ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
روزتون زیبا
روزهای پایانی این ته تغاری تابستان پر از حال خوب باشه براتون
امروز توی تقویم خاطرات من یه روز با یه عنوان خاص هست
یه عنوان در گذشته های دور که دوست ندارم هیچوقت ازش حرف بزنم
این عنوان منو غمگین میکنه
اما آقای دکتر همیشه به من یادآوری میکنن که زندگی مجموعه ای از انتخابهاست که ما باید هزینه هاشون را پرداخت کنیم
پس وقتی خودم انتخاب کردم و خودم اینطوری خواستم حداقل باید کمتر غصه بخورم ...
بگذریم...
دیروز را به اصرار داداش جان و مادرجان نیومدم سرکار
از صبح با داداش و همسرش و مادرجان خونه بودیم
کلی حرف زدیم
خندیدیم
بساط نقاشی با اون مداد رنگی ها هم روی میز باز بود و هربار چند دقیقه ای رنگ آمیزی میکردیم و چقدر این کار حال خوب برای هممون با خودش آورده
داداش جانم خیلی جدی باهام حرف زد که مجبورم خیلی جدی به مهاجرت فکر کنم
فکر کنم و آماده بشم
و من از شنیدن این حرفها فقط غمگین میشم
از اینکه مجبورم و نمیتونم دفاع کنم
از اینکه وقتی بهش فکر کنیم چاره ای باقی نمیماند...
از اینکه دیروز وقتی رفتم نانوایی همیشگی که نان سنگک بخرم بدون هیچ توضیح و دلیل خاصی قیمت نان سنگک به یکباره چهاربرابر شده بود
میدونم به این زودی ها آماده رفتن نیستم و نمیتونم برم
میدونم هرچند هیچ جواب منطقی و درستی ندارم ولی اینجا را دوست دارم
یه عالمه دلبستگی در این جغرافیا دارم که منو اینجا نگه داشته ... ولی افسوس...
افسوس از اینکه باید بهش فکر کرد
بعدازظهر مغزبادوم و خواهر هم اومدن اونجا و دور هم بودیم
یه نوبت آرایشگاه برای کوتاهی مو برای همسرداداش گرفتم و با هم رفتیم آرایشگاه
بعدش هم یه کمی مواد غذایی میخواستیم که از فروشگاه خریدیم
اومدیم سمت خونه و شام خوردیم
بعد هم چهارتایی رفتیم سمت پاتوق عمو اینا...
هردوتا عمو اونجا بودند و تا ساعت یک شب نشستیم دور هم
عموجان این هفته میره کشور خودش چونکه مدرسه بچه هاش مدتی هست که شروع شده و کلی هم غیبت خوردند
امروز صبح هم زودتر از همیشه اومدم و شروع کردم به انجام سفارشات
یه عالمه کتاب مدرسه ای دارم که باید فنر بشن...
از بوی کتاب نو خوشم میاد
دیدن کتابهای مدرسه ای یه حس و حال خوب داره
باید به همین پست کوتاه بسنده کنم و برم سرکار و زندگی...
براتون بهترین ها را آرزو میکنم
امیدوارم روزگارتون پر از آرامش و حال خوب باشه
سلام دخترعموجان
ماه ربیع الاول رو بهت تبریک میگم
برات تو این ماه مبارک حال خوش آرزو دارم
ببین دختر عمو مهاجرت هم یه تصمیمه نه میشه گفت خوبه نه میشه گفت بده اما باید قبلش خوب در موردش فکر کرد که بعد پشیمونی درست نشه
به هر حال هر جا هستی تنت سالم و دلت شاد باشه
سلام پسرعموجان
همه روزهاتون مبارک و شاد
مهاجرت یه تصمیم دردناکه... شاید عین خوردن دارو...
سلام
میدونم که اون قدر عاقل هستید که بهترین تصمیم را بگیرید
امیدوارم همیشه موفق باشید
سلام جناب دکتر
بهترین تصمیم ها گاهی نیاز به تفکر خیلی زیادی ندارند... مشخص هستند
اما بحث مهاجرت را اصلا دوست ندارم
اصلا خوشم نمیاد حتی در موردش حرف بزنم
سلام

نمیدونم فقط من این حس رو دارم یا بقیه هم متوجه سنگین بودن و سردی کلمه ها شدن...
ولی من دلم برای تیلویی که توی اصفهان تنگ میشه
و این وسط چند دقیقه است دارم به آقای دکتر فکر میکنم....
ما یه ضرب المثل داریم که میگه آدمی درخت نیست که کنار هم ریشه بزنه و همیشه بمونه
کاش ....
هیچی
ایشالا اگه تصمیم گرفتی که بری جز خیر برات رقم نخوره
سلام مادرخونه
اول بهت بگم که میدونم که بهتر از من میدونی که کلمات هر کدومشون یه انرژی ای دارن
مثل اسم خودت که انرژی بی نهایت خوبی داره ...«مادرخونه»... یعنی چشم و چراغ خونه...
روشنایی... نور... زیبایی... گرمی... طراوت ... و یه عطر دلچسب و شیرین
دوما من اصلا هیچ تصمیمی ندارم همچنان
حرف زدیم ... خیلی هم زیاد ... ولی من همچنان به این جغرافیا با تمام ایراداتش تعلق خاطر دارم
مهاجرت هم یه انتخابه
دقیقا
امیدوارم هرکسی این انتخاب را داره با سلامتی و شادی همراه باشه
روز و روزگارت خوش و شاد باشه تیلوی رنگی رنگی
وقت برا رفتن زیاده
نمیدونستم اصفهانی هستید
کاش مجبور نشیم بریم
کاش اینجا اوضاع بهتر بشه
سلام عزیزم خواهش میکنم
در طول تاریخ و برای همه مردم دنیا ، مهاجرت بوده و هست. اما الان این که اتفاق افتاده برا مردم ایران، بیش از مهاجرته، بیشتر فراره
منهم فعلا، سفت و سخت چسبیدم به خاک وطنم،و درک میکنم اونایی که دارند میرن، ولی خودم انتخابم فعلا نیست، حتی به قیمت عذاب وجدان بخاطر پسر نوجوانم
دقیقا همین شده
منم فعلا قصد رفتن ندارم
ولی وقتی هی ازش حرف زده میشه اعصابم را خراب میکنه
دختر من پانزدهم رفت ایتالیا، الان بهش زنگ می زنیم زار زار گریه می کنه، خیلی هم برای رفتن سختی کشید دیروز می گفت رفتیم کشور چک با پاسپورت ایرانی نگذاشتند بریم!! دوباره نمی دونم چجوری گذاشته بودند که آخرش رفتند
خدا پشت و پناهش باشه
انشاله هرکسی که میره بهترین ها را بدست بیاره و خیلی زود به زندگی اونجا عادت کنه
بهشون خوش بگذره
چقدر دردناکه واقعا هرجا رو میخونیم خبر رفتن و مهاجرت هست . هنوز که نرفتی ... ولی بازم هرچی خیر برات پیش بیاد عزیزم
انشاله که مجبور نمیشم برم
سلام تیلوجانم
بهترین ها در انتظارتون باشه عزیزم
این روزای پرکار و پرزحمت پر از برکت باشه برات و به دل خوش برید به استقبال پاییز انشالا
سلام به روی ماهت عزیزدلم
خوبی
برای شما و عزیزات هم بهترین ها را از خداوند میخوام
اخ پاییز هزاررنگ برای هممون مبارک و شاد باشه
پارسال پاییزی خوبی نداشتیم ... امیدوارم امسال پاییز رنگی و خوبی در پیش رو باشه
سلام.مگه کتاب درسی ها را دادن؟؟؟؟
سلام به روی ماهت
بله هر مدرسه ای که جشن آغازینش را برگزار میکنه کتابهای درسی را تحویل بچه ها میده
دور و بر که نگاه میکنی دوستان همه دارند میرن سخته اما گاهی تنها راه حل برای ادامه بهتر انتخاب سختیهاست
مهاجرت برای شخص مهاجرت کننده سخته ولی برای نسل بعد زندگی کم استرس تر ارمغان میاره مهاجرت حرکت و تصمیمی هست برای نسلهای بعدی نه برای خودت
همیشه مهاجرت با کاشت درختانی مثل گردو تشبیه میکنم که خود کسی که این تصمیم میگیره که حجم زیادی از زمینشو درختکاری کنه هیچ وقت اثمرشو نمیدید یا اگر هم ببینه کمتر. اما این تصمیم بریا نسل بعدش سرمایه بهتری بود
این خیلی بد هست که همه مجبور به مهاجرت هستند
مهاجرت گاهی پس از گذراندن یه دوره سخت شما را به آرامشی که در انتظارشی میرساند
ضمن اینکه وقتی مهاجرت میکنی قدر داشته ها را بیشتر و بهتر میدونی و انتظاراتت از زندگی عوض میشه
این که خوندم یاد تو افتادم :) ♡
آدمهای زیبا و دوستداشتنی، به صورت تصادفی بوجود نمیآیند. زیباترین و دوستداشتنی ترین انسانهایی که میشناسیم، آنهایی هستند که با شکست آشنا شدهاند. آنهایی که رنج را تجربه کردهاند. آنهایی که پس از این رویدادهای دشوار، دوباره مسیر خود را به سمت زندگی پیدا کردهاند.
این افراد زندگی را به شکل متفاوتی میفهمند. آن را به شکل متفاوتی تحسین میکنند و نیز به شکل متفاوتی حس میکنند. به همین دلیل آرامتر میشوند
رهای نازنینم
چقدر نوشته خوبی بود
دلم میخواست به عنوان یه پست جداگانه بزارمش توی وبلاگ
بهم لطف داری که بهم میگی آدم دوست داشتنی... ولی فهمیدم که دردها و حادثه ها آدم را بزرگ میکنه
همه به مهاجرت فکر میکنن نمیدونم کار درستیه یا نه. هنوز به جواب نرسیدم. انتخاب بین بهتر شدن زندگی خودم وتنها گذاشتن وابستگانم
انتخاب آسونی نیست
به خصوص وقتی آدم از سی سالگی بگذره
از طریق داداشت، شما و مامانت میتونید مهاجرت کنید؟
من از طریق داداش نمیتونم
ولی مادرجان میتونن ... به سادگی هم میتونن