ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
روز پاییزیتون قشنگ
هوا حسابی خنک شده و دیگه آروم آروم رفتیم سراغ لباسهای گرمتر
دوست داشتم روزهای آبان هر روز بیام و بنویسم ولی نشد که نشد
اما یهو کارام تمام شد
همیشه همینطوریه ... یهو نگاه میکنم و میبینم دیگه کار نیست
الان هم همین نیم ساعت پیش لیستها را چک کردم و دفترم را ورق زدم و دیدم دیگه کاری برای انجام باقی نمانده!!!
به همین سادگی فصل شلوغی ها و کار زیاد منم تمام شد
حالا باید آروم آروم لیست جدید روتینهای زندگیم را آماده کنم و برگردم به زندگی
واقعا توی این مدت زندگی نکردم... فقط کار و کار و کار...
قوای بدنی هم یواش یواش داشت تمام میشد...
هفته قبل یه آزمایش کلی دادیم با مادرجان
شنبه هم بردیم متخصص دید ... با توجه به نظریات خودشون یه سری دارو نوشت و قرار شد همچنان زیر نظر دکتر باقی بمانم
اما فشار خونم کاملا کنترل شده و با همین نصفه قرص همه چی فعلا آرومه
هودی پارسالی را از کمد بیرون آوردم و از اول هفته پوشیدمش...
این هودی را داداش جان برام آورده و خیلی دوستش دارم ...
وقتی میپوشم اول دلم گرم میشه...
امسال که اومد یه کاپشن هم برام آورده بود... اونو هنوز نپوشیدم
گذاشتم برای روز تولدم!
از اول آبان خرد خرد برای خودم خریدای کوچولو کوچولو کردم ... اولیش امروز به دستم رسید
عکسش را میزارم براتون اینستا
یه شیور قلمی مارک براون خریدم که همیشه توی کیفم داشته باشمش
لحظه ای که رسید تستش کردم و خیلی خیلی خوشم اومد ازش...
بازم خرید کردم ... یکی یکی برسه بهتون نشون میدم
این روزها فندق و پسته و خواهر سه تایی درگیر ویروس شدند
فکر کنم فندق ویروسها را از مدرسه شون میاره و بعد دسته جمعی درگیر میشن
بدجور هم درگیر شدند
همشون گوش درد شدید دارند
اونقدر شلوغ بودم که نشده حتی یه سر کوچولو بهشون بزنم
از بعد از تولد مادرجان ، یکی یکی همه مریض شدند و دیگه نشده همدیگه را ببنیم
جز مغزبادوم که هرطوری باشه خودش را به من میرسونه ... با بهانه و بی بهانه ... گاهی میفهمم دلش تنگ میشه
زنگ میزنه فلان چیز را پرینت بگیر برام بیار... فلان کار را بکن ... و اینطوری میرم یه سرکوچولو دم درخونه بهش میزنم و میبوسمش و میام...
خاله جان هم به شدت مریض هست
خلاصه که دورهمی ها کلا کنسل بوده
در عوض بالاخره موفق شدم یه مستاجر مناسب خونمون پیدا کنم و دیروز اسباب کشی کردند
دیگه واقعا داشتم حرص میخوردم از اینهمه طولانی شدن
خالی بودن خونه دردسرهای خودش را داشت که از حوصله این پست خارج هست
وسط شلوغیا یه برقکار خوب پیدا کردم و برای همون طبقه سه تا هواکش حسابی کار گذاشتیم
ولی اونقدر شلوغ بودم که حتی وقت نداشتم ببینم چی شد و چی نشد... فقط پول واریز کردم و تحویل گرفتم
ولی در نهایت از کارش راضی بودم
الان هم باید زمان بگذره تا ببینم چی به چی هست
این وسطها یکی دو تا مشاوره املاک سر زدم که عملا یکیشون شده مزاحم هرشب!!!!!
زحمت میکشه هر شب و روز به من پیام میده ... نه که فکر کنید حرف بدی میزنه ها... از همه جای دنیا کلیپ و فیلم و عکس ارسال میکنه
دیگه دیشب واقعا دیدم اعصابم کشش نداره ... بلاکش کردم
عمه جان و همسرشون رفتند مکه!
گویا تصمیم دارند توی هفته بعد هم وقتی برگشتند مهمونی برگزار کنند
و من از همین الان ... هنوز دعوت نشده ... در حال ذکر « چی بپوشم» شدم...
هربار در کمد لباسم را باز میکنم با خودم عهد میبندم که دیگه لباس نخرم
از بس که دیگه توی کمدم جا نیست... ولی باز وقتی میخوام برم یه جایی مهمونی وسوسه ها شروع میشه!
باید یه کمد تکونی حسابی انجام بدم...
دیگه براتون چی بگم؟
دیگه الان چیزی یادم نمیاد
باید به عالمه از ماجراهای خودم و آقای دکتر براتون بنویسم
باید از تولد فندوق که نزدیکه بنویسم
باید دور و برم را جمع و جور کنم
امروز میخوام بعد از این پست برم خونه!
اخی... خسته شدم ... یه ناهار دلچسب توی عصر پاییزی توی خونه!!!! میدونم که میچسبه...
باید باشگاه را دوباره پیگیری کنم
باید به فکر سوپرایز برای تولدهای پیش رو بشم...
باید...
باید ..
باید...
دلم برای زندگی و روتین هاش تنگ شده
خداقوت بانو جان
تیلو کاش بذاری سایتایی که ازشون خرید میکنی
مادرخونه ... چقدر اسمت حال خوبی داره ... ممنونم
چششششششششم
سلام
واقعا خسته نباشید
درسته که کار و پول برای زندگی آدم لازمه اما واقعا نمیشه آدم همه اش مشغول کار باشه.
مثلا گاهی باید یه سر هم رفت گرجستان
پس دیگه منتظر پستهای بیشتری ازتون هستیم.
جناب مشاور املاک هم فکر کنم منتظر عکس العمل شما بودند که دیگه احتمالا متوجه شدند!
سلام جناب دکتر
متشکرم
واقعا متشکرم
گاهی آدم مجبور میشه ... توی این جغرافیا پول درآوردن هم ماجراهای خودش را داره
بعد هم فکر کردید همه مثل دکترها پولدارن که برن گرجستان؟؟؟؟
ما به یه مسافرت داخلی هم راضی هستم.... خدا میدونه
امیدوارم متوجه شده باشه !
چه زندگیت رو رنگی و قشنگ ترسیم میکنی تیلو جان. ناهار پاییزیت نوش جانت عزیزم.
قسمتهای خوبش را پررنگ تر میکنم تا به دل هممون بچسبه
جای شما خالی
با سلام
نمیدونم دختران چرا این همه در قید و بند لباس اند چرا هر لباسی را که در یک مراسم پوشید نباید در ده مراسم دیگه هم بپوشد چرا فکر می کنند همه دقت می کنند که اگر این لباس را در مراسمی پوشید همه به یاد دارند که این لباس هم در مراسم قبلی تن این دختر خانم بوده است می گویند لباس نداریم اما کمد انها پر از لباس های جوراجور است که اگر تا پنج سال حتی یک تکه لباس نخرند کفایت می کنه هم لباس هم شال و روسری هم کغش و...
دوست دارند بخرند وقتی خریدند باز راضی نیستند و حرکت از نو....
سالها قبل داستان دنباله داری به نام عدنان و مهراته را می نوشتی و ما هم پا به پای شما حرص و جوش مهرانه و زندگی اش را می خوردیم بعد از ان نوبت شعرهای زیبایت بود که با ان ها سرمست می شدیم اما نمیدونم کم بارشی معنوی باعث شد که چشمه ذوق و هنرت کم اب شود و ما هم از این داستانها و اشعار نغز، و زیبا محروم شویم ان زمان که روزانه می نوشتی و ما هم پا به پای تو دنبال می کردیم
اما اینک تیلوی زیبای ما تیدیل به تیلویی شده که تحرک و اشتیاقش کمتر شده و شاید هم از عوارض دنیای مجازی جدید باشد
اما ما ان تیلوی قدیمی را بیشتر دوست داشتیم
البته نه اینکه الان دوستش نداشته باشیم بلکه ان اثار گذشته فکر می کنم دوست داشتنی تر بود و بیشتر از دل بر می امد و حقیقتا از عمق جان ریشه می دوانید و رشد می کرد و پر و بال می گرفت و بصورت مروارید کلمه قلمی شده و نگاشته می شد
الان هم باز سری به ارشیو و بایگانی گذشته ات می زنم و مطالب قبلی را دوباره خوانی می کنم
سلام دوست خوبم
ممنون که برگشتید
دیگه دیگه ...باید یه خانم باشید تا این حسها براتون قابل درک و لمس بشه
منم عین بقیه آدمها تغییر کردم
عوض شدم
روزگار تغییرم داده ...
ولی خیلی دلم میخواد بازم بشینم و داستان بنویسم
آخ جون خرید
منم عاشق کادو های کوچولو موچولو و متنوع و کاربردیم
چقدر خرید خوبه...
من کلا کادو را دوست دارم
تیلو جان منم این مریضی خواهرتون اینا را گرفتم، و لامصب اندازه یه کرونا سخت بود. خیلی درد داشت. چیزی که گوش درد و فک درد من را خوب کرد بخاری برقی بود.
عزیزم
اینم یه مدل کروناست
منم دقیقا پارسال این مدلی دچارش شدم
بلا ازت دور باشه
بهش میگم بخاری برقی را ... مرسی از تجربه ت
آخ این باید های آخر رو درک میکنم. کارهایی که باید بکنم یکسره توی سرم رژه میرن. یک نمونه ش نوشتن از آبیه که خواسته بودی ولی امان از مشغله و خارج شدن از روتین!
بی صبرانه منتظر خوندن اون مطالبم
