ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
روزتون زیبا
سه شنبه تون آرام
از اون جایی که هر روز باید یه موضوعی برای تعریف کردن داشته باشم
و از اون جایی که اصلا زندگی بدون ماجرا هیجان خودش را از دست میده
دیروز که بازم خیلی دیر رفتم خونه بعد از ناهار مغزبادوم و خواهر اومدن خونمون
نشسته بودیم که گوشی پدرجان زنگ خورد
آقای گلخانه دار افغان بود
همسایه باغچه هستن
مادرجان بهشون سپرده بود هر وقت زمان برداشت فلفل دلمه ای های قرمز هست برامون 20 کیلویی بزارن
زنگ زد که براتون آماده کردم
گفتم بیام جلوی باغچه؟
گفت : نه ماشین ندارم و بیاین گلخانه
یه آدرس در هم برهم و نامفهوم هم گفت
یه قسمتی از مسیر را متوجه شدم
با خواهر جان و مغزبادوم و مادرجان سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
وارد مسیری شدیم که دو طرف گلخانه بود ... خیلی آروم و یواش یواش داشتم نگاه میکردم و دنبال آدرس میگشتم که یهو یه صدای مهیبی آمد و انگار از بلندی پرت شدیم پایین ....
سرعتم خیلی کم بود
ولی صدا اونقدر بلند بود که مغزبادوم یه جیغ بلند بزنه
یه جوی آب بزرگ (اصفهانی میدونن مادی چی هست... مادی بود)
من اصلا ندیده بودمش و افتادیم داخلش
از ماشین پیاده شدیم و سمت رانند کامل افتاده بود پایین و لاستیک عقب اون سمت ماشین توی هوا معلق بود
زیر ماشین کاملا پیدا
لاستیک توی هوا
جلوی ماشین کامل داخل جوی آب
یه عکس نصفه نیمه گرفتم ... البته که گویای اون صحنه نیست ... ولی براتون میزارم اینستاگرام
پیاده شدیم و شوک شده بودیم
یه کمی به وضعیت نگاه کردم ... بازم حس کردم میتونم بیام بالا
ماشین را روشن کردم و یکی دوبار سعی کردم با دنده عقب خارج بشم ولی شدنی نبود
دوتا از آقاهای کشاورز همون منطقه بدو بدو اومدن سراغمون
ولی شدنی نبود
زنگ زدم شوهر عمه- سرکار بود
خواهر زنگ زد به همسرش که سرکار بود
در نهایت زنگ زدم عمو با پسرعمه اومدن...
اون دوتا آقای کشاورز هم دونفر دیگه را خبر کردند
اول تصمیم داشتند یه تراکتور خبر کنند و ماشین را ببندند به تراکتور
ولی در نهایت دو نفر دیگه کمکی گرفتند و هرطوری بود ماشین را کشیدند بیرون...
و اینگونه بود که ماجرا ختم به خیر شد
مغزبادوم خیلی ترسیده بود... بردمش پاتوق عمو و براش فست فود خریدم تا یه کمی یادش بره
بعد هم اومدیم خونه و مشغول فلفل ها شدیم
این پست را صبح ساعت 9 شروع کردم به نوشتن
ولی اونقدر کار ریخت روی سرم که تا الان نشد بیام سراغش
وسطش هم رفتم اتحادیه و نرخنامه جدید را گرفتم
با آقای مزاحم رفتم و اومدم
خشت های میناکاری شده خواهر اینجا بود سوراخ کردم و با نخ کنفی آویز درست کردم
و در نهایت الان دیدم بزار پست امروز را تمام کنم و فردا بیام سر فرصت یه پست درست و حسابی بنویسم
اینجا هست که باید گفت یااااا خداااااا ...عزیزم مغزبادوم حتما خیلی هول کرده بود
خدا بهتون رحم کرد ماشین وارونه نشده
اولش گفتم حتما لاستیک جلو ماشین بخاطر گرمای هوا ترکیده اما بعد دیدم افتادید تو جوی بزرگ
واقعا یا خدا
بچم یه لحظه ای خیلی ترسید
واقعا خدا رحم کرد که وارونه نشدیم ...
لاستیک ها را عوض کردم به همین خاطر که باعث ترس و اضطراب بقیه نشه... ولی خب خودم اینطوری ترسوندمشون
سلام
چه خوب که کسی آسیب ندید
اما من نفهمیدم مگه روش پل نداشت؟ شما هم که توی جاده میرفتین
اما اگه من بودم آیا چقدر بهم غر میزدن!
سلام جناب دکتر


بله خدا را شکر
پل داشت ولی من اصلا ندیدم که اونجا مادی هست... ما اینطرفش بودیم و متوجه نشدم که این وسط چیزی هست اصلا
نگران نباشید... به منم شاید غر نزنن ولی اونقدر ابراز نگرانی میکنن هر روز که کمتر از غر نیست
مادرجان هی میفرمایند دخترم لطفا چشمات را باز کن و رانندگی کن
سلام دختر عموجان
این جور مواقع باید اون سمت ماشین که رو هواست رو سنگین کنین تا تعادل برقرار بشه و ماشین در بیاد
این اتفاق تو آفرود زیاد میفته
ماشین آسیب ندید؟
سلام پسرعموجان
البته که عموجان را فرستادیم همونجا بشینن ... ولی مگه چقدر وزن دارن؟؟؟؟
تعادل به این سادگی برقرار نمیشد که
نه خدا را شکر آسیب ندید
خب ماشین های آفرود فرق دارن... و خودشون در میان از اون حالت
سلام شبتون بخیر
کاربرداین همه فلفل دلمه ای برای چیست؟
سلام عزیزدلم
مامان جان من برای رب پختن تقریبا به مقدار یک سوم گوجه ها، از این پوره های فلفل دلمه ای قرمز به رب اضافه میکنند که هم باعث میشه طعم خوبی داشته باشه و هم رنگ زیباتری
طرز تهیه این هست
سر و دانه های وسط فلفل دلمه ای های قرمز را جدا میکنیم
فلفل ها را قاچ میزنیم و داخل قابلمه با آب میزاریم بجوشه
دو یا سه بار آب را بعد از جوشیدن خالی میکنیم تا اون تلخی فلفل گرفته بشه
بعد فلفل ها را پوره میکنیم و در نهایت به گوجه ها زمانی که برای پخت رب هست اضافه میکنیم
خدا رو شکر به خیر گذشت قشنگ نوشتی پرت شدیم دلم هری ریخت الحمدولله
وای ببخشید نگرانتون کردم
ولی خیلی بد بود... خدا را شکر ختم به خیر شد
خدا رو شکر که ختم به خیر شده عزیزم
واقعا جای شکر داشت
جالبه شما یکی براتون مزاحمه بعد باهش میرین بیرون و میاین و هرروز میاد اونجا و شما زدش نمیکنین بره که دیگه نیاد؟ از شما که ادم مدبری هستین که شرایظ مدیریت میتونین بکنینی بعیدع نتونسته باشین این مورد منتفی کنین
میدونی مهسا جان
این آقا اسمش مزاحم هست ... توی یه عالمه از کامنتها توضیح دادم
ولی تقصیر منه
اونایی که سالهای زیادی هست اینجا را میخونن ایشون را میشناسن
اسمش مزاحمه ولی آدم مزاحمی نیست ... امروز دیگه اسمش را عوض میکنیم که اینهمه ایجاد فکر اشتباه نکنه
بزار ببینم ... از این به بعد بهشون میگیم « استاد»....