ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دوباره سلام
میز کارم را مرتب کردم
پمپ ها را پر از رنگ کردم
دستمال کشیدم روی میز و سعی کردم غبار رنگ را تا جای ممکن از روی میز پاک کنم
لیوان آبم را پر از آب و تخم شربتی و چیا کردم
چندتایی کشمش گذاشتم توی دهنم و بعد رفتم سراغ گوشی تا یه پادکست پلی کنم
بعضی روزها آهنگ گوش میدم
بعضی وقتا تلفن میزنم به یه دوست و همینجوری که کار میکنم با دوستم حرف میزنم و لذت کار کردن را چند برابر میکنم
گاهی هم توی سکوت با خیالاتم همراه میشم
اما امروز هوس کردم از فیدیبو یه چیزی گوش بدم و یاد بگیرم
فیدیبوی من و آقای دکتر مشترک هست
اصولا میرم سراغ آخرین چیزی که ایشون داشتن گوش میدادند و دنباله ی همون را گوش میدم
اگه خیلی جذاب باشه باز میزارم اولش و از اول گوش میدم
البته علاقمندیهامون توی کتاب خوندن و گوش دادن خیلی مشترک نیست ، هرچند هردو معتقدیم هرکتابی ارزش یکبار خوندن را داره ...
ایشون شبهایی که بی خواب بشن میرن سراغ کتابهای صوتی
من بیشتر دوست دارم پادکست گوش بدم
آخرین کتاب صوتی که در حال گوش دادن بودن یه چیزی در مورد مدیریت زمان بود
چند دقیقه پلی کردم و همینطوری که دستهام را میشستم متوجه شدم که خیلی باب میل من نیست
نه که باب میلم نباشه
زیادی نیاز به توجه و حتی یادداشت برداری داشت...
اومدم بیرون و یه پادکست در مورد ملک الشعرای بهار انتخاب کردم و پلی کردم
از یه کانالی که هیچوقت تاحالا چیزی ازش گوش نداده بودم
یه جاهایی با صدای گوینده اشک ریختم و حتی اونقدر اشکام زیاد شد که مجبور شدم چند دقیقه ای پادکست را متوقف کنم و برم یه دوری بزنم و برگردم
یه جاهایی هم لبخند زدم ... حتی افتخار کردم
و در همین حین مشغول میناکاری شدم ...
و دلم خواست بهتون بگم ...
گاهی اگه حوصله دارید ، زندگی نامه ها را بخونید و گوش بدید ...
یه حس تازه و متفاوت بهم داد این اپیزود...
سلام
با شعرش اشک ریختین یا داستان زندگیش؟
جناب دکتر
یه قسمتهایی از داستان به زبان دخترشون بود...
و البته اشعاری که تا مغز استخوان آدم رسوخ میکرد