ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | 5 | ||
6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 |
13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 |
20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 |
27 | 28 | 29 | 30 |
سلام
بیاین امروز لبریز باشیم از حس های خوب
بیاین هی بیایم سر بزنیم و از یه حس خوب کوچولو که حتی یه لحظه حالمون را خوب کرده بگیم
امروز بیشتر از دیروز خودمون را دوست بداریم
امروز بیشتر از دیروز اطرافیانمون را دوست بداریم
بهشون پیام بدیم
زنگ بزنیم
امروز برای خودمون جشن شادی بگیریم
یه چیز کوچولو که دوست داریم به خودمون هدیه بدیم
من اولین حس خوب امروز را وقتی تجربه کردم که با خودکار رنگیم توی تقویمم نوشتم : امروز اولین روز از بقیه ی عمر من است
هدیه هم برای خودم یه دسر خوشمزه از توی یخچال خونه برداشتم که وسط روز توی دفتر بخورمش
پ ن 1 : نانا دیشب یه جلسه کاری خیلی دیر وقت داشت که تا دیر وقت هم طول کشید و من دیشب توی خواب باهاش حرف زدم و الان هیچی یادم نمیاد.....
پ ن 2 : من فاصله بهمن تا عید را خیلی دوست دارم .... چون همش به خرید و عید و کارهای باحال فکر میکنم
پ ن 3 : باید چند تا کار انجام بدم که اصلا حالشون را ندارم و تصمیم دارم این قورباغه ها را امروز قورت بدم
بعدا نوشت: امروز متن مربوط به پست الهام - فرزند پنجم- (در لینکهای کنار صفحه هستند ایشون) میخوندم و از صبح ذهنم بهش مشغول بود که ایشون گفته وقتی خودش یه چیزی کوچیک هم به کسی بگه که باعث ناراحتی اون طرف بشه، تا مدتها خودش بیشتر از همه ناراحته ( یه چیزی تو این مایه برداشت من بود) ... این را در پس زمینه ذهنتون داشته باشین... سه سال هست که ما اومدیم این دفتر ... بعد از دیروز عصر به طور مداوم هی تلفن زنگ میخوره و سراغ صاحب قبلی این دفتر را میگیرن.... منم اسپیلیتر تلفنم خراب شده و هر بار که زنگ میخوره اینترنتم قطع میشه... ما خودمون در حالت عادی با تلفن کار زیادی نداریم بعد اینا از دیروز عصر نمیدونم چه خبر شده هی زنگ میزنن.... نفر آخر که زنگ زد یه آقایی بود به محض اینکه گفت : آقای فلانی؟ گفتم : یعنی چه ؟ چه خبر شده از دیروز عصر؟ سه ساله این آقا از اینجا رفته و از دیروز عصر یک سره دارین زنگ میزنین. گفت: خانوم من دفعه اول زنگ زدم !!!! گفتم : حالا دفعه اول چی شده بعد از سه سال همه یاد این آدم افتادین اونم همه با هم؟؟؟؟؟؟ آقاهه عصبانی شد گفت مگه من بی ادبی کردم ... گفتم مگه حتما باید بی ادبی کنی؟ خب مزاحم شدی و آقا با عصبانیت گوشی را گذاشت بعدش من دچار عذاب وجدان شدم
که چرا اول روزی ، اعصاب آقا را مورد عنایت قرار دادم
و هی همون حرفای الهام توی ذهنم زنگ زد
بعدتر نوشت:
دارم دسر میخورم - به یه تئاتر دعوت شدم و همه چیز خوبه ....
چه انرژی مثبت
حالم خوب شد
خدا را شکر
سلام .ایول
خوب من الان دارم ب هدیه فکر میکنم
طفلی اون اقاهه .خیتش کردی
طوری نیست
سین بانو خیلی تئاتر رو دوست داره و همیشه میگه آریا بریم تیئاتر
اشتباه تایپی نیست , میگه تیئاتر
دوست داره چیز هایی رو که بهشون علاقمند یکم متفاوت و طولانی تلفظ بشن ![](http://www.blogsky.com/images/smileys/112.png)
![](http://www.blogsky.com/images/smileys/112.png)
فقط نمیدونم چرا به من میگه آری
نه تنها با غلظت نمیگه نصفه نیمه هم میگه
منم خیلی خیلی تییاتر را دوست میدارم
اما هیچوقت نرفتم
تییاتر های ضبط شده زیادی را دیدم ازشون خیلی هم خوشم میاد
حتی یادمه توی دوران نوجوانی شبکه دو تلویزیون ایران روزهای خاصی تییاتر نشون میداد که به شدت علاقمند و پیگیرش بودم
اما هیچوقت به سالن تئاتر نرفتم
خب همیشه در مورد علایق خانم ها باید ریز بین بود
به به ... نوش جوونت...
من ک تا ۱۸ اسفند امتحانامه ... به خرید و کارهای عید فک کنم بعد از عید برسم :))
میرسی
تو همه کارهات برنامه ریزی شده اس
لبریز بودم از حس های خوب. کلی رقصیدم و کلی ورزش کردم
خدا را شکر
تیاتر خوش بگذره
قصد رفتن ندارم
سلام...![](http://www.blogsky.com/images/smileys/105.png)
به شدت خوشحال میشم که من هم از این به بعد وبلاگت رو دنبال کنم
اون دسر شوکولاتیه بدجور چشمم روگرفت...
سلام
ممنونم که دوستم شدی
ناقابله - امروزم دارم - تشریف بیارید
دارم خودمو میزارم جای اون مرده
حس خیلی بدی به آدم دست میده
یادم باشه هی شمارتو بگیرم هی قطع کنم تا حالتو بگیرم
اره
واقعا کارم درست نبود
گاهی دیدی آدم بی دلیل عصبانیتش را سر یه نفر بیگناه خالی میکنه
از اون زمان ها بود