ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
صبحتون پراز خیر و برکت
روزهای سرد زمستونی تندتند میان و میرن و هیچ خبری از برف و بارون نیست (منظورم دقیقا اینجاست )
سرما هست گاه گاهی سوز زمستونی هم هست ولی از اون زمستون یخ بندان خبری نیست
دیشب وقتی رفتم خونه سعی کردم خودم را مشغول کنم که خوابم نبره و مثل شب قبل بد خواب نشم
گوشی جدید پدرجان را کمی مرتب سازی کردم و یکی دوتا برنامه که میخواستن را براشون نصب کردم
پوست موزهایی که به توصیه دوست جان ، روی شوفاژ خشک شده بودند را پودر کردم و ریختم پای گلدونها
یه کمی آمیرزا بازی کردم
یه کمی مدل لباس و بلوز برای خواهر توی اینستا پیدا کردم
با مامان یه سریال بی مزه و آبکی از تلویزیون دیدم
و چند تا پیام عاشقانه برای آقای دکتر فرستادم
موقع خواب که شد دیگه داشتم بیهوش میشدم، سریع کارهای قبل خواب را انجام دادم و زنگ زدم به آقای دکتر و با یه صدای فوق العاده بداخلاق روبرو شدم ، این یعنی اینکه همچنان سرکار هستند و یه مشکلی پیش اومده، منم حرف زدن را کش ندادم و ایشون هم گفتند که تماس میگیرند
برای اینکه خوابم نبره تا آقای دکتر میان کیفم را مرتب کردم و یه سرچی توی نت زدم برای سفری که دارم برای ماه آینده برنامه ریزی میکنم
به یک ربع نرسید که آقای دکتر زنگ زدند و یه کوچولو حرف زدیم و از مشکلی که توی کار پیش اومده بود حرف زدیم و گفتند هنوز یکساعتی کار دارند
منم گفتم خسته هستم و میخوابم... ایشون هم فرمودند : بخواب، ولی گوشی را خاموش نکن ، بیام بیرون باهات حرف بزنم، نیاز به آرامش دارم....
منظورشون از آرامش من بودما
هیچی دیگه منم گوشی را خاموش نکردم ولی خزیدم توی رختخواب و بیهوش شدم ...
و اینگونه بود که صبح که بیدار شدم با پیام : «میدونستم که خوابی و دلم نیومد بیدارت کنم » روبرو شدم
منم صبح پیام ندادم چون میدونم چقدر خوابشون سبک هست
پ ن 1: فندوق کوچولوی ما تازه داره با تماس تصویری ارتباط برقرار میکنه
حالا دیگه دایی ش را میبینه و به قربون صدقه های دایی و زن دایی جواب میده
بعضی وقتا گوشی را برمیداره و میگه : دایی...
پ ن 2: مغزبادوم با امید به تعطیلات احتمالی هر روز میره مدرسه
پ ن 3: خواهر (مامان فندوق) دیشب رفته برای خودش پارچه بخره
هرچی برای خودش خریده برای منم خریده
پ ن 4: یک دوست مهربون به آدم مهربونی یاد میده
پ ن 5: مامان صبح یک مشت آجیل ریختن توی جیب من... به یاد بچگی ها که میرفتم مدرسه
داشتم در دفتر را باز میکردم و آقای رفتگر هم داشتند جارو میزدند
دستم را کردم توی جیبم و یهو یادم اومد اجیل توی جیبم دارم
اون مشت آجیل را دادم به آقای رفتگر و از لبخندش لذت بردم
سلام
روز خوبی داشته باشی تیلوی خیلی مهربون

پارچه مبارکت و اون عشق های قشنگ نوش جونت
سلام عزیزم
ممنونم
لطف داری عزیزم
عاشقانه های دیشبت چه خوشگل بودن. لبخند آوردن به لبم.

خوش به حالشون. ما اون وقتا صبحا میدوییدیم بیرون رو نگاه می کردیم ببینیم برف اومده یا نه، بعد تی وی رو روشن میکردیم به امید تعطیلی. البته من شیفت ظهر بودم دبستان و دیگه همه برفا تا ظهر آب میشد
مغز بادوم هم خیلی باحاله. امید به تعطیل شدن
خونه چی شد لانداجان؟
اصلا امسال با این تعطیلیها و این وضع مدرسه رفتن بچه ها انگار انگیزشون را از دست دادن
الهی ... آرامش خیلی مهمه تو زندگی...وووی چه ارتباط خوبی
ممنونم
الهی آرامش مهمون دل و قلب همه مون باشه
عاشقانه هاتون مستدام و زیبا


من صدای بداخلاق که میشنیدم کلا از همه جا بلاک میکردم میخوابیدم
منم دلم هوس بارون کرده ولی آنچنان خورشید خانم داره می تابه که انگار یه پدرکشتگی خاصی با بارون داره
متشکرم الی جان








الی من عاشق بداخلاقیاشم
بهش میگم اخم میکنی خوشگل تر میشی
اینجا آفتاب نیست ولی خبری از برف و بارون هم نیست
عشق یعنی همین....دلت نیاد بیدارش کنی
ببین مردانگی کن و بیا شیرازززززززز، قول میدم بهت خوش بگذره
بهار اینقدر دل منو هوایی نکن



تو که میدونی اخلاق پدرجان را
لطفا دلیل مهربونی خود را با رسم شکل کاملا توضیح دهید
دقیقا دلیلش داشتن دوستایی مثل شماست

تیلو خانم واقعا جای عاشقانه های شما خالی بود یه جورایی به ما هم امید میده کههنوز دوست داشتن ها هست و وجود داره
بهم لطف داری
واقعا فکر میکردم عاشقانه هام بی مزه شدن و شنیدنش دیگه لطفی نداره
پیام عاشقانه آقای دکتر خیلی زیبا بود ... عشقتون مستدام
متشکرم عزیزدلم
سلام دختر عموی خوب
هنوز یکم زوده برای یخبندون
الهی همیشه خوب و خوش باشی
سلام پسرعموجان
خیلی کم پیدا شدین؟
کجا تشریف دارین؟
یه جا چند پست خوندم . تنت سلامت باشه عزیزم
مممنون که بهم سر میزنی
باید عنوان پستتو میذاشتی
شهر آجیلی ها
دو تا آجیل خیلییییی خوشمزه ( فندوق و مغز بادوم )که خودت داری یه مشتم آجیل به اون عزیز مهربون دادی
راست میگی
گرفتار کارم دختر عموی مهربون
هرچقدر هم گرفتار کار باشین دیگه باید هرازگاهی به دخترعموتون سر بزنین
آرامش
واقعن حق داره آقای دکتر. تو منبع آرامش و انرژی مثبت هستی.
کی میخوای دوباره قصه آشنایی و دلیل این هنه دوری بنویسی خب :(
عزیزمی رهای نازنینم
به من لطف داری
تو که این قصه را یه بار خوندی دوباره خوندنش چه لطفی داره؟
اول اینکه عشقتون و حال خوبتون پایدار دوم اینکه امید تعطیلی مدارس واسه روزی که امتحان داری خیلی خوبه
سوم اینکه خدا مادر مهربونتون رو براتون صحیح و سالم نگه داره
متشکرم عزیزدلم
نع من نخوندم. دیر رسیدم و حذف کرده بودی.
کامنتی که باز برای کامنت گذاشتن :) فقط ی دونه ش کردم برای همه پست ها. میدونی در کل اینجوری انگار راحت تر می نویسم. اینجوری فکر نکن که راه ها رو بسته م که کسی حرفی نزنه، اتفاقن حرف زدن و کامنت دریافت کردن دوست دارم.
حرف زدن با تو همیشه حال خوب کنه :) و کمک زیادی به من کرده حرفات.
جدی اینطوریه؟
فکرکردم بستی که چیزی نگیم
به این ذهنیت نرسیدم که همه را یکی کردی و دوست داری باهات حرف بزنیم
یادم رفته بود مامانم گاهی آجیل یا نخودچی کشمش می ریخت تو جیب مدرسه ام...
اعتراف می کنم خیلی وقته می خونمتون اما این مشت آجیل توی جیب یکی از اون نقطه های فراموش شده ذهنم بود ممنون بابت یادآوری
سایه شون مستدام
ممنون که منو میخونین
اینا نقطه های اشتراک بچگیهای خیلیامونه