ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سلام
من که تا حالا چیزی در مورد پیش دبستانی 1 و 2 نشنیده بودم
دیروز تا شنیدم زنگ زدم به خواهر و گفتم چیزی در مورد این 1 می دونی
ماله بچه هایی هست که چهارسالشون تمام شده و وارد 5 سال شدن
گفت که نشنیده
امروز صبح خواهر میخواست مغز بادوم را ببره به یک پیش دبستانی و در مورد این 1 سوالاتی بپرسه
از بس که مغز بادوم ذوق داشت گفتم من میام دنبالتون
بابا گفت منم میام
خلاصه برای یه ریزه بچه
یه خاله ... یه پدر بزرگ... یک مادربزرگ... یک مادر... راه افتادن به سمت پیش دبستانی
من که از دیدن در و دیوار انقدر ذوق کرده بودم که هزار بار آرزو کردم ....
با مغز بادوم کلی تو حیاط با وسایل بازی اونجا بازی کردیم و بهمون خوش گذشت
حالا بگین نتیجه این نشست و دیدار چه بود؟
مامان مغز بادوم فرمودند که :
بجه م گناه داره ... وقتی اجباری نیست... صبحای زود بیدارش کنم که چی بشه... باشه برای سال بعد....
پ ن 1 : فکر نکنید من به مهد کودک نرفتم که اتفاقا محض اطلاعتون من از همتون بیشتر به مهدکودک و آمادگی رفتم
پ ن 2 : کودک درون من هنوز خیلی سر زنده و شادابه
پ ن 3 : با مغز بادوم تصمیم گرفتیم یه عالمه از کاردستی های اونجا را درست کنیم
پ ن 4 : قرار عاشقانه را کنسل کردیم ولی لابلای حرفامون دوباره هزاربار عاشق تر شدیم
پ ن 5 : نیاز به استراحت دارم ... من هرسال ماه رمضان را کامل تعطیل میکردم ... امسال نیازهای مالی باعث شده که هرروز بیام سرکار
پ ن 6 : داشتم شربت بهار نارنج درست میکردم عجیب یاد دوتا از دوستام بودم... دختر شیرازی... .... بهار بانو .....
سلام سلاممم دوست جاان ... من از بس بچه کوچیک دورم نیست ... این سنی هیچی از مقاطع تحصیلی نمیدونم
اینقدر که با زمان ما فرق کرده
عاشق باشی همیشه دوستممممممم
سلام عزیزم
چه کم پیدایی شما
وای ما هم این مغز بادوم باعث و بانی این فهمیدن ها شده برامون
بزارید بچه ها بچه گی کنند حیف نیست تو این سن مغزشو از چیزهایی که اهمیت زیادی نداره پر کنید
فقط سعی کنید ازش یه انسان بسازید
البته بیشترین دلیلی که مامانش واقعا نخواست بره برای پیش دبستانی 1 این بود که این کارهایی که میخواستن آموزش بدن را این بچه بلد بود
دخترم رو واسه پیش دو ثبت نام کردم. خیلی خوب بود کلا آمادگی پیدا میکنن واسه ورود به دبستان.
2 را بله
میگن نه کاملا ولی تقریبا حالت اجبار هست... ولی این 1 دیگه واقعا چیز بی خودی بود
مهد کودکو ولش ، مم اگه بگم تا حالا شربت بهارنارنج نخوردم باور می کنی?
من خودم مهدکودک دوست دارم
اره باور میکنم
ولی من چون دوست دارم میخرم و میخورم
من که مهد کودکم 1هفته بیشتر طول نکشید و نرفتم بس که لوس بودم اونموقعا
نوش جونت عزیزم
هر زمان بهار نارنج اینجارو خواستی فقط دستور بده پست کنم برات بدون هیچ تعارفی میگم.
تو عزیزی
اینقدر خوبی که نمیدونم چی بگم
اقا من چون مامانم شاغل بودن... چهار سال در مهدکودک و آمادگی به سر بردم و عاشقشم....
سلام سلام
خوبی خانم
بلاگ اسکای بروز کردنت رو نشون نداد چرا؟
من مدرسه رو دوست نداشتم. مهد کودک نرفتم. خوشم نمیومد. مدرسه هم با اینکه شاگرد اول بودم ولی زورکی می رفتم.
محیطش برام غیر قابل تحمل بود. پر از چاپلوس و آدمای دروغگو و معلمایی که چاپلوسی براشون مهمتر بود تا خود دانش آموز و عملکردش.
بلاگ اسکای هم؟
چرا برعکس من بودی که عاشق مدرسه بودم
عاموووو شربت بهار نارنج عالیه ولی طبعش گرمه ها ...
بخور تا برامون پسر بیاری
وای واقعا
همینه که هی کاسنی هم میخورم بعدش ها...
کامنت خصوصی
تیلو تیلو من سوالی دارم البته کاملا به نظرت احترام میذارم دوست نداشته باشی بگی
میخواستم ببینم چندسالته ؟
من با اجازه کامنت را چون برام مهم نیست نایید کردم
اگه ناراحت میشی بهم بگو برش میدارم
من دقیقا سی و پنج سال و شش ماه دارم
دوست دوست دوست



ایشالا وقتی خدا بهت بچه داد، در جریان کامل اخبارشون از مدرسه و مهدکودک تا تاتر و فیلم مخصوصشون، قرار خواهی گرفت! ( دیگه من مسائل مربوط به دل و رودشونو نمیگم که هیچ جوری نمی تونی از زیرش در بری!)
فکر نکنم کارم به اونجاها بکشه اما... مادر بودن خیلی خوبه
منم خیلی مهد کودک رفتم
خیلی خوب بود
خیلی
منم دوست داشتم
سلام
متاسفانه کشور ما هر مسئولی که میاد سرکار یه قانون جدید میاره
البته شاید این دوره ها خوب باشه ها من نمیدونم
ولی آدم تا بیاد با قبلی آشنایی پیدا کنه دوباره عوض میشن
دقیقا همینطوری شده
بهار نارنج عشق منم هست ^-^
من مهد نرفتم، سعی کردن اما نرفتم، آمادگی رو سراسر با گریه رفتم.
کلاس اولم همینطور...
شروع دومم همینطور
سوم دیگه خجالت کشیدم!!!!!
+ از مدرسه هم متنفر بودم با اینکه تا راهنمایی بدون اینکه درس بخونم معدلم بیست بود معمولا=)))))))
من طفلکی مهد نرفتم
انشالله مغز بادوم خودت ، انشالله خودت مامان بشی
روزهات قبول
عزیزمی
ممنونم
سلام تیلوجان
سیستم آموزشی هر روز داره یه شاخ تازه می زنه. معلوم نیست به کجا می خوان برن و چی آموزش بدن. خیلی عجیب غریب شده!
بچگیم حسرت مهد داشتم. ملا می رفتیم و قرآن می خوندیم. بعدشم که مدرسه. بچه هامم پنج سالگی ملا رفتن و بعدشم مدرسه. قبلشم مهد نفرستادم. دلم نیومد. دوست دارم بچه هام تا میشه کنارم باشن...
چی میشد هفت هشت تا بچه داشتم؟
وای شما هم مثل من بچه های زیاد دوست داری؟
بچه خیلی خیلی دوست دارم
سی و پنج سال و شش ماه؟ میشه آذر 59؟ منم تیر 59 هستم :) خوشبختم
فدای شما
چه همه هم سن و سالیم