روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

پنجمین روز بهار و ویروس منحوس

سلام 

بهارتون پر از زیبایی

من و مادرجان همچنان در بستر بیماری هستیم 

اونقدر شدید که حتی نای زیاد جابجا شدن را هم نداریم...

امروز تولد همسر داداش جان هست و دلم میخواست مثل هرسال براش کلیپ درست کنم و یه عالمه آهنگ و تبریک شاد براش بفرستم 

ولی هنوز خیلی بی حالم 

برای همین یه تبریک ساده فرستادم 

حالا انشاله بعدا جبران میکنم 

تولد مغزبادوم هم سه روز دیگه ست 

کاش خوب بشیم و بتونیم براش تولد بگیریم 

یه عالمه روز شماری کرد... حالا خودشم به شدت مریض و بدحال هست !!!!

ویروس منحوس همچنان ما را رها نمیکنه !!!!




امروز بعدازظهر، اون دختر افغان که خانواده اش از باغچه نگهداری میکنند، تماس گرفت و گفت اون شیر آب که تازه درست کردید، دوباره بسته نمیشه و باز آب داره هدر میره

خیلی بدحال بودم 

ولی هرطوری بود پاشدم و لباس پوشیدم و با مادرجان رفتیم باغچه 

دیدم شیر را درست نبسته و شیر اشکالی نداره!!!!

سرراه به گلهای مزار پدرجان هم آب دادم و اومدم خونه


آقای دکتر امروز رفتند سرکار

تعطیلات تمام شد؟؟؟؟

حالا درسته که من به تا ته 13 به در را نوروز میدونم... ولی ...

چرا خوب نمیشم؟؟؟؟؟

اولین پست 1404

سلام 

فروردین قشنگتون مبارک و شاد 

نوروزتون پر از حال نو و خوب

برای هممون بهترین ها را آرزو میکنم 

انشاله این سال آغازی باشه برای سالهای خیلی خیلی بهتر و زیباتر



چهارشنبه قبل از سال نو، خواهر و فسقلیا همچنان خونه ما بودند و همچنان حالشون خیلی رو به راه نبود

لابلای نگهداری از مریض ها چند مدل شیرینی دیگه میخواستم درست کنم آماده کردم 

یه دسر هم برای روز عید آماده کردم 

به بقیه کارها سر و سامان دادیم 

آخر شب خواهر و فسقلیاش رفتند خونشون که سال تحویل را خونه خودشون باشن


صبح پنجشنبه با مادرجان زودتر از همیشه بیدار شدیم 

بعد از رفتن فسقلیا خونه نیاز به یه مرتب کردن و تمیزکاری مجدد داشت 

دیگه تندتند و دوتایی تا تونستیم خونه را سرو سامان دادیم 

یه هفت سین خوشگل هم آماده کردم 

از باغچه چند شاخه شکوفه هلو هم آوردم برای هفت سین 

سبزه مون هم امسال خوشگل شده بود

آهان... راستی تصمیم گرفتم یه پیچ تازه توی اینستا باز کنم و به نوشته های اینجا تصویر و جان ببخشیم 

titotilo.1404

دیگه تا نزدیک سال تحویل در حال بدو بدو بودیم 

باکسهای هدیه های فسقلیا را آماده کردم 

میز خوشگل پذیرایی آماده کردم 

و در نهایت سال تحویل.... 

انشاله که برای هممون پر از خیر و برکت باشه 

یه عالمه تماس تلفنی داشتیم بعد از سال تحویل

حدودای ساعت 4 بود که خواهرا پیداشون شد و عکس بازی و مهمون بازی

بعدش هم خاله جان و آلاله اومدند 

پسرخاله م هم همون موقع اومد عیددیدنی مادرجان

میز جدید را برای بار اول برای شام عید آماده کردیم و چقدر خوب بود

دور میز نشستیم و گپ زدیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم

مادرجان اونقدر زیاد غذا درست کرده بودند که همونجا سرمیز تصمیم گرفتیم فردا هم جمع بشیم دور هم تا غذاها اسراف نشن!!!

شب هردوتا عمو با خانواده هاشون اومدند عید دیدنی

مادرجان بهشون عیدی دادند 

از رسوم مهربون نوروزی خیلی خوشم میاد

از پذیرایی ها .. از دید و بازدیدها... از رفت و آمدها...

اما...

حالا اما را براتون تعریف میکنم ...

فردا صبح قرار داشتیم اول وقت هممون بریم سرمزار پدرجان 

من و مادرجان زودتر رفتیم 

گلها را آبیاری کردیم و مزار را شستیم و صندلی گذاشتیم و نشستیم برای خواندن قرآن 

بعدش هم یکی یکی بقیه اومدند

دو ساعتی اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه 

ولی فسقلیا خیلی رو به راه نبودند

میخواستیم بریم عیددیدنی خونه دایی جان، اما فسقلیا خوب نبودند

گفتیم یه روز صبر کنیم تا فسقلیا بهتر بشن و برنامه چیدیم که روز بعد هم خونه دایی بریم هم خونه عموها و هم خونه یکی از عمه ها

دیگه آخر شب بود که مهمونا رفتند خونه هاشون 

شب قدر بود و من و مامان تا نیمه شب مشغول عبادت و دعاهای مخصوص شدیم 

ولی چشمتون روز بد نبینه ... از نیمه شب به بعد علایم ویروسی و سرفه های شدید یهویی و عطسه و آبریزش شروع شد...

فردا صبح که بیدار شدیم هر دومون به شدت بدحال بودیم 

من توی گروه نوشتم ما بدحالیم و نمیتونیم بیایم عیددیدنی

که خواهر نوشت دوتا فسقلیا به شدت مریض و بدحالن و نصفه شب رفتند دکتر و سرم زدند

اون یکی خواهر هم نوشت اونقدر تب و لرز داره و مغزبادوم هم افتاده و باید برن دکتر

خاله هم نوشت که هم خودش و هم آلاله به شدت مبتلا شدند

یک روز کامل خوابیدیم... دائم چای کمرنگ و سوپ و سیب خوردیم

اما روز سوم فروردین وقتی ازخواب بیدار شدم توی دستشویی چشمام سیاهی رفت و بیهوش شدم 

بعدش خودم را جمع و جور کردم و اومدم بیرون و دوباره جلوی در اتاق همین اتفاق افتاد

و برای بار سوم روی تختم!!!!!!

مادرجان هم بیدار شدند و حالشون اصلا خوب نبود

رفتیم کلینیک و هردو سرم و یه عالمه آمپول

اونجا وقتی رنگ سرم با زدن آمپول داخلش زرد شد یاد جناب دکتر ربولی افتادم

وقتی از داروخانه شربت برون کلد را هم گرفتم دوباره یادشون کردم 

دیگه برگشتیم خونه و همچنان زیرپتو در حال تب و لرز هستیم... و این همون اما بود که گفتم...

اینهمه بدو بدو کردم برای نوروزی که میخواستم کلی معاشرت و رفت و آمد کنم ... و فعلا دچار یه ویروس ناخوانده شدم...


آخرین چهارشنبه سال 1403

سلام 

شبتون پر از رنگ و نور

البته رنگ و نور آرام و ملایم 

نه با این صداهای انفجاری که الان میاد!!!



دو شب من هرکاری کردم وارد بلاگ اسکای بشم نشد که نشد!!!!

دیگه دارم شک میکنم واقعا بلاگ اسکای مشکل داره یا اینترنت و لپ تاپ من!!!!

دیگه اگه هر شب ثبت نکنم یادم نمیاد لابلای بدوبدوهام چه خبره... 

حالا تا جایی که یادم هست براتون تعریف میکنم 

یکشنبه تمیزکار داشتم 

قرار بود ساعت 9 صبح اینجا باشه 

شب قبل زنگ زد و گفت نمیتونم 9 بیام!

اولش حرص خوردم ... ولی بعدش برنامه هام را جابجا کردم و قرار شد ساعت 1 بیاد

با مادرجان صبح رفتیم بیرون و چند تا خرید خرده ریز انجام دادیم 

خاله جان گفته بود من از طرف ایشون برای فسقلیا عیدی بخرم

دیگه خیلی زمان کم داشتیم ... شلوغیهای شب عید را هم اضافه کنید

با مادرجان همفکری کردیم و براشون از این ظرفهای استیل تغذیه خریدیم که به کار هرسه تاشون بیاد

بعدش هم بدو بدو اومدیم خونه و اون آقای تمیز کار سرساعت رسید و خیلی هم مرد خوب و متعهد و مسئولی بود

جوان بود و پر انرژی

اینبار از معدود دفعاتی بود که من هیچ کمکی بهش نکردم 

مستاجر میخواست خونه تحویل بده و من مشغول بودم و نمیتونستم برم کمک تمیزکار

بعدش هم یخچالی که گذاشتیم توی پارکینگ نیاز به تمیزکاری داشت و من مشغول شستن و تمیزکردن و خشک کردن اون شدم ...

بعدش هم اون آقا توی همون 4 ساعت کارشون را تمام کردند و رفتند ولی من دو ساعتی بیشتر توی پارکینگ ماندم و ماشینم را تمیز کردم 

دیگه هلاک و خسته رفتم خونه و جونی در تنم نمانده بود

ولی چقدر خوبه که خداوند شب را آفریده 

شب خوابیدم و صبح سرحال بیدار شدم 

من تراس را حسابی تمیز و مرتب کردم 

یه عالمه گلدون که دیگه به کار نمیومد را جدا کردم و رفتند برای بازیافت

هرچقدر وسایل اضافی که دیگه به کار نمیومد و رفته بود توی تراس را هم بردم توی انباریها...

و در نهایت واقعا تراس عالی شد

در این زمان مادرجان هم مشغول تمیزکاری سرویس بهداشتی بودند

بقیه روز هم به خرده کاری گذشت 

یه عالمه تایپ عربی گرفته بودم که واقعا دمار از روزگارم درآورد و تا ساعت 1 نیمه شب دستم بند بود


امروز صبح زود بیدار شدم 

رفتم که دوش بگیرم 

حمام را حسابی شستم و برق انداختم 

ولی بعدش خواهر زنگ زد و خیلی بد حال بود 

مادرجان گفتند که بریم سراغش و یه سری بزنیم 

وقتی رسیدیم اونجا اونقدر فشارش پایین بود که رنگ به رخسار نداشت!

سریع برشون داشتیم و رفتیم کلینیک 

مادرجان و فسقلیا توی ماشین ماندند

من و خواهر رفتیم کلینیک 

فشارش خیلی پایین بود و تبش خیلی بالا... از هفته گذشته آنفولانزا گرفته و دفعه چندم هست که مجبور به سرم زدن میشد!!!!

خلاصه چند تایی آمپول توی سرم زدند ولی اصلا بهتر نبود

آوردیمشون خونه خودمون 

مامان و خواهر و پسته را گذاشتیم خونه - من و فندوق رفتیم که بقیه کارهای باقیمانده را انجام بدیم

رفتیم دنبال خاله جون و رفتیم برای خرید ... چون خاله جون پاشون درد میکرد میخواستم ببرمشون که اذیت نشن

خرید کردیم و شلوغی در حدی بود که یکساعت توی صف صندوق بودیم

اومدیم و خاله را رسوندیم خونشون و با فندوق رفتیم ماهی خریدیم

بعدش هم رفتیم بنزین زدیم 

بعد هم باید میرفتیم عابر بانک...

با فسقلیا وقت گذروندن را دوست دارم 

اونا هم با من بیرون اومدن را دوست دارن

سرراه رفتیم سرمزار پدرجان و گلها را آب دادیم... گلهایی که برای بهار کاشتیم ... 

فندوق فسقلی با اون دندونای افتاده ش کلی برام حرف زد...

کلا شخصیت فندوق درونگرا هست

برای همین خیلی  کم حرف میزنه و آروم آروم ارتباط میگیره 

ولی خاله ها... خاله ها مامان هایی هستند که این فسقلیا را به دنیا نیاوردند... برای همین برام حرف زد و کلی از دستش خندیدم و اونم از خنده های من میخندید

پسربچه ها شیطنت های خودشون را دارند... 

دیگه اومدیم خونه و خریدها را با کمک فندوق جابجا کردیم و یخچال توی پارکینگ را هم روشن کردیم 

بعدش اومدیم و دور هم با فندوق و پسته و خواهر و مادرجان شام خوردیم 

بازم یه کمی تایپ عربی داشتم 

لپ تاپ را باز کردم و دیدم صدای خر و پف فندوق رفته هوا!!!!

مشخصه حسابی خسته ش کردم!!!!

خواهر کمی بهتره... 

پسته نشسته با خونه سازیهاش بازی میکنه 

فندوق خوابه

من باید هنوزم عربی تایپ کنم ... 

مغزبادوم نیومد اینجا که مبادا ازخاله ش آنفولانزا بگیره... و من ... و من ... و من ... 

میخواستم امشب جوجه هام را بشمارم ... ولی خسته تر از این حرفام 

میخواستم یه کمی برنامه ریزی بکنم برای سال بعدی... ولی بازم خسته م 

اگه عمری باشه توی یه فرصت مناسب تر...

البته اگه بلاگ اسکای هم اجازه بده و باز بشه و بازم بتونیم بنویسیم....

ریتم تند زندگی در آخرین جمعه اسفندماهی...

سلام 

شب اسفندماهیتون خوش


امروز صبح بیدار شدیم و رفتیم سمت باغچه

از اون شیر خراب آب زیادی داشت هدر میرفت...

زنگ زدم یه لوله کش دیگه و در نهایت متوجه شدم باید برم سراغ مغازه ای که وسایل آبیاری برای باغ و باغچه میفروشن 

خلاصه کسی را پیدا کردم و قرار شد تا ظهر حلش کنند

رفتیم سمت خاله و آلاله ، برشون داشتیم و رفتیم بازار گل و گیاه 

به شدت شلوغ بود

به زور یه چرخ دستی پیدا کردیم و یه دور زدیم 

دوتا گلدون رز مینیاتوری و پامچال و گل جعفری خریدیم برای سرمزار پدرجان 

برای تراس خودمون هم اطلسی و بگونیا

خاک برگ و گلدان هم برای گلهای داخل سالن میخواستیم که خریدیم

خاله و الاله هم گل خریدند

لابلای گلهای بهاری قدم زدیم 

تماشا کردیم 

حال و هوای مردم را تماشا کردیم که با هیجان و ذوق و شوق گل میخریدند

و کلی هم عکسهای خوشگل گرفتیم

برگشتیم و توی مسیر نان خریدیم.... اونم نان از نانوایی که با هیزم نان میپختن!

خاله و آلاله را رساندیم و خودمون رفتیم سمت باغچه 

شیر درست شده بود و راحت تونستیم باغچه را آبیاری کنیم 

هنوز شکوفه ها باز نشدند... ولی شکوفه های صورتی هلو و شکوفه های سفید زردآلو حسابی دلبری میکردند...

بوی خاک و آب و هوای اسفندماهی... یه ترکیب بینظیر و دلچسب

لابلای صدای آب و گنجشک ها قدم زدم و جریان آب را تماشا کردم... چند تایی عکس گرفتم 

بعدش هم اون آقایی که قرار بود کار سمپاشی را انجام بده اومد... تا ساعت 3 اونجا بودیم

بعدش رفتیم سمت مزار پدرجان 

عمه اونجا بود و داشت دعا میخوند...

چقدر صحنه برام غم انگیز و حزن آور بود.... انگار توی ذهنم صدای یک نی نوازی حزین میومد 

آسمون آبی بود و لکه های ابر سفید خیلی خوشگل و دلبر بودند

ولی غم بزرگی که اون گوشه ی دنیا داره با هیچی کمرنگ نمیشه

خاک سرد نیست... اونجا که میرسم قلبم آتش میگیرد... 

گلدونهای پدرجان را مرتب کردیم و گل کاشتیم و خاک را عوض کردیم

مادرجان سعی میکرد دور از چشمم اشکهاش را پاک کنه

میدونم سخته... خیلی سخته... مزار عشقش... 

بعدش هم آبیاری و شستن سنگ مزار!!!

برگشتیم خونه و با مادرجان رفتیم سراغ عوض کردن خاک گلدونهای توی خونه!

باید زندگی را ادامه داد

باید حالمون عوض میشد

گلدونهایی که نیاز به تعویض داشت را عوض کردیم ... خاک عوض کردیم و در نهایت گلها را حمام کردیم!

حسابی تمیز و سرحال شدند

برشون گردوندیم سرجاهاشون و هلاک و خسته اومدیم توی خونه!

ساعت نزدیک 7 شب بود

دیگه بعد از غذا خوردن ، تصمیم گرفتیم یک کمی شیرینی درست کنیم و بعد بریم برای استراحت!

بازم عطر کره و وانیل و هل...

یه روز شلوغ ...

من با مغزبادوم تماس گرفتم و یکساعت کامل باهاش حرف زدم و ازش انرژی گرفتم ... 

باهاش خندیدم و به حرفاش گوش دادم 

مادرجان هم زنگ زده بودن به خواهر و داشتند باهاش حرف میزدند... 



عطر هل و کاکائو

سلام 

شبتون زیبا

ستاره های دلتون پر نور

زندگیتون سرشار از دلگرمی و دلخوشی

شاید باید به یه سن و سالی برسیم تا بفهمیم دلخوشی و دلگرمی توی زندگی خیلی مهمه ... عین سلامتی !

وقتی جوان تر هستیم سلامتی اونقدر در وجودمون پررنگ و بی خدشه هست که اصلا هیچ ایده ای از مریضی ندارم ... وقتی یکی میگه سلامتی خیلی مهمه ما اصلا درک نمیکنیم چی داره میگه... انگار داره از هوا و نفس کشیدن حرف میزنه که یه موضوع روتین و ساده ست... 

اما وقتی میرسی به دهه پنجم زندگی خیلی مفهوم ها تغییر میکنه 

در جهانی که همه چیز نسبیه... تازه میفهمیم توی زندگی مفهوم های اصلی چی هستند... 

تازه یه چیز دیگه هم براتون بگم... که شنیدم و خیلی خوشم اومد...

اینکه: 

چهل سالگی یعنی پیرترین حالتِ جوانی و پنجاه سالگی یعنی جوان ترین حالتِ پیری!!!!

و من حالا اینها را بهتر از همیشه درک میکنم 


اول امسال وقتی هدفها و برنامه های سال را برای خودم برنامه ریزی میکردم، تصمیم گرفتم امسال بیشتر به سلامتیم اهمیت بدم 

و الان که آخرای سال هستیم میبینم بیشتر از همیشه به جزئیات سلامتیم اهمیت دادم ورسیدگی کردم 

هم به سلامت دهان و دندانم رسیدگی کردم 

هم آزمایشات عمومی سلامتی را دادم و به طور منظم هر سه ماه تکرارش کردم و پیگیر داروهای لازم بودم و هستم 

فشار خونم را کنترل کردم 

باشگاه رفتنم را هرچند پیوسته نبوده ولی تا جایی که شده ادامه دادم 

در نهایت هم که به سلامتی پوست و طراوت صورتم رسیدگی های کوچولوکوچولو کردم ...



امروز صبح مادرجان را گذاشتم باغچه 

خودم رفتم برای دکتر پوست 

چندین ساعت توی نوبت بودم 

بعدش هم اومدم باغچه دنبال مادرجان 

شیر آب بازم اشکال داشت و چندتا تلفن زدم و کسی را برای تعمیرپیدا نکردم ... در نهایت کار را سپردم به یه لوله کش نزدیک باغچه !

بازیافتیها توی ماشینم بود و با مامان رفتیم تحویل دادیم 

و برگشتیم خونه

دوتا از دستور پختهای شیرینی های فسقلی عید را داشتم و سالها پیش هم امتحانشون کرده بودم ، را آوردم ...

با مادرجان مشغول شدیم و مادر دختری آشپزخونه را منفجر کردیم 

چند ساعتی دستمون بند بود و نتیجه عالی بود

البته در حد تست کردن درست کردیم و هنوز برای پختن شیرینی عید به نظرم زود بود

دیگه دوتایی آشپزخونه را تمیز و مرتب کردیم و مردد شدیم که اصلا با اینهمه زحمت شیرینی درست بکنیم یا نه!



چند روز مانده تا بهار!!!

سلام 

شب زیبای اسفندماهیتون بخیر


امروز با خاله و آلاله قرار داشتیم که بریم شهر لوازم خانگی

یکی دو ماه پیش که از اونجا خرید کردیم بهمون یه کارت هدیه دادند که یه مبلغی به عنوان جایزه داخلش بود

زمان فعال شدن این هدیه از اول اسفند بود و فقط تا پایان اسفند زمان داشت

البته ما لوازم برقی خریده بودیم ولی جایزه فقط مربوط به غرفه فرش بود

هی منتظر شدیم میز و صندلی ها بیاد تا راحت تر در مورد چیزی که میخوایم خرید کنیم تصمیم بگیریم

دیگه امروز رفتیم و با یه عالمه دل دل کردن چون واقعا به فرش نیاز نداشتیم 

یه فرش برای راهروی در ورودی خریدیم و یه قالیچه کوچولو هم برای آشپزخونه برداشتیم 

اونقدر با چهار تا سلیقه متفاوت ، انتخابهای جورواجور کردیم که واقعا ماجرا فان و خنده دار شده بود

ولی جالب اینکه در نهایت بعد از دو سه ساعت تغییر نظر و عقیده چهارتایی به اتفاق نظر رسیدیم و خرید کردیم 

تلاش کردیم که خرید اندازه پول هدیه باشه 

و همین هم شد 

بعدش اومدیم سمت لوازم خانگی و خاله یه پنکه کوچولو برای اتاق خودش میخواست که خریدیم و چون منم خیلی خوشم اومد مادرجان یکیش را هم برای من خریدن

دیگه پروسه طولانی تحویل لوازمی که خریدیم را انجام دادیم و تا از اونجا بیایم بیرون ساعت دو و نیم بود

سرراه از یه لوازم قنادی دوتا خرید کوچولو انجام دادیم

بعدش هم چون خاله خرید داشت به یه هایپرمارکت توی مسیرمون سر زدیم

با اصرار خاله جان و آلاله رفتیم خونه شون 

اول من و آلاله پنکه خاله را سرهم کردیم 

بعدش هم نشستیم دور هم و حرف زدیم و عکسای تولد را نگاه کردیم 

ساعت نزدیک 7 بود که برگشتیم سمت خونه مون 

فرش ها را پهن کردیم و قبلی ها را جمع کردیم تا بزاریم داخل انباری

بعدش هم پنکه خودم را سرهم کردم 

یه پنکه فسقلی برای اتاقم 

با مادرجان لیست برنامه هامون را باز نویسی کردیم 

و برای فردا یه عالمه کار گذاشتیم داخل لیست... 

یه جورایی بعد از فردا میتونیم شمارش معکوس را برای رسیدن بهار شروع کنیم...





بیست و یکمین روز اسفند

سلام 

شبتون آرام 



دیشب دیر برگشتیم خونه 

ولی من بدو بدو یه پست کوچولو نوشتم و طبق معمول دکمه انتشار را زدم و باز هم بلاگ اسکای !!!

هرکاری کردم منتشر نشد و بعد هم که کلا هنگ بود و هرکاری میکردم اصلا نمیشد وارد بشم و در نهایت بعد از نیم ساعتی سرو کله زدن ، خاموش کردم و رفتم خوابیدم 

ولی امروز ظهر که اومدم چک کردم دیدم پست نشده و رفته داخل چرکنویس و ...

خب مثل خیلی از کارهای دیگه توی این جغرافیا کاری از دستم برنمیاد و مجبورم از کنارش عبور کنم ...



از دیروز بگم که صبح برای ساعت 8 و نیم هممون طبق قرار رفتیم خونه خاله جان !

برای تولد بازی

من و مادرجان 

خواهر و دوتا فسقلیا

خاله و اطلسی

مغزبادوم و خواهر البته که برای ناهار (ساعت 2 به بعد بهمون ملحق شدند- چون مغزبادوم مدرسه بود)

دور هم بودیم و صبحانه خوردیم و حرف و حرف و حرف

یه قرار و مدارهایی برای خواستگاری اطلسی گذاشته شده و بیشتر حرفامون دور و بر همین موضوع بود

دیگه دخترا میدونن

لباس چی باشه .. میز چه شکلی باشه ... پذیرایی چی باشه ... سینی چای خواستگاری چطوری تزئین بشه و ...

البته چند باری هم همه اشکی شدند و یاد دایی جان که تازه درگذشتند کردیم که پارسال توی تولد خاله بودند!

تولد بازی همینطوری ادامه داشت و فسقلیا تا تونستند شیطنت کردند


نزدیکای ظهر یکی از همسایه های خونه تماس گرفت و گفت گاز قطع شده!

برق بود... گاز نبود!

زنگ زدم اداره گاز و حوادث و پیگیر شدم گفتند درحال تعمیرات هستند

یکی دو ساعت بعد همسایه تماس گرفت و گفت ، از اداره گاز اومدند و گفتند همه واحدها باید باشن تا تک تک چک بشه !

من لباس پوشیدم که برم یه سر بزنم به خونه - توی آسانسور بودم که همون خانم همسایه تماس گرفتند و گفتند که لازم نیست که برم 

و کنتورها را از داخل پارکینگ چک کردند .. دیگه برگشتم 

همون موقع از همون جایی که میز و صندلی های ناهار خوری را خریدیم تماس گرفتند و گفتند که خریدمون آماده تحویل شده!

یک چهارم پول برای زمان تحویل بود که گفتند باید همین الان بزنید به حساب تا وسایل را تحویل بدیم

دیگه پول را واریز کردم و قرار شد ساعت 6 بعدازظهر باربری مخصوص خودشون میز و صندلی را بیاره برای تحویل!

سرساعت با مادرجان رفتیم سمت خونه و اتفاقا باربری هم دقیقا سرساعت اومد!

وسایل را بردند بالا و خودشون میز را که نیاز به مونتاژ پایه ها داشت، مونتاژ کردند و رفتند

تک تک صندلیها بسته بندی داشت 

هم فوم پیچ شده بود و هم سفلون و در نهایت هم هر یکی وکیوم با آرم همونجایی که خرید کردیم!

با مادرجان یکی یکی صندلی ها را باز کردیم که سالم باشه

همین جا بود که متوجه شدیم ده تا صندلی بیشتر دور میز جا نمیشه 

دیگه متر آوردم و اندازه زدم و زنگ زدم به فروشنده !

بله ... زحمت کشیده بودند و میز را یه میز ده نفره به جای 12 نفره فرستادند!!!!!!

یعنی اینقدر که این میز و صندلی ماجرا و حرص داشت نمیدونم چی باید بگم!

تماس گرفتم و قرار شد فردا با کارخانه تماس بگیرند و ببیند چه کار باید کرد!!!!!!

دیگه من و مامان جان برگشتیم سمت خونه خاله جان 

و البته که به بقیه هم نگفتیم که میز بازم ماجرا داشته!

واقعا چه لزومی داره اعصاب همه را بهم بریزیم؟


دیگه شب تا نزدیک 11 خونه خاله جان بودیم 

چون دیر وقت بود خواهر و دوتا فسقلیا اومدند خونه 

تازه متوجه شدیم که پکیچ هم بعد از ماجرای گاز صبح ارور داده!!!!

دیگه رفتم سراغش و از اول تنظیمش کردم و روشن شد و خونه آروم آروم گرم شد تا فسقلی سرما نخورن

همه رفتند خوابیدند و من اومدم نشستم پشت میز جدید و لپ تاپ را آوردم تا یه پست بزارم که ماجرای پست را هم گفتم براتون 


دیگه صبح زود بیدار شدم 

8 نوبت دکتر داشتم 

خواهر به شدت گلودرد داشت و حالش اصلا خوب نبود

ولی باید میرفت و فندوق را میرسوند به مدرسه 

ساعت 7  اومدیم بیرون 

خواهر که رفت سمت کار و زندگی خودشون 

منم خودم را رسوندم به دکتر... 

طبق نظریه خانم دکتر قرار شد دوباره اون قرصهای تنظیم هورمون را بخورم و ادامه بدم ... ولی با یه قسمتی از درمان موافق نبودم که قبول نکردم و قرار شد بماند برای بعد... احتمالا فعلا این درمان دارویی را ادامه میدم و با یه دکتر دیگه هم توی همین مدت مشورت میکنم ... تا ببینم خدا چی میخواد

بعد از مطب رفتم سمت داروخانه ... داروهام را گرفتم 

سوار ماشین شدم دیدم بنزین ندارم 

سرراه بنزین زدم 

دیدم ساعت هنوز 10 نشده 

ساک باشگاه همراهم بودو تصمیم گرفتم برم باشگاه !!!!

رفتم و یک ساعت و ربع ورزش کردم که گوشیم زنگ خورد - آقایی بودند که برای تایید و تنظیم کارت خوان دفترکارم همیشه میان!

لطف کردند و باهام تماس گرفتند و گفتند اگه این بازدیدهای دوره ای انجام نشه ممکنه کارت خوانتون را جمع کنند!

دیگه گفتم میشه یه کمی صبر کنید تا من برسم!!! در حد 20 دقیقه!!!

لطف کردند و گفتند بله!

دیگه سریع لباس پوشیدم و آلاله تازه اومده بود باشگاه خداحافظی کردم و رفتم سمت دفتر

اون آقا زحمت کشید و بازدید را انجام داد و یه کمی با همسایه ها حرف زدم و برگشتم سمت خونه!

توی مسیر به آقایی که قرار بود کارهای سمپاشی درختهای باغچه را انجام بدن زنگ زدم که گفتند امروز احتمالا بارانی هست و چند روزی صبر کنم!

با آقای لوله کش هم تماس گرفتم که گفتند هنوز اون شیرخاص را پیدا نکردند!

به عموجان هم زنگ زدم که اگه سرکار هستند یه سرکوچولو بزنم بهشون که گفتند نیستم!

ساعت نزدیک 2 بود رسیدم خونه

بازم با مادرجان یه کمی جابجایی وسایل انجام دادیم 

بالاخره وقتی وسیله تازه میاد توی خونه باید یه مدتی هی جابجایی انجام بدیم تا به بهترین چیدمان و دلچسب ترین حالت برسیم!

و اینگونه بیست و یکمین روز اسفندماهی را سپری کردیم





پ ن 1:  مدیریت اون فروشگاهی که ازش میزناهارخوری خریدیم تماس گرفتند و گفتند که میز اشتباهی فرستادند

باید میز تعویض بشه ... ولی دیگه این طرف سال انجام نمیشه و میره بعد از عید!!!!!



پ ن 2: عکس های تولد خاله را نگاه میکنم 

جای خالی دایی جان منو به وحشت میندازه 

هرسال که میگذره یه سری از عزیزانمون دیگه همراهمون نیستند

نمیدونیم توی تولد بعدی ... 

تا وقتی عزیزانمون هستند قدرشون را بدانیم !



پ ن 3: امروز دلم میخواست برم پیاده روی

نشد!

زندگی روی شونه هام سنگینی میکنه!

باید مراقب دلم باشم 


پ ن 4:  عکسای دیروز را که نگاه میکنم ، آثار 50 ساعت ورزش مرتب و منظم توی دو ماه گذشته را میبینم 

و این بهم انگیزه میده 

میدونید که من  نه برای لاغری و نه برای کاهش وزن، نمیرم باشگاه 

برای همین نه سایز میگیرم و نه وزن!

ولی ورزش حال دلم را خیلی خوب میکنه

هرچه در فهم تو آید، آن بُوَد مفهوم تو

سلام 

روزگارتون پر از حال خوب



امروز صبح وقتی بیدار شدم حالم بهتر بود

دیشب اونقدربدحال بودم که تصمیم داشتم بدون نوبت برم دکتر و اونهمه معطلی را به جان بخرم 

ولی صبح که بیدار شدم حالم بهتر شده بود

برای همین با مطب تماس گرفتم و برای سه شنبه بهم نوبت دادند

بعدش هم مادرجان گفتند منو برسون باغچه و خودت برو باشگاه 

رفتم باشگاه و یک ساعت و نیم یک نفس ورزش کردم و حس کردم حالم خیلی خیلی بهتر شد

برگشتم سمت باغچه و ساعت نزدیک یازده بود

مادرجان دوتا فرش کوچیک جلوی در و فرش راهرو را برده بودند باغچه که بشورن

رسیدم و فرشها را پهن کردیم روی نرده ها تا خشک بشن

دوتا شیرهای ورودی آب خراب شده بود و دیگه نمیشد بازش کرد

زنگ زدم به لوله کش که پسرخاله پدرجانم هست و ایشونم سریع اومدند

یکیش را به سادگی درست کردند ولی یکیش نیاز به وسیله خاص و شیرمخصوص داشت که قرار شد بعدا درست کنن

اون آقای افغان که یه وقتایی توی کارهای باغچه کمک میکنند هم اومدند و مشغول کاشت تره و جعفری برای مادرجان شدند

یکی دوتا از نرده های چوبی بعد از بادهای شدید این مدت از جاشون کَنده شده بودند که سیم و سیم چین بردم و تلاش کردم تا جایی که در توانم بود تعمیرشون کنم 

مادرجان اسفناج و نعنا و گشنیز از باغچه چیده بودن

یکی از همسایه های باغچه که گلخانه دارند هم برامون ریحان و شاهی آورده بودند

بعد از همه کارها با مادرجان سبزی ها را همونجا پاک کردیم و شستیم 

در نهایت هم فرشها و پادریها را برداشتیم و اومدیم خونه

امروز یکشنبه بود و روز تعطیلی داداش و خانمش... دوساعتی با اونها حرف زدیم 

بعد هم رنگ مو آماده کردم و موهای مادرجان را رنگ زدم 



پ ن 1: فردا میخوایم بریم تولد خاله جان


پ ن 2: مغزبادوم توی سن حساسی هست و یه سری رفتارها و اخلاقهای عجیب غریب از خودش نشون میده 

خوب درس میخونه 

به کارهای هنری علاقه داره و کارهای هنری جالبی انجام میده 

به کتاب خوندن علاقه داره و خیلی خیلی کتاب میخونه

ولی اونطوری که ازش انتظار میره احترام به بزرگ تر را رعایت نمیکنه 

بابای مغزبادوم رشته تحصیلیش روانشناسی بوده و تخصصش در زمینه رفتارهای نوجوان هست - در حال حاضر هم در حال تحصیل در همین رشته هست

ولی ... گویا همیشه کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره...


پ ن 3: امروز با یه دوست در مورد اولویت های فردی در زندگی حرف میزدیم

این مکالمه منو به فکر فرو برد

هرکدوم از ماها برای مسائل اقتصادی و رفتارهامون برنامه هایی داریم که با همدیگه فرق داره 

گاهی لازم نیست خیلی پولدار یا خیلی سرشناس باشیم ، فقط همین اولویت ها هستند که مسیر زندگیمون را مشخص میکنند


پ ن 4: یکی از آشناها امروز بهم زنگ زد

گفت دارن برای کسی کمک جمع میکنند چون نیاز به کمک داره!

بعد شروع کرد داستانش را تعریف کردن!

قصه ی مریضی که دقیقا توی شهرصدرا... توی همون بیمارستانی که پدرجانم بود... و دقیقا با همون بیماری!!!

انگار داغ دلم تازه شد!


پ ن 5: هسته های نارنج که گذاشتم ریشه بزنه 

اصلا نزده

تصمیم ندارن برای امسال سبزه بشن!



شنبه ای بعد از نیمه اسفند...

سلام 

شبتون آرام 

کنار عزیزانتون همیشه شاد و سلامت باشید 

از دیشب بارون ریز ریز مهمون شهرمون بود 

صبح که بیدار شدم همچنان نم نم بارون میومد و هوا بینظیر بود

رفتم سمت باشگاه و از نم نم بارونی که میبارید حسابی لذت بردم 

یک ساعت و نیم ورزش کردم 

یه مقدار دردهای جسمانی داشت اذیتم میکرد ولی با پررویی به روی خودم نیاوردم و بایه لبخند پررنگ با تمام دخترای باشگاه خوش و بش کردم 

ساعت قطع برق را چک کرده بودم و امروز توی ساعت باشگاهم قطع برق نبود

ولی وقتی ورزشم تمام شد و رفتم که لباس عوض کنم برق قطع شد!!

یعنی خیلی هم برنامه قابل اطمینان نیست!!!! متاسفانه...

اومدم سمت خونه 

با مادرجان تصمیم داشتیم آخرین گوشه ی باقیمانده آشپزخونه را خونه تکونی کنیم و تمام!!!

هود و گاز و اطرافش...

یه نگاهی به برنامه انداختیم و دیدیم بیشتر از یکساعت زمان داریم 

در سالن را باز گذاشتیم تا بوی بارون بیاد داخل و هوا حسابی تازه بشه و البته بوی تمیزکننده ها هم کمتر بشن!

سریع شروع کردیم و دوتایی با سرعت نور مشغول شدیم 

تند تند پیش میرفتیم و یه چشممون به ساعت بود!

برق قطع نشد و ما یه عالمه ذوق کردیم و تند تند به کار ادامه دادیم

اجاق گاز ما از اون مدلهای روی میزی نیست، از اون مدلهایی هست که خودشون زیرشون فر دارند

برای همین دیواره های پشت و دو طرف گاز را که به کابینت ختم میشه همیشه فویل میچسبونیم که چربی ها به دیوار و کابینتها نچسبن و تمیزکردنشون راحت تر باشه

دیگه فویلها را هم تعویض کردیم و اون قسمت را هم حسابی تمیز کردیم و دیگه میشه گفت بشور بسابهای داخل خونه تمام شد

البته که میدونید بعد از خونه تکونی تازه چند روزی باید مرتب و منظم کرد

انگار یه عالمه از وسیله ها جابجا میشن و نظم و ترتبشون بهم میخوره 

حالا چند روزی هم باید از اون مدل جمع و جورها انجام بدیم


بعدازظهر یکساعتی با آقای دکتر حرف زدم 

نمیدونم چرا گوشیم مسخره بازی در میاره و خیلی وقتها صدای تماس در نمیاد...مثل زمانی که سایلنت هست

بعدازظهر متوجه شدم دوست جانم زنگ زده و من متوجه نشدم ... ولی دیگه زمانی بود که خونه بود و مشغول استراحت 

انشاله فردا بهش زنگ میزنم 

دلم یه عالمه براش تنگ شده 

زمان زیادی هست از دانا و للی هم هیچ خبری ندارم

دخترخاله هم امروز دلش میخواست بریم زیربارون قدم بزنیم که من اصلا حال خوبی نداشتم 

بهش گفتم بزار برای یه زمان دیگه 

اگه فردا صبح همچنان حالم خوب نباشه ، بدون نوبت قبلی میرم دکتر... نهایتا چند ساعتی معطل میشم 




پ ن 1: هسته های نارنج ها را یکی دو روز توی آب خیساندم 

بعد هم ریختم توی دستمال و گذاشتم داخل نایلون

منتظرم ریشه بزنند... البته دو سه روزی گذشته ولی هنوز خبری نیست


پ ن 2: ریز ریز دنبال رسپی های ساده میگردم 

برای شیرینی عید

ببینم میشه یا نه

چند سالی هست شیرینی عید درست نکردم 


پ ن 3: روی کاغذهای کوچولو یادداشت های دوست داشتنی بنویسید 

معجزه ی کلمات و قلم را نادیده نگیرید

اتفاقا خوب منتظر بهانه اند تا رخ بدهند



گیسوان من سفید می‌شوند ... همچنانکه سطر سطر صفحه‌‌های دفترم سیاه می‌شوند

سلام 

وقت بخیر

شب تون پر از ستاره های چشمک زن 

اولین جمعه ماه رمضان هم گذشت 

طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق باشه 


صبح خانم آرایشگر بهم پیام داده بود که ساعت 10 و نیم توی آرایشگاه باشید 

دوش گرفتم و به مغزبادوم پیام دادم 

آرایشگاه نزدیکمون بود 

رفتیم و اول مامان جان موهاشون را مرتب کردند

بعدش هم مغزبادوم

مغزبادوم میخواست ناخنهاش را قرتی پرتی کنه 

گویا مدرسه بهشون اجازه داده از این هفته ، با هر قرتی بازی که دوست دارن برن مدرسه 

بالاخره دخترمون نوجوان شده دیگه ... 

یه طرح بهاری با رنگ آبی و گلهای بابونه انتخاب کرد

ناخنهاش را ژلیش کرد

و منم نشستم و با کیف نگاش کردم

توی این فاصله با خاله جان تماس گرفتم که برم ایشون را هم بیارم آرایشگاه تا موهاشون را مرتب کنند که گفتند فلان جا در حال خرید هستم!

بهشون گفتم خرید کنید و همونجا بمونید تا بیام دنبالتون 

میدونستم یه عالمه خرید کردن و با پا درد برگشتن براشون سخته

کارهای دختر کوچولو که تمام شد رفتیم سمت مرکز خرید

خریدهای خاله جان را گذاشتیم توی ماشین و خودمون هم خرید کردیم 

خاله هم دوباره خرید کردند و همه را به زور جا دادیم توی ماشین و برگشتیم 

خاله را رسوندیم 

بعدش هم مغزبادوم را 

بعد هم با مادرجان امدیم خونه 

خریدها را تمیز کردیم و گذاشتیم سرجاهاشون 

یه کمی تمیز کاری انجام دادیم

و در نهایت با مادرجان یه فیلم دیدیم که نصفه رهاش کردیم و خوشمون نیومد





پ ن 1: ممنونم که نظراتتون را در مورد دادن آدرس وبلاگ به آقای دکتر  ، با دقت و حوصله برام نوشتید 

چقدر از اینکه زمان میزارید و توجه میکنید ممنونم 

حرفاتون بهم دلگرمی میده 

تصمیم گرفتم اینجا گوشه دنج و خونه امن من و شما بمونه 

من و آقای دکتر چیزی را از هم پنهان نمیکنیم، ولی گاهی بعضی از حرفها و درد دلها و غرغرها را بهتره که نزدیکان آدم ندانند



پ ن 2: خاله جانم بهم پیام داده که میشه برای منم ، برای سه تا فسقلی عیدی بخری

برام نوشته : تو همیشه یه ایده ای برای هدیه داری

نتونستم نه بگم ... توی ذهنم این هست که براشون سه تا بطری آب بهاری بخرم...



پ ن 3:  هنوز چند روزی ته سال باقی مانده

بیخیال روزهای باقیمانده اسفند نشید

برای اومدن بوی عید و بهار باید یه تلاشهایی بکنیم

میدونم شاید واقعا امسال مثل هرسال نیست و وضعیت سخت همه را درک میکنم 

ولی گل بخرید

یه کمی شیرینی بخرید یا درست کنید - بزارید عطر وانیل و دارچین و هل معجزه کنه

یه کمی تغییر دکوراسیون 

یه کمی جابجایی

صبح ها هوا خوب شده ... در و پنجره ها را باز کنید و بزارید هوای اسفندماهی سرک بکشه توی خونه

من به معجزه ی کلمات باور دارم ... با کلمات قشنگتون اطرافیانتون را جادو کنید و بزارید حال دلشون بهتر بشه


اسفند از نیمه گذشت

سلام 

شب اسفندماهیتون زیبا

ستاره های دلتون روشن و نورانی


شاید این مطلب را شنیده باشید 

که از جای زخمهای آدمی، نور به درونش تابیده میشه 

هر زخمی که میخوریم یاد میگیریم که این دنیا جای قرار نیست 

یاد میگیریم زخم نزنیم...یاد میگیریم مرهم باشیم ؛ تسلی باشیم ؛ مهربون باشیم 

به وقتش هوای هم را داشته باشیم 

اینا نتایج بزرگ شدنه

برای بزرگ شدن گاه گاهی باید پوست انداخت 

پوست انداختن گاه گاهی درد داره ... رنج داره ... سختی داره ... 

اما در عوض عین نو شدن هست ... عین تازه شدن ... پر از امید و انگیزه و نور...

باید اجازه بدیم نورها به درونمون بتابن تا روشن و شفاف بمونیم 

گاهی از وجود خودمون ، از درونمون  غافل میشیم و این باعث میشه کدر بشیم ، تاریک بشیم 

خوبه که خودمون را گم نکنیم

اما عین رسیدن بهار، یهو به خودمون میایم ... سعی میکنیم چراغ درونمون روشن بشه ، سعی میکنیم بازم نور بشیم ، روشنی بشیم ، بتابیم

ماها کرمهای شبتاب نیستیم

هرکدوم از ماها یک خورشیدیم

یک خورشید روشن که میتونه دنیا را روشن کنه

و چقدر خوبه با رسیدن بهار دوباره نو بشیم 

یه عالمه اخلاقایی که باید دور بریزیم را با دقت و وسواس پیدا کنیم 

تعصبها را کنار بزاریم و با دقت خودمون را وارسی کنیم 

گاهی باید اعتقاداتمون را واکاوی کنیم 

گاهی باید اخلاقهامون را بازنگری کنیم 

گاهی هم باید دوباره و دوباره و دوباره خودمون را از نو بسازیم 

هرکدوم از ماها از هزار تا آتشفشان و زلزله رد میشیم ... هزار بار میان راه جون میدیم و دوباره عین ققنوس از وسط آتش زنده بیرون میایم

تا زمانی که پروردگارمون بهمون مهلت نفس کشیدن میده، زندگی را باید زندگی کنیم


امروز هوا خیلی بهاری طور بود

خنک ولی نه سرد زمستونی

خنک و دلچسب و بهاری

صبح زودتر بیدار شدم چون قرار بود خواهر و فسقلیا بیان 

مغزبادوم اینا هم تا ظهر میرسیدن اصفهان و سفرشون تمام میشد و قرار بود ناهار را دور هم بخوریم 

مواد کیک وانیلی را مخلوط کردم و عطر وانیل که پیچید توی خونه حس و حالمون عوض شد (ببخشید که ماه رمضونه... !!!)

پرده ها را زدم کنارتر تا نور بیشتری بیاد داخل 

خواهر و فسقلیا رسیدند 

خواهر میخواست یه خرید کوچولو بکنه - برای همین فسقلیا را سپردیم به مامان جان و دوتایی رفتیم بیرون 

خرید خواهر را انجام دادیم 

سرراه رفتم  یه تراول ماگ خوشگل هم برای تولد خاله جان خریدم 

بعدش هم نان خریدیم و برگشتیم خونه

مغزبادوم خونمون بود و کلی دلتنگش بودم... خودشم دلش تنگ شده بود

یه عالمه برام تعریف کرد و حرف زدیم

بعدم با فسقلیها کارتون دیدیم و نقاشی کشیدیم 

تا یک ساعت پیش همشون اینجا بودند

دیگه وقتی رفتند سریع جمع و جور کردیم

ظرفها را چیدم داخل ماشین ظرفشویی

یه دنیا ظرف هم با دست شستم 

مادرجان هم مشغول نظم دادن و جمع آوری بودند...

دیدم حیفه توی این هوای بهاری پست ننویسم 




پ ن 1: برای فردا برای مغزبادوم و مامان جان نوبت آرایشگاه گرفتم 


پ ن 2: همچنان با بد قولی فروشنده میزناهارخوری مواجه هستیم 

و همچنان داره امروز و فردا میکنه و من یواش یواش خیلی حرص میخورم 


پ ن 3: باآقای دکتر در مورد وبلاگ و دوستای وبلاگیم حرف میزنم 

امشب بهم گفتند آدرس اینجا را بهشون بدم 

به نظرتون اینجا باید دور از حضرت یار بمونه یا بزاریم حتی گاهی حضرت یار هم یه پست هایی اینجا بنویسن؟؟؟//



باز هم ماجراهای بلاگ اسکای؟؟؟؟؟

سلام 

شبتون زیبا 


صبح تلاش کردم وارد بلاگ اسکای بشم و نشد 

فکر کردم طبق معمول اینترنتمون مشکل داره 

سرظهر هم میخواستم وارد بشم که هرچی تلاش کردم نشد که نشد...

و الان هم که اومدم دیدم هم تعداد کامنتها خیلی کم هست و نشانگر این هست که بلاگ اسکای یه ایرادی داشته و هم تعداد وبلاگهایی که به روز شدند!!!!

انگار کشش یه ماجرای غم انگیز دیگه برای خاطره هام را ندارم 

اصلا از فکر کردن به اینکه قرار هست اینجا هم ویران بشه سلولهای مغزم درد میگیره 

پس ترجیح میدم فعلا اصلا بهش فکر نکنم 

تازگی تحملم کمتر شده و فکر کردن به مسائل آزار دهنده با یه تعویق میندازم 

میدونم که این راه حل درستی نیست ...



امروز قصدداشتم حتما یه سری به محل کارم بزنم 

یه نگاهی یه لیست کارهایی که با مادرجان نوشتیم انداختم و در مشورت با مادرجان ...

اول سرراه رفتم سراغ جایی که گلدان و پایه گلدان میفروشه تا هم خاک برگ و هم گلدان و هم پایه بخرم تا گلدانهای جدید را سرو سامان بدم 

راستش را بخواین قیمتها یه کمی عجیب و غریب تر از چیزی که توی ذهنم هست، بود

یه کمی قیمتها را بالا و پایین کردم و بدون اینکه خرید کنم اومدم بیرون 

بماند برای بعد ... شاید یه جای دیگه ... با قیمتهای منصفانه تر!

رفتم سمت دفترکارم 

نمیدونم چند وقت هست که نرفتم ... ولی گرد و غبار همه جا را پوشانده بود

اگه میخواستم بمانم و تمیزکاری کنم باید تا شب میماندم 

برای همین پیشخوان جلو و میز کامپیوترم را دستمال کشیدم 

یه مقداری پرینت باید برای یه مشتری میگرفتم که انجام دادم و خواستم بهشون زنگ بزنم که بیان ببرن... که متوجه شدم گوشیم را جا گذاشتم خونه!

با تلفن دفتر اول با آقای دکتر تماس گرفتم که نگران نشن

بعدش هم به مادرجان خبر دادم که گوشیم را بزارن نزدیکشون و اگه لازم بود جواب بدن

بعد هم به مشتری زنگ زدم که بیاد دنبال پرینتهاش...

بعدش هم یه ویرایش نهایی روی تقویم های خانوادگی انجام دادم و پرینت گرفتمشون 

7 نسخه لازم داشتم ... بعد از چک کردن بقیه نسخه ها را هم چاپ کردم ... برش زدم و فنرشون زدم 

برای مامان و خاله هم برای اینکه میخوان خاطره بنویسن یه تعدادی صفحه خط کشی کردم و گذاشتم لابلای صفحه ها

بعدش هم چون قاب های عکس پدرجان را شکسته بودیم (یکیش را فندوق موقع شیطنت شکست... یکیش هم من موقع تمیزکاری) از داخل کارتن قاب عکس ها دوتا قاب جدید در آوردم که سایزش به عکسهای قبلی نمیخورد ... دوتا عکس چاپ کردم و یه قاب هم برای یکی از اون عکسهای قبلی پیدا کردم ...

دوتا بسته ماژیک 24 رنگ داشتم که برداشتم که اگه عید لازم شد به بچه ای عیدی بدم دم دستم باشه 

دوتا بسته هم مداد رنگی برداشتم 

دوتا دفترچه فانتزی و دوتا هم مداد اتد... 

یادم رفت که کاغذ کادو هم بردارم!

دیگه کار مشتری را که تحویل دادم ساعت نزدیک 12 بود

یه عالمه بازیافتی گذاشته بودم توی ماشین که باید تحویل میدادم ... برای همین مسیرم را تغییر دادم و بازفتی ها را تحویل دادم 

دیگه داشت برای باشگاه رفتن دیر میشد

بدو بدو رفتم باشگاه و باشگاه برق نبود!!!

ولی دیگه عادت کردیم 

اتفاقا مسئولان باشگاه هم یه عالمه چراغهای اضطراری گوشه و کنار باشگاه اضافه کردند

منم هر وقت برق نباشه سوسکی ها را میزارم توی گوشم و برای خودم حسابی کیف میکنم (ایرپاد)

البته امروز تا رسیدم باشگاه آلاله هنوز باشگاه بود و دیگه چون میخواستم بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم بیخیال آهنگ شدم 

یک ساعت و نیم بیشتر زمان نداشتم... ورزش کردیم و با آلاله اومدیم بیرون 

گفتم میخوام برم نان سنگک بخرم میای؟؟؟

گفت بزن بریم!!!

رفتیم و نانوایی تعطیل بود خب ماه رمضان فکر کنم ساعت کار نانوایی هم فرق داره

دیگه آلاله را رسوندم دم خونشون و برگشتم خونه

رفتم بالا و برق ما هم قطع شد... و اینگونه هست که من بیشتر از روزی دو ساعت باید بی برقی را تحمل کنم!!!




پ ن 1: یه متن زیبایی خوندم 

از اینکه متنهایی که دست به دست بشه را کپی کنم اینجا خوشم نمیاد 

ولی دوست دارم براتون نتیجه ی نهایی اون داستان را بگم... 

اینکه 

هرکدوم از ما در جستجوی سعادت خویش به این سو و آن سو چنگ میزنیم 

اما باید یاد بگیریم که سعادت و خوشبختی ما در گرو سعادت و خوشبختی دیگران است ...

قانون زندگی ، قانون داد و ستد است

با یک دست سعادت را به دیگری میدهیم و با دست دیگر سعادت خود را از دیگری دریافت میکنیم.....



پ ن 2: از دختر داییم سراغ دختر کوچولوش را گرفتم 

یادم بود که زمان تولدش هست

بهش یکسالگیش را تبریک گفتم 

گفت خیلی مریض شده و داره دندون در میاره ...

براش نوشتم:  توی طایفه پدریم یه رسمی هست که برای بچه ای که میخواد دندون در بیاره آش دندون میپزن!

فلسفه ش هم این هست که میگن: بچه کوچولو اگه میتونست حرف بزنه به مادرش میگفت اگه میدونستی چقدر دندون در آوردنم دردناکه، حتی کلون در خونتون را میفروختید و آش میپختید و میدادید به همسایه ها و آشناها که بخورن و دعا کنن دندونم آسون در بیاد!!!

گفتم : برای دختر کوچولوت صدقه بده تا راحت تر دندون در بیاره 

گفت : بابات را خیلی دوست داشتم برای همین فردا برای دندون دختر کوچولوم آش نذری میپزم و موقع افطار میدم به همسایه ها!!!!


تقویم 1404

امشب یه بار دیگه سلام 

قول داده بودم فایل پی دی اف تقویم را براتون بزارم 

تقویم https://imgurl.ir/viewer.php?file=w65594_.pdf

کسانی که با تصاویر تقویم راحت تر هستند ، توی پست های قبلی تصاویر را ماه به ماه گذاشتم 

اما فایل پی دی اف را هم میزارم 

این فایل را میتونید همینطوری روی کاغذ A4 پرینت بگیرید و بعد از وسط نصف کنید که تبدیل بشه به A5

اینطوری هزینه پرینت هم کمتر میشه 

اگه دوست داشته باشید میتونید بالای صفحات را فنر بزنید - یا با گیره های مخصوص که آویز دارند به هم وصل کنید 

پیشنهاد من این هست که قبل چاپ مناسبتهای خانوادگیتون را به تقویم اضافه کنید و اینطوری یه تقویم خاص برای خودتون و عزیزانتون داشته باشید

تولدها... ازدواج ها... نامزدی... یادآوری... حتی از دست دادن عزیزان... 

تمام مناسبتهایی که بین ما و عزیزانمون مشترک هست و یادآوریش به هر نحوی یه حس نزدیکی به هممون میده ... 

منم این کار را میکنم و برای اطرافیانم چاپ رنگی میگیرم



اگه تقویم را دوست داشتید و دلتون خواست، برای پدرجانم فاتحه یا صلوات بفرستید 

امیدوارم بهترین اتفاقات را روی روزها و فصلهای این تقویم یادداشت کنید 




پ ن : مامان و خاله دوست دارند یه عالمه یاداشت داخل تقویمشون بنویسید

برای همین بعد از هر برگ یه صفحه خالی خط کشی شده هم براشون میزارم که بتونند راحت تر هرچی دوست دارند بنویسند... 

چند روز مانده تا بهار...

سلام 

شبتون پر از ستاره های رنگی رنگی


دیروز نتونستم پست بنویسم 

دارم تلاش میکنم روزانه نویسی هام بدون وقفه باشه 

برای همین باید یه امتیاز منفی به خودم بدم 

ولی گاهی انگار نمیشه که نمیشه 


باید اول ... از دیروز بگم 

صبح باشگاهم را رفتم 

همون صبح زود 

2 ساعت ورزش ... پر انرژی

برگشتم خونه 

ریشه های فرشها را چسب زدم 

من خوشم نمیاد ریشه های فرش نامرتب و نامنظم بشه 

به خصوص که ریشه های دوتا فرش سالن روی سرامیک هستند و دقیقا وسط سالن یا فاصله مثلا نیم متر

اگه ریشه ها شلخته بشن حس میکنم خونه بهم ریخته ست 

شاید اینم یه وسواس فکری یا ذهنی باشه 

ولی بهرحال خوشم نمیاد

یکی دو سال پیش از همونجایی که فرش خریدیم یه مدل چسب خریدیم که گفت مخصوص ریشه های فرش هست

شبیه همون چسب های 5 سانتی موجود در لوازم تحریری ها!!!

با این تفاوت که به جای 5 سانت مثلا 8 سانت عرض داره (میدونم که اون چسبهای لوازم تحریری در تمام ابعاد از یک سانت تا ده سانت موجود هستند)

و تفاوت دیگه ش در ضخامت چسب هست که خیلی نرم و نازک هست و چسبندگیش یه کمی کمتر هست ... 

به خاطر همین نازک تر بودن و کمتر بودن چسبندگی وقتی روی ریشه ها راه میری حس بد یا صدای خش خش نداره 

یه چیزی شبیه سلفون!!!

چقدر توضیحش سخت شد

خلاصه که من سالی یکبار این چسب ها را عوض میکنم تا هم تمیزتر بشن و هم نظمشون بهم نخوره 

البته توی اینستاگرام دیدم که یه مدل دیگه هم وجود داره برای ریشه های فرش ... که از جنس ساتن هست و با چسب دو طرف ریشه های فرش را پوشش میده... 

خلاصه که اصلا چیز مهمی نیست که اینهمه توضیح بدم 

ولی بالاخره کاری بود که چند ساعت زمان من را گرفت 

چسب های قبلی را کَندم و چسب جدید زدم و ریشه های فرش ها را مرتب کردم 

برای افطار دعوت بودیم 

همون فامیل دور مادرجان که فوت شده بودند دعوتمون کردند برای مراسم شبِ هفتم درگذشت!

مامان جان تماس گرفته بودند و تشکر کردند و گفتند ما نمیتونیم شرکت کنیم (که مودبانه باشه و به زحمت هم نیفتند) 

ولی تماس گرفتند و با اصرار زیاد گفتند اگه شرکت نکنیم ناراحت میشن!!!

سالنی که گرفته بودند به ما دور بود ولی دیگه وقتی اینهمه اصرار زشت بود که شرکت نکنیم 

خلاصه که با توجه به شناختی که ازشون داشتیم خیلی شیک و مجلسی آماده شدیم  و رفتیم که برای افطار برسیم

پذیرایی با نان و پنیر و خرما و گردو و زولبیا و بامیه، چای و آبجوش شروع شد 

بعدشم میوه و چای

در نهایت هم شام 

گروه دف و نی هم با شعرها و نوحه سرایی تمام سعیشون را برای گرفتن اشک ملت انجام دادند که البته موفق هم بودند!

دیگه تا برگردیم ساعت نزدیک 11 بود

مسیر طولانی و شلوغ واقعا خسته مون کرده بود ... برای همین پست ننوشتم


امروز صبح هم باز رفتم باشگاه 

با اینکه قرار بود برق قطع بشه ... قطع نشد و خیلی دلچسب ورزش کردم 

بعدش هم بنزین زدم و برگشتم خونه 

مسلما چون دیشب رفته بودیم برای مراسم شام ... باید امروز میرفتیم برای مراسم هفتم !

دیگه ساعت 2 رفتیم سمت باغ رضوان 

بعد از مراسم هم یه سری به مزار دایی جان و پدربزرگ و مادربزرگ ، شوهرخاله ، مادربزرگ مامان و دخترخاله شون زدیم 

دیگه هوا داشت تاریک میشد که از باغ رضوان اومدیم بیرون...

رسیدیم خونه و اول از همه با مادرجان یه قهوه خوردیم تا خستگیهامون در بیاد

بعدش یه دیوار دیگه از سالن مانده بود که تمیزش کردیم 

دوتا قالیچه کوچولو را توی حمام شستیم ...

اینم از یه روز دیگه اسفندماهی... 




پ ن 1: دلم قدم زدن های بی دغدغه های اسفندماهی را میخواد

دلم میخواد بچه بودم و پدرجانم دستمون را میگرفت میبرد مجتمع سپاهان و برامون لباس عید میخرید

دلم میخواد مثل وقتی بچه بودیم منتظر عیدی گرفتن های نوروزی باشم 

و ... 


پ ن 2: توی مراسم امروز یهو بغضم ترکید 

هنوزم هرجایی اسم جای خالی پدر میاد... 


پ ن 3: دلم خواست بهتون بگم «شیوِر براون» که چند ماه پیش خریدم خیلی خیلی خوب بود

اگه توی خریدش مردد هستید تردید نکنید

اگه میخواید برای کسی عیدی گرون تومنی بخرید هم گزینه ی خیلی خوبیه


پ ن 4: میخوام فردا برم دفتر و تقویم های خانوادگی را چاپ کنم 

اگه امشب بتونم فایل پی دی اف تقویم را برای اینجا هم آماده میکنم 


رمضان مبارک

سلام 

شب تون زیبا


در حالی دارم پست مینویسم که بوی خوب و ملایم نرم کننده ، توی خونه پیچیده ...



صبح زودتر بیدار شدم 

دوش گرفتم 

مادرجان را گذاشتم باغچه

رفتم سمت باشگاه 

روزه نبودم ... یه ساشه از انرژی زاهایی که داداش جان برام آورده ریختم توی بطری آب

زودتر رفتم باشگاه و خیلی هم پر انرژی بودم 

دوره ی طغیان هورمونها گذشته و بی دلیل حالم خوب بود

انگار زمین و زمان داشتند یه ملودی آروم را زمزمه میکردند و من شنونده ی آرام این موسیقی بودم 

یک ساعت و نیم ورزش کردم 

و اومدم بیرون 

مستاجر همون موقع زنگ زد و گفت تصمیم گرفتیم بریم!

گفتم هر جور صلاح میدونید...

گفت میشه تا آخر نوروز بمانیم و بعد بریم؟

گفتم بله ... فقط من به برنامه و نظم حساسم... تاریخ دقیق بگید و در همون تاریخ هم دقیقا تخلیه کنید

گفت تا شب خبر دقیق میدم... 

رفتم مادرجان را از باغچه برداشتم و اومدم خونه 

و تازه متوجه شدم مادرجان روزه گرفتند!

رسیدیم خونه و مامان گفتند که خونه تکونی سالن را تمام کنیم که اگه میز و صندلی ها اومد دیگه سالن کاری نداشته باشه... 

نردبان آوردم و پرده های یک سمت را باز کردم ... اول آستر را انداختیم داخل ماشین لباسشویی

دیوار و پنجره را تمیز کردم 

آستر که شسته شد را نصب کردم و پرده را انداختیم ماشین ...

دیوارهای این سمت را تمیز کردیم و پرده را نصب کردیم

بعد هم پرده و آستر اون طرف سالن و همین روند... 

ساعت 3 بود که برق قطع شد 

ادامه دادم و لوسترها را هم تمیز کردم و گردگیری و تمیز کاری... تا ساعت 5...

برق وصل شد

برای افطار مادرجان پیشنهاد دادم که من براشون آماده کنم و رفتم توی آشپزخانه 

یه سالاد خوشمزه و غذا

چای هم آماده کردم با خرما ...

لازم نیست حتما روزه بگیریم ... توی این روزها و شبها همدیگه را دعا کنیم 

من به انرژی خوب این ماه و انرژی خوب دعا در حق همدیگه ، اطمینان دارم...

زندگی عین یه رنگین کمان بزرگ ، پر از رنگ و نور و انرژی هست... 

با مهربونی میشه زندگی را روشن و روشن تر کرد...




پ ن 1: امروز بسته ی آقای دکتر رسیده بود!!!

من که متعجب شدم ... اینقدر زود


پ ن 2: مغزبادوم و مامان و باباش رفتند مشهد 

ذوق میکرد که داره برف میاد

هماهنگ کرده بود و امروز کلاس زبانش را رفته همون شعبه ی توی مشهد... و یه عالمه بهش خوش گذشته بود





مرا با توست چندین آشنایی

سلام 

لحظه هاتون پر از حال خوب


اونایی که روزه بودین - روزه تون قبول حق باشه 

برای هممون دعا کنید 

انشاله که انرژی مثبت دعای خوبتون اول توی زندگی خودتون و عزیزاتون جاری بشه 


امروز صبح یه کمی زودتر بیدار شدم 

صبحانه خوردم و زودی از خونه رفتم بیرون 

اول رفتم برای پست ... گفتم برای آقای دکتر خرید کردم و باید پست میکردم که خیلی زود برسه به دستشون 

با اینکه به نظر خودم زود رفته بودم ، چندین نفر جلوی من توی نوبت بودند

نوبت گرفتم و نشستم روی صندلی های انتظار

یهو عمه و شوهر عمه م از راه رسیدند 

دیدید دنیا چقدر کوچیکه...

باهاشون سلام و احوال کردم و اونا عجله داشتند و زودی رفتند

من ماندم و کارهای پست بسته را انجام دادم و بعدش رفتم سمت باشگاه 

یک ساعت و نیم ورزش کردم 

ساعت 10 و نیم میخواستم از باشگاه بیام بیرون که آلاله داشت تازه میومد باشگاه 

دیگه یه کمی ایستادم و با آلاله حرف زدیم و من ساک باشگاه را گذاشتم توی ماشینم و پیاده رفتم سمت نانوایی تا نان خشک بخرم...

برای مامان جان نان خشک معمولی و برای خودم نان خشک جوی دو سر...

بعدش هم ماشین را برداشتم و رفتم دنبال خریدای دیگه ای که مامان جان بهم لیست داده بودند

وقتی رسیدم جلوی در پارکینگ ساعت نزدیک 12 بود

و وقتی ریموت عمل نکردم فهمیدم که ... برق قطع شده...

دیگه پیاده شدم و با دست در را باز کردم و ماشین را گذاشتم داخل پارکینگ و دوباره در را بستم 

قسمت سخت بالا بردن اونهمه خرید از پله ها بود...

اونم پله های تاریک 

رفتم بالا و به مامان کمک کردم برای تمیز کردن خریدها و جا دادنشون سرجاهای خودشون 

دیگه برق اومد و مادرجان میخواستن گل مصنوعی و چند تا تکه از دکوریها را بشورن... که همشون را گذاشتم داخل ماشین ظرفشویی...

دیر ناهار خوردیم 

و بعدش یه مقداری تایپ برای یه مشتری انجام دادم ... 

گفتم یه پست بنویسم و با دوستای وبلاگیم معاشرت کنم 



پ ن 1: دو ماه قبل از اتمام قرارداد مستاجر باهاش تماس گرفتم و گفتم تصمیمتون برای سال بعدی چی هست

گفت ماه بعد خبر میدم...

ماه بعدی باهاش تماس گرفتم و گفت چند روز وقت بدید

دوباره چند روز بعد و در نهایت گفت فعلا تصمیم داریم یکسال دیگه بمانیم 

بهش گفتم پس زحمت بکشید برید پیش همون مشاوره املاک همیشگی و قراردادتون را تمدید کنید

نپرسید قیمت چقدره... خودم بهش گفتم اینقدر... گفت باشه

یک هفته قبل از پایان قرارداد بهش یادآوری کردم و گفت چشم میرم

دوباره یکی دو روز قبل از پایان قرارداد باهاش تماس گرفتم...

حالا که چند روز هم از قراردادش گذشته باهاش تماس گرفتم که چرا نمیری برای تمدید؟

میگه شاید چند ماه دیگه بخوام برم!!!!!!

گفتم حالا هرچی... برو هرجور خودت صلاح میدونی یه قرارداد بنویس!!!!!

میگه نمیشه برای چند ماه ننویسم؟؟؟؟

دیگه واقعا آدمها گاهی کاری میکنن که از خوب بودن و منعطف بودن، پشیمانم میکنند... 



پ ن2: برای دیرکرد و نیومدن میرناهار خوری هم دارم ریز ریز حرص میخورم 

میگه الان شب عید هست!!!!

آخه من که حالا از شما خرید نکردم ... 40 روز قبل خریدم...


پ ن 3: از جمع بندی آدمها و قضاوت بدم میاد

دوست ندارم در مورد آدمها پیش داوری کنم

دوست دارم هنوز به زندگی خوش بین باشم 

دوست دارم هنوزم بتونم به آدمها اعتماد کنم 

دوست دارم همچنان حس کنم خوبی گم نمیشه 




پیشواز ماه رمضان

سلام 

شبتون ستاره بارون 

همه ی سالهایی که روز میگرفتم به این پیشواز رفتن به شدت معتقد بودم 

چون همیشه این حس را داشتم و دارم که ماه رمضان ماه مبارک و پرخیر و برکتی هست و این استقبال و پیشواز حس خیلی خوبی داره  برام 

همیشه حس میکردم که این ماه ارزش استقبال رفتن و ذوق کردن را داره و همیشه برای روزه گرفتن ذوق داشته و دارم ... 

پارسال را که نتونستم روزه بگیرم 

ولی شماها هرکدوم روزه میگیرید لطف کنید و همه دوستان را دعا کنید 

با دلهای پاکتون ... با نیت های خوبتون... 

حالا اگه به هر دلیلی روزه نمیگیرم حداقل این ماه را برای خودمون هدف گذاری کنیم و یه کار خوب ... یه عادت خوب... یه هدف خوب... برای خودمون تعریف کنیم 

اصلا فرصت خوبیه که یه بازنگری به خرده عادتها بکنیم و یکی دوتا خرده عادت که قصد داریم به زندگیمون اضافه کنیم را همین حالا شروع کنیم 

من همیشه از قرآن خوندن لذت بردم و آرامش گرفتم 

شاید خیلی خوب روخوانی بلد نیستم ... شاید معانی را خیلی خوب نمیفهمم... هیچوقت تحقیق و بررسی و پژوهش نکردم 

ولی هربار یک آیه ... یک سوره ... و هرچقدر از قرآن را خوندم ازش آرامش و حس خوب گرفتم 

پس اگه مثل من حال خوب میگیرید بد نیست این ماه بی توجه به این مسئله هم نباشیم 

من کلا نه دانشش را دارم ، نه اصلا تیپ شخصیتم این هست که بخوام در مورد روزه گرفتن و نگرفتن حرف بزنم ... ولی پیشنهاد میدم که توی همین ماه تمرین کنیم و یاد بگیریم که به عقاید هم احترام بزاریم و حالا که توی این کشور و با این قوانین در حال زندگی هستیم، یه سری قوانین را رعایت کنیم تا حداقل حقوق شهروندی همدیگه را رعایت کرده باشیم...

من اینا را برای یادآوری به خودم مینویسم ... اگه روزه میگیریم یادمون بمونه که اونایی که روزه نمیگیرن به خودشون مربوطه ، اگه روزه نمیگیریم هم احترام ماه رمضان را در کوچه و خیابان و در مقابل روزه دارها رعایت کنیم

من عاشق حس و حال رمضان و سحر و افطارهاش بودم ... ولی حالا که یکسال روزه نگرفتم میدونم که این حس و حال برای اونایی که روزه میگیرن خیلی پررنگتر و دلچسب تر هست... 



از دیشب با خاله و آلاله قرار خرید و بیرون رفتن امروز را گذاشته بودیم 

با مادرجان صبحانه خوردیم 

لباسهایی که شسته و خشک شده بود را جمع کردیم 

به گلدانها آب دادیم 

و رفتیم سمت خونه خاله که اونا را برداریم و بریم

خاله تنها اومد و گفت آلاله گفته سردمه!!!!!

سه تایی رفتیم و هوا امروز بینظیر بود

آفتابی و دلچسب

از قبل با خاله صحبت کرده بودیم و قرار بود برای تولد اونیکی خاله، پول روی هم بزاریم و یه کتری و قوری بخریم!

من اصولا خیلی دوست ندارم برای کادوی تولد وسیله خونه بخرم ... ترجیحم وسایل شخصی هست ... 

ولی امسال خاله ها و مامان با هم صحبت کرده بودند و خودشون اینطوری تصمیم گرفته بودند

حتی خاله ها هم برای تولد مامان من، وسیله خونه آوردن... 

بعدش من و خواهرای خودم هم تصمیم گرفتیم حالا که اینطوری برای این خاله هم که تولدش اسفند هست با هم پول روی هم بزاریم و سرویس قاشق و چنگال بخریم 

برای همین بعدش هم اونو خریدیم

برای پذیرایی های عید نوروز هم یه ست تازه چای خوری خریدیم 

این تغییرهای کوچولو دلچسب هستند

در نهایت هم گز و پولکی و نبات خریدیم

همونجاها بودم که آقای دکتر باهام تماس گرفتند و وقتی متوجه شدند کجا هستم ، ازم خواستن از عمده فروشی نزدیک یه قیمت از فلان جنس براشون بگیرم 

گویا ایشون هم در حال خرید بودند

رفتم همونجایی که گفتند و قیمت گرفتم و دقیقا قیمت نصف قیمتی بود که ایشون داشتند... البته یه وسیله برای محل کارشون بود و میخواستن تعداد زیاد به صورت عمده بخرن ... عکس گرفتم و فرستادم تا چک کنند و دقیقا درست باشه 

دقیقا درست بود

دیگه خودشون پول را برای فروشنده واریز کردند و من جنس را با فاکتور تحویل گرفتم و قرار شد فردا صبح پستش کنم

دیگه اونقدر راه رفته بودیم که سه تایی مون هلاک و گرسنه بودیم 

یه کبابی از اون کبابی های قدیمی اصفهانی نزدیکمون بود 

رفتیم و نگم که نزدیک به صد نفر توی کوچه توی صف بودند!!!!

حوصله اینهمه انتظار نداشتیم و برگشتیم سمت ماشین 

ساعت نزدیکهای 3 بود 

اومدیم سمت خونه و توی مسیر تصمیم گرفتیم یه جایی که تا حالا تست نکرده بودیم ساندویچ بخوریم 

پیاده شدیم و سه تایی همبرگر سفارش دادیم و یکی هم برای آلاله گرفتیم که ببریم !

و عالی بود ...

دیگه خاله را رسوندیم خونشون و برگشتیم خونه مون ...

وسیله هایی که خریده بودیم را جا دادیم سرجاهای خودشون 

تلفنی با خواهرا حرف زدیم 

اون خواهر که به شدت سرما خورده بود و رفته بود سرم و امپول زده بود

اون خواهر هم که مسافر بودند و یه جایی وسط راه که توی برنامه شون بود مانده بودند و در حال خوشگذرانی بودند

و اینگونه روز جمعه را گذارندیم... 



پ ن 1: قبلا هم گفتم یکی از عمه هام ساکن شمال کشور شدند

نزدیکای ظهر تماس گرفتند و گفتند پشت در خونمون هستند 

خیلی یهویی و برای کاری اومده بودند اصفهان و خیلی سوپرایز طوری اومده بودند که به ما سربزنند

گفتم که بیرون هستیم و تا برگردیم شب میشه ... 

دعوتشون کردم که برای شام بیان خونه ی ما... که گفتند فلان جا مهمان هستند!!!


پ ن 2: این هفته باید هرطور شده باشگاه را هر روز برم ...

جلساتم میسوزه و این اصلا خوب نیست 



مسپورت و زیبایی

سلام 

شبتون ستاره باران 

هوا همچنان سرد هست و سوز داره 

صبح زودتر بیدار شدم و دوش گرفتم 

خواهر با دوتا فسقلی صبحانه و نان تازه خریده بودند و رفته بودند دنبال مغزبادوم و مامانش

ساعت 9 نشده بود که رسیدند خونه ی ما

مادرجان هم چای و سفره را آماده کردند و دور هم صبحانه مفصل خوردیم 

سفره را جمع کردیم و دوباره چای ریختیم و نشستیم دور هم 

حرف زدیم و حرف

فسقلیا بازی و شیطنت میکردند 

مادرجان ریز ریز کارهای تهیه ناهار را انجام میدادند 

من اون وسطا زنگ زدم به اون جایی که ازش میزناهار خوری خریدیم و قرار بود تحویلش فردا باشه!!!!

و ایشونم فرمودند که حالا دیگه نزدیک عید هست و تحویل ها دقیق و به روز نیست!!!!!!!!!!!!!!!

بهش گفتم ولی ما که حالا خرید نکردیم ... نزدیک 40 روز از خرید گذشته! و ایشونم فرمودند فعلا صبور باشید!!!!

متنفرم از بدقولی.... 

دارم تلاش میکنم فعلا حرص نخورم و اوقاتم را تلخ نکنم تا ببینم چی پیش میاد

نزدیک ظهر بود که حرف رفت سمت کارهای مربوط به زیبایی 

خواهر به تازگی برای خط اخمش بوتاکس زده بود و نتیجه خیلی خوب بود

البته خواهر دفعه سوم هست که بوتاکس تزریق میکنه 

سالی یکبار

به من هم هربار اصرار میکنه که همین کار را بکنم ؛ چون منم خط اخم دارم 

شاید بعضی از دوستان یادشون باشه که پارسال هم همین موقع ها با اصرار خواهر جان رفتم نوبت گرفتم و رفتم مطب دکتر و بعد از چند ساعت معطلی وقتی که دیگه داشت نوبتم میشد، پاشدم و بدو بدو از مطب اومدم بیرون و تمام !!!!

خلاصه که دوباره خواهر حرف را برد سمت اینکه منم باید بزنم و ... 

منم که دیدم نتیجه بوتاکس خواهر خیلی خوب بوده قبول کردم ... خواهر هم دیگه معطل نکرد

گفت پاشو تا همین حالا بریم 

حالا ساعت چنده؟

نزدیک 12...

دکتر هم پنجشنبه ها تا ساعت  1 مطب هست

دیگه بدو بدو لباس پوشیدیم 

سه تا خواهر ... بچه ها را گذاشتیم پیش مامان جان و رفتیم 

به آلاله هم زنگ زدم که اگه میخواد باهامون بیاد

ولی آلاله باشگاه بود و گوشی همراهش نبود و جواب نداد

ساعت 12 و نیم رسیدیم مطب و برق قطع شده بود و مطب بی نهایت شلوغ بود

گفتند ساعت 1 برق وصل میشه ... اونایی که کارهای زیبایی داشتند که باید با دستگاههای مختلف انجام میشد همه توی نوبت نشسته بودند

البته در حالی که خیلی ها پماد بی حسی زده بودند و پلاستیک به خودشون چسبونده بودند!!!!

خانم منشی گفتند فقط اگه کسی هست که میخواد بوتاکس تزریق کنه بیاد جلو که اینکار نیاز به برق نداره... 

ما هم سه تایی با هم پریدیم داخل!!!

اول خواهر کار ترمیم انجام داد

بعد از یه مشاوره کوتاه ، دکتر برای من تزریق انجام دادند و توصیه های لازم برای بعد از این تزریق را هم بهم گفتند 

ازشون پرسیدم برای غبغب هم میشه کاری کرد ... گفتند الان یه تزریق هم برای اون انجام میدن... 

دیگه تیلوتیلوی ترسو شجاعانه نشست و یه عالمه تزریق روی پیشانی و اطراف چشمش انجام شد... 

دیگه تا کار ما تمام بشه برق هم وصل شد و حساب کتاب کردیم و برگشتیم سمت خونه 

دور هم ناهار خوردیم 

مغزبادوم و خواهر و همسرش زودتر رفتند 

چون فردا عازم سفر هستند 

با مدرسه مغزبادوم صحبت کردند و یک هفته میرن مسافرت 

اونیکی خواهر هم یکی دو ساعت بعد رفت که فسقلیا را ببره آرایشگاه و آماده بشن برای یه جشن روز شنبه و یکشنبه توی مدرسه فسقلی...

ما هم یه کمی جمع و جور کردیم و بعدش رفتیم سمت خونه خاله 

دور هم شام خوردیم 

حرف زدیم 

برای بیرون رفتن فردا نقشه کشیدیم 

و در نهایت ساعت 11 خونه بودیم 

ماشین ظرفشویی را من روشن کردم 

مادرجان هم ماشین لباسشویی را روشن کردند 

و در این فاصله من دارم پست مینویسم 

مادرجان هم دارن توی دفترچه خودشون برای خودشون یادداشت و روزانه نویسی میکنند... 



پ ن 1: خواهر بهم کمک کرد و برای سه تا فسقلی لباس عین هم به عنوان عیدی خریدم

البته اینترنتی


پ ن 2: خودم برای دخترخاله ها و البته یکی از دختر عمه هام تی شرت سفارش دادم 

اونم اینترنتی

اینطوری یکی یکی عیدی هایی که لازم بود بخرم را دارم تیک میزنم 


پ ن 3: من برای همه کارهام با آقای دکتر مشورت میکنم 

ولی بدون مشورت ایشون رفتم برای کارهای زیبایی امروز

و این برای ایشون خیلی خیلی تعجب برانگیز بود!!!!!!


پ ن 4: امشب هنوز اون تقویم پی دی اف را تکمیل نکردم 

یکی دو روز دیگه اون فایل را هم براتون میزارم

ابرهای سپید، آسمون آبی

سلام 

روز سرد زمستونیتون بخیر

امروز باد نمیاد

در عوض آسمون آبی و پر از ابرهای سفید هست

صبح که بیدار شدم بخاطر طغیان هورمونها، حال باشگاه رفتن نداشتم 

بالافاصله بعد از اینکه دست و روم را شستم برق قطع شد 

با مادرجان صبحانه خوردیم و همون موقع آقایی که قرار بود برای تنظیم ماهواره بیاد تماس گرفت

گفتم برق نداریم!!!

گفت مهم نیست من کارم را انجام میدم !!!

تا بیاد یک ساعت از بی برقی گذشت

از پله ها رفتم پایین و در را براش باز کردم 

باهاش از پله رفتم تا پشت بام 

روی پشت بام از دیدن آسمون به این قشنگی خوشحال شدم که اومدم بالا و دارم وسط این هوای خوب نفس میکشم 

هوا به سردی دیروز نبود... اما هنوزم سوز میومد و برای همین زیپ کاپشنم را تا خرخره م کشیدم بالا

آقای نصاب کارش را انجام داد و با یه جابجا کوچولو همه چیز درست شد

ازش خواستم سیمهای مربوط به دیش ها که زیر آفتاب سوخته بودند را هم عوض کنه

دوباره با هم از پله ها رفتیم پایین و سیم و وسایل لازم را برداشت و اومدیم دوباره پشت بام 

دیگه یه نگاهی به ساعت انداخت و چیزی تا وصل شدن برق نمونده بود

باهاش اومدیم توی خونه 

پرسیدم چای یا نسکافه؟

گفت نسکافه

یه نسکافه و بیسکویت و شکلات براش آوردم و برق وصل شد...

تی وی را روشن کردیم و همه چی سرجاش بود!!!!

دیگه حق الزحمه ش را ریختم به حسابشون و بعد از تشکر ازشون خداحافظی کردیم!!!



یه لیست کوچولو از کارهامون با مامان نوشتیم 

بعد مامان یه نگاهی بهش انداختن تا ببینن کدوم را میشه امروز انجام داد؟؟؟؟

و اون خریدن و پاک کردن و تمیزکردن سبزی برای قورمه سبزی های عید!!!! بود

دوتایی رفتیم بیرون و سبزی و پیاز و کلم خریدیم و برگشتیم خونه

ناهار خوردیم و مادرجان مشغول سبزی پاک کردن شدند...

منم میخواستم کمک کنم که مامان جان نزاشتن... 

منم با کمال میل پذیرفتم و لپ تاپ را برداشتم و اومدم توی گوشه ی دنج خودم ... 

حالا هم پارت آخر عکسهای تقویم را میزارم 

و هم فایل پی دی اف را آماده میکنم 

و هم تقویم خانوادگی خودمون را!!!!



آذرhttps://imgurl.ir/uploads/j996216_--9.jpg


دیhttps://imgurl.ir/uploads/q355150_--10.jpg


بهمن https://imgurl.ir/uploads/v845807_--11.jpg


اسفندhttps://imgurl.ir/uploads/s739407_--12.jpg

ششمین روز اسفندماه

سلام 

لحظه هاتون پر از شادی و حال خوب


امروز صبح بعد از صبحانه با مادرجان از خونه اومدیم بیرون

یکی از فامیلهای دور مادرجان فوت شده بودند و برای احترام به فامیلهای نزدیکترشون باید میرفتیم مراسم 

رفتیم دنبال خاله و آلاله

بنزین نداشتم و اول رفتم سراغ پمپ بنزین که به خاطر قطع برق تعطیل بود!!!!

حدس زدم پمپ بنزین نزدیک بعدی که از این پمپ های خیابونی هست باید خیلی شلوغ باشه ... برای همین یه پمپ یه کمی دورتر انتخاب کردم و رفتیم بنزین زدیم 

اتفاقا هم خیلی خیلی شلوغ بود

مسیری که رفتیم نزدیک یه مرکز فروش میوه و تره بار بود

برای همین خاله و مامان میوه و تره بار خریدند

خوشم میاد از رنگی رنگی بودن خرید میوه و سبزیجات!

بعدش راه افتادیم سمت باغ رضوان 

توی مسیر شلوغ بود و یک ربع دیرتر از ساعتی که توی اعلامیه اعلام شده بود رسیدیم

نگران بودم دیر شده باشه 

رفتیم سالن تطهیر و اونقدر شلوغ بود که گفتنی نبود!!!!

بیشتر از 2 ساعت معطل شدیم تا کارهای مربوط به متوفی انجام شد و رفتیم برای نماز!!!!!!

متوفی 84 سال عمرکرده بود 

4تا دختر داشت و داماد و نوه 

همسرش چند سال پیش ازش جدا شده بود و این آقا با خواهرشون زندگی میکردند 

توی مراسم امروز همسرسابقشون هم حضور داشتند 

دو ساعتی هم خاکسپاری مراسم های جانبیش طول کشید 

ساعت نزدیک 2 رفتیم برای خداحافظی که با اصرار خیلی زیاد ازمون خواستند که بریم برای ناهار

وقتی اصرارشون زیاد شد به خصوص فامیلهای مامان که مدتها بود همدیگه را ندیده بودند، چاره ای نبود و دور از ادب بود که نریم

خلاصه رفتیم سالنی که آدرسش را دادند و مراسم ناهار هم یکی دو ساعت طول کشید

جو خیلی غمناک یا پرسوز و گداز نبود و بیشتر یه دورهمی بعد از مدتها بود 

فامیلها تجدید دیدار میکردند 

خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون 

اون خاله اصرار کرد که به خونشون نزدیک هستیم و بریم یه کمی دور هم

دیگه ساعت 5 از خونه خاله اومدیم بیرون 

ماجراهای ازدواج اطلسی داره جدی میشه و کلی در این باره حرف زدیم و ذوق کردیم و برای خودمون برنامه چیدیم

این ضرب المثل را شنیدید که میگه : «خونه عروس عروسیه خونه داماد هیچ خبری نیست» ؟؟؟

اینم از همون مدلهاست

البته خاله به خانواده داماده آینده گفته که از فروردین هرموقع خواستن میتونن بیان خواستگاری

با توجه به اینکه علف هم باید به دهن بزی شیرین بیاد و اومده ... دیگه ماها کار را تمام شده حساب میکنیم!!!!




پ ن 1: اون آقای نصاب که با من قرار بعدازظهر داشت صبح اومده بود پشت در و زنگ زد و گفتم ما نیستیم

حالا گفته فردا صبح میاد

یعنی امشبم تی وی نداریم 


پ ن 2: هیچی در این جهان قابل پیش بینی نیست 

چیزی که اینهمه براش نگران بودم داره به یه شکل دیگه پیش میره و شاید اونی نشه که من ازش میترسم!


پ ن 3: این هم 4 ماه بعدی تقویم 

مردادhttps://imgurl.ir/uploads/f08842_--5.jpg


شهریورhttps://imgurl.ir/uploads/o484246_--6.jpg


مهرhttps://imgurl.ir/uploads/f762636_--7.jpg


آبان https://imgurl.ir/uploads/f107204_--8.jpg


اگه از تقویم خوشتون اومد و به کارتون اومد و البته دلتون خواست ، برای پدرم صلوات بفرستید...