ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
روزتون پراز شور و شوق
پر از رنگای قشنگ رنگین کمان
امروز هزار بار بیشتر از هر روز حس اینو دارم که بهم یک فرصت دوباره برای زندگی داده شده
دیشب که از خستگی در حالی بیهوش شدم که هندزفری توی گوشم بود و داشتم به آقای دکتر زنگ میزدم
گویا ایشون جواب ندادن و منم دیگه هیچی نفهمیدم
ولی صبح با تکون های شدید تختم از خواب بیدار شدم
اولش فکر کردم که خواب دیدم
داشتم با همین فکرها کش و قوس میومدم که اینبار باز تکرار شد
متوجه شدم که زلزله ست
از اتاق اومدم بیرون و دیدم ساعت شش و تقریبا ده دقیقه صبح هست و پدرجان هم هاج و واج از اتاقشون اومدن بیرون
مادرجان که توی آشپزخونه در حال آشپزی بودن و گویا متوجه نشده بودند
اما من و پدرجان که توی تخت خواب بودیم تکون های شدید را حس کرده بودیم
من در اون لحظه اولین چیزی که به ذهنم رسید به لوستر نگاه کردم ببینم تکون میخوره که تکون نمیخورد
ولی نمیدونم چرا تختم با این شدت تکون میخورد
خلاصه که الان حس یه آدمی را دارم که یه بار دیگه بهش فرصت زندگی دادند
بعد از صبحانه ویتامین خوردم
پیاده رویم را با انگیزه تر و با قدم های بلندتر و سریع تر انجام دادم
الان هم لیوان دمنوشم را گذاشتم نزدیکم که اول از عطر خوبش لذت ببرم و بعد لابلای کار ریز ریز مزمزه ش کنم
پ ن1: اگه زندگی دکمه ای برای پایان داشت ، اون دکمه را میزدید؟
پ ن 2: مراجعینم از صدای مهیب زلزله میگن
ولی من چیزی نشنیدم
چه جالب همه میگن زلزله ولی من اصلا متوجه نشدم با این که دخترم ۶ بیدارباش زد ولی ما نفهمیدیم البته ما طبقه اولیم شاید طبقات بالا بیشتر حس کرده باشن
احتمالا همینطوری بوده
بهتر که متوجه نشدی
راحت و خوب
نه نمیزدم کلی کار نیمه کاره و آرزوی برآورده نشده دارم
نمیدونم تا کی مقدر هست زنده باشم ولی دلم میخواد بچه ها بزرگ بشن بعد دیگه کاری ندارم
الحمدلله که نمیزنی
به آرزوهات برسی عزیزدلم
الهی صد و بیست ساله بشی کنار عزیزانت
دکمه پایان زندگی رو چند سال پیش دلم خواست بزنم نه به حرف واقعیه واقعی، اما الان انگیزه دارم برا زندگیم، اولش مثل کور سو بود، اما الان بشدت طلوع خورشیده، برکت زندگیمه، گاهی بعد روزای تاریک که دوام بیاری خدا پاداش صبرت رو یه نور قوی میزاره، کماکان دوستت داریم مهربون
درک میکنم چی میگی نوشین عزیزم
خدا را شکر که این خورشید تابان به زندگیت تابیده و اینچنین لحظه هات روشن و نورانی شده
اوووووف زلزله ... چند وقت پیش اینجام اومد
نههههه نمیزدم کنجدمو چکار کنم آخهههه؟
ای داد
افرین که نمیزدی
با گوشی هستم کامنت این پست رفته برای پست شنبه ات و دیروز پست نبود و من اشتباهی نوشتم شنبه نبود حساب هفته و تاریخ از دستم در رفته
فدای سرتون
گاهی پیش میاد
پ ن ۱
بله قطعا
عه
اخه چرا
خوب اگر زندگی دکمه ای برای پایان داشت...
اون دکمه دست خداست و منم راضیم به رضای خدا. سپردمش دست اون که هر وقت صلاح دید دکمش را بزنه.
اگر دکمه دست من بود؛ بازم میسپاردمش دست خدا
زندگی سخت شده. طاقت فرسا شده. ولی قرار نیست فقط توی خوشی بگیم خدایا چاکرتیم. بنده بودن یعنی در همه احوالی بنده باشیم.
خوب از منبر بیام پایین :))))))
السلام علیکم و رحمه و برکاته
پ.ن. من اصلا زلزله را نفهمیدم :)))
ممنون ریحانه ی نازنینم
چقدر خوشحالم از اینکه میبینم زندگی را اینطوری میبینی
خداوند بهترینها را براتون مقدر کنه
جدیدا لوسترها در شناسنایی زلزله کمک نمیکنن
وای چقدر ترسناک. خوشحالم که زیاد شدید نبوده و خسارتی نزده.
زندگی آدم به مویی بنده و آدم از فرداش خبر نداره.
نه من اون تکمه رو نمیزدم شاید اگر میشد تکمه pause رو میزدم ویک استراحتی میکردم گاهی.
خسارت هم داشته گویا در شهرهای دیگه
دیگه به اینجا که رسیده خفیف بوده
خدا را شکر که اون دکمه را نمیزنی
من اون دکمه رو نمیزدم!
زندگی سخت .. بالا پایین زیاد داره، ولی کلی هم قشنگی داری ...
افرین رهای نازنینم
چقدر خوشحالم از این جوابت
زندگی با همین سختی هاشه که باعث میشه لذتها و آسونی ها بیشتر به دلمون بچسبه
سلام دختر عمو
خدا قوت
من اون دکمه رو نمیزدم
چون آدم ضعیفی نیستم
سلام پسرعموجان
خدارا شکر که قوی هستی
ولی زدن این دکمه گاهی به ضعیف و قوی بودن آدمها نیست