر اینکه باید مغز بادوم را به مهدکودکش برسونم مجبورم زودتر از خونه بیام بیرون

امروز که میخواست بره اردو و مجبور بودم خیلی زودتر بیام بیرون

دیشب یکی از دوستان پدرجان برایمان یک عالمه سبزی خوردن آورده بود

ریحان - پیازچه - تره  و ...

از آنجایی که مادرجان فقط و فقط سبزی های باغچه را برای خوردن قبول دارند، سبزی ها را قسمت کردیم

سهم للی را من گذاشتم داخل ماشین که امروز زنگ بزنم بیاید و ببرد


این شد که مغزبادوم را رسوندم مهد، زودتر از هر روز رسیدم دفتر

ماشین را پارک کردم و بسته سبزی را برداشتم و راه افتادم

حدود نیم ساعت پیاده با خانه للی فاصله دارم

وقتی زنگ زدم خواب خواب بود... سبزیها را گذاشتم روی پله ها و آمدم

یک ساعتی پیاده روی کردم

چه هوای مطبوعی

آسمان آبی

درختها سبز

باغچه ها پر از شب بو و بنفشه و شمعدانی

خلاصه که پیاده روی خوبی بود



پ ن 1: وقتی پیاده روی میکنم و با خانمی چشم تو چشم میشم، بهش لبخند میزنم

اکثرا لبخندم بی جواب میماند


پ ن 2: آهنگ های شاد داخل گوشی، در حال خوب اول صبح همراه با پیاده روی بی تاثیر نیستند

از اول کتاب یه نفس خوندم تا الان که وسطای کتابم

اولش را دوست نداشتم

اما من کتابی را که شروع کنم سعی میکنم تمومش کنم

به نظرم تمام کتابها ارزش یکبار خوندن را دارن

و ناگهان از وسطش خوشم اومد ازش


اما الان این تکه دلم را یه طوری کرد

تکه ای که مرد قصه توی دلش گفت:

« یک حال کوچک ازش گرفتم. اما به سرعت یک باج کوچک هم ضمیمه اش کردم تا از روی صخره ای که حالا رویش ایستاده بودیم و داشتیم آماده ی برگشتن می شدیم؛ یک وقت بال نکشد و نگذارد برود. این پرنده ای که خودش؛ یک روز قفسش را هم آورده بود توی کافه ام. آن وقت رفته بود نشسته بود تویش و فقط وقتی بیرون آمده بود که توانسته بود مرا بگذارد جای خودش...»...

از اول سال شروع کردم به خوندن کتاب «آخرین ملکه چین»

از اون کتابهایی که باید با دقت بخونیم و نمیشه سرسری و تند تند خوندش

خیلی هم دوستش دارم

کتاب بزرگ و قطوری با جلد صحافی شده

خب مسلما این کتابهای اینطوری را همه جا نمیشه همراه برد

گاهی هم به خاطر سنگین بودنش و حجم زیادش از آوردنش پشیمون میشم وترجیح میدم همونجا روی میز کنار تختم باقی بمونه

اما امروز توی دفتر خیلی بیکارم و دلم خیلی هوس کتاب خوندن داره

برای همین کافه پیانو را از روی تبلت میخونم


من هیچوقت تا حالا نشده دوتا کتاب (رمان ... داستان) را همزمان بخونم

در مورد کتابهای علمی اینحالت بوده

اما هیچوقت دوست نداشم دوتا داستان را همزمان بخونم

چون دوست دارم با اون کتابی که دارم میخونم زندگی کنم

توی محیطش... توی هواش... توی لحظه هاش...

اما امروز کافه پیانو را شروع کردم

ببنیم چی میشه



پ ن 1: بخصوص دقت کنین که کتاب اول یه کتاب تاریخی از فرهنگ و تمدن چین و کتاب دوم یک کتاب با نثر ساده و امروزی...

سلام

روزتون شکلاتی


تا یادم نرفته بگم که پیراهن ها را بردم و به مغازه دار نشون دادم

گفت که این پیراهن ها از جنس مرغوب هستن و اگه شما اینا را بشورین درست میشن

من که باور نمیکنم بلوزی که کلا داغون شده با یکی دوبار پوشیدن با شستن درست بشه

ولی ایشون فرمودن اینجا همه چی ضمانت داره... پیراهن را بدین خودم میدم خشکشویی و بعدا خبرش را میدم

و اون یکی که اوضاعش بهتر بود را دادن گفتن اینا بیشتر استفاده کنید متوجه میشید که اینا درست میشن

منم فعلا پذیرفتم



پنجشنبه نم نم بارون میومد وهوا محشر بود

منم بعد از نشون دادن پیراهن ها کلی پیاده روی کردم و زیر نم نم بارون راه رفتم

بعدم رفتم خونه و تا شب استراحت کردم


جمعه یک تولد دیرهنگام در باغچه برای مغزبادوم برگزار کردیم

دایی و عمه هم اتفاقی از راه رسیدن و کلی تولد شلوغ شد و ناهار را دور هم خوردیم

تا عصر هم دور هم بودیم و عصرانه هم دلمه درست کردیم


اما خبر تازه ... خبر حاملگی خواهر بود

خواهری که اونهمه مشکل و دغدغه و کشمکش داشت

والا نمیدونم چی بگم

انشاله که خیر هست و خداوند هرطور صلاح میدونه همه چیز را درست کنه

نمیدونم خوشحالم یا ناراحت ... اما میدونم که به شدت نگرانم


شنبه قرار بود خونه بمونیم و چند تا دید و بازدید داشته باشیم

اما صبح که بیدار شدیم و دیدیم چه هوای خوبیه بازم تصمیم گرفتیم بریم باغچه

و باز همه جمع شدیم دور هم

ساعتهای زیادی را جایی زیر یک درخت... تو بازی تو و سایه ... در مسیر خنکای نسیم نشستم و کتاب خوندم

کلی هم دمنوش نعنا و پونه و گیاهان تازه روییده خوردم


من و آقای دکتر یک سری مشکلات از اول سال داشتیم که در مورد همشون سکوت کرده بودیم

جمعه یهو مثل آتشفشان همه چیز فوران کرد

و از اونجایی که حرف زدم ... اونم منطقی حرف زدن ... چاره ی تمام مشکلات ما دو نفر هست

بعد از دوساعتی حرف زدن همه چیز حل شد

فقط یکماه الکی حرص خوردم



پ ن 1: گاهی صبوری کردن خیلی سخته ... اما اگه صبوری کنیم پاداشش را خواهیم گرفت

پ ن 2: دلم رنگ و طرح میخواد ... اما کاملا بیکارم

پ ن 3: این ترس از آینده ، دلم را زیر و رو کرده

سلام

روزتون زیبا


داره نم نم بارون میاد

بارون بهاری زیبا

کوچه در سکوت و آرام فرو رفته و انگار همه خوابن....

دانه های ریز بارون به نرمی به شیشه ی ماشین میخورن و منظره ی زیبایی جلوی چشمامه


شکر پروردگار خبری که منتظرش بودم رسید و دلم شاد شد

این روزها اینقدر استرس و اضطرابم زیاد بوده که کوچکترین چیزی تلنگر بزرگی میشه به آرامشم

این خبر هم همین بود... یک چیز روتین که داشت مثل خوره روحم را میخورد

خدا را سپاس که الان خیالم راحت شد


منتظرم هوا آفتابی بشه و برم بیرون

راستش را توی دی ماه با پدرجان رفتیم خرید لباس برای ایشون

پدر عادت دارن از جایی خاص خرید لباس انجام میدن

این جا اصولا قیمت های لباسش بالا هست اما جنس و کارکرد لباس ها خوب

پدر هم ترجیح میدن پول زیادتری بدن اما جنس بهتری دریافت کنند

خلاصه که ما رفتیم و مقداری لباس از اینجا خریدیم

اما پدر لباس ها را استفاده نکردن و بیشترش را نگه داشتن برای فصل بهار

از اول بهار که پدر یک پیراهن و یک شلوار از این سری را برداشتن و پوشیدن و روز دوم بافت پیراهن کامل به هم خورد و عملا از ریخت افتاد

این پیراهن را به کمد منتقل کردن و یک پیراهن دیگه برداشتن ... اون پیراهن هم با یک روز پوشیدن به همون درد مبتلا شد

بازم پیراهن به کمد منتقل شد و ...

شلوار پس از بار دوم شستشو دچار یک حالتی مثل زدگی شد

راستش را بخواین به نظرم این درست نیست

منم امروز دوتا پیراهن را برداشتم تا ببرم به آقای صاحب مغازه نشون بدم

ببینم آیا اینهمه پول دادیم برای یک روز؟؟؟؟

تازه الان کلی هم دلم نگرانه... چون لباسهای بیشتری در اون نوبت خریداری شد که هنوز استفاده نشدن




پ ن : نداریم

تا ساعت یک و نیم دستم بند بود

نرسیدم به للی زنگ بزنم

خواهرا هم هردو زنگ زدن و نتونستم جواب بدم

کارم که تمام شد ، گفتم سریع دفتر را جمع و جور کنم و در ببندم برای ناهار...

لیست تماسهام هم زیاد بود و باید یکی یکی زنگ میزدم

کادوهای للی هم همینطوری نگه داشته بودم که کادو پیچ کنم

در را که بستم صدای ماشین بازیافتی را شنیدم

نگاهی به کارتن بازیافت انداختم و دیدیم خیلی پرهست...

لباس پوشیدم و سریع در را باز کردم و بازیافتی ها را تحویل دادم

در را بستم که برم برای ناهار

چشمتون روز بد نبینه دوتا خرمگس بزرگ اومده بودن داخل دفتر...

محال بود من با این دوتا بتونم داخل دفتر دوام بیارم

دوباره لباس پوشیدم و در را باز کردم و با جارو سعی کردم این دوتا را بیرون کنم

هرکاری کردم نشد که نشد

تازه داداش و زن داداش هم داشتن بهم زنگ میزدن

در همین بین للی زنگ زد و گفت داره میاد سمت من

بیخیال خرمگس شدم و سریع رفتم دنبال کادو کردن...

بعدم دیدم بهتره نمازم را بخونم که نیفته به آخر وقت

للی رسید در را باز گذاشتیم بلکه این خرمگس بره بیرون

تازه شدن دوتا....




پ ن 1: کادوی و کارت پستال للی را دادم... خوشش اومد

پ ن 2: للی روز تولدش بود و دوست پسرش بدقولی کرد و حسابی حالش گرفته شد

پ ن 3: خدا کنه اون خبری که منتظرشم برسه

پ ن 4: با تمام تلاش من و للی... هیچکدومشون بیرون نرفتنو همچنان هم همین جا هستند


سلام

روزتون شاد

الان تنها صدایی که میشنوم صدای گنجشک های روی درخت روبرو هست

چقدر خوبه....

هرچند جمعیت گنجشک ها خیلی کم شده و دیگه از اون شیطنت و غوغا خبری نیست

ولی همین که هیچ صدایی جز صدای گنجشک ها و بوی بهار حس نمیکنم عالیه



امروز تولد للی هست

یک بشقاب میناکاری شده براش خریدم

البته کوچولو و دیواری... بزنه به دیوار اتاقش هر وقت دید یادم بیفته

دست به کار میشم و یه کارت پستال خوشگل هم براش درست میکنم

احتمالا سرظهر هم برمیدارم و میرم سروقتش و یه سرکوچولو بهش میزنم



تولد مغز بادوم اوایل فرودین هست

امسال چون تو مسافرت بودیم و همه دور هم نبودیم جشن را به بعد موکول کردیم

مامانش تصمیم گرفته این هفته جمعه براش جشن بگیریم

من خودم براش یه کیف خوشگل (از اون چرخ دارا که دوست داشت خریدم... ) با جامدادی و ظرف غذا و قمقمه و ...

اون خواهر بهم گفته برو یه چیزی هم از طرف من بخر

امروز برم یه چیزی پیدا کنم براش



پ ن 1: هوا امروز بینظیره و هوای دل من تو هول و ولا...

کاش ...

خدایا...


پ ن 2: گاهی خداوند چنان تمام محاسبات ما آدمها را به هم میزنه که یادمون میاد چقدر کوچیکیم


سلام

روزتون شکلاتی


صبح اومدم دفتر

یک ماشین جلوی دفترم پارک کرده بود و رفته بود

کار بانکی داشتم و یک کار دیگه... جا نبود... منم ماشین را برداشتم و رفتم دنبال کارهام

برگشتم ... هنوز ماشین همونجا بود... میخواستم پیاده با پدرجان بریم جایی برای کاری...

دیدیم بازم جا نیست

باز ماشین را برداشتیم و رفتیم

برگشتم... بازم ماشین همچنان پارک بود

جلوی درب پارکینگ یکی از همسایه ها پارک کردم

همسایه ها ماشینم را میشناسن ...

درسته مزاحمت ایجاد میشه... ولی در نهایت میان میگن و جابجا میکنم

خدا را شکر تا ظهر کسی نخواست از اون پارکینگ عبور کنه

ظهر شده... میخوام باز برم بیرون... ماشین همچنان همینجا گذاشته

منم یه نامه ی حسابی براش نوشتم و گذاشتم زیر برف پاک کن...

آخه بی ملاحظه بودنم حدی داره.....