X
تبلیغات
زولا

سلام

هر روزتون زیباتر از روز قبل

خوبین؟

دوستای خوبم ، گاهی چنان بهم انرژی میدین که واقعا بعد از خوندنتون میتونم یک روز کامل را با شادی و شور و هیجان به زندگیم ادامه بدم

ممنونم ازتون


کل دیروز را به طراحی سپری کردم

سعی کردم خیلی مفید باشم

موقع ناهار هم فیلم لونه زنبور را پلی کردم... برای وقت گذرونی بد نبود

شب رفتم خونه و خواهراینا یه سر بهمون زدن

کارت ملی عمه هم هنوز پیش من بود که اومدن گرفتن تا امروز برن و مدارکشون را دریافت کنند



دیشب یک دوستی که مدتها ازش بیخبر بودم یهو بهم زنگ زد

اولش حال و احوال کردم و بعد یهو زد زیر گریه

خیلی ناراحت بود و با همسرش دعوا کرده بود و با پسرش از خونه اومده بود بیرون

قصد داشت بره خونه پدرش و ....

اول خوب به حرفاش گوش دادم تا آروم بشه و بعد سعی کردم اونقدر منصفانه حرف بزنم که به دلش بشینه

حدود نیم ساعتی از مکالمه که گذشت دیگه گریه نمیکرد و آروم شده بود

بعد از شنیدن هم تصمیم گرفت برگرده خونه و یه موضوع کوچیک را الکی بزرگ نکه

کاش خداوند به هممون نظر لطفی کنه

این روزها همه تحت فشار روانی زیادی هستیم و زود از کوره در میریم



هنوز دنبال ویواریوم هستم و هیچی پیدا نکردم

بیست روزی تا تولد خواهر وقت دارم، اگه یه ویواریوم خوشگل پیدا کنم میخوام براش بخرم



یک ماجرایی کلید خورده که فکر کنم قرار عاشقانه آخر هفته کنسل میشه

راضی هستیم به رضای پروردگار

دیشب هم من خیلی خسته و کلافه بودم هم آقای دکتر

در حد چند کلمه حرف زدیم و شب بخیر....

بعدم کتابم را یک فصل جلو بردم و خوابیدم



به امروز امیدوارم، مثل هر روز دیگه ای که صبح بیدار میشم و میبینم خداوند یک روز دیگه را بهم هدیه کرده


سلام

روزگارتون زیبا


1- دارم کتابهایی که للی برام آورده را میخونم و سعی میکنم لابلای مشغله های روزمره ام حتما تندتند کتاب بخونم


2- سعی میکنم لابلای ساعتهام یک وقتی را باز کنم و فیلم هم نگاه کنم و حس میکنم هیچ فیلم خوبی این چند وقته ندیدم


3- سعی کردم روزها کمی زودتر از خونه بیام بیرون و روزمرگیهام را سرو سامان بدم و آماده بشم برای روزهای شلوغتر پیش رو


4- دلم را صابون میزنم برای یک قرار عاشقانه ی نزدیک.... و آقای دکتر هم به رویاها و خواسته هام پر و بال میدن


5- مامان بزرگ حالشون اصلا خوب نیست و این فشار مضاعف را هر روز روی مامان حس میکنم


6- خواهر اوضاع خوبی نداره زندگیش و هر روز دلداری میدم و این یه عالمه از انرژیم را تحلیل میبره


7- مغز بادوم با اونهمه انرژی ازم وقت و انرژی بیشتری میخواد وتو این روزها وقت ندارم

سعی میکنم جبران کنم و جمعه ها بیشتر باهاش وقت بگذرونم اما براش کافی نیست


8- دلم یه عالمه گل و گلدان تازه میخواد


سلام

روزگارتون شیرین و شاد


امروز روز شیفت مامان بود

بنابراین بابا با من اومدن دفتر

سریع چندتاکار ریزه میزه انجام دادم و تحویل دادم و با هم رفتیم در پی اون کاری که گفتم دارم به تازگی انجام میدم

کاش خدا بخواد و خوب باشه


بعدش هم دوتایی رفتیم بازار برای خریدهای عمده ی دفتر

سعی کردیم کمتر از هرسال خرید کنیم

خیلی چیزها را هم با نظر هم از لیست حذف کردیم

با این حال با دادن پول خیلی زیاد ، نصف هر سال خرید کردیم و برگشتیم

بعدش هم دوتایی وسایل را جابجا کردیم و قیمتها را بررسی کردیم و ...

برای همین غیبت داشتم امروز



پ ن 1:  من سایفون اهدایی P عزیز را نصب کردم ولی نمیتونم فایلها را دانلود کنم

و چون من کلا برای کارم نیاز دارم و همه فایلهاشون را ارسال میکنند تا من براشون روی فایل کار انجام بدم یا چاپ بگیریم... هنوز دستم تو پوست گردو مونده


پ ن2: امروز آقای دکتر چندین بار تماس گرفتند ولی من نتونستم باهاشون صحبت کنم

الان خیلی دلتنگشونم... دیگه میزارم برم خونه و سرصبر حرف بزنیم


پ ن 3: هروقت برم بازار خرید عمده یه چیزی برای مغزبادوم میخرم

جعبه مداد رنگهای 36 رنگ چشمم را گرفت... یکی برای خودم برداشتم ... یکی برای مغزبادوم

وقتی رسیدم دفتر دیدم مداد رنگها توی فاکتور هستند ولی لابلای وسایل نیستند.... زنگ زدم گفتن بله جا مونده....

  ادامه مطلب ...

سلام

هفته تون پر از خبرهای خوب و اتفاقهای شیرین


پنجشنبه صبح زود از خونه زدم بیرون

بانک ملت برای نصب یه اپلیکشن و انجام یه کار فسقلی بانکی دقیقا دو ساعت تمام منو معطل کرد

بعد هم قرار بود برم بانک ملی که دیگه از توانم خارج بود و بیخیالش شدم

للی زنگ زد و دوتایی رفتیم اول برای پدرجان یک پیراهن مردانه چهارخانه خریدم... ویواریوم پیدا نکردم در نهایت

بعد هم هدیه های  فسقلی برای خواهرها و مغزبادوم و مامان خریدم برای روز عید غدیر

همیشه عید غدیر را دوست دارم و عیدیهاش را ... قشنگ ترین بهانه برای مهربانی

للی هم لباس میخواست که اصلا چیزی به چشممون نیومد

رفتیم من بستنی خریدم و للی هم آب زرشک

قدم زنان برگشتیم و بعد هم سمت خونه...


جمعه هم از صبح با مغزبادوم رفتیم کیک و شمع و ... بساط تولد بازی را راه انداختیم

یه بهانه برای شادی...

توی باغچه با حضور دوتا از عمه ها تولد بازی کردیم

آهنگ گذاشتیم و شادی کردیم

روی هم رفته روز آرامی بود



پ ن 1: دارم یه کاری میکنم که معلوم نیست تو این بلبشوی اقتصادی کارم به کجا بکشه


پ ن 2: دارم تلاش میکنم از این بحران ها به آروم ترین شکل ممکن عبور کنم


پ ن 3: کتاب اولی که خوندم میعاد بود... نوشته ش.محمودی... به نظرم ارزش یکبار خوندن را داشت


Image result for ‫میعاد نوشته ش محمودی‬‎


پ ن 4:  خوشم نمیاد از فیلتر شکن استفاده کنم ... اما انگار برای کارهای روزمره و دفترم مجبورم

زنگ زدم بیان برام یکی نصب کنن... آدم را مجبور میکنند به انجام کارهایی که بهشون تمایل نداره

سلام

روزتون پر از هیجان و انرژی


بگم که اول صبح خوندن کامنت و پیرو آن خوندن پستهایی که نل به خاطر من گذاشته بود حالم را عوض کرد

ازت بی نهایت متشکرم

به نظرم شما هم بخونین چون خیلی حرفای به درد بخوری زده



من یه دستگاه فنر زن قدیمی داشتم از اونا که جنس بی نظیر و عالی دارن

از اون دستگاهها که مرگ ندارن

اما مدل فنرش قدیمی شده بود و تو دفتر من استفاده نمیشد

گذاشتمش روی «دیوار»

قیمت هم فوق العاده مناسب

و هرچقدر هم از اون مدل فنر داشتم به عنوان اشانتیون گذاشتم روش...

یه آقایی اومد و خرید ... برای یک مدرسه

و من اصلا ناراحت نیستم که خیلی خیلی ارزون فروختمش

حداقل میدونم یه جایی کار یه سری آدم باهاش راه افتاد




پ ن 1: للی یه عالمه کتاب برام آورده (رمان) و مثل تشنه های قحطی زده یه سر دارم میخونم

حالا هرچند رمانها تو حوزه ای که من علاقمندم نیست ولی من عاشق کتابم

و دبیر ادبیات دبیرستانم یه حرفی بهم زده که آویزه ی گوشم هست: هرکتابی ارزش یکبار خوندن را داره


پ ن 2: خواهرم ... خواهرم .. خواهرم ...


پ ن 3: آقای دکتر صبح اول وقت زنگ زد... صداش پر از اضطراب و دلواپسی بود... پرسیدم چی شده گفتن هیچی... فهمیدم نمیخواد در موردش حرف بزنه و فقط زنگ زده تا انرژی بگیره... منم با تمام وجود بهش انرژی دادم... وقتی داشت خداحافظی میکرد بهم گفت: ممنونم که خوب درکم میکنی...

سلام

روزتون خوش


دیشب به محض اینکه رسیدم خونه دیدم مامان خیلی خسته هستن و آشپزخانه به شدت نامرتب و در هم...

مامان از صبح درگیر تهیه سس پاپریکا بودن و خونه کلا منفجر بود

تازه مهمان هم اومده بود

منم رفتم توی آشپزخانه و با آخرین سرعت ممکن مشغول بشور و بساب شدم

بعد هم مقداری فلفل دلمه ای برای فریز آماده کردم ... مقداری هم آب گوجه گرفتم... یخچال را مرتب کردم و با کمک بابا سس ها را آماده فریز کردیم

خلاصه که در این میان و بلبشو مادرخانمی داشتن خیارشور درست میکردن

یعنی کارخانه تولید مواد غذایی اینهمه کار نداره که تو خونه ی ما اینهمه کار هست

مقداری انگور و انجیر هم از باغچه آورده بودن که بسته بندی کردم و آماده شد که فردا برای خاله ها و مادربزرگ برده بشه

دیگه واقعا خسته شده بود

یکی از شکلاتهایی که للی برام آورده بود با چای خوردم و رفتم تو رختخواب

نای حرف زدن با آقای دکتر را هم نداشتم ... یک تماس کوچولو و خواااااااااااااااب

صبح با صدای ساعت گوشی پریدم بالا

سریع دوش گرفتم و کمی اتاقم را مرتب کردم

آقای سرویس کار کولر اومدن و یکساعتی با کولر اتاقم درگیر بودند... در نهایت درست شد

مامان را رسوندم خونه مامانشون

پدر را رسوندم یه خانه ی بهداشت ... تز جدید برای تهیه دارو و انسولین و ...

و خودم دفتر هستم



پ ن 1: ببخشید که دوباره میپرسم ، کسی از دلژین خبر نداره؟

پ ن 2: هنوزم موفق به خرید ویواریوم نشدم

پ ن 3: کاش قبل از قضاوت با هم دیگه کمی حرف بزنیم

پ ن 4: پدر یکی از دوستانم درگیر بیماری هستند، هنوز تشخیص درستی داده نشده و کلافه شدند، لطفا براشون دعا کنید.

سلام و عصر بخیر


دیروز یکی از دوستام باهام تماس گرفت و ازم کمک خواست برای هدیه خریدن واسه یکی دیگه از دوستان

من بهش پیشنهاد تراریوم را دادم

بعد ازم خواست براش یه پرس و جویی بکنم و اگه بشه با قیمت مورد نظرش (سی نهایت چهل هزارتومان) یک تراریوم جمع و جور اینترنتی بخرم براش

شروع کردم به سرچ و تحقیق

البته سپیده جان هم خیلی بهم کمک کرد

وسط این تحقیقات از دیدن ویواریوم ها به وجد اومدم... خیلی خوشگل بودن خودم هم هوس کردم

اول هفته بعد تولد پدر هست .. تصمیم گرفتم یه ویواریوم جمع و جور برای پدر بخرم

کار دوستم را راه انداختم و یک سایت که قیمتهاش خیلی مناسب بود را بهش معرفی کردم

خودم هم با شماره تماس همونجا تماس گرفتم برای خرید ویواریوم که دقیقا 30 هزارتومان بود و خیلی خوشگل

6aw1_123.jpg

گفتن باید یک روز صبر کنم تا بهم خبر بدن و ببینن میتونن برام جور کنن یا نه چون موجود نداشتن...

و امروز بهم خبر دادن که براشون مقدور نیست

قرار بر این هست که تولد بابا را روز جمعه توی باغچه برگزار کنیم

اگه کسی میتونه راهنماییم کنه برای خرید ویواریوم تو اصفهان که نخوام مسیر طولانی تا مرکز گل و گیاه همدانیان برم خیلی ممنون میشم




پ ن 1: ویواریوم را نمیخوام به عنوان هدیه اصلی استفاده کنم ...

پ ن 2: بعدازظهر پیرو همون قصه ی فلفل های دلمه ای للی پیشم بود و کلی حرف زدیم

پ ن 3: للی برام شکلات آورده بود

سلام

روزتون پر از شادیهای یهویی


نزدیک و کنار باغچه ی ما تعدادی گلخانه و باغ کوچولو هست

یه رسمی بین این چند تا گلخانه و باغچه وجود داره که هر کسی هرچیزی را که داره وقتی زمان برداشت میشه با بقیه سهیم میشه

بخصوص مازاد استفاده خودشون را

مثلا ما وقت غوره ها و انگورها، چون زیادتر از حد خودمون هست روزانه به بقیه هم میدیم

یا انجیر... چون خدا را هزارمرتبه شکر درخت انجیرهای خوبی داریم و بار خوبی هم نصیبمون میشه

به ترتیب هرچیزی را با بقیه سهیم میشیم... سیفی جات مامان هم که جای خودشون را دارن

به همین ترتیب همسایه ها هم همینطور هستند

گلخانه های خیار درختی، بادمجان و فلفل دلمه ای.... به نوبت خیار و فلفل و ... به بقیه میرسونن

دیروز زمان جمع آوری کامل یکی از گلخانه های فلفل دلمه ای بود... آماده میشه برای کشت بعدی

در این مواقع به همسایه ها میگه که دیگه قراره بوته ها جمع بشن و هرکسی بیاد و هرمقدار که میخواد برای خودش بچینه و ببره

و ما هم برای بردن فلفل دلمه ای رفتیم

بعد هم بساط پختن یک مدل سس فلفل پاپریکا را راه انداختیم

یک مقداری از فلفل دلمه ای ها را هم جدا کردم برای للی... اونها هم کمی سس پاپریکا بپزن و بی نصیب نمونن


شاید تو این روزهای سخت بد نباشه که بیشتر هوای هم را داشته باشیم

حتی اگه کمک اقتصادی نباشه، دلخوشی های کوچیک باعث دلگرمی میشه و مهربونی اول حال دل خودمون را خوب میکنه




همه میدونن من فوبیای حشره و بالاخص سوسک دارم

دیشب بعد از خستگی فراوان خوابیدم

یهو حس کردم چیزی توی رختخوابم هست.. با جیغ بنفش بیدار شدم و یه عالمه بالا و پایین پریدم و دور هال دویدم

بعد که کمی آروم شدم به خودم گفتم خواب دیدی و هیچی نبوده

رفتم ملحفه و لحافم را تکان دادم و دیدم چیزی نیست، آماده شدم که دوباره بخوابم که چشمتون روز بد نبینه... یک سوسک خیلی بزرگ داشت برای خودش روی بالش من قدم میزد.....

من نمیتونم سوسک را حتی بکشم و اسپری هم توی طبقه ی خودم نداشتم

دلم نمیومد نصفه شب برم طبقه مامان اینا و باعث بد خواب شدنشون بشم

این شد که نشستم بیرون جلوی در اتاق و هی اشک ریختم... تقریبا یک ساعت بعد دیدم جناب سوسک قدم زنان از اتاق خارج شدن و به سمت اون یکی اتاق در حرکت هستند.... فقط نگاش کردم و اشک ریختم تا رفت داخل اون یکی اتاق... در اتاق را بستم و به تختم برگشتم ... خیلی طول کشید تا دوباره خوابم ببره


پ ن 1: دوباره کولر اتاق من بازی در آورده و درست کار نمیکنه... والا تازه یه موتور خوب براش خریدیم


پ ن 2: داداش و زن داداش توی گلدان فلفل دلمه ای کاشتن و محصولشون عالی شده



سلام

صبحتون پر از الطاف پروردگار


روز یکشنبه با توجه به اینکه تصمیم ناگهانی سفر گرفته بودیم و قرارها برای روز جمعه بود، مجبور شدیم دسته جمعی بریم باغچه و غوره ها را بابا بچینن و من و مامان و مامان مغزبادوم غوره ها را دانه کنیم و بشوریم تا آماده آب گیری بشه ...

یک پروسه وقت گیر و خسته کننده..و تا پاسی از شب درگیر این قصه بودیم

دوشنبه قرار بر این شد که یک قرار عاشقانه داشته باشیم

فکر کنم تو این ده سال هیچوقت دوشنبه قرار عاشقانه نداشتیم

آقای دکتر به شدت شلوغ بودن و به سختی برنامه هاشون را جابجا کردند

منم از صبح باید دوتا بانک و دندانپزشکی و مقداری خرید را انجام میدادم...

و البته مقداری غوره هم از باغچه چیده بودیم که باید به دست چند نفر از دوستان میرسید

صبح زود بیدار شدم و دوش گرفتم و راه افتادم ... اول غوره ها را به دست صاحبانش رسوندم

بعد هم پیش به سوی دندانپزشکی... زود رسیده بودم و بهم گفتم نیم ساعتی وقت داری

گفتم بزار برم یه کار بانکی انجام بدم و برگردم... اما بانک بهم دور بود و بهتر بود همونجا منتظر میماندم

کارهای دندانپزشکی و همونطوری که گفتم پروسه کشیدن دندان یک ساعتی ازم وقت گرفت

بعدش هم با یک پانسمان در دهان و صورتی بی حس اومدم بیرون

اول رفتم به سمت میوه فروشی و مقداری میوه ی رنگارنگ برای قرار عاشقانه خریدم

این فصل میوه هاش مثل نقاشی و رویا هستند... اول چشم آدم لذت میبره

بعد هم رفتم داروخانه و داروهایی که دکتر برای دندانم نوشته بود گرفتم...

البته قصدم خوردن داروها نبود و میخواستم مسکن و چرک خشک کن را برای داداش ببرم

بعد هم چون نزدیک اون آموزشگاهی بودم که امتحان عمه را داده بودم ، رفتم و سوال کردم ببینم مدرکشون اومده یا نه؟...

بعد هم اومدم دفتر و میوه ها را تو یخچال جا دادم و رفتم بانک... نوبت گرفتم و رفتم چند تا خرید انجام دادم و برگشتم

به محض اینکه نوبتم شد... آقای دکتر زنگ زدند که اومدن و منتظرم هستند... دیگه کارم زیاد طول نمیکشید... یک ربعی معطل شدن و پیش به سوی قرار عاشقانه

البته با گونه ای برآمده و پانسمانی در دهان


آقای دکتر از گرما کلافه بودن

منم دندانم بهرحال کشیده شده بود

هردو کمی بی حوصله بودیم ... رفتیم و ناهار را خوردیم ... البته من که اصلا غذا سفارش ندادم و فقط یک آبمیوه خوردم

بعد از ناهار هم یک جای خوش آب و هوا سراغ داشتیم ... وقتی خنک شدیم ، شروع کردیم به حرف و حرف و حرف...

آقای دکتر میخواستن یک کلیپ از تو گوشی به من نشان بدهند که به طور ناگهانی رسیدیم به آهنگ «امین بانی» به اسم «چه کردی» ... فکر کنم بیشترتون این آهنگ را شنیدید... نمیدونم چی شد که یهو خودم را در حالی دیدم که سرم روی شانه ی آقای دکتر هست و دارم به پهنای صورت اشک میریزم...

و ایشون هم بی صدا اشکشون روی سر من میچکید....

خیلی زودتر از همیشه قرار عاشقانه را تمام کردیم ...

آقای دکتر برام بستنی سوهان خریدن و منو راهی خونه کردن

یک قرار عاشقانه ی جمع و جور و پر از احساسات...




پ ن 1: من اگه به جای آقای دکتر بودم و روز قرار عاشقانه ایشون دندان عقل میکشیدن به شدت شاکی میشدم

اما ایشون خیلی خیلی هوامو داشتن.... تازه دلسوزی هم برام میکردن


پ ن 2: با هرکسی میشه خندید... اما با هرکسی نمیشه اینطوری اشک ریخت


پ ن 3: بعد از آن روز خیلی از آهنگهای بانی را دانلود کردم... اما هیچکدام دیگه اون حس را نداشت


سلام

روزگارتون خوش و خرم


سعی میکنیم همه چیز را مرتب کنیم و آرام باشیم و کمتر سختی ها را ببینیم

ولی آیا میشه؟

چقدر میشه بیخیال بود و سعی و وانمود به خوب بودن کرد؟

کاش کم نیارم...کاش کم نیاریم... من همه عمر جنگیدم برای زندگی... هیچوقت زندگی را رها نکردم که خودش پیش بره

من اعتقاد دارم همه چیز را باید ساخت

نباید دست از تلاش کشید

نباید زندگی را رها کرد به حال خودش تا به هرسویی کشیده بشه

نخ این بادبادک باید تو دستای بادبادک باز باشه و هنر خودش را نشون بده 

ولی این روزها هرچی بیشتر تلاش میکنم ، کمتر نتیجه میگیرم

از یک طرف بیماری مادربزرگ که هیچ راه و چاره ای نداره جز صبوری و مادری که خودش نیاز به پرستاری داره و مجبوره و ناگزیر هست برای پرستاری از مادرش...

از طرف دیگه خواهری که بارداره و نیاز به توجه ویژه داره و هرروز بیشتر و بیشتر توسط همسر و خانواده همسرش آزار میبینه و حاضر نیست به خودش کمک کنه و خودش را از این مرداب بیرون بکشه....

از طرف دیگه مسائل مالی که به شدت به کارم ضربه های مهلک زده و هر روز شغلم را در آستانه از دست رفتم میبینم.... کاغذی که تا چندماه پیش میخریدم 11 هزارتومان و حالا قیمت 27 هزارتومانی بهم داده شده و من توان خرید این قیمت را به سختی دارم....

خلاصه که با تمام توانم دست روی زانو گذاشتم و برای ایستادن دارم تلاش میکنم.... اما هوا خوب نیست



پ ن 1: جمعه را سعی کردیم به بیخیالی در باغچه بگذرونیم ... اما خیالها دور سرمون چرخیدن

پ ن 2: للی تو فاز افسردگی قرار گرفته ... هم کارش را از دست داده و عشقی که داشته (کاری به غلط و درست کارش نداریم... بهرحال ، حال دلش خوب نیست)

پ ن 3: با آقای دکتر برنامه قرار عاشقانه میزاریم و میدونیم که نمیشه.... هردومون تو شرایط بدی قرار داریم

 

ادامه مطلب ...

سلام

صبحتون طلایی


یکشنبه 24  تیر خیلی ناگهانی تصمیم به سفر گرفتیم.

حالا شما تصور کنید که پاسپورتمون هم اعتبار لازم را نداره و باید عوض بشه ...

بدو بدو ها و پیدا کردن آشنا و ... شروع شد

هرچی دودوتا چهارتا کردیم دیدم به قرار عاشقانه پنجشنبه نمیرسم .... چون عملا 12 شب پنجشنبه باید توی فرودگاه میبودیم

این شد که با یه جمع بندی کلی به این نتیجه رسیدم یا باید دوشنبه قرار عاشقانه نداشته باشیم یا باید بزاریم برای بعد از بازگشت

با توجه به اینکه نزدیک دوماه بود قرار عاشقانه نداشتیم و خیلی بیقرار بودیم تصمیم شد روز دوشنبه

آقای دکتر هم شلوغ و پرمشغله بودن تو اون روز

خلاصه که دوشنبه من از صبح ساعت 7 از خونه زدم بیرون دنبال کارهای بانکی و اداری و این طرف و اون طرف و خریدهای لازم

این وسط ساعت نه و نیم هم نوبت دندانپزشکی داشتم که قرار بود روکش 2 تا دندانم نصب بشه

خب این کار ساده ای بود وقت گیر هم نبود

سر ساعت خودمو رسوندم کلینیک ...قرار بود روکش دندانم سرامیکی و اصطلاحا «زیرکونیا» باشه ... که لابراتوار زحمت کشیده بود و اشتباها معمولی برام درست کرده بود... خیلی ناراحت شدم دوست نداشتم با لبخندی که یکی از دندانهاش نصفه و نیمه شده (البته خیلی کم پیدا بود) برم سفر

با دندانپزشکم صحبت کردم و ایشون فرمودند که اشکال نداره اینا را موقت میچسبونم برات تا بری سفر و برگردی تا روکش اصلی آماده بشه

دندان شماره 6 چون پیدا نبود قرار شد همین روکش معمولی به طور دائم چسبانده بشه و دندان شماره 5 موقت...

کار تا اینجا خوب پیش رفت و سعی کردم حرص نخورم

بعد به دندانپزشکم گفتم با اینکه مسواک و نخ دندان و دهان شویه دائم مصرف میکنم دهانم بو میده ... گفت باید معاینه کنم ... در معاینه فرمودن که دندان عقلت خرابه و احتمالا بوی دهان ناشی از همان است.... دیگه از شماها پنهان نیست که من چقدر از دندان کشیدن میترسم و باید با کمک پدرجان و کلی گریه و زاری و ترس برای کشیدن دندان ... اون هم در شرایط اضطراری مثل درد بی نهایت برم... ولی دندانپزشکم گفت چون میترسی باید همین لحظه این دندان را بکشی تا دائم بهش فکر نکنی و به ترست دامن نزنی...

اونقدر دکتر دندانپزشک با اطمینان حرف زد و البته زیاد هم از من نظر نخواست و سریع بی حسی های لازم را به دندونم تزریق کرد

و بعد از چند دقیقه گفت باید تست کنم ببینم بی حس شده یا نه... گفت که دوتا ضربه میزنم به دندونت اگه حس کردی بگو تا بازم بی حسی بزنم

منم ریلکس نشستم روی صندلی دندانپزشکی و منتظر دوضربه شدم ... البته چون بی نهایت میترسم عین بید مجنون در حال لرزیدن بودم

یهو دندانپزشک مربوطه فرمودن تو زیادی میترسی و من دندونت را نمیکشم و ... حالا از من اصرار که شما بی حسی زدی بکش دندان را ... از ایشون انکار که خیر با این وضع ترسیدن شما من دندان نمیکشم... یهو چشمم به دستای دکتر افتاد که با یه لبخند گنده دندان من تو دستشون بود... مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دندان عقلم بدون کوچکترین دردی کشیده شد... بدون ذره ای اذیت....

بعد هم با دوتا دندون روکش شده و دندان عقل کشیده شده راهی بقیه کارها شدم

البته که بعد از گذشت یکساعت حس بی حالی و حال بد داشتم هرچند هیچ دردی نداشتم

با یه پانسمان گنده در دهان رفتیم به سوی قرار عاشقانه... خیلی بد حال بودم و قرار عاشقانه در کوتاهترین زمان خودش برگزار شد (تو یه پست جداگانه ازش مینویسم)

و من برگشتم خونه... با شادی بی حد .... از شر یک دندان عقل راحت شده بودم بدون دردسر

البته تا رسیدم خونه ، دندونی که به طور موقت چسبونده بودن کنده شد و افتاد... به همین سادگی

و من فردای اون روز دوباره مراجعه کردم و گفتم ما اصلا دندون خوشگل و زیبا نخواستیم ... همین روکش را به طور دائم بچسبونین تا بریم پی کارمون

شایدم قسمت نبوده

البته کلی بیشتر برای روکشهای زیبایی پول داده بودم ... که هنوزم که هنوزم پولم را برنگردوندند و بعد از کلی تماس تلفنی همچنان میفرمایند که پیگیر هستند

نمیدونم البته چطوریه که وقت پول گرفتن سریع کارت را میکشن و پول را تمام و کمال میگیرند... اما حالا برای برگردوندن کلی دنگ و فنگ داره





پ ن 1: از بس دیروز زیاد با تلفن حرف زدن و دست چپم کلا به تلفن بوده از دیشب دچار دست درد شدید شدم

پ ن 2: پنجشنبه های بدون قرار عاشقانه را دوست ندارم

پ ن 3: امروز کمی انجیر از باغچه برای للی آوردم ... بهش زنگ زدم بیاد اینور... دلم براش تنگ شده


بعدازظهرتون بخیر



فیلم «هاری» را دیدم

نمیتونم بگم که آخر فیلم منو شوکه نکرد

من علم اینو ندارم که برای فیلم نقد بنویسم و  اهل قضاوت هم نیستم...

ولی همینطوری این روزها نگاهم به همه چی کمی بدبینانه هست و حس میکنم بعد از این فیلم به بدبینی من دامن زده شد

از وقتی فیلم تمام شده هی دارم عرض و طول آدمهای اطرافم را بررسی میکنم و با خودم دودوتا چهارتا میکنم....

شاید فیلم اصلا منظورش جنبه و موضوع دیگه ای بود ... اما حسی که در من ایجاد کرد بد بینی به رابطه های دوستانه بود....

خلاصه که من دیدنش را بهتون توصیه نمیکنم



پ ن 1: خدا را سپاس به خاطر تمام حسها و انرژیهایی که در وجود ما آفریده


پ ن 2: بازم یکساعتی با آقای دکتر که تو مسیر (نه مسیر برگشت که جابجا شدن برای جلسه ای دیگه) بودن حرف زدم

هندزفریم را خونه جا گذاشتم و الان به شدت دستم درد میکنه


پ ن 3: انجیرهای باغچه بدجور دلبری میکنن... روی میز من که چشمک میزنن


پ ن 4: بعد از برگشتن از سفر دیدیم که گلدانهای فسقلیم همه خشک شدن

با اینکه براشون کلی تهیه و تدارک دیده بودم

سلام

روز و روزگارتون آرام


وقتی مسافرت بودیم تو یه هتل چهار ستاره اقامت داشتیم

هر روز اتاق را شارژ میکردن و چای و قهوه و شیر و نسکافه برامون میزاشتن (یه چیز عمومی در همه جا میدونم...)

اما چیزی که برام جالب بود این بود که هم برای اتاق و هم برای سرو صبحانه کلا از چای احمد استفاده میشد

حالا اینو داشته باشین

ما توی خونمون وقتی مهمونی خیلی جمعیت زیاد داریم (خانواده مامان و بابا را با هم که دعوت میکنیم نزدیک 80 نفر میشیم)

برای چای مدتی از چای های کیسه ای استفاده میکردیم که کار ساده تر بشه ... آبجوش میزاشتیم با چای کیسه ای با طعم های مختلف که هرکسی خودش استفاده کنه

اما هر برندی را امتحان کردیم اصلا خوب نبود، حتی همین چای کیسه ای احمد را هم تست کردیم و خوشمون نیومد و نهایتا همون روند چای دم کردن را در پیش گرفتیم

البته من دمنوش های کیسه ای زیادی را هم امتحان کردم و در نهایت همون که خودم دمنوش را تهیه کنم را ترجیح دادم

و به نظرم هیچی طعم دمنوش های دستساز مامان را نمیده

(اینا که دارم میگم نظر شخصی من هست و همیشه خوردنی ها عین پوشیدنی ها و همه چیزهای دیگه سلیقه ای هستند... )

خلاصه توی هتل مجبور به استفاده از چای کیسه ای احمد شدیم و به طور شگفت انگیز طعمش با چای کیسه ای احمد در ایران فرق داشت

و به طور اعجاب انگیزی خوشمزه بود... این شد که چای سبز و دمنوشهایی که داشت را هم تست کردم و اتفاقا همه ش خیلی خیلی خوشمزه بود

و من به این نتیجه رسیدم که خوردنی های خوشمزه صادر میشن ...

این بود که الان مقداری چای و دمنوش احمد برای خوردن داریم...



پ ن 1: آقای دکتر امروز باید یه مسافرت کوچولوی کاری انجام میدادن... چیزی حدود فاصله 2 ساعته... کل 2 ساعت را حرف زدیم

هنوزم کلی حرف داشتیم ... انگار حرف زدن یادمون رفته بود... هردومون دلمون خنک شد


پ ن 2: مغزبادوم غر میزنه و میگه از وقتی برگشتی تنبل شدی و منو بیرون نمیبری

راست میگه.... انگار هنوز خسته ام و حال بیرون رفتن ندارم


پ ن 3: مادر بزرگ در همون وضعیت بد قرار داده و نگهداریش به شدت سخت و دشوار شده


پ ن 4: هر روز و هر ساعت دارم برای گشایش در کار خواهرم دعا میکنم... سخته ببینی یه آدم باردار در وضعیت خوبی نیست و هیچ کاری نتونی براش بکنی

حالا فکر کنید اون آدم عزیزتون باشه

1- دلژین کجا رفته که نیست؟


2- چقدر خوبی تویی که منو لایک میکنی...


3-نمیدانم سرما خورده ام یا نه ... اما یه حسی دارم ، در حال خوردن چای سبز و ویتامین سی هستم


4- دیشب تا نیمه های شب مهمان داشتیم ... عموها و خانواده شون ... آخه آدمی که میره سرکار، وسط هفته؟ اونم اینهمه طولانی و تا پاسی از شب؟؟؟


5- هرچی میام خودم را برای آقای دکتر لوس کنم ، میفرمایند: هنوز دلتنگی های نبودنت خوب نشده ... اصلا حق لوس کردن نداری... منو یه هفته گذاشتی و رفتی...


6- هرچند برنامه قطعی برق را میدونم.. اما انگار عادی نمیشه و همش عذاب دهنده س

دیروز توی دو ساعتی که برق نبود یه گوشه از دفتر را حسابی مرتب کردم


7- امروز صبح نسیم خنک می وزید

سلام

روزتون شیرین تر از عسل


سفرنامه را مینویسم ، امیدوارم خوندنش از حوصلتون خارج نباشه

سعی میکنم خلاصه و مختصر بنویسم

ممنون بابت همه ی محبت ها و همدلی هاتون


 

ادامه مطلب ...

سلام

روزگارتون خوش رنگ و آب


همیشه عمر سفر کوتاهه ... هرچقدرم که طولانی باشه

سفر به پایان رسید با کوله باری پر ازخاطره

پر از احساسات

و پر از لبخند و شادی

سفرمون پر از ماجرا و خاطره بود ... چه خوب و چه بد به همش لبخند زدیم و از کنار همشون گذر کردیم

باید خیلی تعریف کنم براتون

تعریفهای خیلی زیادی که باید تک تک شون را با هم دیگه مرور کنیم

اما الان از حالتون بیخبرم و باید به تک تک تون سر بزنم

چون دلم برای همتون تنگ شده

کلی هم منو مورد لطف و محبت خودتون قرار دادید و کلی کامنت برای تایید دارم

از همتون متشکرم

براتون آرزوی سفرهای خوب و خاطره انگیز میکنم



پ ن 1:  دوری از آقای دکتر سخت ترین قسمت سفرم بود... همین که مسافت دورتر شد یهو حجم بزرگی از دلتنگی قلبم را فشرد

پ ن 2: در طول سفر با آقای دکتر به یه مشکل برخوردیم که البته تقصیر من بود و خیلی به سختی برطرف شد

پ ن 3: مغزبادوم با دلتنگی های بی حدش واقعا اذیت شد و منم از دوریش خیلی خیلی رنج بردم

پ ن 4: دیدن داداش و زن داداش حال دلم را خیلی خیلی عوض کرد

پ ن 5: همسفرهای خیلی خوبی داشتیم

سلام

روز و روزگارتون شیرین


اینکه یهو غیب شدم و رفتم تو غیبت کبری... هیچ عذرموجهی نداره

و باید خیلی خیلی عذرخواهی کنم

از همه اونایی که بهم پیام دادن بی نهایت متشکرم

الان وقت ندارم نظرات را تایید کنم

اما سر فرصت حتما میام و این کار را میکنم


حقیقت این هست که از بعدازظهر شنبه به طور خیلی یهویی قرار بر این شد که با خانواده همسر داداش بریم یک کشور اروپایی و داداش اینا هم بیان اونجا

حالا تصور کنید که پاس های ما اعتبار کافی نداشت و ما افتادیم در یک پروسه خیلی وقت گیر

این وسط یک قرار عاشقانه جور کردیم چون دیگه اصلا طاقت دوری آقای دکتر برام ممکن نبود

در این میان دندانپزشکی های اورژانسی هم پیش اومد و مجبور شدم دندان عقلم را بکشم

خلاصه که همش به بدو بدو هستم

خیلی کارهای نامنظم و زیاد دارم

هروقت بتونم میام

لطفا نگران نباشید

به یاد همتون هستم

بابا یه مقدار آلوی سیاه خیلی درشت برای من خریدن که بر خلاف ظاهر خیلی خوشگلشون خیلی سفت و ترش بودن

با اینکه اکثرا آلو سیاه های درشت نرم و آبدار و خوشمزه هستند، اینا سفت و ترش بودن

من از گاز زدن به میوه ی ترش بدم میاد

مثلا آلبالو را به شدت دوست دارم چون نرم و فسقلیه و نیاز به گاز زدن نداره

یا مثلا شاه توت را خیلی دوست دارم

اما گوجه سبز را اصلا نمیخورم

و آلوی سیاه سفت و ترش دوست ندارم

هی فکر کردم چطوری این آلو سیاه را بخورم ...

نمیشد از خیرش هم بگذرم

این بود که یکی از آلوها را با یک قاشق شکر قهوه ای انداختم توی قابلمه و نصف فنجون هم آب

یک ربع که گذشت برش داشتم و با چنگال لهش کردم و گذاشتم سرد شد....

خوشمزه ترین لواشک دنیا با نرمترین حالت ممکن توی دستام بود

بعد هی دونه دونه (دقت کنید نه به صورت جمعی...) آلوها را پختم و خوردم

چه لزومی داره بزارم خشک بشن و سفت بشن و لواشک بشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شکموی کی بودم من؟