روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما

سلام

روزتون قشنگ

با اینکه صبح یه روز تابستونی هست، هوا به شدت گرمه

با اینکه چله تابستون را رد کردیم بازم هوا اصلا به سمت خنک شدن نرفته




امروز صبح خواب موندم

وقتی بیدار شدم برای باشگاه رفتن دیر بود

حالم گرفته شد

ولی دیگه چاره ای نبود

سریع لباس پوشیدم و اومدم سرکار

وقتی رسیدم آقای نانوا داشت جلوی در را آب میپاشید

عطر نون و سنگفرش نم زده و بوی خاک و آب

یه حس خوب داشت

خلاصه که در را باز کردم و یه روز کاری دیگه در انتظارمونه

دفتر کارم به شدت گرم هست

قبلا هم گفتم توی فصل زمستون اصلا آفتاب نداریم ولی برعکس تابستون به شدت آفتابگیر هست

کولر هم که از این کولرهای آبی

تازه اگه یادتون باشه آقای دزد زحمت کشیدند و دوبار کولر را از پشت بام دزدیدند

برای همین مجبور شدم یه کولر کوچولو بزارم داخل (جلوی یکی از دهنه های در هست )

و با اینکه پنکه هم درحال کار کردن هست... هیچ فایده ای نداره

باید به فکر بازسازی و نوسازی اینجا باشم... شاید هم به فکر بازنشستگی!!!!!!!







پ ن 1:آقای همسایه ( مغازه ی روبرومون که سبزی خرد کنی و آبلیموگیری هست ) برام یه لیوان بزرگ شربت آوردند

شربت خنک

تعارف کردن و گفتند بخورید ببینید مزه ش چطوره

مزه کردم ...

ترکیب شیره انگور و آب غوره...



پ ن 2: یه حسی در درونم داره اذیتم میکنه

یه حسی که میزارم گوشه های پنهان دلم که خودم هم حسش نکنم ... اما هست






پ ن 3: نزدیک تولد پدرجان شدیم... دلم پر از دلتنگیه

اگه بود امسال باید شمع 66 را فوت میکرد

اما نیست

حالا پدرم همونجا توی اون روز متوقف شده

همیشه 63 ساله باقی میماند

در قلب و جان ما

دیگه مثل قبل دلم نمیخواد هر روز برم سرمزار

قبل تر ها وقتی هر روز میرفتم انگار آروم میشدم ... باهاش حرف میزدم ... گل میکاشتم و آب میدادم و حرص زرد شدن برگها را میخوردم

حالا وقتی میرسم اونجا دل آشوب میشم... یادم میاد یکی از امن ترین و دوست داشتنی ترین آدمهای زندگیم را اینجا به خاک سپردم

دیگه اونجا هم آروم نمیشم ... شاید این دل آشوبه ی مدام که این روزها آزارم میده و شبها نمیزاره بخوام همین دلتنگیه

اینکه نیست

اینکه دیگه نمیتونم سوپرایزش کنم

اینکه دیگه چشماش نمیخنده

دیگه نمیتونم دستا و صورت تپلش را ببوسم

کاش اون روز توی غسالخونه دستام را نکرده بودم توی موهای جوگندمیش... کاش منم مثل بقیه آخرین تصویرم ، تصویر زنده بودنش بود

انگار بار رو دوشم روز به روز سنگین تر میشه

انگار تازه دارم بیدار میشم و میفهمم چه بلایی سر قلبم اومده

این بغض نه کم میشه نه دست از سرم برمیداره ...

تلنگر بهم میخوره پر از اشک میشم... طاقتم کم شده ... صبوریهام کم شده ...

مثل همین یکی دو سالی که نیست هزینه تولدش را دادم که شاید یه جایی یه تولدی برپا بشه و روح پدرم را شاد کنه

اما بازم آروم نیستم

یادم میفته به آخرین تولدش

یادم میاد که رفتم توی باغچه و سوپرایزش کردم

با دخترعموهام

یادم میاد چقدر ذوق کرد

جلوی در بغلمون کرد

ناهار خوردیم و هی به دوتا دخترعمو تعارف کرد

با کیکش عکس گرفت و خندید

کادوهایی که براش خریده بودم را اونقدر دوست داشت که همون لحظه پوشید ... تیشرت و شلوار و کفش...

پوشید و توی عکسا لبخند زد

حتی دلِ نگاه کردن اون عکسها را ندارم

انگار اون نگاهش به دوربین دلم را آتیش میزنه

خیلی دلتنگشم

دلتنگ تک تک مهربونیهای بی تکرارش

وقتی پدر میره ... دیگه دنیا جای امنی نیست

این حس ناامنی عین یه درد به تمام وجودم رخنه کرده ...


ما را زِ خیالِ تو چه پروایِ شراب است؟

سلام

روزتون قشنگ

امروز هوا یه کمی ابری هست

گرم باشه ... یه کمی ابر هم باشه

همچین هوا دم کرده شده که نمیشه حتی نفس کشید

ولی نمیشه یه روز تابستونی را نادیده گرفت و به بهانه گرمی هوا بیخیالش شد

باید یه طوری جشن روز سه شنبه ی تابستونیمون را برپا کنیم دیگه!

برای همین صبح زودتر بیدار شدم

صبحانه مفصل را توی خنکای خونه خوردم

مادرجان برام یه بطری آب و دانه شربتی و عرق کاسنی درست کرده بودند و یک بطری هم شیر و انبه !

هندوانه های قرمز را هم گذاشته بودند توی ظرف که بیارم با خودم محل کار...

همه را برداشتم و بدو بدو از خونه اومدم بیرون

اول صبح یه قبض آب برامون اومده بود که واقعا عجیب و غریب بود...

مبلغش دقیقا 6 برابر ماه گذشته بود!!!!!

اخطار هم داشت که باید فوری پرداخت بشه ... همونجا پشت در پرداخت کردم تا بعد بیام تقسیم بندی کنم و از همسایه ها دریافت کنم

بعدش هم ماشین را از پارکینگ آوردم بیرون و دیدم یه سگ خیلی بزرگ خوابیده دقیقا پشت در!

گفتم یه موقع یکی از همسایه ها با بچه ی کوچیک میاد و تا در را باز کنه میترسه

برای همین پیاده شدم و باهاش خیلی منطقی صحبت کردم که پاشو برو اونطرف تر!!!

بعد هم زنگ زدم شهرداری و خواهش کردم بیان از توی کوچه ببرنش... چند روزی بود که میدیم توی کوچه پرسه میزنه...

از بس میشنوم که این سگهای ولگرد به بچه های حمله میکنند ، با دیدنشون دلشوره میگیرم

خلاصه بعدش اومدم و صبح زودتر از همیشه کار را شروع کردم

از برنامه هام عقب هستم و باید یه فکری بکنم




خاله و آلاله با دوستاشون قرار داشتند که یه مسافرت سه روزه برن یه جای خنک

اینا همون اکیپی هستند که پارسال ما هم باهاشون رفتیم سامان

یه اکیپ زنانه که چند تایی از خانم ها، دوستای مشترک خاله و مامان هستند

توی جمع مطرح کرده بودند که فقط کسایی که همیشه توی گروه فعال بودند برای مسافرت بیان

منظورشون دقیقا من و مامان بود که نریم

اولش خاله و آلاله هم میخواستن نرن

ولی من گفتم شما با این گروه دائم رفت و آمد دارید و حتما برید... یه هوایی عوض میکنید و بعد با هم میریم یه طرف دیگه و به خاطر ما کنسل نکنید

خلاصه که اونا راضی شدند که برن

ولی گروهی که هی ساز مخالف داشته باشه آخرشم به جایی نمیرسه

خلاصه دقیقا دیشب... یعنی چند ساعت قبل از حرکت با بهانه گیری های یکی دو نفر کلا سفر کنسل شد...

از این مدل جمع ها خوشم نمیاد...





پ ن 1: مغزبادوم شروع کرده آنلاین زبان کره ای یاد بگیره

برام جالب بود که به یادگیری زبانهای مختلف علاقه داره

حالا اگه حتی در حد کوتاه باشه



پ ن 2: مغزبادوم امسال میره کلاس هفتم

یعنی مقطع تحصیلیش عوض شده

مدرسه ی جدیدش به دفتر کار من خیلی نزدیکه

در حدی که پیاده 5 دقیقه باهاش فاصله دارم!



پ ن 3: رنگ مو از ترکیه خریده بودم و از کیفیتش خوشم اومد

مارک گارنیر!

یه پیچ پیدا کردم از شهر آذربایجان با قیمت مناسب

4تا سفارش دادم

عالی بود

یه لاک پاک کن گابرینی هم سفارش دادم که از بس ازش راضیم به مغزبادوم گفتم بیا بردار برای خودت

اخه من خیلی کم لاک میزنم

اون زیاد میزنه و دوست داره تند تند رنگ لاکش را عوض کنه!


طوفانی است دریا... با بغض‌های انبوه

سلام

روز تابستونیتون بخیر

هی اخبار هوا شناسی گوش میدم بلکه بگه قراره هوا یه کمی خنک بشه

ولی اصلا خبری از خنکی نیست

همچنان همه اخبار ، خبر از گرم و گرمتر شدن میدن...

پس همچنان از آفتاب پررنگ لذت ببریم



شنبه مادرجان نوبت چشم پزشکی داشتند

ساعت 4 نوبت داشتیم و یه کم زودتر راه افتادیم تا بلکه زودتر کارمون راه بیفته

3 و ربع بود رسیدیم اون مجتمعی که مطب داخلش بود و تازه اون موقع متوجه شدیم از اونجا جابجا شدند

البته مسیر خیلی دور نبود

اما در شلوغترین جای ممکن!!!

مادرجان را رسوندم جلوی اون ساختمانی که کلینیک چشم پزشکی داخلش بود و خودم نیم ساعتی دور زدم تا یه جای پارک پیدا کردم

البته که یه پارکینگ طبقاتی اونجا بود ولی کاملا پر بود و جا نداشت

خلاصه که به موقع رسیدیم و تا کارهای پذیرش و معاینه انجام بشه حدود یک ساعت معطلی داشت

تا وارد مطلب دکتر بشیم از ساعتی که نوبت گرفته بودیم یک ساعت و نیم گذشته بود

خلاصه که دکتر معاینه کردند و گفتند همون چشمی که دو سال قبل عمل شده نیاز به یه لیزر مجدد داره

توی همون کلینیک امکانات لیزر را داشتند و گفتند 2 ساعتی معطلی داره

البته که با معطلی خیلی بیشتری کار انجام میشد ...

رفتم از کافی شاپ روبروی کلینیک کیک و قهوه بگیرم تا کمی حالمون جا بیاد که با یه عالمه بوی سیگار !!!! روبرو شدم...

جالبه که فقط سه تا میز پر بود که اون سه تا هم همه خانم بودند...

کیک و قهوه را گرفتم و  یه کمی زمان را گذروندیم تا نوبتمون بشه

و تا از کلینیک بیایم بیرون ساعت نزدیک 8 و نیم بود

خدا را شکر کار ساده و بدون اذیتی بود

با مادرجان اومدیم و توی مسیر برنامه اینکه فردا بریم خونه خواهر را چیدیم و با خاله و آلاله هماهنگ شدیم



یکشنبه مادرجان صبح زودتر بیدار شده بودند و برامون ناهار آماده کرده بودند

غذا و تنقلات را برداشتیم و عین پیک نیک راهی شدیم

خاله و آلاله هم صبحانه و تنقلات آورده بودند

رسیدیم اونجا و خواهر و فسقلیا سورپرایز شدند

دور هم صبحانه خوردیم

یه عالمه با فسقلی نقاشی کشیدیم و کاردستی درست کردیم

یه کبوتر اومده بود توی تراس که بهش آب و دونه دادیم و ساعتها فسقلیا را سرگرم کرده بود

یه کمی هم تلویزیون دیدیم و بازی کردیم

بعد از ناهار هم کبوتر پرکشید و رفت

فندق کلی گریه کرد که چون از ناهار خودمون به کبوتر ندادیم ناراحت شده و رفته و دیگه نمیاد

پسته هم معتقد بود که نه ... ناراحت نشده ... زیادی آب و دانه خورده ... رفته یه کمی پرواز کنه تا غذاش هضم بشه

در نهایت هم کبوتر جان زحمت کشید و عصری برگشت و فسقلیا را خوشحال کرد

ساعت حدود 7 راه افتادیم سمت خونه

نگم از ترافیک ...

مسیر نیم ساعته را دقیقا یکساعت و ربع طول کشید تا بیایم


امروز صبح هم رفتم باشگاه

بعدش هم رفتم برای تحویل مدارک چشم پزشکی به بیمه تکمیلی

اونقدر بدم میاد از این کاغذ بازیهای مسخره!!!!!

در نهایت برگشتم سمت دفتر و هیچ جای پارکی نبود

کلی معطل شدم تا ماشین را یه جایی نزدیک دفتر پارک کردم و اومدم سرکار و زندگی...

بریم ببینیم خدا چی مقدر کرده



پ ن1: توی شهریور یه عالمه تولد داریم

قرار شده براشون برنامه ریزی کنم


پ ن 2: بنا بر همون تولدها باید یه عالمه کادو هم بخرم


پ ن 3: بازم باشگاه شهریه را گرون کرده

اخه سالی چند بار؟



من آنِ توام / مرا به من باز مده . . .

سلام

روزتون قشنگ

تابستونتون پر انرژی

میدونم توی این گرما که هوا برای نفس کشیدن کم میاد... پرانرژی بودن سخته

ولی تلاش کنید

اون معجزه ی یخ برای پوست صورت را دست کم نگیرید

آب بنوشید و از لحظه ها لذت ببرید

لذتهای کوچولو و ساده و دم دستی

لذتهای دم دستی قشنگترین بخش زندگی هستند... ازشون نباید غافل شد

یادمه همیشه معجزه ی خرده عادتها را بهتون یادآوری کردم

عادتهای ریز ریز و کوچولویی که بعد از گذشت یه مدت طولانی میبینید استمرار و تکرارشون چقدر تاثیرات بزرگی داشته

پس ازشون غافل نشید

خودم ورزش را یکساله به طور منظم به زندگیم اضافه کردم و چقدر از این موضوع خوشحال و راضی هستم

سخت نگرفتم

سعی کردم در هر شرایطی انجامش بدم

گاهی با جدیت بیشتر

گاهی هم بنابر شرایط زندگی سطحی تر

ولی ترکش نکردم و همچنان دارم سعی میکنم این روتین قشنگ به زندگیم اضافه بشه و ازش غافل نشم



چهارشنبه توی مسیر برگشت به خونه رفتم سراغ میوه فروشی

یه مقداری میوه خریدم

سیب زمینی و پیاز و کلم و کاهو هم

بعد از تعمیرات یخچال و ماجراهاش مدتی بود خرده ریز زیادی نخریده بودیم

بعد هم سرراه نان سنگک خریدم

رسیدم خونه و با مادرجان ناهار خوردیم و بقیه روز را توی خونه گذروندیم



پنجشنبه صبح زودتر بیدار شدیم و رفتیم باغچه

انگور و انجیر چیدیم

یه مقداری رسیدگی کردیم به سبزیها

و در نهایت آبیاری کردیم و ظهر بود که کارمون تمام شد

یه سری به مزار پدرجان زدیم

بعدش سرراه غذا خریدیم و اومدیم خونه

مادرجان خورشت بادمجان و کدو آماده کرده بودند که عصر برداشتیم و رفتیم خونه خاله

مغزبادوم و خواهر هم اومدند

تا آخر شب اونجا دور هم بودیم



جمعه صبح میخواستیم یه مقدار خرید وسایل صبحانه و لبنیات انجام بدیم

تصمیم گرفتیم بریم هایپر می

زنگ زدم خاله جان هم همراهمون اومدند

بعدش هم یه سری زدیم به مرکز خرید همیشگی خودمون و یه کمی خرده ریز خریدیم

برگشتیم خونه و قرار شد برای عصر با خاله و آلاله بریم خونه عموی مادرجان

عصر دوش گرفتم و لباس پوشیدم و آماده شدم و در لحظات آخر زنگ زدم به عموجان که اطلاع بدم ... که خونه نبودند...

هیچی دیگه قرار کنسل شد و نرفتیم

و اینگونه دو روز خود را گذراندیم



آقای دکتر هم این دو روز را خانواده شون تشریف برده بودند خونه خاله شون

و کلا دو روز هردومون به خاله بازی گذشت







پ ن 1: دندونهای شیری فندوق یکی یکی داره میفته

برام پیام صوتی فرستاده که به فرشته دندون خبر بدم که یکی دیگه از دندونهاش هم افتاده

براش پیام میفرستم که خبر دادم ... فرشته دندون پرسیده چی میخوای؟

میگه : بهش بگو برام چسب بیاره ... برای کاردستی هام...

دلم ضعف میره برای این کم توقع بودنش

دوباره بهش پیام میدم که یه چیز دیگه هم بگو ... فرشته دندون بیاره برات

میگه: نه ... همین کافیه ... صبر کن بازم دندونم لق بشه !!!!

من نمیرم برای این دنیای فسقلی قشنگ و بی توقعشون؟



پ ن 2: مغزبادوم را به خاطر حرف مامانش کمتر با خودم بیرون میبرم

دیروز هزار بار بهم مسیج داده ...



پ ن 3: مادرجان چشمشون یه کمی مشکل پیدا کرده

نوبت گرفتم امروز بعدازظهر ببرمشون دکتر



عشق هرجا رو کند آنجا خوش است

سلام

عاشقانه هاتون پررنگ

دلهاتون روشن به مهر و دوست داشتن

روزتون زیبا

تابستون گرمتون پر از دلخوشی های قشنگ





دیروز قرار شد که مادرجان خونه خواهر نرن

خودشون به شدت بیحال و خسته شده بودند

روز قبل هم برای امروزشون غذا گذاشته بودند توی یخچال

خواهر هم گفت که بهتره و همسرش زود برمیگرده از سرکار...

خلاصه مادرجان ماندند خانه

منم از وقت استفاده کردم و با توجه به اینکه روز فرد هم بود و میتونستم با ماشین برم سمت اداره مالیات سریع برنامه ریزی کردم و رفتم اون سمت

کارهای مالیاتی و پرکردن اظهار نامه خیلی کم زمان گرفت

منم چون نزدیک بازار لوازم تحریر بودم رفتم و لیست کوچولو و جمع و جورم را خرید کردم

بعدش هم طبق معمول تمام زمانهایی که میرم اونجا یه سری به عمده فروشی اسباب بازی زدم

تا تولد پسته کمتر از یکماه زمان داشتیم و هزار دفعه به من تاکید کرده بود که ماشین کنترلی میخواد

دیگه برای فندوق و پسته ماشین کنترلی خریدم

دوتا بازی فکری جالب هم دیدم که خوشم اومد و اونا را هم خریدم برای مناسبت های بعدی

خاله هم بهم سفارش کرده بودند که هر وقت رفتم برای پسته و فندوق کادو بخرم که اونم خریدم

بعدش هم پیش به سوی دفتر

توی مسیر یادم اومد که صبح مادرجان بهم گفتند که گوشواره شون شکسته

گفتم سرراه برم یه طلافروشی نزدیک و ببینم با پس انداز کوچولو میشه یه گوشواره سوپرایزی برای مادرجان خرید یا نه

من کلا آدم مشکل پسندی نیستم و برای همین توی زمان خیلی کوتاه یه جفت گوشواره هم برای مادرجان خریدم

اومدم دفتر و دوتا فایل باید برای کسی ارسال میکردم انجام دادم و دیگه وسایل را جابجا نکردم

برگشتم خونه

مادرجان همچنان بی حال و کلافه بودند

ناهارخوردیم

یه مولتی ویتامین بهشون دادم و یه ویتامین بی

بعدش هم آقای تعمیرکار پمپ آب تماس گرفت و گفت تا نیم ساعت دیگه میرسه

دیگه رفتم پایین و منتظر شدم تا اومدن

برای بررسی و کارهای مربوط به پمپ باید شیر آب توی پارکینگ را باز میگذاشتیم

منم برای اینکه آب بیشتر از این هدر نره به گلدونها و باغچه ها حسابی آب دادم و درپارکینگ را شستم

کارشون نزدیک یه 4 ساعتی طول کشید

البته نه اینکه 4 ساعت آب باز باشه.. نه... حدود یک ربع آب باز بود که من ازش استفاده کردم

دیگه از گرما هلاک بودم که کار تعمیرتمام شد و برگشتم بالا

سریع دوش گرفتم و ساعت نزدیک 9 شده بود

و اینگونه یه روز دیگه تابستونی را سپری کردیم...






پ ن 1: فندق به مامانش گفته چرا امروز مامان جان نیومد؟

خواهر بهش گفته خب من دیگه بهترم ... هرروز مامان جان نمیاد

چند دقیقه بعد اومده و پرسیده مامان چه غذایی برات بد هست و نباید بخوری؟

خواهر گفته برای چی میپرسی عزیزم!!!!!!!!!!!!!!!

گفته میخوام همون را بخوری تا دوباره مامان جان بیان ازت مراقبت کنند



پ ن 2: روبروی دفتر یه مغازه جدید افتتاح شده

سبزیجات آماده طبخ و آبلیموگیری

آقای همسایه اومدند برای سلام و احوال

یه لیوان بزرگ شربت آوردند... رنگ عجیبی داشت

پرسیدم چیه... گفتند لیموی تازه با شیره ی انگور...

مزه آشنایی نبود ... ولی تست جالبی بود



پ ن 3: امروز توی باشگاه کلا 4 نفر بودیم

همه با هم غیبت کرده بودند

مربی هم اونقدر حرف زد که کلا نصف زمان باشگاه از دست رفت...

از این حرکتش خوشم نیومد...

بالاخره ما توی این گرما زمان گذاشتیم و رفتیم... نباید کم کاری میکرد...

اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود....

سلام

روزتون قشنگ

تابستون گرمتون پر از حس و حال قشنگ

خوبین؟

از خوردن آب هندونه های یخمکی لذت میبرید؟

کنار دستتون بطری آب خوشگلتون دلبری میکنه؟

حواستون به پوست قشنگتون هست؟

وقتی به صورت ماهتون ضد آفتاب میزنید یادتون میماند که با دستاتون هم مهربون باشید و به پوست اونا هم توجه کنید؟



شنبه را که مادرجان خونه خواهر بودن

یکشنبه تعطیل شد و همسرش خونه بود و ما نرفتیم

از خونه هم بیرون نیومدیم

از بس که هوا گرم بود و از بس که در مورد اشعه uv تند تند برامون هشدارهای رنگارنگ اومده بود

خونه موندیم

هرکدوم کتاب خودمون را خوندیم

البته که من این روزها خیلی توی خوندن کتاب تنبلم

بافتنی کردم

یه عالمه «آمیرزا» بازی کردم ... تنها بازی روی گوشیم و البته بازی محبوبم...

نقاشی رنگ کردم

به گل و گلدونهای خونه و سرسرا رسیدگی کردم

با مادرجان فیلم دیدیم و خلاصه که روز را با استراحت و نوشیدنیهای خنک سپری کردیم ...


امروز صبح دوباره روز از نو ... روزی از نو...

من صبح با عطر و بوی قورمه سبزی از خواب بیدار شدم ...

مادرجان بعدازنماز صبح قورمه سبزی را گذاشته بودند که ریزریز برای خودش بپزه و جا بیفته تا با خودشون ببرن خونه خواهر...

صبح هم  با اسنپ رفتند خونه خواهرجان

منم بدو بدو رفتم باشگاه

کالری سوزوندم و آدرنالین روزانه ام را بردم بالا و با حال خوب اومدم سرکار...




دیشب آخرای شب دیدم فشار آب کم و زیاد میشه

رفتم پایین یه سری به پمپ آب زدم و دیدم داره یه سره کار میکنه و قطع نمیشه

زنگ زدم به تعمیرکار و یه راهکارهایی گفت که من نمیتونستم انجام بدم

همونموقع آقای طبقه 2 اومد و ازش خواستم که اگه میشه یه نگاهی به پمپ بندازه

ایشون هم طبق دستورالعملی که آقای سرویس کار گفتند یه کارایی انجام دادند و به صورت موقت کار راه افتاد

ولی قرار شد امروز بعدازظهر آقای سرویس کار بیان یه نگاهی به پمپ بندازن

حالا بازم شانس آوردیم که سیستم سرمایش خونه مون کولر آبی نیست... وگرنه اذیت میشدیم چون فشار آب یه کمی کمتر شده








پ ن 1: مامان فندق بهش گفته : فندق برام دعا کن تا زودتر خوب بشم

فندق در جواب گفته: مامان من دعا میکنم ولی خودت خوب میدونی که خدا کارای غیرقانونی نمیکنه!!!! باید اون 4 هفته که دکتر گفته را صبر کنی




پ ن 2: آقای دکتر ساعت 6 صبح برای انجام چند تا کار بانکی رفته بودند

6 و ربع با من تماس گرفتند... آنچنان خواب بودم که گفتنی نیست

گوشی را برداشتم و گفتم ساعت کار بانکها تغییر کرده ... ساعت خواب من همون قبلیه... لطفا ساعت 8 زنگ بزن

ساعت 8 توی مسیر باشگاه بودم - خودم بهشون زنگ زدم و کلی سر این موضوع خندیدیم



پ ن 3: میدونید لیست طراحی های مربوط به شهریور ماهم حتی یه دونه ش هم تیک نخورده؟؟؟؟

خدا جهان را رنگ کرده است.

سلام

روزتون رنگی رنگی

روز تابستانیتون بخیر




میدونید که امروز شاخص UV در وضعیت قرمز قرار دارد

هممون هم میدونیم که در روزهایی که میزان این اشعه در سطح خطرناکی قرارداره باید تا جای ممکن در خانه بمانیم

و تا حد امکان در معرض تابش مستقیم نور خورشید قرار نگیریم

اگه ناچار هستید و بیرون میرید سعی کنید در سایه قرار بگیرید

ضد آفتاب یادتون نره

عینک های آفتابی خوشگلتون حتما همراهتون باشه

بطری های خوشگل آبتون را فراموش نکنید

یه کوچولو عسل و آب لیموی تازه به بطری آبتون اضافه کنید

تخم شربتی و دانه چیا برای حفظ آب توی بدن خوب هستند

خلاصه که خیلی خیلی مراقب خودتون باشید که هیچی ارزشمند تر از سلامتی مون نیست



چهارشنبه ساعت 3 و نیم رفتم دنبال مامان جان 

تا برگردیم خونه و ناهار بخوریم ساعت 5 بود که تعمیرکار یخچال اومد برای سرویس

و در نهایت یکی دو متر از اون فویلهای چسب دار چسبوند داخل فریزر و با صرف نهایتا یک ربع زمان فرمودند فعلا درست شد!!!!

این «فعلا» یه کمی اعصاب خرد کن هست

ولی خب چاره ای نبود

و به گفته ایشون فعلا درست هست تا ببینیم چی میشه

باید به فکر خرید باشیم

البته تا اینجا و طبق توصیه ها و تحقیقاتی که انجام دادم تصمیم دارم یخچال دوو بخرم

حالا بازم این پروسه ادامه داره

چون احتمال خیلی زیاد یخچال جدید هم که بخریم اندازه هاش با قدیمی یکی نیست و نیاز به تغییرات روی کابینتها هم هست!!!!!

بگذریم

چون توی این گرما این مدل کارهای فرسایشی از تحملم خارج هست

فعلا ازش عبور کنیم تا بعد ببینم چی میشه



پنجشنبه با توجه به تعطیلی قرار شد ما خونه خواهر نریم و همسرش ازشون مراقبت کنه

برای همین صبح با مادرجان رفتیم باغچه

انجیر چیدیم

باغچه را آبیاری کردیم

چند شاخه ای انگور چیدیم

نعنا و ریحان چیدیم

یه کمی رسیدگی کردیم و حدود ساعت 2 برگشتیم خونه 

ناهار خوردیم

استراحت کردیم

ماسک صورت زدم و به پوستم رسیدگی کردم

و در نهایت دوش گرفتم و یه سری رفتیم خونه خاله جان

تا برگردیم آخر شب بود و وقت خواب



جمعه صبح بعد از صبحانه خانه را جارو برقی زدم

گردگیری کردم

تی کشیدم

مادرجان آشپزخونه را تمیزکردند

تمیزی خونه انگار یه انرژی و یه جون تازه به آدم میده

همین که میزآرایش را مرتب میکنی و آینه را برق میندازی انگار زندگی یه بار دیگه بهت لبخند میزنه

انگار یه نفس تازه میگیری برای زندگی...

به گلها رسیدگی کردم

بازم روتین های پوستی انجام دادم

کمد لباس مادرجان میله ی وسطش از جاش در اومده بود و همه لباساشون به هم ریخته شده بودند با کمک هم درستش کردیم و دوباره کمد را مرتب کردیم

همسایه طبقه پایینی نذری خوشمزه پخته بود و برامون آورد

و در نهایت بعد ازظهر رفتیم خونه خواهرجان (مغزبادوم)

روضه داشتند و خواهرجان هم نذری پخته بود که کمکش نذری را توی ظرفهای یکبار مصرف بسته بندی کردیم و بعد از روضه بین مهمانها تقسیم کردیم

خودمون هم همونجا دور هم نذری خوردیم و تا برگردیم خونه آخر شب بود...



صبح هم بعد از صبحانه با مادرجان اومدیم بیرون

مادرجان با اسنپ رفتند خونه خواهر

منم رفتم باشگاه

الان هم یه لیست کوچولو برای کارهای امروز نوشتم

اولیش به روز کردن وبلاگم بود که بعد از تیک زدنش میرم دنبال بقیه کارها...

بازم تاکید میکنم هممون باید این روزها بیشتر مراقب سلامتیمون باشیم تا از این روزهای گرم عبور کنیم








پ ن 1: مغزبادوم یه دوره آنلاین گلدوزی گرفته بود و داشت با چالش جدیدش دست و پنجه نرم میکرد



پ ن 2: خواهر جان همچنان در همون وضعیت هست و تغییر چندانی نکرده



پ ن 3: خاله جان پیرو سرک کشیدن داخل پیچ من ... از من سوالاتی در مورد آقای دکتر میپرسن!!!!!!

سرم را توی کدوم دیوار بکوبم که کمتر اذیت بشم!!!!!!!


مرداد ماه خیلی گرم

سلام

روزتون قشنگ

اصلا بگم چقدر هوا گرمه حق مطلب ادا نمیشه

دیگه رسما خورشید خانم دارن ما را گریل میکنن







همچنان در راه رفت و آمد به خانه خواهر جان در حال نابودی هستیم

دیگه وقتی میفتم تو اتوبان سمت خونه خواهرجان میخوام گریه کنم

فاصله مون باهاشون از داخل اتوبان حدود نیم ساعت هست

یعنی رسما اینطرف شهر و اونطرف شهر!!!!

کل زندگیمون شده همین

یه روز در میون میرم اونجا و وقتی برمیگردیم ساعت 4 بعدازظهر هست و رسما اونقدر نابود و له هستیم که میخوابیم و شب به بعد هم کسل تا دوباره بشه فردا!!!!

یه روز هم که صبح میرم باشگاه مادرجان با تپسی میرن و من ساعت 3 و خرده ای میرم دنبالشون و باز برمیگردیم خونه و همون پروسه...

یعنی دیگه هیچکاری در زندگی نداریم جز همین موضوع!!!!

دیروز صبح رفتیم اونجا

کلافه شده بودم

نزدیک ظهر فسقلی را برداشتم و پیاده رفتیم بیرون

توی زل آفتاب!!!!!!

اخه مگه میشه توی این هوا رفت بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟

یه کمی باهاشون قدم زدیم

بستنی یخی خریدیم و کلی چرت و پرت گفتن و از در و دیوار بالا رفتن

نزدیک خونشون یه هندونه خریدیم و برگشتیم خونشون!!!!!

از بس گرمشون شده بود بردمشون حمام

کار خاصی ندارن

ناهار هست که بیشتر مواقع مادرجان از خونه میپزه و با خودمون میبریم یا همونجا آماده میکنن

در نهایت یه جارو کشیدم خونشون را

لباسای فسقلیا که شب قبل باباشون ریخته بود توی ماشین و پهن کرده بود را جمع کردم و سرجاش گذاشتم

یه کمی اتاقشون را مرتب کردم و به هال سرو سامان دادم

مادرجان هم آشپزخونه را مرتب و منظم کردند

ولی بازم سخته...

فعلا دوره درمان را داره سپری میکنه

لیزر و مگنت و فیزیوتراپی های هرروزه...

انشاله که هرچی زودتر خوب بشه





دیروز وقتی برگشتم خونه خاله جان پیغام دادن با ذوق و شوق...

خاله جون یه صفحه توی اینستاگرام پیدا کردم فهمیدم ماله تو هست!!!!!

یه اسم عجیب و غریبی هست داشت...

یعنی کارت میزدین خونم در نمیومد

برای همینم سریع پریدم صفحه را خصوصی کردم

@tilotilomaniya1402

حالا دیگه هرموقع خواستید درخواست بدید تا تایید کنم

تازه براتون بگم که چند ساعتی کل پست ها را خونده بودن!!!! و البته ابراز کردند که خیلی خیلی هم خوششون اومده !!!!

یعنی لازمه توضیح بدم چقدر حرص خوردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




همیشه ماشینم را بیمه رازی میکنم

سالهاست

این نمایندگی ماله دوست عموجان !!!!! هست و سالهاست که همیشه همینجا بیمه انجام میدیم

روزی که برای بیمه تکمیلی خودم رفتم یه دفتر بیمه یه برگ تبلیغ داد دستم و گفت بیمه ماشین هم انجام میدیم

با توجه به اینکه من بیمه پدرجان خدابیامرزم هستم، گفت میتونم با استفاده از بازنشستگی ایشون این بیمه را به صورت اقساطی هم انجام بدم

تا اون موقع حتی به ذهنم هم نرسیده بود که یه استعلامی از قیمت بیمه ها بگیرم

توی ماه قبلی بیمه شخص ثالث را انجام داده بودم و الان موعد بیمه بدنه بود

زنگ زدم نمایندگی بیمه رازی و از همون دوست و آشنای عزیز خواستم بهم یه قیمت بدن

تازه چشمم را به روی برگه بیمه ای که سالهاست انجام میدیم باز کردم و دیدم در حالی که من بیمه را نقدی پرداخت میکنم روی برگه هام نوشته اقساطی!!!!

خلاصه جناب آشنای نازنین زنگ زدن و قیمت دادن نزدیک 4 میلیون

بعد زنگ زدم به بیمه ملت و ازشون قیمت خواستم البته به همون تعهدات قبلی که براشون پیامک کردم ... قیمت دادن 2700

میتونستم از امتیاز اقساطی هم استفاده کنم با 700 تومان اختلاف!!!

خلاصه امروز صبح تصمیم گرفتم برم بیمه ملت و یکساعت وقت بزارم و ماشین را قسطی بیمه کنم...اقساط به طور اتوماتیک از حسابم کم میشه

البته که اگه میخواستم از طریق آشنا بیمه کنم این یکساعت زمان لازم نبود

چون با یه تلفن زحمتش را میکشیدن و من فقط میرفتم و کارت میکشیدم

ولی فکر کنم این اختلاف قیمت ارزشش را داشت!!!



برای یخچال هم باید بگم که قرار شد 24 ساعت خاموشش کنیم

روز یکشنبه نزدیکای ساعت 7 خاموشش کردیم

دوشنبه ساعت 4 که رسیدم خونه دیدم هنوز آب ازش چکه میکنه و احساس کردم کف فریزر کمی برجسته شده

سشوار را آوردن و کف فریزر را کمی گرم کردم که دیدم آب بیشتری چکه کرد و کف فریزر داره به حالت قبلی برمیگرده

زنگ زدم آقای تعمیرکار و گفتند که لوله های کف فریزر نیاز به یه عایق کاری دارن !!!

نظر ایشون این بود که یه فرصت دیگه هم به این یخچال بدیم و این کار را هم براش انجام بدیم و ببینیم نتیجه چی میشه

برای همین امروز نوبت دادن که بیان و این کار را انجام بدن

بله درست متوجه شدید

در این گرمای جان فرسا ما چندین روز هست که یخچال نداریم

البته که فریزر جداگانه داریم و یخ داریم

ولی میوه ها که کلا به فنا رفتند

امیدوارم مرباها و ترشیها و خرده ریزه های دیگه از دست نرن...

امروز بیاد آقای تعمیرکار ببینم چی میشه...

یه پروسه کش دار و لج در بیار!!!






پ ن 1: از دست آقای دکتر یه دلخوری ریز ته دلم دارم که هی دارم صبوری میکنم


پ ن 2: فردا را تعطیل اعلام کردند؟؟؟



مردادتون مبارک

سلام

رسیدیم به دومین ماه از فصل قشنگ تابستون

فصل گرم و پر از غرغر

همه دارن راه میرن وبه تابستون غر میزنن

خورشید خانم هم بدون توجه به غرغرهای بقیه داره با تمام توان به ما نور و روشنی هدیه میده

و من امیدوارم تک تک تون دلهاتون روشن و شاد و پر از نور باشه



یکشنبه از صبح رفتیم خونه خواهر

از شب قبل خاله و آلاله هم هماهنگ کردند که بیان عیادت

البته خاله گفت صبحانه و ناهار با من!

هرچی اصرار کردم که خودش را خسته نکنه قبول نکرد

تخم مرغ آب پز کرده بود و پنیر و حلوارده و کره و یه مدل نان صبحانه خوشمزه

مادرجان هم مربای آلبالو و شیر و چای آماده کرده بودند

دور هم صبحانه خوردیم

بعدش هم با فسقلیا بازی کردیم

ناهار هم مرغ و به ، شیرین و دلچسب

برای ساعت 3 که همسرِ خواهرجان میخواست بیاد خونه ما اومدیم بیرون

فسقلیا بعدازظهر کلاس بازی و خلاقیت دارن که باباشون میبرتشون خونه مادربزرگشون و اونا میبرنشون کلاس

خواهر هم همراه همسرش میرن برای لیزر و فیزیوتراپی

تا برگردن ساعت 10 شب هست

من و مادرجان و خاله و آلاله اومدیم و توی مسیر بستنی خوردیم

بعدش هم یه سر به دایی زدیم

یه وسیله برای تعمیر از خونه خواهر آورده بودم که بردم دادم تعمیر و صبر کردم تا تحویل گرفتم

برگشتیم خونه ساعت 7 بود

یخچال!!!!!! دوباره سرناسازگاری گذاشته بود

از زیرش داشت چکه چکه آب خارج میشد

زنگ زدم تعمیرکار

گفت باید 24 ساعت خاموش بشه

چاره ای نبود

چیزای توی فریزر بالای یخچال را منتقل کردیم به اونیکی فریزر

سس ها و تخم مرغ و پنیر و ماست را هم سپردیم به همسایه پایینی

گوجه ها را پوره کردیم و گذاشتیم فریزر

فلفل دلمه ای ها را هم خرد کردیم و فریز

زردالوها رفتند که تبدیل به قیسی بشن

ولی بقیه چیزها دیگه چاره ای نبود... فعلا همینطوری موندن روی کابینت...

همین کارها تا نصفه شب طول کشید و دیگه واقعا با مادرجان هلاک شدیم


امروز صبح باشگاه داشتم

اومدیم سمت باشگاه و برای مادرجان تپسی گرفتم تا برن خونه خواهر

خودمم رفتم باشگاه و کالری سوزوندم و حسابی خوش گذشت

بعدش بنزین زدم

بعدش هم باید مدارک پزشکی را به بیمه تحویل میدادم تا پولش را واریز کنند

ماشین را دورتر پارک کردم و تو آفتاب کلافه کننده رفتم سمت اون مرکز

اونها فرمودند بیمه تغییر کرده... مرکز هم به جای دیگه ای منتقل شده 

آدرس جدید را گرفتم و رفتم اونجا

اونجا هم ازم شماره پیگیری و کلی خرده ریز دیگه خواستند... هرطوری بود حلش کردم و مدارک و تحویل دادم و اومدم سمت دفتر

دوتا انجیر از غنایم یخچال آورده بودم که خوردم و انرژی گرفتم

باید کلی کار انجام بدم

گفتم اول پست را بنویسم که خودش باعث میشه کلی حالم بهتر بشه و انرژی بگیرم...





پ ن 1: لطفا در مورد مارک و مدل یخچال خوب و با کیفیت بهم پیشنهاد بدین

اگه اینبار درست نشه دیگه عوضش میکنم

یخچال فعلی سامسونگ هست مدل RT840

6 سال پیش خریداری شده

توی آشپزخونه جا برای ساید نداریم

ولی یخچال بزرگ حداقل 30 فوت میخوام

پس لطفا کمکم کنید تا به یه نتیجه خوب برسیم



پ ن 2: باید برای اظهارنامه مالیاتی اقدام کنم



پ ن 3: زمان بیمه ماشینم هست

امروز یه پیشنهاد جالب از همین بیمه ای که برای بیمه درمانم رفته بودم دریافت کردم

اطلاعاتش را گرفتم تا با بیمه قبلی مقایسه کنم

با آقای دکتر هم مشورت کنم چون اطلاعاتشون در این باره بهتره

ببینم چی میشه ...



پ ن 4:  به للی زنگ زدم یه جای جدید میره سرکار و راضی بود



پ ن 5: به دانا هم زنگ زدم 




انگور یاقوتی

سلام

روزتون زیبا

به زیبایی خوشه های انگورهای یاقوتی

بشقاب میوه م عین یه تابلوی نقاشی هست

انجیر ... زردآلو... انگور...

و من دلم نمیاد به این تابلوی نقاشی ناخونک نزنم

اونقدر که خوشمزه و دلبر هستند

دیروز با مادرجان باغچه بودیم ولابلای درختهای انجیر چرخیدم و باهاشون حرف زدم و هرچی انجیر که رسیده بود چیدم

ته مانده های زردآلوهای درخت را هم ...

ولی انگورها هنوز نرسیده اند... همین یکی دو خوشه


پنجشنبه را خونه خواهر گذروندم

تا برگردیم ساعت 7 بعدازظهر بود

توی مسیر بودیم که مغزبادوم زنگ زد که میخواد بیاد خونمون و سرراه بریم دنبالش... البته با مامانش!!!!

رسیدیم خونه و گرسنه بودم

برای همین با تمام مزه و رنگهای توی یخچال یه املت رنگی رنگی خوشمزه درست کردم

پیاز داغ و فلفل دلمه ای چند رنگ

گوجه فرنگی و قارچ و ذرت

در نهایت هم تخم مرغ...

دور هم املت خوردیم و حرف زدیم

بعدش هم آب هندوانه گرفتم و با زردآلوهایی که خشک کرده بودم و آجیل بساط دور همی چیدم

بابای مغزبادوم ساعت دوازده و نیم اومد دنبالشون...

دیگه از خستگی هلاک بودم 

جمعه صبح دیرتر بیدار شدیم

با مادرجان صبحانه خوردیم و رفتیم باغچه

تا برگردیم ساعت حدود 4 بود

ناهار خوردیم و یه چرت کوتاه تابستونی...

بعدشم قهوه ی عصرگاهی... اونم عصر تابستونی...

مادرجان تا آخر شب یه خورش بادمجان خوش عطر درست کردند برای امروز

با خودشون ببرن خونه ی خواهر... آشپزی توی آشپزخونه خودشون براشون آسون تره...

صبح هم مادرجان با اسنپ رفتند خونه خواهر

منم رفتم باشگاه

انشاله تا عصر دفتر میمانم و یه سرو سامانی به طراحی ها میدم

بعدش میرم دنبال مادرجان ....

خواهرجان با نظریه پزشکش لیزر و مگنت و فیزیوتراپی را همزمان شروع کرده

البته همچنان استراحت مطلق هست

ولی کم کم با یه مدل کمربند طبی شروع کرده به راه رفتن

انشاله که هرچه زودتر خوب بشه




پ ن 1: عموجان برام قیافه گرفته

نمیدونم چرا

هیچ دلیلی براش پیدا نمیکنم

ولی به روی مبارک خودم نمیارم و بهش زنگ میزنم و احوالپرسی میکنم

کوتاه و بریده بریده جواب میده که من حتما بفهمم که برخورد گرم نداره

منم به روش خودم به روی خودم نمیارم و حرف میزنم و سراغ میگیرم...

واقعا در توانم نیست !!!!!



پ ن 2: آقای دکتر درگیر پروسه ی انحصار وراثت شدن...

انگار کلی حس بد و خاطره برام زنده میشه

تازه ایشون سعی میکنن تا زمانی که من سوال نکنم در این مورد باهام حرف نزنن که حالم خراب نشه



پ ن 3: دفتر کارم نیاز به تمیزکاری اساسی داره

ولی اصلا حال و حوصله ش را ندارم

حتی یخچال خالی خالی روشنه ... هیچی توش نیست...

آبسردکن هم کلا خاموشه ...


پ ن 4: دارم یه بلوز میبافم...قرمز و سفید

هردم از غصه ی جانسوز تو آتش گیرم

سلام

روزتون بخیر

تابستون دلتون گرم

آفتاب چشماتون پرفروغ

لبخندتون برقرار باشه

همیشه بخندین



یکشنبه از صبح رفتیم خونه خواهر

خاله جان و الاله هم همراهمون اومدند

خاله ناهار پخته بود

تا نزدیک ساعت 7 ماندیم و خواهرجانم همچنان درد داره و خوابیده

فسقلیا که توی عالم بچگی خودشون هستند و از اینکه حالا تند تند میریم خونشون خوشحالن

ما هم همگی سعی میکنیم گذروندن دوره نقاهت را برای خواهر آسون کنیم

سرراه که برمیگشتیم اومدم دفتر و یه کاری که قول داده بودم را تحویل دادم

بعدش از نانوایی کنارمون برای دایی جان نان خریدیم و یه سری هم به ایشون زدیم

توی مسیر یه جایی جلوی ماشین ها را میگرفتند و نذری آش رشته میدادن

دیگه بعدش خاله و آلاله را رسوندیم و خودمون هم رفتیم خونه




امسال هزینه نذری روز تاسوعا را جور دیگه ای برنامه ریزی کردیم

هم اینکه خواهر مریض بود و هم چیزای دیگه

خلاصه که نذری نپختیم

صبح دوشنبه با مغزبادوم رفتیم باغچه

تا نزدیک ساعت 3 اونجا بودیم

بعدش هم یه سری به مزار پدرجان زدیم

گلهای باغچه را چیدم و بردم سرمزار پدرجانم

همونجا یه موکب کوچولو بود که به پیشنهاد مغزبادوم ازش چای گرفتیم

بعدش هم اومدیم خونه و با مغزبادوم دوش گرفتیم و تا شب خونمون بود

من از وقت گذروندن با مغزبادوم سیر نمیشم و خیلی خیلی دوستش دارم و باهاش واقعا بهم خوش میگذره

دلم میخواست شب بمونه خونمون ولی خواهرجان با بداخلاقی بسیار گفت که باید ببرمش خونشون

خلاصه که رسوندیمش خونشو و سرراه برای همون موکبی که ظهر ازش چای گرفته بودیم پولکی بردیم



روز عاشورا خونه بودیم

به رسم مادرجان از صبح رادیو را روشن کردیم و مهمان روضه شدیم

من مشغول تمیزکاریهای آشپزخونه شدم

بعدش هم ریزریز روضه گوش دادم و مطالبی که آقای دکتر برام فرستاده بود را خوندم و مطالعه کردم

من گاهی فکر میکنم واقعا هیچی از واقعه اصلی عاشورا به ماها یاد ندادن

چقدر زوایای پنهان و گوشه های ژرف داره این ماجرا

چقدر تک تک آدمهایی که توی این ماجرا بودن برای ما غریبه و ناشناخته هستند

این التماس تفکر و مطالعه - واقعا برای من یکی که به شدت به درد بخور هست...

مادرجان از بعدازظهر فسنجون را گذاشتند روی گاز تا برای خودش ریز ریز قل بزنه- اخه میخواستن امروز از صبح برن خونه خواهر و فسنجون را هم میخواستن که با خودشون ببرن



امروز صبح هم با مادرجان از خونه اومدیم بیرون

هر چی تلاش کردم از خونه اسنپ بگیرم که منم به موقع برسم باشگاه ... نشد که نشد

اومدیم با هم دم در باشگاه و اونجا هم هرچی تلاش کردیم نشد که نشد

در نهایت یه تاکسی از توی خیابون گرفتیم و مادرجان رفتند سمت خونه خواهر...منم باشگاه

تعدادمون امروز توی باشگاه خیلی کم بود

کلا 4 نفر بودیم

ورزش کردیم اونم با کش های تی آر ایکس

مربی سعی خودش را میکنه که حسابی به کلاس و جلساتش تنوع بده و انرژی خیلی خوبی داره که من اینو خیلی دوست دارم 




توصیه های تیلویی به خودش:

هوا خیلی گرم هست و حسابی باید مراقب خودمون باشیم

اول با خودمون مهربون باشیم

بطری آب فراموشمون نشه

آب نوشیدن یادمون نره

برای مهربونی کردن گاهی حتی یه بطری آب خنک میتونه کلی حال خوب به آدمهای اطرافمون بده

حواسمون به آدمهای توی کوچه ها باشه ... اونایی که گاهی با یه بطری آب خنک کلی خوشحال میشن ...

بعدش هم حواسمون به خوشگلیامون باشه

اون ماساژ صورت با یخ خیلی خیلی به من حس خوب میده و ادامه ش میدم

کرم آبرسان یادم نمیره که توی این هوای گرم ، پوستم بیشتر از همیشه نیاز به مهربونی داره

ضدآفتاب که دیگه نیاز به یادآوری نداره

اهان!!!!! دستای قشنگمون!!!!! ضدآفتاب را فقط به پوست صورتمون نزنیم و هوای دستامون را هم داشته باشیم

میوه های خوشگل تابستونی را به خودمون جایزه بدیم و یادمون باشه اول از دیدنشون لذت ببریم و بعد نوش جان !!!!!!!!!









پ ن 1: مامان آقای دکتر هم امسال مدل نذر روز تاسوعاشون را تغییر داده بودند



پ ن 2: شنیدن قصه ی آدمها را دوست دارم

خانم همسایه برام درد دل کرد و حس کردم همین 10 دقیقه کلی حال دلش را بهتر کرد...



پ ن 3: با آقای دکتر تلفنی حرف میزدیم ... لابلای حرفامون یه رویای مشترک تازه پیدا کردیم

انگار یه روزنه قشنگ بود پر از نور...

حس کردم این روزها بیشتر از همیشه نیاز به انگیزه دارم برای زندگی را دوست داشتن!



پ ن 4: زندگی را گذروندن با زندگی را ثانیه ثانیه زندگی کردن فرق داره...

انگار توی یه دوری افتادم که فقط دارم زندگی را میگذرونم


اکولایزر3

از سری فیلم هایی که داداش جان برام آورده بود شروع کردم به فیلم دیدن

این سومین فیلم بود

و ازش خوشم اومد...

هرکدوم را خوشم اومد و به نظرم جذاب بود مینویسم!!!!

روزهای تابستونی

سلام

روزتون قشنگ

آقای نانوا داره جلوی در مغازه ش را آبپاشی میکنه

بوی نم خاک و گرمای تابستون با هم قاطی شده

صدای هیاهو و گفت و گوی خود آقای نانوا و همسرش هم از بیرون به گوشم میخوره

کولر آبی دفتر را روشن کردم وحس میکنم به جای اینکه خنک بشم تازه نمناک میشم و شرجی هم میشم

از اون طرف هم پنکه داره تلاش میکنه این هوای گرم را هل بده به این طرف و اونطرف ...

خلاصه که فکر نکنید در خنکای دلچسب دارم پست مینویسم





خب باید یه کمی از عقب تر بنویسم

چهارشنبه صبح بعد از باشگاه سرراه یه کمی خرید کردم و رفتم سمت خونه

مادرجان میخواستن برن باغچه

رفتیم باغچه و مشغول چیدن زردآلو و سبزیجات شدیم که خواهر زنگ زد

از درد کمر نالان بود در حدی که گفت دیگه نمیتونه حرکت کنه

شب قبلش کمی درد کمر و پا داشت که رفت دکتر و دارو گرفت... البته دکتر براش ام آر ای هم نوشته بود

ولی صبح دیگه نتونسته بود از جاش حرکت کنه

زنگ زد ببینه میتونم براش نوبت ام آر آی پیدا کنم...

من که نتونستم ولی خودشون از یه جایی یه نوبت اورژانسی پیدا کردن و عصر انجام دادن و رسوندن به همون متخصصی که براش نوشته بود

تشخیص چی بود؟ پارگی دیسک مهره ی آخر کمر!!!!!

بدون هیچ علت خاصی!

تجویز دکتر هم یک ماه استراحت مطلق!!!!

فکر کنید که دوتا وروجک-  یکی 5 و نیم ساله و یکی 3 و نیم ساله داشته باشی - و دکتر استراحت مطلق بده!!!

بهش گفتیم بیا خونه ی ما

خودش گفت خونه خودمون راحت ترم

و اینگونه شد که الان به شدت نیازمند دعاهاتون هستیم !!!

پنجشنبه بعدازظهر با خاله و اونیکی خواهر رفتیم یه سری بهش زدیم و چند ساعتی اونجا بودیم...

قرار بر این شد که زمانهایی که همسرش خونه ست اون مراقبت کنه

زمانهایی که اون باید بره سرکار مامانم بره خونشون !!!!

برای همین هم امروز صبح مادرجان رفتن خونشون

البته خونشون از خونه ما فاصله داره

میخواستم من مادرجان را برسونم که قبول نکردند و گفتند من به باشگاهم برسم

اسنپ گرفتم و مادرجان رفتن خونه خواهر - منم اول رفتم باشگاه - حالا هم اومدم دفتر...

واقعا اینکه میگن آدم از یه ثانیه بعد خودش خبر نداره همین هست!

شرایط آسونی نیست ...




عکسها و خاطرات

سلام

روز تابستونیتون قشنگ





صبح که از خونه اومدم بیرون گفتم سرراه ، دوتا پرچم «یاحسین» بخرم

یکی برای جلوی در خونه - یکی هم برای مزار پدرجان

البته پارسال هم برای مزار پدرجان خریدم و دقیقا روز بعدش که رفتم یکی زحمت کشیده بود و پرچم را برده بود....

برای جلوی در خونه هم یکی دارم ولی نصبش برام سخت هست

میخواستم یه دونه بخرم که میله داشته باشه و راحت بشه نصبش کرد

خلاصه رفتم همون سمتی که میدونستم ، میشه پرچم خرید

قدیمها یه مغازه خیلی بزرگ پر بود از پرچم های مناسبتی

ولی الان تبدیل شده بود به یه ابزار فروشی بزرگ که چند نمونه محدود پرچم هم داشت

و البته اصلا پرچم میله دار نداشت

یه آدرس توی مسیرم داد که برم اونجا سربزنم

که اونم تعطیل بود!




امروز میخوام عکس و فیلم های گوشیم را بریزم روی سیستم و یه کمی گوشیم را مرتب کنم

توی لیست کارهام، اولین کار همین را نوشتم !

دومیش هم چاپ یه سری عکس جدید هست

مادرجانم روی در یخچال یه عالمه عکس میچسبونن که دوست دارن هرچند وقت یه بار عوضشون کنیم

جز اون عکس دسته جمعی عید سال 1400 که پدرجانم داره توش میخنده! بقیه عکس ها را هرچند ماه یکبار عوض میکنن

امروز عکسها را میریزم روی سیستم و گوشی را خلوت میکنم و یه عالمه عکس هم چاپ میکنم




یکی از کارهایی که داداش و همسرش برام انجام میدن این هست که وقتی میان یه عالمه فیلم و سریال برام میارن

نزدیک یه 100 گیگ برام فیلم و سریال آورده بودن

حالا یه عالمه فیلم و سریال خوب برای دیدن دارم... حیف که لپ تاپ ندارم !!!!

یادتون هست که بیشتر از دوسال شد که لپ تاپ قدیمی دیگه کار نمیکنه و نیاز به لپ تاپ جدید دارم!!!!







پ ن1: دیروز چند تایی از دستبندها و بندعینکهایی که با مغزبادوم درست کرده بودیم را فروختم

بهش زنگ زدم و یه عالمه ذوق کرد

شاید به خاطر همین ذوق کردنهاش هست که ترغیب میشم به این جور کارها



پ ن 2: گاهی به خودم میگم « شاید هنوزم دیر نیست!!!»

شده برای کاری اونقدر دست دست کرده باشید که دیر شده باشه، اما گاهی به خودتون نهیب بزنید... شاید هنوزم دیر نیست!!!



پ ن 3: توی یادداشت هام برای خودم نوشته بودم که به هرکی خواستم هدیه بدم بطری آب هدیه بدم!

باید یه هدیه میخریدم

رفتم سراغ بطریهای آب... واقعا از دیدن قیمتها متعجب شدم...

فعلا به یه هدیه ی کوچولوتر بسنده کردم




وقتی تو را دوست دارم، تابستان در من طلوع میکند...

سلام

روزتون قشنگ

خوبین

پر انرژیترین تیلوی جهانم الان

بعد از چند روز غیبت رفتم باشگاه

ثبت نام جدید کردم

با یه قیمت دوبرابری

اما هنوز به نظرم ارزشش را داشت

هم مسیرش برام مناسبه

هم یه پارکینگ خوب داره

و هم اینکه به مربی تازه عادت کردم و دوستش دارم

هرچند حالا دیگه میدونم بایداز تغییرات استقبال کنیم و احتمالا اگه برم جای دیگه هم خیلی بهم خوش میگذره...

اما رفتم وثبت نام کردم و پر انرژی ورزش کردیم

تقریبا یک ساعت و ربع

400 کالری هم سوزوندیم

گفتیم و خندیدیم و لابلای حرکات شوخی کردیم و خوش گذشت...

گوشیم را خونه جا گذاشتم

برای همین بدو بدو اومدم دفتر

با آقای دکتر تماس گرفتم

و بعدش میوه های رنگی رنگی که مادرجان برام گذاشتند را گذاشتم کنار دستم و نشستم پشت سیستم

بطری آب خوشگلم پر از خاکشیر و آب و عرق کاسنی هست

و کولر آبی پر سر و صدای دفتر داره تلاش میکنه که منو خنک کنه

زندگی همین نیست؟

صبح دوش گرفتم

صبحانه خوردم

موهام را بافتم

لباسای رنگی رنگی پوشیدم

ضد آفتاب زدم

یه رژ کمرنگ

و بهترین قسمتش این بود که وقتی توی آینه نگاه کردم به خودم لبخند زدم

یه بار دیگه هم توی آینه آسانسور به خودم نگاه کردم و لبخند زدم ، شاید هم لبخند زدن را تمرین کردم و دیدم چقدر خوشگلتر میشم با یه لبخند



دیشب یه خواب عجیب غریب دیدم ... صبح زیر دوش یادش افتادم

بعضی از خوابها ذهنمون را مشغول میکنن ... به خودت میگی چطور این آدم به خواب من سرک کشیده؟

اونقدر برام عجیب بود دیدن خواب اون آدم و اون مکالمه ها ، که حتی توی باشگاه ، وسط ورزش هم یهو یادش افتادم...

الانم که دارم پست مینویسم باز یادم افتاد...

بگذریم



روی سنگ مزار پدرجان جانم عکسشون چاپ شده

ولی من دوتا از عکسایی که خودم دوست داشتم را چاپ کردم و لمینت کردم و چسبوندم یه گوشه از سنگ مزارشون که خالی بود

تقریبا یکسالی گذشته و عکسها بیرنگ شدند

وقتی لیمنتشون میکنم آب باران و سرما و گرما کمتر اثر میکنه... ولی بالاخره بعد از یکسال بیرنگ شدند

تصمیم دارم دوباره چاپ و لمینت کنم و جایگزین کنم

هنوزم هرروز میرم سرمیزنم و گلها را آبیاری میکنم

البته که توی این گرمای شدید تابستونی نگهداری از گل و گیاه وسط آفتاب خیلی کار ساده ای نیست

ولی من دارم تلاشم را میکنم



دیروز داداش و همسرش تماس تصویری گرفتند

رفته بودند مرکز خرید 

گفتند آف های تابستونی شروع شده و هرچی میخوام بگم تا برام بخرن

اونقدر قیمتها خوب بود که آدم را هیجان زده میکرد

ولی هیچی نخریدم



قصد دارم لیست کارهام را تهیه کنم و آروم آروم شروع کنم

وقتی برسیم به نیمه مرداد دیگه زمان برای طراحی هایی که باید بکنم نخواهم داشت

باید یه کمی هم دور و برم را مرتب کنم

خیلی وقت هست که مرتب و منظم نیومدم سرکار و همه جا نامرتب شده

یه عالمه برنامه و کار دارم که باید برای تک تک شون زمان بزارم

آقای دکتر هم هرروز بهم غر میزنن که باید یه سری آموزش را شروع کنم و دارم پشت گوش میندازم

نظرشون این هست که دارم وقتم را تلف میکنم

ولی من این روزها دارم انرژیهایی که از دست دادم را جایگزین میکنم

توی خونه کتاب میخونم

کتاب نقاشی جادوییم را رنگ آمیزی میکنم

بافتنی گذاشتم کنار دستم و کوچولو کوچولو بافتنی میکنم و رویا میبافم (با همون کامواهایی که پارسال از ترکیه خریدم)

به پوستم رسیدگی میکنم

لم میدم و رویا میبافتم ... مدتها بود که اینکار را نمیکردم و اصلا یادم رفته بود

عصر که میشه با آداب قهوه درست میکنم و با مادرجان قهوه میخوریم

اهان ... اینو هم بگم ... یه دستور خشک کردن زرد آلو خاله جانم برام فرستاده بودن... سرصبر و با حوصله دارم اون مدلی زردآلو خشک میکنم

مدتهاست در حد روزی یک ربع بیشتر توی اینستاگرام نیستم

با مادرجان سریال میبینم

و سعی میکنم به تک تک سلولهای بدنم یادآوری کنم که آروم باشیم

قرص فشار نمیخورم و فعلا فشارم تنظیم شده

منظم و با برنامه آب مینوشم...




پ ن 1: دیروز دو ساعت قطعی برق داشتیم

چیزی نمونده بود با مادرجان دوتایی تصعید بشیم و اثری ازمون باقی نمانه...

چقدر گرمه هوا...

توی پرانتز بگم برق که قطع میشه آب هم قطع میشه!!!!!




پ ن 2: قصد دارم به مغزبادوم بافتنی یاد بدم



پ ن 3: مادرجانم نان سنگک دوست دارن

برای همین از یه جایی توی مسیرم گاه گاهی یه نان سنگک میخرم

کسی که نان را تحویل میده و کارت میکشه - کارتخوان را گذاشته جایی که فقط خودش باید کارت بکشه و رمز را بزنه- یعنی دست مشتری بهش نمیرسه

و به هیچکس هیچ رسیدی تحویل نمیده

وقتی هم بهش گفتم میشه لطفا رسید بدین (برای من مسیج برداشتهای زیر 50 هزارتومان نمیاد)

فرمودند: نه!!!!!همین و بدون هیچ توضیحی...

از کسانی که توی صف بودن پرسیدم میدونید قیمت نان چقدر هست؟ فرمودند: نه!!!!!!

حس کردم اصلا پرسیدن و سوال کردن قیمت نان و درخواست رسید یه کار خیلی غیرمنطقی هست و من یه آدم فضایی هستم!!!!!!!!!



با تو زین سهمگین توفانی/ کاش یارای گفتنم باشد

سلام

روزتون قشنگ

با گرمای تابستونی چه میکنید؟




از هفته پیش دیگه نیومده بودم سرکار

هر شهری برای مراسمات سوگواری و درگذشت عزیزانشون رسومی دارند

اصفهان مراسم روزهای اول را صبح برگزار میکنند

برای همین سه شنبه صبح با مادرجان رفتیم برای مراسم

برای ناهار هم به اصرارشون رفتیم و شرکت کردیم

چهارشنبه هم مادرجان میخواستن برن باغچه و نیاز به کمک داشتند

برای همین از صبح زود دوتایی رفتیم باغچه

یه عالمه علف هرس کردیم

زردآلو چیدیم

انجیر چیدیم

نعنا و تره و جعفری چیدیم

و باز هم یه کمی غوره

خلاصه که تا بعد ازظهر کار کردیم و هلاک برگشتیم خونه

پنجشنبه صبح زنگ زدم عمه جان

عمه جانی که شمال زندگی میکنند و به خاطر مراسم اومده بودند اصفهان

البته اصفهان خونه دارند و پسرعمه اینجا زندگی میکنه

خلاصه که زنگ زدم و تعارف کردم که برای ناهار بیان خونمون و پذیرفتن

دیگه مادرجان رفتند توی آشپزخونه برای تهیه ناهار

منم حسابی خونه را تمیز و مرتب کردم

بعدازظهرش هم باز مراسم بود

بعد ازمراسم هم رفتیم سرمزار پدرجان و همه اومدند و خیلی شلوغ بود

شب هم مراسم دعای کمیل داشتند که شرکت کردیم

تا برگردیم خونه ساعت 12 شب بود

جمعه هم از صبح رفتیم خونه خواهر

از بس که فندوق و پسته بهمون اصرار کردند

باباشون هم خونه نبود

با خاله جانها همه از صبح رفتیم و تا شب اونجا دور هم بودیم

شنبه هم خواهرجان برای تعویض پلاک باید میرفت و نیاز به کمک داشت

دیگه این شد که یک هفته ست غیبت دارم...





دفعه قبلی براتون گفتم یه بلوز از روی سایت برای اقای دکتر سفارش دادم

بعد از پست باز رفتم یه نگاهی توی سایت انداختم و یه بلوز سفید دیگه هم چشمم را گرفت

بلوز اولی یه بلوز طوسی بود

خلاصه که اونم به خریدم اضافه کردم و یه جمله زیبا هم نوشتم و ازشون خواهش کردم داخل بسته قرارش بدن

روز جمعه بسته رسید دستشون

مهربونی هر شکلی که باشه قشنگه....




یه خبر دیگه هم دارم

اطلسی (دختر خاله) مدتی بود که وارد یه رابطه شده بود

البته اینطوری نیست که همه خبر دار باشن ولی مامانش میدونست و به منم گفته بود

این مدت که میگم نزدیک به دو سال بود

توی دانشگاه با یه پسری آشنا شده بود و هم رشته بودن

حالا مادرِ آقا پسر زنگ زده بود به خاله و اطلسی را خواستگاری کرده بود

خاله هم زمان بیشتری برای آشناییشون خواسته بود و حالا قرار بر این شده که در سکوت خبری خانواده ها آشنا بشن و بچه ها هم بیشتر رفت و آمد کنند تا انشاله در یک بازه زمانی یکساله تصمیمات بعدی، براساس نظرات دو طرف گرفته بشه...

اما به طور محسوسی حس میکردم که یه برقی توی چشمای اطلسی هست

برای همه آرزوی عشق و خوشبختی میکنم...








پ ن 1: دوست خوبم «حسین» نتونستم ایمیل بزنم - شماره تماس برام بزار



پ ن 2: چقدر از دوستای وبلاگیم بی خبر موندم

همین جا عذرخواهی میکنم که مهربونیاتون را نمیتونم جبران کنم

و تشکر میکنم که همیشه باهام مهربون بوده و هستید



پ ن 3: دلم برای خیلی از آدمهایی که میشناسم تنگ شده

انگار دنیای اطرافم بیقراره و اصلا نمیدونم چیکار میکنم

نیاز به یه بازنگری به زندگی دارم

اونقدر روزها دارن تند تند میگذرن که نمیفهمم چیکار میکنم


حرفای تابستونی

سلام

روزتون قشنگ

تابستونتون دلچسب

لطفا به گرمای شدید تابستونی غر نزنید

یه راههایی برای لذت بردن از تابستون پیدا کنید

مثلا من مدتها بود که شنیده بودم استفاده از یخ برای پوست صورت خیلی خوبه

یه سرچ بکنید شما هم ...

همسرِ داداش یه وسیله ی سلیکونی فسقلی برام آورده که میزاریمش داخل فریزر و داخلش آب یخ مبینده و بعد باهاش صورتمون را ماساژ میدیم

یادم بمونه براتون عکسش را میزارم اینستاگرام

خلاصه که توی این روزهای گرم ماساژ دادن صورتتون با یخ یکی از کارهای دلچسب میتونه باشه

مسلما یه کمی هوا خنک بشه بگم با یخ صورتتون را ماساژ بدید اصلا براتون لذت بخش نخواهد بود

پس الان ازش لذت ببرید

تازه میتونید برشهای خیار یا میوه های دیگه را بزارید داخل فریزر یخ بزنه و با اونا صورتتون را ماساژ بدید که خواصش چند برابر بشه!!!








پ  ن 1: دیروز بعد ازظهر عموجان تماس گرفتند و خبر دادند که عموشون به رحمت خدا رفتند

من ایشون را خیلی دوست داشتم و بعد از فوت پدر و پدربزرگم هربار میدیدمشون ناخواسته اشکم جاری میشد...

حالا ایشون هم به رحمت خدا رفتند

امروز صبح مراسم خاکسپاری بود

من با اینکه وظیفه خودم میدونم شرکت در این مراسم را ، اما حالا دیگه میدونم شرکت در این مراسم بهم فشار روحی زیادی میاره و باعث میشه فشار خونم بره بالا

به خصوص که دارم تا جای ممکن ریلکس میکنم و چندین روز هست بدون قرص فشار دارم فشارم را کنترل میکنم

برای همین تصمیم گرفتم غلیرغم میل باطنی در مراسم خاکسپاری شرکت نکنم!

مادرجان شرکت میکنند



پ ن 2: آقای دکتر با اینکه چهلم پدرشون گذشته هنوز مشکی میپوشن

امروز از روی سایت یه بلوز براشون سفارش دادم

بعضی از رسوم هنوزم قشنگ هستند

به نظرم بعضی کارها خیلی بوی مهربونی دارن

تابستونتون مبارک

سلام

روزتون زیبا

زندگیتون پر از حس و حال خوب

برگشتم که بنویسم

اصلا نوشتن انگار فراموشم شده

نوشتن وقتی روتین و هر روزی میشه مثل نفس کشیدن هست

آسون و لذت بخش ...

گاهی نوشتن برام عین حرف زدن روان و ساده ست

ولی الان که مدتهاست ننوشتم اصلا نمیدونم از چی شروع کنم از چی بنویسم

اول عذرخواهی کنم

وبلاگ من روزانه نویسی هست و اینقدر دور بودن اصلا معنا و مفهوم وبلاگم را زیر سوال میبره

باید هر روز بنویسم

هر روز بنویسم تا برام دلچسب باشه

تا تک تک خاطره ها و روزمره هام ثبت بشه

مدتهاست ننوشتم

علت اصلی ننوشتنم هم این هست که نیومدم دفترم و اصلا سرکار نبودم

برای همین پشت سیستم نبودم که بخوام بنویسم

برای نوشتن با گوشی هم که بی نهایت تنبلم...

حالا ده روز از تابستون قشنگ و پر نور گذشته و من اومدم بگم تابستونتون مبارک!

الکی هم غر غر نکنید که هوا خیلی گرم هست و به دمای تصعید رسیدیم و این حرفا...

بله گرم هست ... خورشید خانم هم دارن با تمام توانشون تلاش میکنن که ما بپزیم ... اما ... اما ... از اینکه توی یه کشور چهار فصل زندگی میکنیم  لذت ببرید

از اینکه بعد از بهار دلچسب و دل انگیز داریم روزهای پر آفتاب و گرم تابستونی را هم تجربه میکنیم لذت ببرید

دیگه حالا وقتشه که جدی تر از همیشه بطری های آبتون را همراهتون بردارید

کرم ضدآفتاب و آبرسان یادتون نره

حواستون به خوشگلی هاتون باشه

لباسای نخی و خنک و رنگی رنگی بپوشید

اجازه بدید یه کلاه یا نقاب از صورت قشنگتون محافظت کنه و در عوض از روشنایی و نور لذت ببرید...

برم سراغ حرفای روزانه!




داداش جان و همسرش اومدن

روزهای قبلش را به بدو بدو های آماده سازی برای استقبال و مهمانی گذراندیم

ساعت 10 و نیم و یازده شب رسیدند

خواهرا هم اومدند خونمون برای استقبال

پدر و مادر همسرداداش هم اومدند

از صبحش با مغزبادوم یه عالمه شیرینی و کیک خامه ای آماده کردیم

همون عکسایی که براتون توی اینستا گذاشتم

@tilotilomaniya1402

گل خریدم و خواهرا گل آوردن و فضای خونه را پر از گل کردیم

میوه های تابستونی با رنگهای جذاب و دلچسبشون، شکوه خودشون را دارن

و برای همین میز پذیرایی که آماده کردیم انگار یه تابلوی نقاشی بود

با تاکسی هماهنگ کرده بودم و به محض اینکه رسیدند فرودگاه و چمدانهاشون را تحویل گرفتند، سوار تاکسی شدند

چند ساعتی طول کشید تا از تهران رسیدند اصفهان

و بعد ذوق و شوق نگفتنی بچه ها و خودمون

خودشون هم از راه که میرسن ذوق دارن که سوغاتی هایی که آوردن را بدن

دیگه جیغ و داد و خنده های فسقلیا خونه را پر کرد

ما هم براشون هدیه خریده بودیم

هدیه بازی کردیم

دیگه ساعت از 12 گذشته بود اما مادرجان براشون فسنجان آماده کرده بود

میز چیدیم و لابلای حرف و سرو صدا شام خوردند

تا نزدیک ساعت 3 دورهمی ادامه داشت

دیگه بعدش بیهوش شدیم

برای روز بعدش همه را دعوت کرده بودیم برای ناهار

خاله ها و دایی ها و بچه هاشون

روز شلوغ و پر ازدحامی بود

با اینکه شب خیلی دیرخوابیده بودیم و مسافرا تازه از راه رسیده بودن، بازم صبح زود همه بیدار شدن

هرکسی مشغول کاری بود

من و مامان بیشتر مشغول مهیا کردن خوردنیها و ناهار و ...

البته سالاد و دسرها را از روز قبل آماده کرده بودیم

خلاصه هم برای ناهار و هم برای شام مهمان داشتیم

و دیگه وقتی رسیدیم به آخر شب... من حتی برای نفس کشیدن هم انرژی نداشتم...

دیگه از روز دوم مسافرها یک روز در میان خانه ما بودند- یک روز هم طرف خانواده همسرِ داداش

شلوغی و دور همی و مهمونی انگار تکراری نمیشد

لابلای این روزها، دو روز هم دسته جمعی با خانواده همسرِ داداش رفتیم چادگان

هوای بینظیر و عالی

به خاطر فسقلیا رفتیم شهربازی سرپوشیده و به بزرگترها بیشتر از فسقلی ها هم خوش گذشت

قایق سواری هم رفتیم

خلاصه که خوش گذشت

یک روز هم داداش جان میخواست بره میدان نقش جهان عکاسی کنه...

همه باهاش همراهی کردیم ... تا عصر توی بازارها گشتیم و خرید کردیم و اون روز هم خیلی بهمون خوش گذشت

و در نهایت عمر سفر هرچقدر هم طولانی باشه، کوتاهه!!!!!

زمان مسافرت تمام شد

به همون تاکسی زنگ زدم اومد دنبالشون ...



لابلای این روزهایی که نفهمیدم چطوری گذشت و خیلی سریع گذشت ...

یه آزمایش کلی هم دادم که نتیجه نشان داد چربی خونم بالاست

خانم دکتر هم برای 90 روز برام قرص چربی و یه مدل قرص برای کبد چرب نوشتند

یه آرامبخش هم کنار قرص فشارم تجویز کردند

اما الان که چند روز هست دور و برم خلوت شده و روتین زندگیم به حالت عادی دراومده ، دیگه اصلا فشار خونم بالا نیست و 3 روزی میشه که قرص فشار و آرامبخش نخوردم و فشارم در حالت نرمال هست...

احتمالا اون چربی خون هم به خاطر روزهای مهمونی و شیرینی خامه ای و غذاهای مهمونی بوده...

ولی فعلا تصمیم دادم قرص چربی و کبد را ادامه بدم...

توی یکی دو هفته آینده به یه دکتر داخلی مراجعه میکنم و تقاضا میکنم آزمایشات دوباره تکرار بشن

حالا دیگه میدونم وقتی هیجانم زیاد میشه فشارم میره بالا

و کلا توانی برای غصه خوردن و ناراحت شدن و حرص خوردن ندارم!!!!!

این پروسه همچنان ادامه دارد!



روز بعد از رفتن مسافرا، نوبت گرفتم برای جوانسازی ابرو

براتون تعریف کردم که از اسفند ماه ، از برند اوردینری سرم تقویت مژه و ابرو خریدم و ازش خیلی راضی بودم

اما خواهرجان یه جایی را بهم معرفی کرد که ادعا میکنه روشی که انجام میده با کاشت ابرو رقابت میکنه!

یه کاری شبیه فیبروز روی ابروهام انجام داد و گفت فولیکولهای مو را تحریم میکنه و مدعی هست که در 4 ماه آینده تا 60 درصد ابروهام پرپشت تر خواهد شد

نمیدونم واقعا میشه یا نه ... ولی بهتون خبر میدم

البته کلی فیلم و عکس قبل و بعد از کاری که ادعا میکرد نشان داد و به نظرم جالب بود!

حالا توی مراقبت های بعد از این موضوع هستم و برای همین فعلا باشگاه هم نمیرم



هنوز خیلی پر از حرف هستم

ولی دیگه پست خیلی طولانی و حوصله سر بَر شد... ببخشید

وقتی این همه روز نیام همین میشه دیگه

پر از حرف میشم

یه چند تایی پی نوشت هم تیتروار مینویسم و بقیه حرفا را میزارم برای بعد






پ ن 1: لابلای این روزها تولد دخترخاله (اطلسی) هم بود

که هممون بهش پول کادو دادیم و براش توی یکی از مهمونی ها جشن گرفتیم و وارد 23 سالگی شد



پ ن 2: تولد پسرخاله هم بود که به تبریک بسنده کردیم و همگی دسته جمعی بهش پول کادو دادیم



پ ن 3: روز عید غدیر برام همیشه خیلی مهم بوده و هست

برای همه هدیه های کوچولو خریدم و چون وسط شلوغیها انتظارش را نداشتند خیلی ذوق کردند

برای فسقلیها هم اسباب بازی خریدم و خیلی خیلی دوست داشتند



پ ن 4: یادتون هست دلم میخواست برای داداش هنگ درام بخرم؟

قبل اومدن باهاش مشورت کردم و گفت یکی از دوستاش براش خریده

وقتی رسید ایران، هنگ درامش را به دستش رسوند...

صداش بینظیر بود

یکی از اسباب بازی ها و پایه ثابت شیطنت روزهای بودنشون همین هنگ درام بود



پ ن 5: یه تخته نرد قدیمی توی انباری داشتیم

یه تخته نرد باشکوه و با ظاهر پرطمتراق نیست

یه تخته نرد چوبی ساده با مهره های خیلی خوش دست که صدای تاس انداختنش برامون نوستالژیک هست ...

خاطرات سالهای بچگی و تخته بازی کردنهای بزرگترها...

داداش جان رفت و از انباری درش آورد و تمیزش کرد

اگه بگم توی روزهای بودنشون هزاردست با این تخته بازی انجام شد دروغ نگفتم!!!

هرکی از راه رسید هوس کرد و چندین دست بازی کرد...

یادتون باشه من توی این بازی رقیب قَدَری هستم



پ ن 6: روز یکم تیر تولد فندوقی بود

روز بیست و دوم تیر هم تولد ملیحه هست

دوستای تیرماهی....تولدتون مبارک

اعلام حضور کنید


کم پیدایی هام را ببخشید

سلام

هنوز باید بگم روز بهاری... ولی دیگه حس بهار به آدم نمیده اینهمه گرما

بهرحال همچنان در خردادماه زیبا هستیم و همچنان بهار هست

میوه ها به رنگی رنگی ترین حالت خودشون رسیدند 

و فعلا روزهای ما هم رنگی رنگی هست

مهمانها همچنان اینجا هستند

رفت و آمدها همچنان ادامه داره

روزهای زوج باشگاهم را میرم

و زندگی روی دور تند ادامه داره




امروز صبح باشگاه بودم و حسابی پر انرژی

اما از وقتی اومدم بیرون یه سردرد وحشتناک دارم

چند تا کار باید انجام بدم و بدو بدو برم خونه

بعدا میام و پست های طولانی مینویسم و جبران میکنم



پ ن : ممنون از محبت هاتون

فرصت نشد که کامنتهای پر از مهربونیتون را تایید کنم

در اولین فرصت...

بازم عذر خواهی میکنم

چقدر طولانی شد نبودنم!!!

سلام

روزتون زیبا

روزهای آخر بهار...

دیگه نمیشه به این روزها خیلی هم گفت بهار!!! چون همچین هوا گرم شده که داریم به مراحل تصعید نزدیک و نزدیک تر میشیم!!!!!



نبودنم طولانی شد

عذرخواهی میکنم و در کنارش یه عالمه تشکر!

تشکر بابت مهربونی و لطف و پیگیریتون

که اینهمه دوستانه و مهربانانه حواستون بهم هست و هوامو دارید

البته سعی کردم توی اینستاگرام از خودم خبر بدم بهتون

@tilotilomaniya1402



روزها تند تند و با عجله سپری میشن

قرار بود داداش و همسرش سه شنبه بعدازظهر برسند تهران

براشون تاکسی رزرو کردم

با توجه به تعطیلی دوشنبه و سه شنبه ، یکشنبه با مادرجان رفتیم خرید میوه و تره بار

بعدازظهر هم تمیزکار داشتم برای راه پله ها و پارکینگ

باغچه کنار در ورودی را حسابی مرتب کردم و گلهای جدید کاشتم

به گلدونها هم حسابی رسیدگی کردم

دوشنبه هم از صبح با مادرجان خونه را شستیم و سابیدیم و یه نیمچه خونه تکونی انجام دادیم

بعدش رفتیم گل فروشی

گل و اسفنج خریدیم و گلها را تزیین کردیم

بازم این مراحل را براتون عکس گذاشتم اینستاگرام

سه شنبه صبح رفتم دنبال مغزبادوم و آوردمش خونمون

دوتایی از صبح توی آشپزخونه مشغول شدیم

اول دسر درست کردیم

بعدش هم یه عالمه کیک درست کردیم و مرحله مرحله خامه کشی انجام دادیم

بعدازظهرش دوش گرفتیم و آماده شدیم

ساعت 6 مسافرا از توی تاکسی بهمون زنگ زدند

خواهر با فندوق و پسته اومد و یه عالمه گل خریده بود

گلها را توی گلدونها جا دادیم و خونه گل بارون شد

اون یکی خواهر هم با همسرش اومدند

ساعت یازده نشده بود که مسافرا رسیدند

دیگه از ذوق و شوق بچه ها که نگم براتون

سوغاتی هاشون را گرفتند و خیلی خیلی ذوق کردند

بعدش هم برای مهمونا شام آوردیم و دور هم شام خوردیم

ساعت نزدیک 12 بود که پدر و مادرِ همسرِ داداش اومدند

البته که از قبل باهامون هماهنگ کرده بودند

مهمون بازی تا نزدیکای ساعت 2 طول کشید

و بعد همه بیهوش شدند

فردا صبحش باشگاه نرفتم چون یه عالمه مهمان دعوت کرده بودیم

خاله ها و دایی ها

دایی که همسرشون دچار ویروس شده بودند و نزدیک ظهر بود که زنگ زدند و گفتند نمیتونن بیان

دیگه نزدیک ظهر باز مهمون بازی شروع شد

تولد اطلسی (دخترخاله) هم همون روز بود و یک کیک بزرگ و خوشگل هم برای تولدش آورده بود

همون روز تولد بازی هم کردیم و کلی کادو رد و بدل کردیم

البته هممون براش کارت هدیه خریده بودیم و کادوهای فسقلی

از بعد از اون روز هم یک روز در میان دادش و همسرش خونه ما هستند

هر روز یه عالمه هم مهمان داریم

یه روز هم رفتیم پاتوق عمو و اونجا همشون را دیدیم

یه بعدازظهر هم با داداش یه سری از لامپهای نور مخفی سقف آشپزخونه را عوض کردیم

یکی دو ساعت هم وقت گذاشت و رفت خونه خاله و برای خاله هم یه سری برق کشی انجام داد

دیروز صبح هم با داداش و همسرش و من و مامان رفتیم باغچه

یه سری کار انجام دادیم و برای ظهر برگشتیم خونه

پسرعمه جان هم پایه ثابت همه دورهمی هاست - دیروز هم تولدش بود و یه عالمه تولد بازی هم داشتیم

این وسطا سعی کردم باشگاهم را برم

دو روز صبح که میخواستم برم باشگاه مغزبادوم را هم با خودم بردم

مغزبادوم کلا اومده خونه

پسته و فندوق چند تا کلاس دارن که بخاطر کلاسهاشون مجبورن برن و برگردن

البته مغزبادوم هم یکی دو جلسه کلاس زبان داشت که رفت و تمام شد

خلاصه که خونمون شلوغ پلوغه

یکی دوبار هم اومدم محل کارم سرزدم ... اما کوتاه

برای همینم نتونستم پست بنویسم

ولی عکس سوغاتی های خودم را براتون توی اینستا گذاشتم



بابت نبودنهام عذرخواهی میکنم

براتون بهترینها را آرزو میکنم

و سعی میکنم بیخبر نزارمتون






پ ن 1: وسط این ماجراها یه روز بعدازظهر حالم زیاد خوب نبود

تا ساعت 5 همه خونه مون بودند ولی 5 همشون رفتند

فشار خونم را چک کردم و خیلی بالا بود

زنگ زدم متخصص قلب و گفت یه نوبت خالی برای ساعت 7 داره

سریع با مادرجان رفتیم سمت مطب

فشارم را چک کردند در چندین مرحله و خیلی بالا بود

دستگاه فشارسنج خودم را هم برده بودم که اونم چک شد و دقیق بود

بهم یه قرص دادند اندازه دو هفته

قرار شد بخورم و فشارم را مرتب چک کنم

قرار بر این شد که روزی یکی بخورم و اگه فشار بازم تنظیم نبود هر 12 ساعت و بشه روزی دوتا

اما با همون یه دونه فعلا فشارم تنظیم شده

روزی سه یا چهارنوبت فشارم را کنترل میکنم و فعلا با همون یه قرص خیلی بهترم



پ ن 2: باید برم بخیه های دندونم که ایمپلنت کردم را بکشم

احتمالا با یکی دو روز تاخیر توی هفته بعدی این کار را میکنم



پ ن 3: بچه های باشگاه برنامه پیاده روی های صبح زود گذاشتند و من نمیتونم شرکت کنم