ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام دوستای خوبم
لحظه هاتون ناب
امروز هوا ابری بود
بعد از صبحانه، به هوای آماده کردن یه دمنوش خوشمزه رفتم سراغ اون کابینتی که همیشه بوی بازار ادویه فروشها را میده...
بعضی روزها بعد از صبحانه قوری و وارمر را میزارم روی کانتر و عطر و رنگ و مزه ها را قاطی میکنم و یه شمع عم زیرش روشن میکنم
سه تا فنجون هم میزارم کنارش...
خلاصه توی اون کابینت دنبال شیشه زنجفیل بودم که چشمم خورد به شیشه اسپند
یه مقدار اسپند که هنوز با اون غلاف گرد و خوشگلشون بودن خرد نشده بودن
نمیدونم چرا دلم خواست جلوی چشمم باشن
نخ و سوزن آوردم و چندتاییشون را کردم داخل نخ
با کاموای زرد و نارنجی و آبی هم سه تا منگوله درست کردم و آویزون کردم بهش
یادم اومد چندتایی مهره چوبی و چندتایی هم مهره فیروزه ای رنگ دارم
به نظرم خوشگل شده بودن
آویزونش کردم یه جایی جلوی چشم
یه جایی که هربار رد میشیم تکون میخوره
به تن نحیفش یه پیچ و تاب قشنگ میده و گویی با ملودی صدای ما میرقصه
خودم را میشناسم خیلی زود از دیدنش و از آویزون بودنش توب اون نقطه خسته میشم
ولی چه اشکالی داره
فعلا دوست دارم اونجا باشه و از بودنش لذت میبرم.....
مثل خرمالوهایی که مامان چیده روی یه سبد حصیری و گذاشته روی کابینت
میدونید برای خیلی از کارها ، خیلی وقت نداشتم
انجام میدادم اما نه اینطوری دلچسب
مثلا وقتی بافتنی میکردم از کامواهای ضخیم تر استفاده میکردم و البته میل....
تا زودتر بافته بشن
وقت کمتری بگیرن
دقت کمتری بخوان
حالا ظریفترین کاموایی که داشتم را انتخاب کردم و قلاب
تازه توی فکرم هست که بافتن با نخ خیلی ظریف و قلاب خیلی خیلی ظریف را هم امتحان کنم
این روزها دارم تازه های دل نشینی را کشف میکنم
و زوایای تازه ای از خودم
پ ن۱: چه کیفی داره حسابی وقت ازاد داشتن
دونه دونه ژورنالهای بافتنی را ورق میزنم و کیف میکنم
کاری که در همه سالها براش،وقت نداشتم
پ ن۲: آقای دکتر زنگ زدن
از دیر کردنشون گله کردم
به روش خودشون دلم را به دست آوردن
و الان که نزدیک ۳ ساعتی هست از قرارمون گذشته و پیداشون نیست، هنوزم عصبانی نیستم...
پ ن۳: یه بوی عطر دلپذیری توی اتاقم پیچیده
نمیدونم بوی چیه
دلمم نمیخواد بدانم
فقط هرچند دقیقه یکبار یه نفس عمیق میکشم....
پ ن ۴: دیگه حتی جمعه ها هم شکل جمعه نیست
همه روزهای هفته شبیه هم شده اند
و این انگار خوب است... خیلی خوب
خوشبحال آقای دکتر والا
دوران عجیبیه واقعا. وقت های آزادی که قبلا نداشتیم. تجربه های جدیدی که باعث میشه وقتی همه چیز به حالت عادی برگشت از خودمون بپرسیم.. واقعا از زندگی چی میخوایم؟ آیا دوست داریم مثل سابق دنبال زندگی بدویم؟ بدون اینکه فرصتی برای نخ کردن دونه های اسفند یا بافتنیهای ظریف یا تماشای طبیعت و .. با آرامش جرعه جرعه نوشیدن چای داشته باشیم؟ واقعا از زندگی چی میخوایم و دنبال چی هستیم؟
تبدیل ب خیال شده برگشتن به زندگی قبلی
ولی واقعا تجربه کردن این ریتم آرام جالب هست
الهی عاشقانه هاتون مستدام و مستحکم
ممنون نازنینم
اخ اما این تعطیلات برای ما هر چی شیرینه برای بچه ها مثل زهر مار تلخه
چرا
فکر نکنم اینطوری باشه
البته که منم خیلی دلم برای بچه ها میسوزه
ولی خودشون اینقدرها هم توز سختی نیستند
من متوجه نشدم
قرار عاشقانه حضوری بوده یا ...
خوبه به مرحله ای رسیدی که با قلاب هم بافتنی کنی من ولی هیچ وقت به بافتنی علاقه مند نشدم یکی از دلیلاشم همینه که طول میکشه تا تموم شه
نوچ
قرارعاشقانه نداریم فعلا
من عاشق بافتنی هستم
من به داشتن دختر عموی گلی مثل تو با این همه حس خوب افتخار میکنم
واااای
چقدر ذوق کردم
مممنونم
امروز نه آغاز و نه انجام جهانست
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمانست
موفق باشی تیلو جان
ممنون از شعر زیبا و به جا و پر تز مفهومت....
میدونی تیلو، من بعد از این داستان کرونا تازه فهمیدم زندگی یعنی چی. قبلا همش بدو بدو بود. الان تازه میشه نشست، پا روی پا انداخت و ریتم زندگی رو تماشا کرد.
موافقم
قبلا هیچوقت وقت نداشتیم این ریتم آروم را اینطوری تجربه کنیم
منم بدم نیومده
ممنون تیلو تیلوی عزیز
که همچنان به وبلاگم سر می زنی و می خونی من رو :)
فکر نمی کردم هنوز یادم باشی
هنوز هستم و
هنوز یه این فکر می کنم که کاش میشد زیباتر زندگی کرد
شما از دوستای قدیمی من هستی
به خودت اعتماد کن و زندگیت را هرروز زیباتر کن
چه خوبه که مینویسی
اوهوم تا دو هفته پیش هم محمد از من میپرسید ماماان امروز چند شنبه هستش؟ ولی الان با برنامه کلاسی دانشگاه هوای روزها و ساعت ها رو داره
متشکرم سارای عزیزم
خداراشکر که پسرجان به چیزی که میخواست رسیده