ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
بهارتون مبارک
روزگارتون شاد
یه عالمه روز از آخرین پستم گذشت
اصلا وبلاگ را باز نکرده بودم
الان دیدم چقدر پیام محبت آمیز از تک تک تون دارم
اونا را سرصبر و دونه دونه تایید میکنم
اما الان باید یه پست بنویسم و اول عذرخواهی کنم برای نبودن ها و ننوشتنهام
راستش را بخواین امسال را خیلی عجیب و غریب شروع کردم
اون ویروس و آنفولانزا واقعا هممون را از پا انداخت
ویروس خیلی قوی ای بود و به شدت هممون را بیمار کرد
هرروز فکر میکردم دیگه فردا خوب میشم ... ولی صبح که بیدار میشدم انگار روز اول مریضی هست و من همونقدر ناتوان و عاجز بودم
دوبار دیگه رفتم دکتر ولی شما فکر کن ذره ای اثر کنه
خانم دکتر دفعه آخر گفتند اگه خوب نشدید با متخصص عفونی مشورت کنید ... اونقدر که حالمون بد بود
من آنتی بیوتیک اصلا نخوردم
ولی مامان جان یه عالمه آنتی بیوتیک خوردند... تازه هر بار دکتر آنتی بیوتیک را عوض میکرد و ماجراهای خودش را داشت
خلاصه که دوست ندارم از بیماری بنویسم
ولی واقعا روزهای سختی را سپری کردیم
به خودم گفتم نوروز را که کامل از دست دادیم ... شاید برای سیزده بتونیم بریم باغچه و چند ساعتی را اونجا بگذرونیم
ولی همونم نشد که نشد... اونقدر بی جون و بی رمق شده بودیم که در توانمون نبود
چند روزی که از بیماری گذشت حالتهای افسردگی هم اومده بود سراغم
در حدی که گاهی یک روز میگذشت و حتی یه کلمه حرف نمیزدم
نهایت برای آقای دکتر چند تا مسیج مینوشتم و علیرغم اصرارشون اصلا تماسی وجود نداشت... اتفاقی که در تمام این سالها مشابهش را تجربه نکرده بودم
بهتره از جزئیات عبور کنم چون حتی گفتنش هم باز حال دلم را خراب میکنه
خلاصه که تمام نوروز زیبا را توی خونه و در بستر بیماری گذروندیم
خاله و دخترخاله زودتر خوب شدند
بعدش هم مغزبادوم و خواهر
خواهر و فسقلی ها هم بعدش از اونا
ولی من و مامان تا ته ته نوروز مریض بودیم
بقیه رفتند بیرون و عکسای قشنگ از بهارِ قشنگ اصفهان برامون گذاشتند و هی تشویقمون میکردند که بریم بیرون
ولی واقعا شدنی نبود!
اما امروز صبح بیدار شدم و تصمیم گرفتم بیام سرکار
نمیتونستم خونه بمونم
نیاز داشتم به بیرون اومدن
نیاز داشتم به خوب شدن
نیاز داشتم به معاشرت با آدمها
مادرجان گفتند میخوان برن باغچه
رسوندمشون باغچه و خودم اومدم دفتر...
الان هم برای نوشتن یه پست هزاربار مجبور شدم برم و بیام
چون میدونید که همسایه های اینجا خیلی خیلی به من لطف دارند...
انشاله در اولین فرصت روزانه نوشتن را از سر میگیرم و یه عالمه حرفای خوب با هم میزنیم...