روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

روزانه های یک تریکو تیلو مانیا

میخواهم باز از خودم بنویسیم

لبخند میزنم و خوشبختم

با خودکاربنفشم روی کاغذهای صورتی مینویسم و لبخند میزنم

مسیجت را میخونم و لبخند میزنم

صدای زنگ مخصوصت که میاد لبخند میزنم

آهنگی که دوست داری شروع میشه و لبخند میزنم

مامان غذای محبوبم را پخته و با دور چین عالی برام گذاشته... لبخند میزنم

بابا برام فالوده ی گرمک و ملون درست میکنه از دیدن اینهمه محبتش... لبخند میزنم

خواهرم تند تند حال دندونم را میپرسه ... لبخند میزنم

مغز بادوم یاد گرفته محبت کنه و نگران خاله ش باشه... لبخند میزنم

خانوم مشتری از تیپ بهارانه گل کلیم تعریف میکنه... لبخند میزنم

صدای اذان میاد... لبخند میزنم

چشمم به قرآنم روی میز میفته و سهم امروز رو خوندم ... لبخند میزنم

داداشم برام یه پیام زیبا میفرسته ... لبخند میزنم

آقای دکتر برای انتخاب یک چیزی که به من هیچ ربطی نداره ازم نظر میپرسه... لبخند میزنم

شکلات محبوبم را قایم میکنم برای آقای دکتری که قرار بعد از ماه رمضون به دیدنم بیاد... لبخند میزنم

جای انگشتای خداوند را روی لحظه های التهابم میبینم... لبخند میزنم

وقتی لباسم را برمیدارم بوی عطر خوبی به مشامم میرسه... لبخند میزنم

کتابهای نخونده م روی میز بهم لبخند میزنن... لبخند میزنم

عمو بهم توجه و محبت ویژه میکنه... لبخند میزنم

للی دوست خوبیه... لبخند میزنم

یکی از دوستام همین روزها نی نی ش به دنیا میاد... لبخند میزنم



من خوشبختم...

اینهمه دلیل برای لبخند زدن دارم...

شاید با صدای بلند نمیخندم

شاید صدای خنده هام گوش فلک را کر نمیکنه

ولی من یه عالمه دلیل ریز و درست برای لبخند زدن دارم....


من خوشبختم و بلدم دلیل لبخندهام را پاس بدارم

نظرات 9 + ارسال نظر
صحرا سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 19:12

لبخند بزن تا دنیا هم بیشتر بهت لبخند بزنه .

ممنونم عزیزدلم

گیلاس سرخ سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 19:27

لبخندات همیشگی و مسری.

به تو یکی که باید سرایت کنه
از بس که ماهی

ساناز سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 20:41 http://sanaz1359.persianblog.ir

همشون واقعا عالی هستن. فقط دکتر رو تا بعد از ماه رمضون نمیبینی، اینجاش خیلی سخته

واقعا سخته
خیلی سخت

delaram سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 20:48

:-)

گلشن سه‌شنبه 11 خرداد 1395 ساعت 20:49

و بعد به وب گلشن سر میزنم و های و هوی کنان به سروکله خودم میزنم:بی خیال:


فکر کردی من همین که میبینم دوستی مثل گلشن دارم هم لبخند میزنم

مدادرنگى چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 00:38

الهى که لبخندهاى زندگیت ابدى باشه گلم

کنار شما دوست عزیزتر از جان

امیر چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 08:39

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو … من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

اذر چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 09:22 http://azar1394.blogfa.com

حیف این عشق نیست که همینجوری بمونه
فرزند ثمره عشقه.هشت سال این مدل زندگی

ایشالا هی چی خیره

انشاله
همه چیز در این دنیا بستگی به نگاه شما و انتظاراتتون از زندگی داره

رسیدن چهارشنبه 12 خرداد 1395 ساعت 12:20

فعلا فقط عرض ادب . عزیزم . پست هات بعد میام سر فرصت میخونم. آخه باز تندی از گوشی آمدم.

هورا
هورا
همین که اومدی عالیه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد