ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
روزتون شکلاتی... آبنباتی
سرماخوردگیم خیلی بهتر شده و از اون حال خیلی بد خارج شدم
اما همچنان درگیرم
دستگاه اصلی دفترکارم خراب شده و گویا اوضاعش خیلی بد هست
جناب تعمیرکار سه شنبه نتونستن درستش کنند و قرار شد برن مطالعه و تحقیق کنند و دوباره برگردند
دیروز عصر بهم زنگ زدند و برای امروز قرار شد که برای تعمیر بیان... برای همینم پنجشنبه اومدم دفتر
وگرنه پنجشنبه بدون قرار عاشقانه !!! من کجا و دفتر کجا !!!!
سه شنبه رفتم خونه و خیلی بد حال و سرما خورده بودم
لیموی تازه خریده بودم و دائم عسل و لیموی تازه خوردم
سوپ مادرجان هم بی تاثیر نبود
بازم ویتامین و بازم دمنوش... شب زودتر از همیشه رفتم تو رختخواب
صبح چهارشنبه که بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود... سریع دوش گرفتم و لباسهای خوشگل تو خونه ای پوشیدم و لاک و ....
داداش و زن داداش را بیدار کردم و مغزبادوم هم خونمون بود با هم صبحونه مفصل خوردیم
یکساعتی همونجا سرمیز نشسته بودیم و در کنار پدرجان و مادرجان حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم
مامان مغزبادوم هم بهمون ملحق شد
مدتها بود تصمیم داشتیم با پدرجان بریم لب رودخونه و برای سطح گلدونهامون شن درشت شسته شده بیاریم
این شد که با پدرجان و داداش جان و مغزبادوم راهی شدیم...
با حال سرماخورده پاچه ها را زدیم بالا و رفتیم و تو آب... یه کم آب بازی تو آفتاب و جمع کردن سنگهای خوشگل...
تا برگردیم خونه ظهر بود
ناهار را خوردیم و با زن داداش رفتیم به سمت خوشگل کردن گلدونها
تا عصر دستمون بند بود و حسابی خیس عرق شده بودیم
دوباره دوش و بعدش دور همی
دایی و زن دایی برای دیدن داداش و زن داداش اومدن خونمون و یکی دوساعتی گفتیم وخندیدیم
خلاصه که روز خوب و آرومی بود و به سرماخوردگی رو ندادیم... اما این حال نه چندان خوش همچنان با من هست ....
پ ن 1: فندوق کوچولو هم دچار این ویروس شده و برای همین چهارشنبه بهمون ملحق نشدند
پ ن 2: برای شنبه دعوت شدیم باغ بهادران...
پ ن 3: یکشنبه تولد پدرجان هست
پ ن 4: به سرعت به سمت روزهای شلوغ کاری میریم و من اونقدر از برنامه کاری عقب هستم که اصلا دیگه باور اینکه به کارهام برسم سخت شده
پ ن 5: من مهاجرت و کندن و رفتن از این سرزمین را دوست ندارم ... خدایا کاری کن که مجبور نشم به این کار
امیدوارم زودتر خوب شی تیلو جانک
حتی اسمش و فکر بهش هم دلم رو چنگ میزنه
پ ن 5: امیدوارم....
دل کندن از خاک...
خاکی که ما رو نمیخواد انگار مجبوریم ولی
متشکرم الی جانکم
منم از فکر کردن بهش دلم یه حالی میشه
آرزو کردم که اینطوری نشه
سلام عزیزم
سایشون مستدام
خوبی؟
خداراشکر حالت بهتر عزیزم
تولد پدرتون هم پیشاپیش مبارک
مهاجرت،تصمیم خیلی سختیه رفتن و دل کندن ،من که نمیتونم دل بکنم و چندباری که تواینمسیر قرار گرفتم موندن را ترجیح دادم
سلام بهامین نازنینم
متشکرم
شما خوبی
ممنون بابت تبریکت
منم اینجا را دوست دارم با همه سختی و مشکلاتش... دوست ندارم روزگاری برسه که مجبور بشم به این تصمیم
به به تیله جان . حالت چطوره. چه کارای مفیدی کردی آفرین.
مگه قراره بری خارج؟ .
به به دوست عزیزدلم
متشکرم
نه قرار نیست ... انشاله که هیچوقت هم جز برای سفر نخوام که برم
خوشحالم که بهتری
من همیشه میام عاشقانه هات رو بخونم اما خیلی کم شده....
منظورم این کم مینویسی
واقعا عاشقانه هام کم شده
آقای دکتر بینهایت سر و کار خودش را شلوغ کرده
مهاجرت؟ دوست ندارم شما برین چون زندگی رنگی رنگی شما کجا و غم غربت کجا؟ آقای دکتر چی؟ ما چی؟
منم دوست ندارم برم
ولی با اوضاعی که وجود داره یکی از گزینه هایی هست که همیشه درموردش بحث و صحبت وجود داره
منم اینجا را دوست دارم
شماها را دوست دارم
واقعا می خوای مهاجرت کنی؟
نه
ابدا...
یکی از کابوسهای من همین هست
سلااااااااااااااام
دختر عمو جااااااااااان مهربونم
خوبی؟
خوشی؟
سلامتی دختر عمو
سرما خوردی؟
خییییییییییییییلیییییییییییییییی زییییییییییییییادددددد ازت ممنونم بابت این نگرانیت
نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم
دمت گرم دختر عموی با معرفت خودم
حالا سر فرصت میام و کلی با هم حرف می زنیم
سلام پسرعموجان
معلوم هست کجایی؟
چرا اینهمه وقت نیستی؟
خدا رو شکر که بهتری. من تازه وارد فاز سرفه شدم و از شدت سرفه خوابم نمیبره شبا :(
حس بدیه خلاصه
وای من عاشق رفتن توی رودخونه ام. بهترین تفریح عالمه برام
ممنون لاندای عزیزم


منم وارد فاز سرفه شدم ... شبها سرفه میکنم و روزها خبری از سرفه نیست
تیلو جان کجایی
سرماخوردگی بهتر شد؟
لیلای عزیزم گفتم چند روزی نیستم
بله خدا را شکر بهترم
سلام تیلووجانم
بهتر شدی عزیزم؟؟
سلام نازنینم
بله خیلی خیلی بهترم