ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
چهارشنبه تون زیبا
روزتون پر از خیر و برکت
کنار عزیزاتون همیشه خوش باشید
سفر هرچقدر هم طولانی باشه ، کوتاهه
رسیدیم به آخرین روز
دیگه این روزهای آخر دلمون نیومد بخوابیم
نهایت شبها یکی دو ساعت خوابیدیم
دیگه دلمون نیومد دور شیم
هرجا بودیم و از هر راهی رفتیم دقیقه ها را قدر دانستیم...
اما ... امان از سفر
اسمش روش هست دیگه
یه جایی به ته میرسه
و این سفر برای مسافرهای دوست داشتنی ما به ته رسید
دیشب باز جمع شدیم دور هم
برامون پاستای ایتالیایی آورده بودند که توی این یک ماه وقت نشده بود بپزن
سس بشامل و یه مدل سس دیگه هم که مخصوص ایتالیا بود با خودشون آورده بودن
خواهرجان هم یه الویه خیلی خوشمزه پخته بود و آورده بود
پسرعمه اومد
خواهرا اومدن
خاله و آلاله را هم من سرراه بردم
جمع شدیم دور هم ...
پاستا خوردیم
عمه اینا هم رسیدند و قسمت اونا هم بود
دیگه حالا هرچی میگم و یادآوری میکنم اشک میاد توی چشمم و بغض گلوم را چنگ میزنه
ساعت از 12 گذشت
مغزبادوم صبح باید میرفت مدرسه
خداحافظی کرد
وقتی داداش بغلش کرد .... اشکاش ریخت پایین ...
بهش میگه پرنده ی دایی...
اونم ادا و اطوار در میاره و بال و پر میزنه توی بغل مهربونش
چقدر این پسر مهربونه...
بعد بابام حالا دارم میفهمم چقدر مهربونی های آدمها شبیه همدیگه س
اشکای مغزبادوم چکید و بند نیومد
رفت توی آسانسور
تا پایین رفتند و دیدیم آسانسور باز داره میاد بالا
صورت خیس اشکش داشت میخندید
خواهر و مغزبادوم برگشتند و گفتند هیچ جا نمیریم این لحظات آخر را باید قدر دانست
مدرسه هم تعطیل
خاله و آلاله هم که اینو شنیدند گفتند پس ما هم اسنپ را لغو میکنیم ... لغو سفر...
اونا هم برگشتند
اون یکی خواهر هم ماند
دور هم ... حرف... حرف... خنده ... و هرازگاهی بغض و اشک...
تا ساعت 4 بیدار بودیم ... بعد یکی یکی همه بیهوش شدند
صبح که اومدم سمت باشگاه همه خواب بودند
بعدش هم باید برن بانک
ولی برای ناهار برمیگردیم و همه مون جمع میشیم دور هم ....
پ ن 1: بغض داره خفه م میکنه
روزی هزاردفعه بوسیدمش
بهش نگفتم ولی بوی پدرجانم را میداد
پ ن 2: هزارتا عکس از این آخرین لحظات گرفتم
ولی آرومم نمیکنه آتیشم میزنه این دوری
پ ن 3: نمیدونم چی تو سرنوشت من بوده که اینهمه دوری قسمتم شده ...
پ ن 4: مهربونی گاهی شکل یه شاخه انگوره ...
پیرمرد همسایه ایستاد جلوی در
داشتم اشک میریختم و کار میکردم
از توی گاری خریدش یه شاخه انگور درآورد و صدام زد
تعارف کردم
گفت : هیچوقت رد احسان نکن...
اشکام را دید... گفت جای خالی بابات را منم حس میکنم اینجا... تو که حق داری...
سلام عزیزم
خوبی؟
اینجوری که تو نوشتی منم گریه کردم چه برسه به خودت
میفهمم که دوری سخته
اما انشاالله برای همتون سلامتی باشه و شادی و دل خوش
حالا هر جای این دنیا
انشاالله برادر مهربونت بازم برای دیدن شما میاد
گریه نکن از آخرین لحظه ها لذت ببر
باز هم تکرار میشه این دیدارها
خدای برای هم نگهتون داره
سلام به روی ماهت
الحمدلله ... بله خوبم
شما خوبی؟
ببخشید که اشک همه را درآوردم
اصفانیا میگن غریب تندرست باشند،کاش مطمئن می شدیم عزیزان از دست رفته هم همینحا درحال تماشای مان هستند وفقط ما نمیبینیم شون،تا دلمون آرام میگرفت.
جای سفر کرده ها تون سبز باشد.خداراشکر که از تک وتا نیفتادید و توانستید خوش بدرخشید جلوی مهمان ها .حالا خوشحال باش که آنان با انرژی که کسب کردند تا مدتها انرژی دارند
بله همین را میگن
غریب تندرست ...
کاش میشد ... کاش راهی بود
خدا رحمتشون کنه
همه رفتگان را
سعی خودمون را کردیم
اشکم در اومد تیلو
منم دورم از خانواده
آخ آخ ببخشید
خداوند بهت سلامتی و طول عمر بده
غریب تندرست باشی
سلام دختر عموجان
یاد این شعر افتادم که مهستی میخونه
دشمن راه دورم درد دلم زیاده
جاده به جز جدایی هیچی به من نداده
هر جا هستن سالم و تندرست باشن
سلام و روز بخیر
خوبین؟
ولی من یاد شعر شهره افتادم
داره کم کم نفسم میگیره برگرد
داره عطرت از تو خونه میره برگرد
آخ چه بغضی گلوم گرفت ولی روم نشد جلو همسرم گریه کنم خفه کردم بغضی رو که خفه م کرده بود.سفرشون بسلامت. مهم دل شاد وسلامتی .که امیدوارم صدر دارایی ها تون باشه
اخ ببخشید
قصدم ناراحت کردنتون نبود
ممنون عزیز مهربونم
سلام
مطمئنم که براتون سخت بوده اما همین که میدونین جای خوبی هستند میتونه شما را کمی آرومتر کنه.
سلام جناب دکتر
چاره ای نیست جز اینکه دلمون را آروم کنیم
امیدوارم کسانیکه باعث و بانی این مهاجرتها هستن این غم دوری را تجربه کن
الهی آمین
ولی فکر نکنم اونا کلا غمی بخورن
سفرشون بی خطر باشه و امیدوارم بزودی باز همدیگر را ببینید
اون پاستا ایتالیایی رو دلم خواست بخورم
متشکرم
جات خالی
کاش نزدیک بودی و کاش اون شب بودی
اونقدر زیاد درست کرده بودن که میشد یه هیأت را باهاش شام داد
چقدر مهربونیها و عشق و علاقه ها رو قشنگ تفسیر کردید عالی بود عزیزم



بمونید کنار هم به خوشی
.خدا همه رفتگان و بیامرزه
نگاه زیبابین شماست که اینطوری میبینه
متشکرم
انشاله شما هم در کنار عزیزانتون همیشه شاد و سلامت باشید
سلام عزیزم
روح پدر بزرگوارتان شاد.
غم بزرگیه
سلام لیلای نازنینم
عزیزمی
خداوند پدربزرگوار شما را هم بیامرزه