روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

بازگویی در جهان دیگری هستم

سلام

روزتون بخیر

اردیبهشت دوست داشتنی تون پر از حال خوب




یه کمی باید برگردم عقب تر و براتون تعریف کنم

اخ یه عالمه تعریف قند و نبات!



سه شنبه بعد از اینکه پست را تمام کردم عموجانم باهام تماس گرفتند و خبر دادند که دارن برمیگردن ایران

یه تاکسی هست که دیگه از بس باهاشون این ور اونور رفتیم باهاشون آشنا شدیم و هروقت لازم باشه با ایشون تماس میگیریم

گفتند تاکسی را هماهنگ کن که ساعت 9 تا 9 و نیم صبح بیاد فرودگاه دنبالم!

یه جرقه ی رنگی رنگی توی ذهنم روشن شد

منم زنگ زدم به اون آقا و هماهنگیهای لازم را انجام دادم و بهشون گفتم البته منم باهاتون میام!

حالا اینو تا اینجا داشته باشید بقیه ش را بعد تعریف میکنم

هرچند توی اینستاگرام تعریف کردم و خبر دارید چی به چیه!

بعدش زنگ زدم برای مغزبادوم نوبت آرایشگاه گرفتم

خلاصه که هماهنگی ها را انجام دادم و تایپ های عربی را تمام کردم و سرراه نان خریدم و رفتم خونه

ساعت 2 گذشته بود که رسیدم

ناهار و نماز

بعدش هم لباس پوشیدیم و با مادرجان رفتیم دنبال مغزبادوم که برای ساعت 4 نوبت داشتیم

وقتی رسیدیم پشت در آرایشگاه دیدیم که اطلاعیه زدند که  آرایشگاه جابجا شده و ما مطلع نشدیم

حالا یک ربع زودتر رسیده بودیم

زنگ زدیم به خانم آرایشگر و گفتند فکر کردم شما که مشتری ثابت هستید از داخل اینستا خبردار شدید

خلاصه که آدرس جدید خیلی هم ازمون فاصله نداشت

سوار شدیم و پیش به سوی آرایشگاه

مغزبادوم و مادرجان موهاشون را کوتاه کردند ساعت شد 5 و نیم

مغزبادوم میخواست برای خودش بطری آب بخره و از اون طرف هم ساعت 6 و نیم کلاس زبان داشت

دیگه بدو بدو بردمش اونجایی که دوست داشت ازش بطری بخره البته با عجله - چون باید میرفت خونه و لباس عوض میکرد و کیفش را برمیداشت

خلاصه بطری ها را دید و چیزی نپسندید و سریع بردمش سمت خونه شون

مغزبادوم را تحویل باباش دادیم و من و مامان رفتیم سمت خونه خاله جان

تا هفت و نیم هم خونه خاله جون بودیم و برگشتیم خونه



حالا باید تعریف کنم که من وقتی عموجان خواستند ماشین هماهنگ کنم به ذهنم رسید حالا که ماشین داره تا نزدیک تهران میره بهترین فرصت برای دیدار حضرت یار هست!!!!!

من دیگه اونقدر دلتنگ بودم که سریع توی ذهنم همه چی را برنامه ریزی کردم

بعد از اینکه رسیدیم خونه آروم آروم آماده شدم

یه سبد خوردنی هم برای توی مسیر آماده کردم

راننده ساعت 12 شب منو سوار کرد

6 صبح یه جایی کمی اونطرف تر از فرودگاه طبق قرار رسیدیم به حضرت یار!!!! آقای دکتر منو سوار کردند

علی رغم میلشون دست که دادیم گونه شون را بوسیدم

نگم از دلتنگی !!!!

البته ماشینشون خراب شده بود و با ماشین خودشون نبودند

هیچی مهم نبود

رفتیم توی یه کافه ی امروزی و تر تمیز

از بین همه منو یه املت سنتی سفارش دادیم با دوتا لیوان چای نبات

البته که کنارش یه نان سنگک داغ خیلی خوش عطر و بو هم بود که آقای دکتر ذره ذره قسمتهای برشته را جدا کردند و لقمه لقمه دادند به من

من نمیرم برای اینهمه مهربونی مدل خودش!!!!؟؟؟؟؟

دیگه دنیا از حرکت ایستاده بود و جهان ماله من بود

هیچی در اطرافم حس نمیکردم

صداها را نمیشنیدم

فقط لبخند میزدم

میدیدم حضرت یار تند تند حرف میزنه ... انگار اونم مثل من میترسید از لحظه هایی که عین آب از توی مشتمون لیز میخوردند

من فقط نگاش میکردم...

یه کمی همونجا نشستیم ... بعدش رفتیم توی فضای سبز اطراف

قدم زدیم ... هوا خیلی خوب بود یا حال من؟؟؟؟ ... نمیدونم ... ولی خوب بود... همه چی خوب بود

جهانم رنگی رنگی شده بود

اصلا جهانم از حرکت ایستاده بود... میخواستم همونجا متوقف بشم ...

نشستیم روی نیمکت... میناکاری با قاب چوبی و یه گلدون با گل براشون برده بودم

اروم نشستم کنارش... انگار عطر تنش منو برده بود به یه خلسه دلچسب

ثانیه ها بدجنس شده بودند... حتی دقیقه ها!!!

همچین تند تند سپری میشدند ... کاری از دستم برنمیومد... باید قدر همون لحظه ها را میدونستم

حرف میزدیم و بعد فقط نگاه و لبخند...

یه هندزفری پارسال براشون خریده بودم که باب دلشون نبود... قبلا در موردش حرف زده بودیم همون را با یه بسته ی بزرگ شکلات خوشگل برام آورده بودند

نگاش کردم ... نگاش کردم ... قدم زدیم ... خندیدیم... رفتیم یه جای دیگه توی استکان کمر باریک دوتا چای خوردیم... دوتا من ... دوتا آقای دکتر....

و گوشیم زنگ خورد!!!!!!!

تمام شد... سه ساعت زمان گذشت... به همین سرعت

مگه میشه؟

چقدر زود...

عموجان متعجب از اینکه من اومدم تا اونجا... تماس گرفتند و قرار گذاشتیم و نیم ساعت بعد با یه دنیا حال خوب و دلتنگی سوار تاکسی شدم و همراه عمو برگشتم اصفهان ...


مادرجان یه فسنجون خوشمزه آماده کرده بودند

ناهار خوردیم و استراحت

پنجشنبه هم چون مادرجان یه کمی سرما خورده بودند هیچکی نیومد خونمون و از آرامش خونه کیف کردیم

کتاب خوندم و میناکاری کردم



جمعه از صبح دوتا رفتیم باغچه

زمان برداشت سیر بود

سیرها را از زمین درآوردیم و ساقه هاش را جدا کردیم و حسابی شستیم

بعدش هم مادرجان یه عالمه نعنا چیدند و پاک کردیم و آماده برای خشک شدن

یه مقداری هم گل رز داشتیم که بااینکه غنچه بودند چیدم و آوردم خونه تا چشمامون را قلب قلبی کنند

تا برگردیم خونه ساعت 4 بعدازظهر بود

سرراه یه سری هم به مزار پدرجان زدیم

ناهار خوردیم و دوش گرفتم

مغزبادوم و باباش و خواهر با یه کیک کوچولو اومدند یه سری بهمون زدند

یکی دوساعت دور هم بودیم و در نهایت تعطیلات آخر هفتمون به پایان رسید



امروز صبح با یه عالمه انرژی زودتر از همیشه خودم را رسوندم باشگاه

مربی پرانرژی هم داشت با بقیه صحبت میکرد

ورزش کردیم و پر انرژی تر شدیم

مربی جدید موفق شده برامون یه آوانس جدید از باشگاه برامون بگیره

حالا سرفرصت و بعد از محقق شدنش یکی یکی براتون تعریف میکنم



نظرات 17 + ارسال نظر
ربولی حسن کور شنبه 22 اردیبهشت 1403 ساعت 11:56 http://Rezasr2.blogsky.com

سلام
من از سفرتون خبر نداشتم چه خوب که خوش گذشته
پس بالاخره موندن توی این باشگاه را به موندن با مربی سابق ترجیح دادین.

سلام جناب دکتر
اهان یادم اومد که شما اینستاگرام را چک نمیکنید... بله رفتم و یه کوچولو حضرت یار را دیدم و کلی حس خوب گرفتم و برگشتم
بله خدا را شکر مربی جدید انرژی خوبی داره

آتشی برنگ آسمان شنبه 22 اردیبهشت 1403 ساعت 12:32 https://atashibrangaseman.blogsky.com

ااااای خدااااااابمونید برای هم

و شما برای عزیزاتون
عزیزاتون برای شما
و همه اونایی که بهم مهر و علاقه دارن

سارا شنبه 22 اردیبهشت 1403 ساعت 13:30 https://15azar59.blogsky.com

سلام رنگی خانم جون
با خوندن توصیفاتت از دیدار یار یاد حافظ افتادم که میگه :
عقل دیوانه شد آن سلسلهٔ مشکین کو؟
دل ز ما گوشه گرفت، ابرویِ دلدار کجاست؟

ساقی و مُطرب و مِی جمله مُهَیاست ولی
عیش، بی‌یار مُهیّا نشود، یار کجاست؟

همیشه به دیدار و شادی

سلام به روی ماهت
چقدر قشنگ نوشتی
همسایه حافظ بودن همین مزایا را داره ها... چقدر کامنت دلچسبی بود دخترجان

بنفشه شنبه 22 اردیبهشت 1403 ساعت 20:55

حضرت یار دیگه شما رو نمیخواد یعنی مثل قبل نمیخواد همه جوره معلومه . ولی احساسات شما زیادی نوجوونه برای این رابطه . امیدوارم ضربشو نخورید

چقدر شما دقیق و با هوش و نکته سنجی دوست خوبم
منم امیدوارم هیچکس از کسایی که دوستشون داره ضربه نخوره

لیلی شنبه 22 اردیبهشت 1403 ساعت 22:39 http://leiligermany.blogsky.com

سه ساعت واقعا کمه ولی هر لحظه اش رو ثبت کردید. تازه شما که تلفنی هم حرف می زدین کلی حرف داشتین چه برسه که یک ماه بیخبر بوده باشین.آفرین به زرنگی شما و تشکر از عموجان برای فراهم کردن دیدار اردیبهشتی

لیلی جانم دوماه هم گذشته بود که هم را ندیده بودیم... خیلی دلم تنگ شده بود
واقعا دیدار یهویی بینظیری بود

کهکشانی شنبه 22 اردیبهشت 1403 ساعت 23:53

ای تیلو جان ، چقدر قشنگ توصیف کردی
نوش قلبت


الهی عاشقی و حال خوب نصیب همه بشه

جازی یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 00:12

با سلام
با اینکه یکی دو روز است سرما خوردگی بسیار شدید گرفته امپریروز و پریشب و دیشب هم مهمان داشتیم تا ساعت دو و سه شب و روز هم کارهای زیادی بود که نرسیدیم دکتر برویم فقط مسکن های قوی می خوردیم تا امشب که رفتیم درمانگاه و سرم و سفتریاکسون تزریق کردم هم خودم و هم خانم امروز هم حالمون بد بود و صبحانه و ناهار ما فقط، نفری یه دونه تخم مرغ اب پز بود و الان که امدم گفتم سری به وبلاگ دوست بزنم
وقتی خواندم که مولانا به زیارت شمس رفته بسیار خوشحال شدم و زیارت حضرت یار بسیار دلچسب و گورا بود چای خوردن در صبح ان هم در جوار یار و در استکان کمر باریک هیچ گاه نه فراموش می شود و نه از شیرینی ان کاسته میشود
وقتی خداوند بخواهد می شود به همین راحتی و به همین سادگی
اما وای به روزی که خدا نخواهد و نمی شود هر چند که جامه از تن بدری و مو روی سرت باقی نگذاری
راستی خدا را شکر انگار دیگر تیلویی بودنت عمرش سر امده و دست به تار زلفان نمی زنی و زلفکان را راحت پریشان می کنی

سلام دوست خوبم
مهمان حبیب خداست و حتما قدمشون باعث شده که برکت و بهبودی نصیبتون بشه
انشاله که خدا خیر و صلاح برای همه بخواد
در ضمن با شرمندگی بسیار و البته اندوه فراوان اصلا هم سرنیومده و اتفاقا در بحران تیلویی بودن به سر میبرم

آذر یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 00:29

سلام مهربونم من از خواننده های خاموش هستم

خوشحالم ک وبلاگ خوبتون رو میخونم

چ عاشقانه کلی حس خوب هم ب ما منتقل شد

میشه بپرسم چرا ازدواج نمیکنید
مادرتون از حضور اقای دکتر باخبر

سلام آذر عزیزم
منم خوشحالم که همراه و همدلم هستی و مرا میخوانی
انشاله که قلبت پر از عاشقانه های زیبا و شیرین باشه
مگه همه ی رابطه های عاشقانه باید به ازدواج ختم بشه؟
مامانم هم از حضور آقای دکتر به این شکل با خبر نیستند

سین یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 00:50

ای جان!
چه دیدار مختصر اما دلپذیری بوده
خوشحال شدم براتون تیلوی عزیز


ممنون مهربونم
دیدار بینظیری بود و خاطره ای تازه در دفتر خاطرات عشقمون ثبت شد

زایر یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 00:57

چه قشنگ حستون رو به تحریر دراوردین
کیف کردم
دلم میخواد با شما دوست بشم
خیلی وقته خواننده خاموشم.
دوست دارم بیام اصفهان ببینمتون
و ازتون میناکاری یاد بگیرم
عمیقا عمیقا عمیقا
لطفا با من دوست شو

چقدر خوب...
اولا که تمام کسایی که منو میخونن و همراه و همدلم هستند دوست من هستند و من از دوستی باهاشون افتخار میکنم
ببخشید این سوال را میپرسم چون جنسیتتون از روی اسمی که انتخاب کردی پیدا نیست، شما خانم هستید؟ و چند سالتونه؟
در ضمن منم دوست دارم دوستای وبلاگیم را از نزدیک ببینم و بیشتر باهاشون معاشرت کنم

عابر یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 11:38 https://alef-palef.blogsky.com/

سلام. عشق چون انرژیش بالاست آدم رو جسور میکنه ، خیلی لذت بخش بود که طرفه العینی تصمیم گرفتی همراه راننده بیای تهران

سلام جناب عابر
واقعا همینه
عشق آدم را جسور میکنه... این حرف را قبول دارم

فرزانه یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 11:54 http://khaterateroozane4579.blogfa.com

چقدر لذت بردم . چقدر زندگی با عشق زیباست
الهی همیشه عاشق باشید که بقول سیدعلی صالحی : اگر عشق آخرین عبادت ما نیست پس آمده ایم اینجا برای کدام درد بی شفا شعر بخوانیم و باز به خانه برگردیم

و من چقدر از شعری که نوشتید لذت بردم
چقدر تعبیر زیبایی بود
چقدر دلچسب ... متشکرم فرزانه جان

مانی یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 ساعت 21:19

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

تیلو جان عزیز و مهربان
تندرست و عاشق بمانید.

اخ از دیدار... وای از دیدار... دلم براش پر میکشه
منم براتون بهترین ها را ارزو میکنم
چقدر دوست مهربونی هستید شما...

رهآ دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 ساعت 10:09 http://Ra-ha.blog.ir

چشمام قلبی شد دختر انقدر قشنگ و پر از هیجان تعریف کردی که انگار منم کنارت بودم

قربون چشمای قشنگتون
برات دنیا دنیا عشق و محبت آرزو میکنم

الف (عابر) دوشنبه 24 اردیبهشت 1403 ساعت 12:31

تیلو جان من خیلی اکی هستم که من رو جناب خطاب میکنی، احساس سرهنگی بهم دست میده
: )) ولی چون ممکنه من حواسم نباشه یهو بهت بگم عزیزم یا تیلو جانم و ... ،بدون که من آقا نیستم و از این به بعد با اسم الف پلف برات کامنت میذارم .نوشتی منو گذاشتی توی پیوندهات، ممنونم از بابتش

منم از این به بعد بهت میگم الف عزیز.... عزیزدلم... جان دلم
هرجوری دوست داری بنویس و دوست باش و عالیه که هستی

ونوس سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403 ساعت 08:03 http://shakibajoon90.blogfa.com

عالی تیلو جان..دیداریار ..ولی منجای شما بودم همیشه می ماندم کنار یار ...
و گور بابای هر که هرچه می خواهدبگوید ....

همه ی مزه ی این دیدارهابه همین هست که همیشه ممکن نیست
یه روزی شاید به همین نتیجه هم برسم

مامان فرشته ها سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403 ساعت 16:33 http://Mamanmalmal.blogfa.com

لحظه لحظه این عشق گوارای وجودت عشقتون ماندگار و پرتکرار حالم دلم رو خوب کرد قشنگم برام دعاکن عزیز دلم

ای جانم
من محتاج دعاهای قشنگ شما هستم
با اون دل پاک و مهربونت
خدا به پدرجانت سلامتی بده

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد