ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
صبح اول وقت رفتم برا یه کار اداری
(گفته بودم یه مدت رفتم یه جایی سرکار... هنوز تسویه حساب نکردم)
انجامش دادم و حال پیاده روی نداشتم
انگار یه حسی منو کشید سمت بی آر تی
سوار شدم و ووووووووووووووووووووووو به به خاله جونم هم داشت میرفت خونه مادر بزرگ
از خوشحالی دیگه نمیدونستیم چیکار کنیم
فکر کنم یک ماهی بود خاله را ندیده بودم
حرف زدیم و من که پیاده روی نکرده بودم باهاش پیاده رفتم تا دم خونه مامان بزرگ
ایستادیم نیم ساعت دم در و اینقدر خندیدیم که گفتم الان همسایه ها میان شاکی میشن....
و بعد پیاده اومدم دفتر
پ ن 1 : با این حال و هوای عالی باید عید شده باشه و ما بی خبریم....
پ ن 2 : 55 روز مونده
پ ن 3 : بخاری دفترم خاموشه و هوا محشر
پ ن 4 : گنجشکا با هم عشق بازی میکنن و من صداشون را دوست دارم
پ ن 5: باز کم پیداست...
این هوا برای زمستون عالی نیست، فاجعه است. الان باید برف بباره . چرا نمی باره؟!
خب عزیزدلم طعنه داشت
یعنی این هوای زمستون نیست
هوای عیده
زمستون را کی برده کی خورده ... مسئولین پاسخ بدن
منم گاهی این جوریم.
چه جوری؟