روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

همه مجبور حکم تقدیریم

سلام

روزتون قشنگ

خردادماه تون پر از خبرای ناب


از آخرای فروردین بهتون گفتم که دندونم نیاز به ایمپلنت داره و بعد از معاینه و چک کردن عکس او پی جی یه نوبت بهم دادند برای ده خرداد!!!!!

اون موقع به نظرم ده خرداد خیلی تاریخ دور و خوبی بود!

حس اینکه ولش کن ، حالا کو تا خرداد!!!!!

ولی یهویی رسیدیم به ده خرداد

میدونید که چقدر از دندونپزشکی میترسم؟

یادتونه در حد فوبیا از دندونپزشکی وحشت دارم؟

سعی کردم به خودم مسلط باشم و از این ترس با هیچکی حرف نزنم که بقیه هم نخوان بهم دلداری بدن و ترسم بیشتر نشه!

چهارشنبه هم از مطب چند بار باهام تماس گرفتند و هماهنگیهای لازم را انجام دادند

تازه نوبت دکتر قلب هم از ده روز پیش گرفته بودم برای چهارشنبه ساعت 10 که فراموشم شد!!!!!

به همین سادگی... اخه چطور ممکنه؟؟؟؟

خب ممکن شد دیگه...

بگذریم

پنجشنبه صبح بیدار شدم و صبحانه خوردم و همراه مادرجان رفتیم دندانپزشکی

نگم که چیزی نمونده بود از ترس قالب تهی کنم!!!

ولی در سکوت مطلق !!!! رفتم دندانپزشکی

نوبتم ساعت ده و ربع بود

ساعت یازده زحمت کشیدند و منو فرستادند داخل و آمپول بی حسی تزریق شد

اومدم بیرون و یک ربع بعد هم برای کشیدن دندان و قرار دادن اون پایه، رفتم داخل

حراج دندانم را کشید ... دندانم به دندان کناری که روکش داشت گیر کرده بود

مجبور شد روکش دندان کناری را هم در بیاره

و در نهایت هم استخون فکم سوراخ کردند و بقیه ماجراها...

باید بگم درد اصلا نداشت چون بی حس بود

استرس و ترس و دلهره هم وقتی شروع به کار روی دندانم کردند خیلی کم شد...

در نهایت بخیه زدند و اومدم بیرون

8میلیون و هفتصد هزارتومان وجه رایج مملکت را برای مرحله اول پرداخت کردم

هوا خیلی گرم بود

دندانپزشکی هم یه جای خیلی شلوغ شهر...

فاصله ش هم از خونه ما تقریبا زیاد بود

خلاصه که تا برسم خونه کلافه بودم

درد خیلی زیادی نداشتم ولی یه حال بدی داشتم

دیگه مسکنی که داده بودند مصرف کردم و دراز کشیدم و استراحت!

لابلاش هم داداش و خانمش چندین بار بهم زنگ زدند و از لابلای فروشگاههای خارجکی یه عالمه خرید کردم



صبح جمعه همچنان کمی بی حال بودم

ولی دیگه زمان زیادی تا اومدن داداش جان نیست

برای همین با مادرجان رفتیم از انباری پشت بام یه مقداری زیرانداز و روانداز آوردیم و انداختیم توی ماشین لباسشویی

بعدش هم رفتیم خرید

همیشه براشون یه عالمه آب معدنی میخرم که آب شیر نخورن

چون خیلی زود مریض میشن

رفتم داروخانه و به تجویز دکتر، یه مدل کپسول پروبیوتیک هم گرفتم که بهشون کمک کنه و کمتر معده و روده شون اینجا اذیت بشه

چون هربار میان از بدو ورود دل درد و دل پیچه میاد سراغشون

خلاصه که رفتیم خرید و یه قسمتی از لیست را خریدیم و برگشتیم خونه

ولی اونقدر بی حال شده بودم که انگار کوه کَندَم...


امروز صبح هم رفتم باشگاه

ولی نمیتونستم ورزش کنم

یه کمی نرمش خیلی سبک انجام دادم و اصلا به خودم فشار نیاوردم 





پ ن 1: یه سبزی فروشی روبروی محل کارم باز شده

یه آقا و همسرش

هردو ناشنوا هستند و به سختی صحبت میکنند

اما یه دختر خیلی ماه دارند که خدا را شکر مشکل شنوایی نداره



پ ن 2: یکی از شاگردان قدیمیِ پدرِ آقایِ دکتر، براشون یه کلیپ درست کرده بودند

نه از اون کلیپ های سفارشی

دلی

خودش این کار را کرده بود

خود اون آقا هم ، میانسال بود

کلیپ خیلی تاثیر گذار و جذابی بود...



پ ن 3: مادرجان را صبح رسوندم باغچه


پ ن 4: منتظرم مغزبادوم آزمونش تمام بشه و بیاد اینجا تا با هم برگردیم خونه

عجله های قشنگ

سلام

روزتون زیبا

خرداد قشنگتون پر از خاطره

روی دور تند هستم و دچار یه رخوت دلنشین


نشد پست بنویسم از بس که با عجله میام دفتر و میرم

اگه بخوام از چیزایی که ننوشتم بگم

باشگاه را میرم

یه دنیا سبزی با مادرجان پاک کردیم و شستیم و خردکردیم و سرخ کردیم و آماده برای پذیرایی از مهمان ها

برچسب زدیم کوکو سبزی و قورمه سبزی!

یه مقداری هم گذاشتیم خشک بشه برای مهمونای خارجکی که با خودشون ببرن


مغزبادم یه لیست خرید داشت که دیروز بردمش یه مرکز خرید نزدیکمون و براش خرید کردم

کفش تابستونی قرتی میخواست

لباس خنک میخواست

و البته جینگیل پینگیل جات برای موهاش

با صبر و حوصله لابلای کفش ها راه رفت و شاید بالای 20 جفت کفش تست کرد

منم که در این مواقع خدای حوصله!!!!

گذاشتم حسابی به دلش بچسبه

یه کراپ صورتی با یه طرح خیلی خوشگل پسندید و انداخت توی سبد خرید

یه کمی که لابلای لباسا گشتیم براش یه لباس جنس لنین خیلی خنک پیدا کردم

اولش دو به شک بود

رفت پرو کرد و خیلی خوشش اومد

دیگه کراپ را برنداشت.. به جاش اون بلوز زرشکی و دامن کرمی را پسندید

بعدش هم که لابلای اکسسوریها چرخید و در نهایت یه طرح ستاره ای انتخاب کرد...



خواهرجان یه بستنی خوشمزه مهمونم کرد و مهربونیش کلی به دلم نشست

من همیشه بستنی قهوه و نسکافه و شکلات سفارش میدم

خودش به پیشنهاد خودش توت فرنگی و طالبی برام خرید

و نگم که واقعا خوشمزه بود

خیلی خیلی دوست داشتم وخیلی خیلی از این پیشنهاد استقبال کردم



یه اون یکی خواهر جان یه هدیه ی بی مناسبت و یهویی دادم که کلی خوشحالش کرد

همیشه که نباید دنبال دلیل و بهانه بگردم ...



پ ن 1: دنبال دلخوشکنکهای کوچولو میگردم و زندگی روی دور تند ادامه داره


پ ن 2: ببخشید پست کوتاه و بدون جزئیات مینویسم


بعدا نوشت:

بسته پستی رسید

اصل بود

عالی بود

از خریدم بسیار بسیار راضی بودم

سرحال باشید

سلام

روز خردادماهی تون بخیر

یهویی هوا گرم شد

خرداد برای گرم شدن، صبر نمیکنه ما برسیم به تابستون، فعلا که حسابی هوا گرمه

اینترنت خونمون هم که یه خط در میون قطع هست و زنگ میزنم به پشتیبانی بدون هیچ توضیح میگه از شکیبایی تون ممنون...




دیروز صبح مغزبادوم امتحان داشت و دیگه سرویسش نمیاد دنبالش

بردم رسوندمش مدرسه ش البته با مامانش

روزهای آخری هست که دبستانی محسوب میشه ... بعد از این وارد یه مقطع جدید از زندگیش میشه

من با این دختربچه زندگی را یه بار دیگه زندگی کردم

کنارش یه بار دیگه متولد شدم

کنارش دنیا را از چشم دهه نودیها نگاه کردم

و حالا با قد کشیدنش قد میکشم...

رسوندمش مدرسه و با مادرجان رفتیم سمت بازار لوازم تحریر

یه چیزایی باید خرید میکردم که خریدم

بعدش یه سری به اسباب بازی فروشی زدم

یکی از این بازیهای فکری فلزی که سر هم میشن برای داداش جان خریدم

برند زیرک

هرچی فکر کردیم برای عروس جان چی بخریم به نتیجه ای نرسیدیم و با مادرجان تصمیم گرفتیم یه طلای کوچولو براش بخریم

اونم خریدیم

بعدش یه کمی خرید خونه انجام دادیم و به پیشنهاد خاله جان رفتیم خونه خاله

جاتون خالی پلو ماهی با ترشی سیر خوردیم

تا ساعت 7 شب هم دور هم بودیم

بعدش هم اومدیم خونه و خریدها را جابجا کردیم

ریز ریز داریم آماده میشیم برای اومدن داداش جان


امروز صبح هم رفتم باشگاه

چقدر خوشحالم از اینکه همچنان میرم باشگاه

و چقدر این تغییر مربی را دوست داشتم

ما بیشتر مواقع در برابر تغییر گارد داریم و دلمون میخواد در همون نقطه آرامش خودمون بمونیم

ولی بعدش متوجه میشیم که تغییر برای روحیه مون که خونه هیچ! گاهی ما را به سمت و سویی میبره که چشم اندازهای تازه ای را تجربه میکنیم

اینم یه نمونه کوچولو از همین قضیه بود

مربی جدید با انرژی تر و خیلی فعال تر هست

نمیگم مربی قبلی خوب نبود... ولی اینم یه تجربه متفاوت و دلچسبه




پ ن 1: دیروز طلا را خریدیم و فاکتور را دریافت کردیم و اومدیم

شب دیدم یه مسیج اومده از طرف طلا فروشی

نوشته بود که هرشب فاکتورها را چک میکنیم و متوجه شدیم از شما فلان مبلغ را زیادتر دریافت کردیم

شماره کارت خواستن و در لحظه پول را واریز کردند

و من از این حس اعتماد خیلی خوشم اومد

اینکه هنوزم آدمهای منصفی وجود دارند که به حرام و حلال بودن کسب و کارشون دقت دارن



پ ن 2: آقای دکتر دوتا قصه ی کوچولو که در همین یکی دو روز اتفاق افتاده بود را برام تعریف کردند

و بهم یادآوری کردند که حواسم به حیوانات اطرافم بیشتر باشه



پ ن 3: یه رنگ مو اینترنتی خریدم

از توی سایت ترب

بعد اونقدر بی در و پیکر و بی پیگیری بود که حس کردم کلاه برداری بوده...

اما در نهایت تعجب امروز پیامک اداره پست و پیگیریش برام اومد

بزارید ببینم میرسه به دستم... اونوقت بیشتر براتون توضیح میدم




بی خبری خوش خبریه!

سلام

روز خردادیتون پر از حال خوش

هنوز میشه نشست توی سایه و از بازی آفتاب روی گلبرگ گلها لذت برد

هنوز اونقدر آفتاب داغ نشده که نشه هوا را تحمل کرد

اگه توی سایه باشیم، بهار هنوزم پر از طراوته



چند روزی هست ننوشتم

اصلا اینترنت خونمون یاری نمیکرد... یکی دو روز که هرکاری کردم حتی وبلاگ باز هم نمیشد

دیگه به این بود و نبودها عادت کردیم



سه شنبه از راه رفتیم دنبال خاله جان و رفتیم خرید روزانه

سبزی و میوه و لبنیات

خاله جان را رسوندیم خونشون و اومدیم خونه

مادرجان مربا و ترشی کوچولو کوچولو درست کردند

دلیلش چی هست؟

اینکه داداش و همسرش بلیط خریدند و به زودی میان ایران!



چهارشنبه را توی خونه ماندیم

صبح بعد از صبحانه تصمیم گرفتم به گلدانها رسیدگی کنم

خاک برگ و کوکوپیت خریده بودم که خاک گلدانها را عوض کنم

گلدان بزرگ توی سالن را آوردم توی تراس و اول حسابی برگهاش را شستم

بعد هم خاکش را عوض کردم

یادم باشه براتون عکس بزارم

@tilotilomaniya1402

بعد هم یکی یکی بقیه گلدانها

چند ساعتی وقتم گرفته شد وحسابی خسته شدم

بعدش هم یه کمی کتاب خوندم و میناکاری کردم

برا دورهمی فردا دسر و ژله و یه کمی هم سالاد الویه درست کردم



پنجشنبه روز مهمان بازی!

فندوق و پسته و خواهر زودتر اومدن

برای همین برشون داشتم و رفتیم دنبال مغزبادوم

سه تاشون را بردم باغچه

یه کمی توت خوردن و بعد حسابی خودشون را خیس کردند و آب بازی!

دیگه اونقدر خیس شده بودیم که باید سریع میومدیم خونه

اومدیم خونه و بقیه بهمون ملحق شدند و تا شب دور هم بودیم

حالا دیگه همه حرف و بحث و نقشه ها پیرامون اومدن داداش و خانمش بود

هلاک شدم تا مهمانها ساعت 12 بود که رفتند



جمعه را به استراحت گذروندم

آبپاش را برداشتم و رفتم سرسرا... با گلها حرف زدم

آب دادم بهشون

جابجاشون کردم

برگهاشون را تمیزکردم

مرتب کردم

چندتایی قلمه ازشون گرفتم

بعد هم باز میناکاری

بعدازظهر با مادرجان لیست خرید برای آمدن داداش و همسرش نوشتیم

در این مواقع همه میان و چند روز چند روز خونمون میمانند

یه لیست کار هم نوشتیم

در این مواقع از خیالپردازیهای ذهنم خیلی خوشم میاد



امروز صبح رفتم باشگاه

مربی خیلی پر انرژی هست

جوری که هممون را سرذوق میاره

واقعا این یک ساعت باشگاه اونقدر درگیر حرکات و نرمش و ورزش هستیم که از دغدغه های جهان جدا میشیم

به همتون توصیه میکنم

ورزش گروهی یه حس و حال دیگه ای داره

به خودتون نگید پیاده روی میکنم

یا نگید که توی خونه ورزش میکنم

پای تلویزیون ورزش میکنم

از من بشنوید ورزش گروهی یه شادی و نشاط خاصی به آدم میده که با هیچی قابل مقایسه نیست ...





پ ن 1: فشار خونم را به صورت مرتب و طبق دستورالعملی که بهم دادند چک میکنم

فشار سیستولی 13

دیاستولی 9 یا 10

ولی بازم پیگیر هستم

یه نوبت گرفتم برای چهارشنبه دکتر قلب... ببینم نظرشون چیه



پ ن 2: بازم مهره خریدم برای دستبند و بند عینک




خردادتون مبارک

سلام

روزتون زیبا

رسیدیم به ماه آخر بهار

رسیدیم به ته تغاری بهار

حالا سی و یک روز وقت داریم که یک فصل از سال 1403 را ببندیم

اگه تنبلی کردید دست بجنبونید که وقت کمه

یه بار دیگه چون اول ماه هست تاکید بکنم که اول از همه با خودمون مهربون باشیم

با پوست قشنگمون مهربون باشیم

زیبایی هامون را نادیده نگیریم

ضد آفتاب که یادمون نمیره

یادمون نره که با پوست دستهامون هم مهربون باشیم و به دستامون هم ضدآفتاب بزنیم چون داریم وارد ماههایی از سال میشیم که آفتاب خیلی پررنگه

بطری آب فراموشمون نشه

لباسای نخی رنگی رنگی و سفید و رنگ روشنمون را یادمون نره

و یادمون بمونه که ما فقط یکبار فرصت داریم برای زندگی

خردادماه 1403 بی تکرار هست

هر روز که بگذره دیگه برنمیگرده 

برای مهربونی کردن و توجه به عزیزانمون از تک تک لحظه ها استفاده کنیم

از چارچوب و قاعده ها در بیایم

منتظر بهانه و مناسبها نباشیم

هدیه که نباید یه چیز گرون قیمت باشه

گاهی یه قلمه از گلدون خونمون ... گاهی یه شربت خوشمزه ... گاهی چند برش میوه و یه شاخه گل

هدیه لازم نیست عجیب و غریب باشه

لازمه با دقت و مهربونی انتخاب بشه

گاهی مثل من یه برش از کیکی که درست میکنید را برای دوستتون کنار بگذارید...

گاهی یه اسموتی ساده ...

و فقط یادتون باشه مهربونی و محبتهایی که میکنید اول حال خودتون را خوب میکنه

بدون توقع مهربونی کنید

بدون توقع مراقب رابطه های قشنگتون باشید...




امروز با مادرجان اومدم و نمیتونم یه پست طولانی بنویسم 


من در میان جمع و دلم جای دیگرست

سلام

رسیدیم به آخرین روز اردیبهشت ماه...




لطفا نیاین منو شماتت کنید که منم عین شما این خبر را شنیدم ولی اینجا وبلاگ تحلیل اخبار نیست

من حرفی برای گفتن در این باره هم ندارم

دوباره منو نصیحت نکنید که در این مورد خاص نظرات خودم را دارم و چون متخصص و تحلیلگر نیستم حرفی نمیزنم

دوست هم ندارم نظرات شخصیم درباره سمت و سوهای سیاسی را اینجا بیان کنم... پس متشکرم که در این باره غرغر نکنید... 



دیروز همونطوری که گفتم قرار شد برم برای خرید دستگاه فشار خون

یه کمی سرچ کردم و قیمتها را از روی اینترنت چک کردم ، چون قیمتی که آقای مغازه دار داده بود حدود دویست سیصدتومن بالاتر از قیمتهایی بود که توی ترب میشد پیدا کرد... اونم توی شهر خودمون

یکی دوجا را سیو کردم و عکس گرفتم و گفتم برم ببینم آقای مغازه دار چی میگه!

برای همین زودتر از محل کار اومدم بیرون

ساعت یک بود

گفتم برم تا مغازه تجهیزات پزشکی تعطیل نکرده ، برسم بهش

رسیدم و دیدم تعطیل کرده

ساعت یک و ده دقیقه بود... ولی تعطیل کرده بود

دیدم با فاصله ده دقیقه میتونم برسم به یه تجهیزات پزشکی دیگه

اتفاقا این یکی تجهیزات پزشکی از اون مغازه هایی بود که زیاد ازش خرید کردم و تقریبا منو میشناسه

رفتم و مدل مورد نظر را گفتم و اتفاقا مورد تایید ایشون هم بود با اینکه خیلی مدلهای متنوعی داشتند

یادم بمونه عکسش را میزارم توی اینستا که اگه لازم داشتید یه اطلاعات جزئی ازش دستتون باشه

@tilotilomaniya1402

وقتی قیمتها را سرچ کردم توی شهرهای دیگه میشه ارزونتر هم خرید ولی من ترجیح میدادم همینجا بخرم که هم تست بشه و هم گارانتی دریافت کنم

خلاصه که خریدم و آقای فروشنده دستگاه را روی دست خودشون تست کردند

پیشنهاد دادند یه بار هم من انجام بدم روی دست خودم دقیق متوجه بشم

و فشارم چند بود؟

فشار سیستولی 17

دیاستولی 11

که آقای فروشنده به شدت متعجب شدند که مطمئنی حالت خوبه... سرگیجه و سردرد نداری؟

که نداشتم و این یعنی مرگ خاموش!!!!

یعنی من اصلا متوجه فشار بالای خودم نشدم

خلاصه اومدم خونه و یه کمی استراحت کردم و باز چک کردم 15 روی 10

مادرجان آبغوره بهم دادند و باز چک کردم 13 روی 9

بازم امروز صبح چک کردم 14 روی 9!!!!!!!!!!!!!!!!!

باید یه چند روزی فشار را چک کنم و بعدش برم پیش متخصص ببینم نظرشون چیه؟!!!!

اینا را نوشتم که بگم حواستون به خودتون باشه ... یه وقتایی بعضی از مشکلات هیچ نشانه ای ندارند

بگذریم

یه چرت کوتاه بعدازظهر بهاری زدم

بعدش بیدار شدم و با مادرجان قهوه خوردیم

اونم توی فنجانهای سفیدی که هدیه گرفتم

بعدش تصمیم گرفتیم بریم یه سری به مریض بزنیم

مادرجان یه کمی مربا پخته بودند که برداشتیم

سرراه هم میوه خریدیم

خاله و آلاله را هم برداشتیم

و یه عیادت نیم ساعته!!!!



امروز صبح هم یه شومیز کتان جدید داشتم که نپوشیده بودمش

شیری رنگ

مخصوص بهار دل انگیز

یه سنجاق سینه بهش وصل کردم

با یه شال آبی و سفید

شلوار جین آبی

و پیش به سوی باشگاه

مروارید جون اومده بود یه سری باشگاه

ولی اونقدر قیافه گرفته بود که گفتنی نیست

من با هیجان بهش سلام کردم و بغلش کردم

اونم با سردترین حالت ممکن جوابم را داد و تا جایی که میتونست سعی کرد از بغلم فاصله بگیره!!!!!

من که اصلا به روی خودم نیاوردم و باهاش خوش و بش کردم و حال احوالش را پرسیدم

بعدش هم یکساعت ورزش!!!!

الانم که اومدم سرکار





پ ن 1: دارم بازم بند عینکای رنگی رنگی درست میکنم


چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی

سلام

روز اردیبهشتی تون بخیر




دیروز سرراه که میخواستم برم خونه ، عموجان را هم با خودم بردم و رسوندمشون

ایشون هم فرمودند که مدرسه بچه ها داره تعطیل میشه و توی همین یکی دو هفته میان ایران

بعد هم فرمودند ماشینت را میدی برم تهران دنبال بچه ها؟

راستش را بخواین خیلی خوشم نیومد...

بعدازظهر یکی دو ساعت کتاب خوندم و بعدش بیهوش شدم

بعد که بیدار شدم نشستم سرکارهای میناکاری

یه کمی هم همراه مادرجان سریال دیدم

طبیعیه که آقای دکتر به شدت مشغول ماجراهای خانواده هستند

رفت و آمدها

البته من تجربه ش را دارم در این مواقع خواهر برادرها دوست دارن هی دور هم بشینن و حرف بزنن و خاطره تعریف کنند و با هم دیگه وقت بگذرونن

برای همین دیشب هم بعد از اینکه مهمانها رفتند دورهم جمع شده بودند و بالطبع نتونستیم حرف بزنیم

دیگه ساعت 5 و نیم صبح بود که دیدم گوشیم زنگ میخوره

مست خواب بودم و اولش اصلا متوجه نمیشدم چه خبره!!!!

دیگه بیدار شدم و حدود نیم ساعتی حرف زدیم و دوباره خوابیدم

صبح سرراه رفتم که یه دستگاه کنترل فشارخون (فشارسنج) بخرم که نتونستم مدل مورد نظرم را انتخاب کنم و عکس گرفتم و فرستادم برای آقای دکتر

دیگه ساعت حدود 10 بود که زنگ زدند و یکساعتی با هم دیگه حرف زدیم و اشک ریختیم و همدردی کردیم

یکی از مدلها را هم گفتند از بقیه بهتره و قرار شد ظهر سرراهم بخرم







پ ن 1: مغزبادوم آخرین جلسه استخر را رفته بود و تلفن زد و یه عالمه حرف زد

ماشاله که این فسقلیا چقدر میتونن قشنگ حرف بزنن و ماجراها را خوب تجزیه تحلیل کنند

دیگه سال تحصیلی به پایان رسیده و امتحاناتش مانده

چون امسال کلاس ششمی هست باید بره امتحان بده



پ ن2: چون با توجه به عکسهای اینستاگرام براتون سوال شده بود

@tilotilomaniya1402

مغزبادوم : دخترخواهرم که امسال کلاس ششم هست

یکی یه دونه هستش


فندوق و پسته فرزندان اون یکی خواهر هستند

فندوق : پسر و امسال میره پیش دبستانی

پسته : پسر هستش و سه سال و نه ماهه هستش



پ ن 3: دارم برای سه تا فسقلی دستبندهای مهره ای درست میکنم

از بس که از داشتن اکسسوریها ذوق میکنن


جانم به ماتمت رود از تن به در ولی / داغ توام نمیرود از دل به در پدر

سلام

روزهای آخر اردیبهشت زیبا از راه رسید

یه عالمه ایده و برنامه برای اردیبهشت داشتم

ولی بازم خیلی زود دیر شد...



پنجشنبه صبح

حدودای ساعت 10 و نیم

آقای دکتر

پدرشون را از دست دادند

شب قبلش حال پدرشون بد شد... 

هرچهارتا فرزند جمع شدند بیمارستان

به من نگفتند ولی گویا هر چهارتاشون توی دلشون حس کرده بودند که وداع آخر هست

پدرشون منتقل شدند آی سی یو

و بعد هم صبح 5شنبه آسمانی شدند...

خداوند همه رفتگان را بیامرزه

پدرشون بیماری خاصی نداشتند ولی دچار کهولت سن بودند و 5 سالی بود که در بستر بودند

نگهداریهای شبانه روزی که در یکسال آخر خیلی خیلی زیادتر و دقیق تر شده بود

توی خونشون اندازه یه بیمارستان تجهیزات داشتند

و به بهترین شکل ازشون مراقبت و نگهداری کردند

بهرحال پدرشون پرکشید

5شنبه را به آماده کردن تدارکات گذراندند

صبح جمعه کارهای مربوط به خاکسپاری با سبک و سیاق خودشون

و مراسمات بعدی

کاری از دستم برنمیومد... باهاشون صحبت کردم و تصمیم براین شد که مراسم هم شرکت نکنم

با اینکه مراسم شرکت نکردم همه دردها و داغهای از دست دادن پدرم تازه شد

اشک ریختم... اشک ریختم... اشک ریختم

دیگه واقعا دیروز روز سختی گذراندم که نگم بهتره

برای همین امروز صبح یه کمی زودتر بیدار شدم

دوش گرفتم

صبحانه خوردم

سرصبر لباس رنگی رنگی انتخاب کردم و رفتم باشگاه

یکساعت ورزش و دوری از هر ذهنیت منفی، حالم را بهتر کرد

حالا هم اومدم سرکار...




پ ن 1: اگه میرفتم مراسم هم کاری از دستم برنمیومد

ولی اون کاری که از راه دور از دستم برمیومد را انجام دادم


پ ن 2: دوباره داغم تازه شده و سوگوارم


پ ن 3: ببخشید که چیزای حال خوب کن ننوشتم


خونه للی، کدوم وره؟

سلام

روزتون قشنگ



دیروز دانا زنگ زد و گفت بیا زودتر بریم که بیشتر دور هم باشیم

گفتم یازده و نیم خوبه؟

گفت عالیه

یازده و ربع هنوز دستم بند بود به کار- دانا زنگ زد گفت با نیم ساعت تاخیر بریم... انگار برای اونم کار پیش اومده بود

للی بهم گفته بود براش نان بخرم... برای همین از همسایه چند تا نان خریدم

ظرفی که براش خریده بودم را کادو پیچ کردم

سرراه یه کیک کوچولو هم خریدم ... چون تولدش را یادم رفته بود

البته با یک ماه تاخیر دیگه کیک خریدن خیلی هم جالب نبود... ولی خب...

فاصله خونه ش با دفتر من کمتر از ده دقیقه ست

با دانا همزمان رسیدیم

یه خونه فسقلی با بینهایت انرژی مثبت

اونقدر حس آرامش داشت که گفتنی نبود

جلوی سالن خونه پنجره بزرگ داشت و یه درخت نارنج که پر از بهارنارنج های خوش عطر بود

روی میز پذیرایی میوه ها را خیلی خوشگل تزئین کرده بود

اصلا میوه های بهار خودشون اونقدر رنگی رنگی و قشنگن که آدم اول از دیدنش لذت میبره بعد از خوردنشون

به خاطر من باقلوا خریده بود

وقتی رسیدیم داشت کتلت آماده میکرد

بوی خوب غذای خونگی و یه خونه دنج که میدونی خونه دوست صمیمت هست و یه عالمه حس خوب

ماست چکیده و دَلار(دلال) آماده کرده بود که مزه ش را دوست دارم و زیاد در دسترس نیست

دور هم نشستیم و حرف زدیم

دختر کوچولوی دانا اون وسطها برای خودش شیطنت میکرد و آروم آروم که یخش باز شده بود دیگه خونه را گذاشته بود روی سرش

ساعت 3 بود که همسردانا، پسرش را هم آورد اونجا... یه پسربچه ی آروم کلاس دومی...

دیگه ساعت نزدیک 5 بود که دانا و بچه هاش رفتند

من تا شش و نیم ماندم

للی ظرفا را شست منم کنارش ایستادم و ریز ریز حرف زدیم

گاز را تمیز کرد... دستمال کشید... میز را مرتب کرد... جمع و جور کرد

و اونقدر با هم حرف داشتیم که تمام نشد که نشد...

دیگه باید میمومدم خونه ... مادرجان تنها بودند

دور همی کوچولوی دلچسب مون اینطوری تمام شد!




پ ن 1:  همچنان اون درد توی کتف و شونه م هستش

خیلی بهتر شده ... ولی سرد و گرم که میشم اذیتم میکنه


پ ن 2: با مادرجان اومدم

مادرجان رفتند قدم بزنند

وقتی برگردن زودتر میریم خونه


زمان کم ...

سلام

روزتون زیبا




زمان کمی دارم برای نوشتن پست

چند تا کار هم باید انجام بدم

میخوام برم خونه للی

دانا زنگ زد گفت زودتر بریم که از اونطرف زودتر برگردیم

دیدم باید اول از همه پست بنویسم

بعدش هدیه ای که خریدم را کادو پیچ کنم

سرراه یه کیک هم بخرم

للی بهم گفته نان هم بخرم

گفت تخمه گل آفتاب هم بخر... ولی این یکی را شاید نخرم... چون سرراهم نیست و زمان برای گشتن ندارم

البته شاید توی مسیر خونشون یه سوپری پیدا کنم ... ولی اینکه بخوام مسیرم را طولانی کنم و دنبال تخمه بگردم توی برنامه م نیست

حالا تو این گیر و دار از اتحادیه هم پیام اومده که برای شناسه یکتا اقدام کنید

این شناسه یکتا از سال قبل باید انجام میشده و من پایان سال قبل تمدید پروانه کسب داشتم و کلی پول دادم ولی الان میگه شما بازم شناسه یکتا نداری

جالبه که دقیقا چند روز پیش هم حق عضویت پرداخت کردم

من نمیدونم در برابر اینهمه پول که میگیرن چرا هیچ خدماتی ارائه نمیشه

من اینهمه حق عضویت و پول جواز میدم که چی بشه؟

حالا بگذریم

زنگ زدم کافی نت - حوصله سر و کله زدن با سایت و خرده ریزهای مربوط بهش را نداشتم

اونا برام انجام میدن




دیروز بعدازظهر رفتیم خونه خاله و بازم تا آخر شب دور هم بودیم

شام کتلت و ترشی و سبزی خوردن تازه خوردیم و کلی حرف زدیم

کتاب نقاشی و مداد رنگی هام را با خودم بردم خونه خاله

با آلاله حرف زدیم و من نقاشی رنگ زدم

هرچی اصرار کردم دوست نداشت رنگ آمیزی کنه

من که با طرح و رنگ و پیچ تاب خطها حالم بهتر میشه

من باید یه کاری دستم باشه تا آروم و بی خیال دنیا باشم... اینطوری انگار همه چی آروم تر میگذره

خلاصه تا آخر شب اونجا بودیم

صبح هم دوش گرفتم و قبض ها را پرداخت کردم

جالب اینکه پیامکی که از اداره برق اومده یه مبلغ را نشون میده - وقتی برای پرداخت وارد اپلیکیشن میشی یه مبلغ دیگه ست

گفتم شاید اپلیکیشن بانکم ایراد داره و از این گیر و گورهای معمول هست

با یه بانک دیگه تست کردم دیدم همونطوریه

وارد سامانه برق من شدم ... دیدم اونجا هم همینه... منم پرداخت کردم تا بعد ببینم چی پیش میاد




یک هفته ته اردیبهشت مانده ...

سلام

روز اردیبهشتی تون پر از انرژی

خوب هستید؟

حواستون به حال اردیبهشتی تون هست

هیچکدوم بهم نگفتید که برای خودتون هدیه اردیبهشتی خریدید یا نه؟





دیروز روزی بود که اتفاقاتی در خودش داشت که من نمیخوام ازشون حرف بزنم

اتفاقاتی که شاید در برداشت عامیانه نشه بهش گفت تجاوز... ولی تجاوز به حریم خصوصی و آرامش من بود و منو پر کرد از حس های بد

اونقدر این فشار روحی برام شدید بود که وقتی رسیدم خونه و خواستم تی شرتم را عوض کنم به محض اینکه دستم را بردم بالا، توی کتفم گرفتگی ایجاد شد و درد بینهایت

دردی که داد منو در آورد

بعدش منیزنیم خوردم.... یه مسکن فوق العاده قوی خوردم

من کلا آدمی هستم که از مسکن ها و داروها به شدت دوری میکنم ... ولی مجبور بودم

بعدش دیدم درد هیچ جوره آروم نمیشه ... کیسه آب جوش را پر کردم

اما تا شب حتی قدرت تکون خوردن نداشتم و فقط یه گوشه دراز کشیدم

درد در حدی بود که برای بلند شدن از روی زمین مشکل داشتم و باید کلی به خودم می پیچیدم تا بتونم در یه زاویه ای درد را تحمل کنم و بلند بشم

خلاصه که گذشت

صبح یه کمی درد بود... ولی قابل تحمل

دوش آب گرم گرفتم

آماده شدم و رفتم باشگاه

مربی چند تایی حرکت بهم داد و وقتی بدنم گرم شد و شروع کردم به ورزش درد کمتر شد

الان هم درد خیلی کمتره ... ولی هنوز حسش میکنم...

بگذریم

باید از تلخی ها گذشت...



پس از اول شروع میکنم

دیروز یه نان از همسایه خریدم و بردم برای عموجان

نان داغ و تازه با عطر گندم

عموجان فعلا خونه ی مادرهمسرشون اسکان دارند

البته مادرهمسرشون رفتن ترکیه پیش دختر و نوه ها و در نبود عموجان اونجا هستند

نان را بردم و عموگفت منو هم برسون جایی

برام یه ست قهوه خوری فسقلی خیلی بانمک سوغاتی آورده بود

عکسش را گذاشتم ایستاگرام

دیدید؟

@tilotilomaniya1402

دیگه عمو را رسوندم و خودم رفتم سمت خونه



امروز صبح بعد از ورزش سرراه که میومدم یه جایی یه آقایی توی وانت داشت کرفس کوهی میفروخت

از اون مدل کرفسها که از شهرکرد میارن و یه عطر و بوی خیلی خاصی داره

از اونها که مامانم میریزه توی ماست و من خیلی دوست دارم

هفته گذشته از یه جایی عبور میکردم یه آقایی داشت توی وانت میفروخت... پیاده شدم و قیمت را گفت کیلویی 850!

خب به نظرم خیلی زیاد بود ... ولی یه مقدار کمی خریدم ... چون مزه ش را خیلی دوست دارم

ولی این آقای امروزی میداد کیلویی 300

خلاصه سرراه خریدم و اومدم

باز به محض اینکه از راه رسیدم خانمِ آقای نانوا یه لیوان چای داد دستم

گفت توی این چای گلرنگ ریختیم ببین مزه ش را دوست داری؟

من مهربونی آدمها را دوست دارم

بازم توی لیوانشون شکلات ریختم

مادرجان چندتا دونه سیر هم براشون داده بود... اونم دادم بهشون

یادم رفت از سیرها عکس بگیرم...

یادم رفته از گل محمدی ها عکس بگیرم

باید یادم بمونه از گوشه های پر از بهار براتون عکس بزارم

خلاصه که الان اومدم سرکار و باید چند تا برگه ریاضی و البته یه برگه ی کوچولوی عربی هم تایپ کنم







پ ن 1: روزگار میگذره

باید سعی کنیم هرچی میتونیم کاری کنیم که حال خوب به اطرافیانمون منتقل کنیم

لااقل حس کنن وسط همه سختی های روزگار ، هنوزم زندگی ارزش زندگی کردن را داره...



پ ن 2: پدر آقای دکتر همچنان بیمارستان بستری هستند

بهش که غرغر میکنم دفعه بعدی میبینم زودتر زنگ میزنه

دلم برای تک تک مهربونی های ریز و نگفتنیش پر میزنه



پ ن 3: فردا میخوام برم خونه للی

گفتم که اسمش را جدیدا سیو کردم lilo

با دانا هماهنگ شدیم ... ولی دانا نمیتونست برای ناهار بیاد

للی بهم اصرار کرد... منم برای ناهار میرم

کیک تولد میخرم براش

تولدش یکماه پیش بود و من یادم رفته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا یه کیک تولد میخرم

یه بند عینک هم براش درست کردم

یه ظرف هم قرار شد مادرجان امروز بخرن... بالاخره تازه اسباب کشی کرده و رفته خونه تازه

ببینم میتونم یه مقداری پتوس هم براش قلمه بزنم؟


پ ن 4: داداش و همسرش هنوز بلیط نخریدن

پس هنوز مشخص نیست کی میان



هرکجا هستم و باشم آسمان مال من است

سلام

رسیدیم به هفته آخر اردیبهشت زیبا

رسیدیم به ته مونده های خنک بهار

وارد خرداد پرحادثه که بشیم یهویی هوا گرم میشه

پس از این روزهای خنک نهایت لذت را ببرید



دیروز عربی ها را تایپ کردم

یه دونه بند عینک درست کردم

بعدش رفتم سمت خونه

ساعت از 3 گذشته بود که رسیدم

ناهار خوردیم و با مادرجان تصمیم گرفتیم بریم سمت خونه خاله جان

تا آماده بشیم و لباس بپوشیم ساعت 5 بود

رفتیم و چهارتایی کلی حرف زدیم و وقت گذروندیم

شام خوردیم و حدود ساعت 11 برگشتیم خونه

و اینگونه یه روز دیگه سپری شد!







پ ن 1: برام تعریف کنید که هدیه های اردیبهشتی برای خودتون خریدید یا نه

قرار بود ضدآفتاب و بطری و عینک و بند عینک بخرید


پ ن 2:  ریز ریز میناکاری میکنم 


پ ن 3: کتاب نقاشی و مدادرنگیهام را گذاشتم سر دست

از دفعه بعدی که بخوام برم مهمانی با خودم ببرم که سرگرم بشیم


پ ن 4: یه کتاب تازه دارم میخونم

قدیم تر ها کتابهای کوچولو و کم حجم را دوست نداشتم

ولی الان از این داستانهای کوتاه خوشم میاد

« تمام زمستان مرا گرم کن» نوشته علی خدایی


پ ن 5: امروز یه پلاستیک بزرگ قلمه گل «ناز» آوردم برای آقای نانوا

چند روز پیش گفت که میخواد توی باغچه گل بکاره

گل ناز برای باغچه های بیرونی و توی خیابون و جاهای پر تردد گزینه ی خوبیه


پ ن 6: عطر سیر تازه را دوست دارم

بخصوص وقتی با پلوسبزی مخلوط میشه

کلا عاشق سالادها و سبزیجاتم و البته سوپ ها


پ ن 7: از نصفه شب گذشته بود که آقای دکتر بهم زنگ زد ... خسته و هلاک و پر از غصه!

حتی نای حرف زدن نداشت

سربه سرش گذاشتم... ده دقیقه نشد که صدای خنده هاش بلند شد

مکالمه ی کوتاهی بود ولی، لازمه بگم یه جون به جونای زندگیم اضافه شد؟



بازگویی در جهان دیگری هستم

سلام

روزتون بخیر

اردیبهشت دوست داشتنی تون پر از حال خوب




یه کمی باید برگردم عقب تر و براتون تعریف کنم

اخ یه عالمه تعریف قند و نبات!



سه شنبه بعد از اینکه پست را تمام کردم عموجانم باهام تماس گرفتند و خبر دادند که دارن برمیگردن ایران

یه تاکسی هست که دیگه از بس باهاشون این ور اونور رفتیم باهاشون آشنا شدیم و هروقت لازم باشه با ایشون تماس میگیریم

گفتند تاکسی را هماهنگ کن که ساعت 9 تا 9 و نیم صبح بیاد فرودگاه دنبالم!

یه جرقه ی رنگی رنگی توی ذهنم روشن شد

منم زنگ زدم به اون آقا و هماهنگیهای لازم را انجام دادم و بهشون گفتم البته منم باهاتون میام!

حالا اینو تا اینجا داشته باشید بقیه ش را بعد تعریف میکنم

هرچند توی اینستاگرام تعریف کردم و خبر دارید چی به چیه!

بعدش زنگ زدم برای مغزبادوم نوبت آرایشگاه گرفتم

خلاصه که هماهنگی ها را انجام دادم و تایپ های عربی را تمام کردم و سرراه نان خریدم و رفتم خونه

ساعت 2 گذشته بود که رسیدم

ناهار و نماز

بعدش هم لباس پوشیدیم و با مادرجان رفتیم دنبال مغزبادوم که برای ساعت 4 نوبت داشتیم

وقتی رسیدیم پشت در آرایشگاه دیدیم که اطلاعیه زدند که  آرایشگاه جابجا شده و ما مطلع نشدیم

حالا یک ربع زودتر رسیده بودیم

زنگ زدیم به خانم آرایشگر و گفتند فکر کردم شما که مشتری ثابت هستید از داخل اینستا خبردار شدید

خلاصه که آدرس جدید خیلی هم ازمون فاصله نداشت

سوار شدیم و پیش به سوی آرایشگاه

مغزبادوم و مادرجان موهاشون را کوتاه کردند ساعت شد 5 و نیم

مغزبادوم میخواست برای خودش بطری آب بخره و از اون طرف هم ساعت 6 و نیم کلاس زبان داشت

دیگه بدو بدو بردمش اونجایی که دوست داشت ازش بطری بخره البته با عجله - چون باید میرفت خونه و لباس عوض میکرد و کیفش را برمیداشت

خلاصه بطری ها را دید و چیزی نپسندید و سریع بردمش سمت خونه شون

مغزبادوم را تحویل باباش دادیم و من و مامان رفتیم سمت خونه خاله جان

تا هفت و نیم هم خونه خاله جون بودیم و برگشتیم خونه



حالا باید تعریف کنم که من وقتی عموجان خواستند ماشین هماهنگ کنم به ذهنم رسید حالا که ماشین داره تا نزدیک تهران میره بهترین فرصت برای دیدار حضرت یار هست!!!!!

من دیگه اونقدر دلتنگ بودم که سریع توی ذهنم همه چی را برنامه ریزی کردم

بعد از اینکه رسیدیم خونه آروم آروم آماده شدم

یه سبد خوردنی هم برای توی مسیر آماده کردم

راننده ساعت 12 شب منو سوار کرد

6 صبح یه جایی کمی اونطرف تر از فرودگاه طبق قرار رسیدیم به حضرت یار!!!! آقای دکتر منو سوار کردند

علی رغم میلشون دست که دادیم گونه شون را بوسیدم

نگم از دلتنگی !!!!

البته ماشینشون خراب شده بود و با ماشین خودشون نبودند

هیچی مهم نبود

رفتیم توی یه کافه ی امروزی و تر تمیز

از بین همه منو یه املت سنتی سفارش دادیم با دوتا لیوان چای نبات

البته که کنارش یه نان سنگک داغ خیلی خوش عطر و بو هم بود که آقای دکتر ذره ذره قسمتهای برشته را جدا کردند و لقمه لقمه دادند به من

من نمیرم برای اینهمه مهربونی مدل خودش!!!!؟؟؟؟؟

دیگه دنیا از حرکت ایستاده بود و جهان ماله من بود

هیچی در اطرافم حس نمیکردم

صداها را نمیشنیدم

فقط لبخند میزدم

میدیدم حضرت یار تند تند حرف میزنه ... انگار اونم مثل من میترسید از لحظه هایی که عین آب از توی مشتمون لیز میخوردند

من فقط نگاش میکردم...

یه کمی همونجا نشستیم ... بعدش رفتیم توی فضای سبز اطراف

قدم زدیم ... هوا خیلی خوب بود یا حال من؟؟؟؟ ... نمیدونم ... ولی خوب بود... همه چی خوب بود

جهانم رنگی رنگی شده بود

اصلا جهانم از حرکت ایستاده بود... میخواستم همونجا متوقف بشم ...

نشستیم روی نیمکت... میناکاری با قاب چوبی و یه گلدون با گل براشون برده بودم

اروم نشستم کنارش... انگار عطر تنش منو برده بود به یه خلسه دلچسب

ثانیه ها بدجنس شده بودند... حتی دقیقه ها!!!

همچین تند تند سپری میشدند ... کاری از دستم برنمیومد... باید قدر همون لحظه ها را میدونستم

حرف میزدیم و بعد فقط نگاه و لبخند...

یه هندزفری پارسال براشون خریده بودم که باب دلشون نبود... قبلا در موردش حرف زده بودیم همون را با یه بسته ی بزرگ شکلات خوشگل برام آورده بودند

نگاش کردم ... نگاش کردم ... قدم زدیم ... خندیدیم... رفتیم یه جای دیگه توی استکان کمر باریک دوتا چای خوردیم... دوتا من ... دوتا آقای دکتر....

و گوشیم زنگ خورد!!!!!!!

تمام شد... سه ساعت زمان گذشت... به همین سرعت

مگه میشه؟

چقدر زود...

عموجان متعجب از اینکه من اومدم تا اونجا... تماس گرفتند و قرار گذاشتیم و نیم ساعت بعد با یه دنیا حال خوب و دلتنگی سوار تاکسی شدم و همراه عمو برگشتم اصفهان ...


مادرجان یه فسنجون خوشمزه آماده کرده بودند

ناهار خوردیم و استراحت

پنجشنبه هم چون مادرجان یه کمی سرما خورده بودند هیچکی نیومد خونمون و از آرامش خونه کیف کردیم

کتاب خوندم و میناکاری کردم



جمعه از صبح دوتا رفتیم باغچه

زمان برداشت سیر بود

سیرها را از زمین درآوردیم و ساقه هاش را جدا کردیم و حسابی شستیم

بعدش هم مادرجان یه عالمه نعنا چیدند و پاک کردیم و آماده برای خشک شدن

یه مقداری هم گل رز داشتیم که بااینکه غنچه بودند چیدم و آوردم خونه تا چشمامون را قلب قلبی کنند

تا برگردیم خونه ساعت 4 بعدازظهر بود

سرراه یه سری هم به مزار پدرجان زدیم

ناهار خوردیم و دوش گرفتم

مغزبادوم و باباش و خواهر با یه کیک کوچولو اومدند یه سری بهمون زدند

یکی دوساعت دور هم بودیم و در نهایت تعطیلات آخر هفتمون به پایان رسید



امروز صبح با یه عالمه انرژی زودتر از همیشه خودم را رسوندم باشگاه

مربی پرانرژی هم داشت با بقیه صحبت میکرد

ورزش کردیم و پر انرژی تر شدیم

مربی جدید موفق شده برامون یه آوانس جدید از باشگاه برامون بگیره

حالا سرفرصت و بعد از محقق شدنش یکی یکی براتون تعریف میکنم



مهربانی با رنگ چای

سلام

بهارتون رنگی رنگی

دیروز بازم بارون داشتیم

امروز همه جا از طراوت و شادابی برق میزنه و چشمای آدم را قلب قلبی میکنه



دیروز وقتی رسیدم خونه مادرجان در حال پاک کردن جعفری بودند

یه عالمه جعفری

دیگه بعد از ناهار منم کمک کردم و شستیم و آماده شدن برای خشک شدن

ما همیشه کارایی مثل سبزی شستن و سبزی پاک کردن را توی باغچه انجام میدیم

اینطوری ریخت و پاش ها نمیاد توی خونه

برای همین دیروز که مادرجان داشتن این کار را توی خونه انجام میدادن، برامون سخت بود... به خصوص شستن!

خلاصه که فعلا گوشه گوشه های خونه پر از نعنا و جعفری هست که دارن خشک میشن!

از این حالا تا زمانی که داداش جان و همسرش بیان مادرجان هرچی بتونه براشون خشک و آماده میکنه که با خودشون ببرن



امروز از راه رسیدم و آقای نانوا یه چای خوشرنگ توی یه لیوان شیشه ای بزرگ برام آورد

دوتا قند هم گرفته بود دستش...

من قند نمیخورم ولی دست کسی را رد نمیکنم

مهربونیش و کارش زیبا و قشنگ بود!

همیشه گوشه ی تنور کتری و قوری داره و همیشه چای آماده...





پ ن 1: دیروز زنگ زدم به آرایشگاه برای موهای مغزبادوم که میخواست کوتاه کنه

ولی نوبت نداد و گفت زمان نداره

امروز ببینم میتونم یه نوبت براش بگیرم


پ ن 2: عکس بند عینک ها را براتون گذاشتم اینستاگرام

@tilotilomaniya1402


پ ن 3:  با نازلی عزیزم یه عالمه توی واتساپ حرف زدیم و هنوز کلی دلتنگشم


پ ن 4: باید یه عالمه سوال عربی تایپ کنم...

از حوصله م خارجه!


پ ن 5: دنیای مهره های رنگی، یه دنیای پر از خیال و انگیزه ست


گفت دانایی که: گرگی خیره سر، هست پنهان در نهاد هر بشر!

سلام

روزتون زیبا

اردیبهشتتون قشنگ

لحظه هاتون تاب

آسمون دلتون عین آسمون این روزها آبی و پر از ابرهای سفید و پشمکی

لبخندتون پررنگ

معجزه های زندگیتون نزدیک


امروز بازم پر از انرژی هستم

کامنت یه دوستی را خوندم و یادم اومد که در درون هر کدوم از ما پیامبری هست که رسالتی داره

کاش پیامبر درونمون را بشناسیم و رسالتمون را درک کنیم

یاد بگیریم هرکدوم از ما میتونیم معجزه کنیم

برای خودمون

برای اطرافیانمون

و برای کسایی که شاید یه رهگذرن ولی معجزه ی ما زندگیشون را حتی برای لحظه ای شیرین میکنه

دیروز سر راه نان سنگک خریدم

مامان جان باغچه بود رفتم دنبالشون

دخترهمسایه را توی کوچه باغ دیدم و یه نون سنگک داغ دادم بهش

لبخند زد ... قسمتی از رسالت من مهربونی های ساده و کوچولو به دیگرانه

بعدش هم یه سر زدم به مزار پدرجان ... باید گلها را آب میدادم

یه آقایی سرچهارراه اسپند دود میکرد... یه نون سنگک هم قسمت اون بود

بعدش هم پیش به سوی خانه

ناهار خوردیم

بعدش کتابم راگرفتم دستم و هوای بهاری منو برد توی خلسه و خواب

بیدار شدم و با مادرجان با آداب مخصوص خودم ، قهوه خوردیم

بعدش هم نشستم پای بساط میناکاری

آقای دکتر همه دیروز را درگیر پروسه درمان و پیگیری سلامت پدرشون بودند

و من زیرلب براشون دعا میکردم و ذکرهای دلچسب خودم را میگفتم ...

با مادرجان سریال دیدیم

در حالی که مادرجان در حال آماده کردن نعناها، برای خشک کردن بودند...

یه عالمه نعنا و غنچه های گل محمدی از باغچه چیده بودند




پ ن 1: مغزبادوم بهم زنگ زد و گفت منو میبری موهام را کوتاه کنم؟

با ذوق قبول کردم

مدتی هست از طرف مدرسه میبرنشون استخر

من همون جلسه اول بهش پیشنهاد دادم که موهاش را کوتاه کنه تا راحت باشه

اما قبول نکرد

حالا خودش تصمیم گرفته

الان زنگ میزنم آرایشگاه برای بعدازظهر براش نوبت میگیرم



پ ن 2: دارم یه تعدادی بند عینک برای فروش آماده میکنم

باید عکسش را برای شماها هم بزارم


پ ن 3: یه عالمه دفترچه ی کوچولو سفارش گرفتم

باید اونا را هم برای یه عالمه دختربچه آماده کنم




نیمه بهار

سلام

روزتون بخیر

خیر و برکت همراه تک تک لحظه هاتون

بهار از نیمه گذشت



چند روزی ننوشتم و باید برگردم به چهارشنبه

چهارشنبه صبح رفتم باشگاه و یکساعت با مربی جان ورزش کردیم

بعدش یکی از دخترای باشگاه بهم گفت که امروز یکساعت معرفی رشته تی آر ایکس هست و دقیقا بعد از سانس باشگاه ما هست

بهم گفت بیا بمونیم اون یکساعت را و از نزدیک با این رشته آشنا شیم

چند روز قبل من به مربی و بچه ها پیشنهاد دادم که به طور آزمایشی یک هفته به جای یک روز در میان هرروز بیایم باشگاه

دلم میخواد هر روز ورزش کنم

ولی بقیه موافق نبودند

حالا این دوستم نظرش این بود که ببینیم اگه از تی آر ایکس خوشمون اومد یک روز در میان ورزش خودمون و تی آر ایکس را بیایم

خلاصه که بعد از سانس خودمون ماندیم و یکساعت هم تی آر ایکس کار کردیم و اتفاقا به نظرم خوب بود... البته تی آر ایکس مبتدی بود و هیجانش کم!!!!

ولی در نهایت متوجه شدیم که کلا کلاسهای تی آر ایکس هم فقط روزهای زوج هست و نمیتونیم بیایم

تا لباس بپوشم و از باشگاه بیام بیرون ساعت حدود 11 بود

خواهر جان را هم توی باشگاه دیدم چون سانس ورزشی اونا ساعت 11 هست

بدو بدو اومدم و چون روز قبلش هرچقدر توی مرکز خرید دور زدم هیچ هدیه ای برای خاله و مامان پیدا نکردم،تصمیم داشتم که بند عینک بهشون هدیه بدم!

علتش هم این بود که هم مامان جان و هم خاله وقتی بند عینک من را دیدند خیلی خوششون اومد و گفتند اگه شبیهش را ببینند میخرن!

خلاصه که یه خرازی بزرگ  و مجهز سرراهم میشناختم

ماشین را یه جایی دورتر که جای پارک بود پارک کردم و از پل هوایی عبور کردم و رفتم خرازی

بند عینک آماده نداشتند ... منم در یک تصمیم ناگهانی تصمیم گرفتم که خودم بند عینک درست کنم

مهره های چوبی خریدم ... بعد چشمم به یه سری مهره های رنگی رنگی خورد از اونا هم یه مقداری خریدم

یه سری وسایل دیگه هم که برای ساختن بند عینک لازم بود خریدم و اومدم دفتر

تا برسم ساعت 12 بود

دست به کار شدم و حدود یکساعت و نیم زمان برد و نتیجه عالی بود

البته برای هردوتا خاله بند عینک درست کردم

حالا این روز بهانه بود لازم نبود حتما معلم باشند

مهره های رنگی رنگی را نگه داشتم برای خودم

مهره های چوبی را استفاده کردم و سه تا بند عینک شبیه به هم درست کردم و کادوشون کردم و تمام

توی مسیر برگشت خونه چه بارونی شروع شد...

اونقدر شدید بود که گفتنی نیست

رسیدم جلوی در پارکینگ و متوجه شدم برق نیست ...

پیاده شدم و در را به طور دستی باز کردم و تصمیم گرفتم حالا که ماشین اینهمه خیس شده یه دستمال بهش بکشم که لااقل حسابی تمیز بشه

تا یه دستمال دورتادور ماشین بکشم عین موش آب کشیده شدم

شلنگ پارکینگ را آوردم و جلوی در و باغچه و درهای پارکینگ و در ورودی را هم شستم ... یعنی از فرصت استفاده کردم

دیگه حسابی خیس شده بودم ... برق نبود و باید از پله ها میرفتم...

قرار بود یه دور همی سورپرایزی داشته باشیم که مامان جان و خاله خبر دار نشن

خاله و اطلسی بیان سمت خونه خاله

من و مامان

خواهر و مغزبادوم

اونیکی خواهر و فندوق و پسته

همه سر ساعت 7 جمع بشیم خونه خاله

یه کیک شکلاتی خوش عطر پختم و دوش گرفتم و ساعت شش و نیم از خونه اومدیم بیرون

به مامان گفتم بریم یه سری خونه خاله ولی اینکه بقیه هستند و بقیه ماجرا را سورپرایز نگه داشتم...

ما اول از همه رسیدیم و خاله از دیدنمون خوشحال شد

نشستیم و با فاصله یک ربع مغزبادوم و خواهر رسیدند و واقعا مامان و خاله تعجب کردند

بعدش خاله و اطلسی با فاصله کوتاه امدند

و بعدش هم اونیکی خواهر

کادو بازی کردیم

خاله برای من یه شومیز جین سفید دوخته بود - آوردمش که امروز بدمش اتوشویی

در نهایت تا آخر شب دور هم بودیم و یه کمی هم آهنگ و بزن و برقص



قرار شد روز پنجشنبه همه برای ناهار بیان خونه ما

خاله و اطلسی خونه خاله جان ماندند

صبح پنجشنبه بیدارشدم و کمک مامان یه کمی جمع و جور کردم

دسر درست کردم

سالاد آماده کردم

و مهمان ها یکی یکی از ساعت 12 از راه رسیدند

باز مهمون بازی داشتیم تا آخر شب

بازم کم و بیش بارون میومد

دیگه شب هلاک بودم از خستگی

اصلا نفهمیدم چطوری خوابم برد



جمعه صبح وقتی بیدار شدم هنوز خسته بودم

با این حال یه جارو برقی زدم و یه کمی خونه را مرتب کردم

کتابم را برداشتم و یه گوشه ی کاناپه لم دادم و بعد ازچند خط خوندن بیهوش شدم ...

ساعت 2 بود که مادرجان بیدارم کردند و گفتند نان نداریم...

دیگه دوتایی اومدیم بیرون و نان سنگک خریدیم و برگشتیم

تا شب جز استراحت و کتاب و یه کمی میناکاری هیچ کاری نکردم


شنبه صبح دیرتر بیدار شدم

تا یه کمی به پوست و مو رسیدگی کنم ظهر شد

با مادرجان رفتیم سمت میوه فروشی

بعدش هم عیادت بیمار

برای اونم میوه بردیم

خدا را شکر خیلی خیلی بهتر بود

از اونجا که برگشتیم با مادرجان سریال دیدیم و یه روز تعطیل را گذروندیم






پ ن 1: بازم حال پدرآقای دکتر خوب نیست

نیازمند انرژی و دعاهای خوبتون هستیم


پ ن 2: اونقدر همه از دیدن بند عینکها ذوق کردند که تصمیم دارم برای بقیه هم درست کنم


پ ن 3: اطلسی برای مامانم و خاله شاخه گل رز هدیه گرفته بود

گفت از تو یاد گرفتم گل هدیه دادن کلی حس خوب داره ...

اطلسی 21 سال با من تفاوت سنی داره


پ ن 4: خاله جان برای مامان و اون یکی خاله پیراهن آبی تابستونه دوخته بود

یه مهربونی رنگ آسمون !


پ ن 5: خاله برای هممون یه مدل جوراب گوگولی خریده بود


پ ن 6: آلاله برای مغزبادوم تاپ دخترونه بهاری خریده بود...


پیغام آشنا نفس روح پرورست

سلام

روز اردیبهشتی تون پر از خاطرات قشنگ

امیدوارم حال دلتون خوب باشه



دیروز بعد از پست همونطوری که گفتم طبق قراری که با للی داشتم ، راه افتادم

چهارقدم اونطرف تر دیدم ماشین للی دقیقا پشت سرم هست

با هم دیگه رفتیم و ماشین هامون را توی کوچه ای که خونه ی مامان للی هست پارک کردیم و قدم زنان راه افتادیم

حرف زدیم و راه رفتیم

یه کاری داشتم که باید انجام میدادم

دوتایی رفتیم و اتفاقا یه کمی هم معطل شدیم

بعدش یه دوری توی خیابون نظر زدیم

بعد هم قدم زنان برگشتیم سمت ماشین هامون

دیگه از للی خداحافظی کردم ساعت از 2 گذشته بود

برگشتم سمت خونه

مادرجان گفته بودند توی راه باقالی و نخود فرنگی بخرم

خرید کردم و رفتم سمت خونه

ناهار را خوردیم و مشغول باقالی تمیز کردن شدیم

بعدش هم نخودفرنگی ها

یعنی ساعت 8 بود که تمام شد و دیگه هلاک شده بودیم از خستگی...




پ ن 1: دیروز حدود 14هزار قدم راه رفته بودم و این کلی حالم را خوب کرد

پ ن 2: دیگه امروز باید حتما برم یه دوری بزنم ببینم میتونم چیزی برای خاله و مامان بخرم (روز معلم)

پ ن 3: ریز ریز میناکاری میکنم و حس خیلی خوبی داره برام

پ ن 4: با للی یه سری قرار و مدارهای دور دور و بیرون رفتن گذاشتیم - ببینم میتونیم عملیش کنیم یا نه

پ ن 5: بهتون گفتم تولد للی یادم رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! توی فروردین... حالا که خونه ش را عوض کرده باید یه کیک بخرم و برم برای جبران...

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی

سلام

روزتون قشنگ

بهارتون دلچسب



میدونم گفتم و تکراریه

ولی اگه میخواین یه خودتون جایزه بدین الان وقتشه!

یه بطری خوشگل

میدونم بطری دارید... ولی چیزای جدید به آدم حال خوب میدن

پس یه بطری خوشگل برای خودتون بخرید و هرجا میرید آب همراهتون باشه

اگه میخواین یاد تیلو تیلو بیفتید یه کوچولو مزه هم به آب اضافه کنید... مثلا گلاب... یا یه کمی عرق کاسنی، عرق شاطره

شاید هم یه خیار را حلقه حلقه کنید و کنارش یه برش لیمو...

اصلا دیدنش هم حال آدم را خوب میکنه

یه شاخه نعنا

یکی دو برگ گل محمدی

هرچی که بهتون حس و حال قشنگ میده

هرچی که دیدنش باعث میشه لبخند بیاد روی لباتون

از بحث دور نشیم

میخواستیم به خودمون جایزه بدیم

اولیش شد یه بطری خوشگل و خوش دست که بتونیم همه جا با خودمون ببریمش

بعدش عینک آفتابی... اگه مثل من تو شرایط مالی خیلی خوبی نیستید سراغ مارکها و برندها نرید...

عینک لونا را بهتون معرفی کردم

سرچ کنید

عینکاشون یو وی 400 دارن و برای تنوع عالی هستند

یه دونه عینک خوشگل برای خودتون سفارش بدید و از یه خرید ارزون راضی باشید

بعدش میرسیم به ضدآفتاب

بدون ضد آفتاب از خونه بیرون نیاین...

حالا اگه مثل من رنگی دوست دارید رنگی... اگه بی رنگ دوست دارید بی رنگ

سایت خانومی را سرچ کنید

تخفیفای بینظیری گذاشته

یه آبرسان یا مرطوب کننده ... یه ضدآفتاب... و اگه خانوم هستید یه رژ لب با رنگ متفاوت از همیشه

اینا شد هدیه اردیبهشت به ما

بطری آب - عینک آفتابی- آبرسان و ضد آفتاب

و یه لبخند بزرگ و حال خوب!

تی شرت های رنگی رنگی تون را از کمد بیرون بیارید و بعضی روزا بی خیال ست بودن و ست شدن باشید

دست از این تاپ و تی شرت و شلوارهای مشکی بردارید

باورکنید که حال و هواتون به کل عوض میشه

رنگای روشن را بزارید دم دستتون و هر روز یکی از اون لباسای نخی خوشگل و رنگ روشنتون را بپوشید

اهان ... میتونید مثل من یه بند عینک مهره ای خوشگل هم به خودتون هدیه بدید

من تازه یکی خریدم

مهره هاش چوبیه ... هیچوقت تاحالا بند عینک نداشتم

ولی یه خانوم با سلیقه داشت دستبند و بندعینک میفروخت

منم یه دونه خریدم ... بهم گفت دستبند ست همین بند عینک با مهره های چوبی و دوتا سنگ خوشرنگ هم دارم

واقعیت از بس انرژی خوبی داشت و قشنگ و مهربون حرف میزد ازش خریدم

اینم برای تابستون باحاله

همیشه وقتاتی که عینک همراهمه و میرسیم به جایی که نیاز به عینک نیست، عینکم را میزارم روی سرم و این باعث میشه دسته های عینک آروم آروم شل بشن...

فعلا بند عینک جدید را هم دوست دارم و با دستبند ست ازشون لذت میبرم

توی این وانفسای روزگار که همه چیز سخت و پیچیده شده ... به خصوص توی جغرافیای ما... میشه با چیزای کوچولو به خودمون حال خوب بدیم




امروز صبح رفتم باشگاه

با مربی پر انرژیمون یه عالمه خوشگذروندیم

بعدش هم اومدم دفتر و زنگ زدم به للی

بهتون گفتم اسم للی را تو گوشیم تغییر دادم به Lilo... لیلو...

lilo به معنی دوستی که ممکنه هر روز باهم حرف نزنید، همو نبینید، ولی وقتی کنار هم قرار میگیرید مثل روز اول باشید، همونقدر صمیمی و گرم که انگار هیچ فاصله ای بینمون نبوده...

بهتون گفته بودم اسم آقای دکتر را توی گوشیم از بهمن ماه سیو کردم «کاژه»

کاژه به معنی پناهگاه؛ اصطلاحا جایی یا کسی که آدم کنارش احساس آرامش و امنیت می‌کنه.

من واقعا با دیدن این واژه کردی فقط به یاد ایشون افتادم ...

بعد چند روز پیش خیلی اتفاقی با یه کلمه جدید روبرو شدم که دلم براش رفت ... nepenthe  ... نپنتی ...

حالا این نپتی در اساطیر یونان، دارویی که غم و غصه را از یاد انسان می برد و من حس کردم آقای دکتر همون دارو هست...

منم اسمش را تغییر دادم ... حالا توی گوشیم سیو شده به نپنتی


زنگ زدم به للی یا لیلوی عزیزم - اخه خونشون را جابجا کردن و یه جایی خیلی نزدیک به ما مستقر شدند

البته از قبل از عید همسرش یه جایی مشغول به کار شد و زندگیشون به لطف پروردگار یه حال و هوای تازه گرفت

الان هم للی داره دنبال کار میگرده

حالا بگذریم ...

زنگ زدم بهش و گفتم میخوام برم فلان جا کار بانکی دارم ولی زمان دارم که بعدش با هم یه کمی قدم بزنیم

گفت برای ظهر میخوام برم خونه ی مامانم و از اتفاق جایی که کار داشتم خیلی نزدیک خونه مامانش بود...

خلاصه که قرار گذاشتیم و الان یواش یواش بعد از پست یه کاری را مرتب میکنم و راه میفتم اون سمت ...




پ ن 1: دوباره میناکاری را شروع کردم و دیروز یه عالمه ماهی خوشگل کشیدم روی سفالها...

دلم تنگ شده بود برای طرح زدن و میناکاری


پ ن 2: خیلی آروم و لاک پشتی کتاب میخونم تازگیا

تو اهداف امسالم هست که یه کمی روی این موضوع کار کنم

قدیما یه جورایی کِرمِ کتاب بودم ....

حالا یه عالمه کتاب نخونده توی کتابخونه م هست

جهان سر به سر حکمت و عبرت است

سلام

روزتون زیبا

روز اردیبهشتیتون قشنگ



اگه قصد سفر به اصفهان را دارید الان توی هفته اصفهان هستیم

آب زاینده رود هم باز هست

اردیبهشت هم که هست

دیگه چی بهتر از این

بیاین اصفهان

اول برید میدان نقش جهان ... قشنگ میتونید یه روز کامل توی بازار و میدان و خیابانهای اطرافش گشت و گزار کنید

ناهار را هم که همونجا بریان میل میکنید

بعدش هم یه روز وقت بزارید برای سی و سه پل و پل خواجو و پارک ناژوان

ناژوان رفتید یه سری هم به مجموعه آکواریوم و باغ پرندگان و خزندگان و پروانه ها هم بزنید

در نهایت یادتون نره دوغ و گوشفیل بخورید

خورشت ماست بخورید

کشک و بادمجون بخورید

روز بعد هم وقت بزارید برای گشتن چهارباغ و کلیسا وانک و سمت خیابان نظر

اگه دلتون یه کمی خرید و گشت گزار توی جای لوکس خواست ، برید سمت سیتی سنتر

سیتی سنتر هم خرید کنید هم طبقه ی بالای بالا هر مدل خوردنی که خواستید پیدا میشه

اونقدر در این میان خوشمزه جات میبینید که نیاز نیست من بگم چی بخورید

چون همه جا پر از رستوران و غذافروشی هست

اگه قصد خیلی موندن داشته باشید دیگه سرچ میکنید و یکی یکی جاهای دیدنی را پیدا میکنید

مثل کوه صفه - منارجنبان - میدان امام علی - باغ گلها  و یه عالمه جاهای دیگه که میتونه مسافرها را سرگرم کنه

خلاصه که اگه قصد سفر دارید الان وقت خوبیه




دیروز یه کمی کتاب خوندم

بساط میناکاری را باز کنار سالن برپا کردم و یه کمی میناکاری کردم

یه مقداری کمد لباسم را مرتب کردم

ماساژ صورتم انجام دادم

ماسک میوه ای زدم به صورتم

یه مقدار گالری گوشیم را سرو سامان دادم

با مادرجان عکس های یکسال گذشته را دیدیم و جالب بود... گاهی با گوشی وصل میشم به تلویزیون و با هم عکس میبینیم و این کار را دوست داریم

و در نهایت یه روز دیگه از عمرمون هم گذشت




پ ن 1: هنوز هیچ ایده ای برای هدیه روز معلم که براتون گفتم پیدا نکردم