ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
روزتون پر از خداوندی که سراسر مهربانی و رأفت است
دستای خدا را محکم بگیرید
نترسید
از این طوفان ...از این سیاهی... از این سربالایی ... از این مسیر صعب العبور
با توکل میشه عبور کرد
یه روزی میرسه که وقتی به سخت ترین روزها هم فکر میکنیم به خودمون میگیم...سخت جانی کردم.... ولی گذشت...
با توکل آسون تر میگذره
با تکیه برخداوندی که در سختی هم تنهامون نمیزاره
نترسید
باور کنید که میشه
نگید تیلوتیلو از سرخوشی ، از بی دردی داره این حرفا را میزنه
من دقیقا همون وقتی که دستای خدا را محکم گرفته بودم و با تمام وجودم دعا میکردم ، عزیزترینم را از دست دادم
ولی باورهام را از دست ندادم
خدا هنوزم دستام را گرفته و قدم قدم باهام میاد
من توی طوفانم
من توی سیاهی ام
من روزهای سختی میگذرونم
اما خدا هنوزم هست
کاش این اعتقاد و باور از دستم نره....
صبح که خیلی در هم برهم و شلوغ بودم اصلا نرسیدم بیام اینجا سر بزنم
جاتون خالی مادرجان برای ناهار مرغ ترش پخته بودن
ناهار را خوردم و دیدم چشمام داره بسته میشه
برای همین یه قهوه ی تلخ درست کردم و بعد یهو انگار دوباره شدم تیلوی پر انرژی
حالا نشستم پشت سیستم
قبل از اینکه یه کار کوچولوی دیگه را تیک بزنم دلم خواست یه پست بنویسم
یه پست بلند بالا
دستگاهی که دیروز سرویس شده هنوز به اون کیفیتی که میخواستم نرسیده
دوباره با تعمیرکار تماس گرفتم
قرار شد خیلی زود دوباره بیاد سراغ دستگاه
فاکتورهای این چند ماه را جمع و جور کردم و گذاشتم داخل یه فایل
باید تمام بی نظمی های این چند ماه را نظم بدم
باید یه دفتر بزارم و اشکالات و هزینه های دستگاهها را دقیق بنویسم
حالا که پدرجانم نیست باید هوشیارانه تر و مدیرانه تر به قضیه نگاه کنم
سالهاست همه این کارها را خودم کردم اما با تکیه بر پدرجان انگار هیچ باری روی دوشم نبوده
شانه های مردانه ی پدر ، همه این سنگینی را تحمل میکرده و به دوش میکشیده و حالا تازه فهمیدم چقدر امن و امان بودم وقتی پدرجانم کنارم بود
میزکارهای شلوغ را خلوت کردم
هرچی اضافه بود از دم دستم جمع کردم
یه مقداری کارتن و کاغذهای اضافی را دادم به آقای بازیافتی
و اینطوری انگار دارم به ذهنم نظم میدم
انگار دارم همه چیز را طبقه بندی میکنم
همه سالها یه ولعی داشتم برای اینکه انبارهای کوچک مصرفی دم دستم پر باشه
امسال برعکس
دلم میخواد این انبارها را خالی کنم
فعلا قصد دارم از ذخیره ها استفاده کنم و قصد جایگزین کردن ندارم
حس یه ذورقی را دارم که روی آب شناور هست و انگار موج ها دارن با خودشون میبرنش
نباید ذورقم را خیلی سنگین کنم
مگه میشه یهو دوتا از مانتوهای آدم غیب بشه ؟
اونم وقتی در مرتب ترین حالت ممکن هستیم؟
دوتا از مانتوهام نیستن
چند روز پیش متوجه شدم
بعد به مادرجان گفتم
یه دور هم با مادرجان دنبالشون گشتیم
ممکنه؟؟؟؟؟
فلفل دلمه ای های قرمز را برش های باریک دادیم و بردیم روی پشت بام
ولی یادم رفته بود که روی پارچه پهن کنم
همشون کپک زده بودند
چه بی دقتی بدی!
در عوض هلوها خشک شده بودند و عالی شده بودند
آلوها هم
یه مدل حسن یوسف فرفری دختردایی جان اول بهار برام هدیه آورده بود
قبلا هم از همین مدل گلدون داشتم و خیلی گل لوسی هست و خیلی زود خراب میشه
من که از همه گلها قلمه میگیرم و راحت تکثیر میکنم هم هرکاری کردم نتونستم با این گل ارتباط برقرار کنم
اما این دفعه انگار قلمه ای که کاشتم جان سالم به در برده
دیروز یه برگ جدید داده بود
حالا دیگه هرروز نمیتونم برم سرپدرجانم
دو روز گذشته و نتونستم برم
امروز هم قاعدتا نمیتونم...
دارم به این فکر میکنم که صبح ها زودتر بیدار بشم و قبل از اومدن برم یه سری بزنم
ولی کم خوابی خیلی زود منو از پا در میاره ...
نمیدونم چیکار باید بکنم
شاید موقعیتی شده که این عادت نه چندان درست را آروم آروم کمش کنم
پ ن 1: کدوم روتین روزانه تون را از همه بیشتر دوست دارید؟
روتین روزمره...
که خیلی دوس دارم قهوه خوردن اونم سر صب
خیلی هم کیف میده...خیلی هم لوس و لاکچری طوری خخخخ
من قهوه را عصر میخورم که خیلی خیلی خسته ام
و انگار یهو دوباره پر انرژی میشم
اگه از لحاظ جسمانی میتونستم بیشتر از یکی بخورم حتما سرصبح هم میخوردم
بهبه. تیلوی پرانرژی.
سلامت باشی و همه کارهات بر وفق مراد.
شاد باشن پدرجان و در آرامش.
الهی آمین
متشکرم بهار خانم
چقدر این اسم انرژی داره
اصلا آدم میشنوه بهار ناخواسته لبخند به لبش میاد
خوردن چای سبز با طعم های مختلف از عادتهایی هست که خیلی دوسش دارم وقتی لیوان چای را میگیرم دستم همینطور که مینوشم میرم تو خیالات و این برام لذت بخشه
چه قشنگ سارای نازنینم
منم دمنوش ها را خیلی خیلی دوست دارم
سلام دختر عمو جان
من اگه جای تو بودم وقتی بعد از این همه کار نهار میخوردم و خوابم میگرفت جای قهوه خوردن میگرفتم میخوابیدم
اون خواب کاملا طبیعیه و بهش نیاز داشتی
سلام پسرعموجان
حقیقتا همه وقت های خالی و اضافی را از دست دادم و حالا وقته تلاش هست
بدون وقفه
بدون استراحت
راستی زورق درسته
دارم نگران حافظه ام میشم
برقرار باشید
کاش باورهام اینطوری از دست نرفته بود کاش اینطوری رنگ نباخته بود
ولی اون تایم کتاب خوندن رو که سعی میکنم حتی یک صفحه هم باشه رو خیلی دوست دارم یعنی کیف میکنم باهاش
کاش سیاهی ها تموم بشه
آخرم مانتوها رو یه جایی جلو چشم پیدا میکنی
والا منکه زیاد روتین ندارم
رنگ باختن باورها را میشناسم
ولی یه چیزی اون ته دل آدم اگه روشن بمونه میتونه به تمام سیاهی ها غلبه کنه
گاهی روزگار یه بلایی سر آدم میاره که همون شستن صورت هم میشه یه روتین دلچسب
کتاب می خونم، دیگه شده همدمم
چه همدم خوب و مهربون و دلنشینی
قهوه خوردن و کتاب خوندن
چه دوتا روتین دلچسبی
زندگی افتاده رو دور تند بدو بدو برای شما که وقت چرت و خواب رو باید با قهوه تبدیل کنید به ساعت کار
زندگی همینه
گاهی تند گاهی آروم
گاهی شیرین و گاهی تلخ
فعلا انگار روی دور تند هستیم
بالاخره مانتوها پیدا شدن؟!!!! مگه میشه گم بشه اونم دو تا مانتو؟!!!
دقیقا جلوی چشمم بودن
عجیب بود این ندیدن
این روتین که میومدم و به شما دوستهای گلم سر میزدم.
الان که مدتیه سرم خیلی شلوغه واقعا دلم پر میکشه بیام و بخونمتون.
اخ چقدر هم جات خالیه
پست مینویسم منتظر دیدن اسمت هستم